پنجشنبه 4 اسفند ماه سال 1390 @ 00:01
| موضوع: سئوال | نویسنده:
علی |
چاپ
بعد بگو ببینم الان کدوم اینایی
من خودم اینم :D

چهارشنبه 3 اسفند ماه سال 1390 @ 23:58
| موضوع: داستان | نویسنده:
علی |
چاپ
....داستان آخر شب حتما حتما بخونید
در زمانهای دور پسری بود که به اعتقاد پدرش هرگز نمی توانست با دستانش کار با ارزشی انجام دهد. این پسر هر روز به کلیسایی در نزدیکی محل زندگی خود می رفت و ساعتها به تکه سنگ مرمر بزرگی که در حیاط کلیسا قرار داشت خیره می شد و هیچ نمی گفت. روزی شاهزاده ای از کنار کلیسا عبور کرد و پسرک را دید که به این تکه سنگ خیره شده است و هیچ نمی گوید. از اطرافیان در مورد پسر پرسید. به او گفتند که او چهار ماه است هر روز به حیاط کلیسا می آید و به این تکه سنگ خیره می شود و هیچ نمی گوید.
شاهزاده دلش برای پسرک سوخت. کنار او آمد و آهسته به او گفت: «جوان، به جای بیکار نشسستن و زل زدن به این تخته سنگ، بهتر است برای خود کاری دست و پا کنی و آینده خود را بسازی.»
پسرک در مقابل چشمان حیرت زده شاهزاده، مصمم و جدی به سوی او برگشت و در چشمانش خیره شد و محکم و متین پاسخ داد: «من همین الان در حال کار کردن هستم!» و بعد دوباره به تخته سنگ خیره شد.
شاهزاده از جا برخاست و رفت. چند سال بعد به او خبر دادند که آن پسرک از آن تخته سنگ یک مجسمه با شکوه از حضرت داوود ساخته است. مجسمه ای که هنوز هم جزو شاهکارهای مجسمه سازی دنیا به شمار می آید. نام آن پسر «میکل آنژ» بود!
چهارشنبه 3 اسفند ماه سال 1390 @ 23:45
| موضوع: اشعار فارسی | نویسنده:
علی |
چاپ
کسی ارام می اید نگاهش خیس عرفان است
قدمهایش پراز شادی است
دلش از جنس باران است
نگاهش مهربان است
قلبش با صفاصت
چهارشنبه 3 اسفند ماه سال 1390 @ 23:44
| موضوع: کلمات زندگی | نویسنده:
علی |
چاپ
آنقدر به انسانهای روی زمین بی اعتماد شده ام
که میترسم وقتی از خوشحالی به هوا می پرم،
زمین را از زیر پاهایم بکشند..
چهارشنبه 3 اسفند ماه سال 1390 @ 22:29
| موضوع: اشعار فارسی | نویسنده:
علی |
چاپ
یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد| نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد | راهی نروم که بیراه باشد | خطی ننویسم که آزار دهد کسی را…
یادم باشد که روز و روزگار خوش است! | همه چیزروبه راه و بر وفق مراد است و خوب | تنها دل ما دل نیست…
چهارشنبه 3 اسفند ماه سال 1390 @ 22:23
| موضوع: عکس ها | نویسنده:
علی |
چاپ
یک جایی میرسد که آدم دست به خودکشی میزند ، نه اینکه یک تیغ بردارد رگش را بزند ٬ نه !

سه شنبه 2 اسفند ماه سال 1390 @ 20:51
| موضوع: اشعار فارسی | نویسنده:
علی |
چاپ
دنیا کوچکتر از آن است
که گم شده ای را در آن یافته باشی
هیچ کس اینجا گم نمی شود
...
آدم ها به همان خونسردی که آمده اند
چمدانشان را می بندند
و ناپدید می شوند
یکی درمه
یکی در غبار
یکی در باران
یکی در باد
و بی رحم ترینشان در برف
سه شنبه 2 اسفند ماه سال 1390 @ 00:50
| موضوع: مطالب مختلف | نویسنده:
علی |
چاپ
مــــادرم
واسه مردن نیازی به ارتفاع نیست
از چشم تو که بیفتم می میرم...!
به سلامتی همه مریض های سرطانی...

سه شنبه 2 اسفند ماه سال 1390 @ 00:41
| موضوع: اشعار فارسی | نویسنده:
علی |
چاپ
شب را دوست دارام بخاطر سکوتش سکوت را دوست دارم بخاطر آرامشش آرامش را دوست دارم بخاطر بودنش در تنهایی تنهایی را دوست دارم بخاطر بودنش در عشق و عشق را دوست دارم بخاطر دوست داشتنش
شب همگی خوش....
سه شنبه 2 اسفند ماه سال 1390 @ 00:37
| موضوع: کلمات زندگی | نویسنده:
علی |
چاپ
من یاور یقین و عدالتم من زندگی ها خواهم ساخت، من خوشی های بسیار خواهم آورد من ملتم را سربلند ساحت زمین خواهم کرد، زیرا شادمانی او شادمانی من است.
کوروش کبیر

سه شنبه 2 اسفند ماه سال 1390 @ 00:19
| موضوع: اشعار فارسی | نویسنده:
علی |
چاپ
منو با بوسه دعوت کن
به آغوشی که رویامه
که وقتی بامنی تنها
همین جای جهان جامه
منو با بوسه دعوت کنبه یک رویای طولانی
به یک ارامش مطلق
به یک دریای طوفانی
سه شنبه 2 اسفند ماه سال 1390 @ 00:15
| موضوع: کلمات زندگی | نویسنده:
علی |
چاپ
سنگینی این ثانیه ها ... امانم را بریده.....!
این سختی ها می گذرند.....!!
اما.....!!!
از روی پل هایی که رویاهای من به زیر آوار آنها مدفون می شوند......!!!!
برای نجات رویاهایم به شوک نیاز دارم....!
شوکی از جنس احساس تو.......!!

سه شنبه 2 اسفند ماه سال 1390 @ 00:12
| موضوع: سئوال | نویسنده:
علی |
چاپ
گزینه مورد نظر شما کدام است ؟؟؟
سه شنبه 2 اسفند ماه سال 1390 @ 00:03
| موضوع: مطالب مختلف | نویسنده:
علی |
چاپ
دقت کردین این گربه ها هم آدم شدن واسه ما ؟ قبلنا هیبتی داشتیم.از دور پخ میکردیم 3متر رو هوا بودن، حالا از کنارمون رد میشن،نگاه معنادار چن ثانیه ای هم میکنن! همینمون مونده به نشانه افسوس سرم تکون بدن ..... :|||
دوشنبه 1 اسفند ماه سال 1390 @ 23:57
| موضوع: اشعار فارسی | نویسنده:
علی |
چاپ
تنهایی مثل لباس است.
از هر فاصله ای خودش را نشان میدهد!
دوشنبه 1 اسفند ماه سال 1390 @ 23:47
| موضوع: اشعار فارسی | نویسنده:
علی |
چاپ
اگه رفتــــن
نرسیـــــدن
تویِ تقدیـــرِ منه
جُرمِ بـــــی بخششِ من
اگه عاشق شدنـــهچشماتو به روم ببنـــد خدا چشمش بـــازه
زندگــــی باگره هاش
آدمو میــــــــسازه

دوشنبه 1 اسفند ماه سال 1390 @ 23:36
| موضوع: کلمات زندگی | نویسنده:
علی |
چاپ
رمز آرامش اینه که : منتظر کسی نباشی ؛ که منتظرت نیست ... !!!
دوشنبه 1 اسفند ماه سال 1390 @ 22:58
| موضوع: کلمات زندگی | نویسنده:
علی |
چاپ
به سلامتی کسی که دلتو شکسته اما خبر نداره اون چیزی که شکسته تصویر زیبایی بوده که از خودش ساخته

دوشنبه 1 اسفند ماه سال 1390 @ 22:49
| موضوع: عکس ها | نویسنده:
علی |
چاپ
عاشق کردن کسی که احساس ندارد همان قدر بی ثمر است که بخواهیم با صابون ذغال را سفید کنیم

دوشنبه 1 اسفند ماه سال 1390 @ 22:30
| موضوع: اشعار فارسی | نویسنده:
علی |
چاپ
در آغوشت که جا میگیرم
عمیق تر گناه میکنم
من این جھنم را که ھوای بھشتی دارد
با ھزاران بھشت خدا که بی تو
ھوای جھنم دارد

دوشنبه 1 اسفند ماه سال 1390 @ 22:25
| موضوع: کلمات زندگی | نویسنده:
علی |
چاپ
آموختهام که وابسته نباید شد ..
نه به هیچ کسی و نه به هیچ رابطه ای..
این نشدنیترین اصلی بود که آموختم..
...
خیلی نیاز به درس خواندن نیست
برای کشف و آموختن
بعضی وقت ها یه نگاه هم کافیست
دوشنبه 1 اسفند ماه سال 1390 @ 00:24
| موضوع: اشعار فارسی | نویسنده:
علی |
چاپ
چه خوشبختند
کسانی که چشمانی باز دارند و جستجوگر صداقتند
چه خوشبختند
کسانی که برای زندگی می جنگند و منتظر پیروزی می مانند
و در پیروزی خویش استوار می مانندچه خوشبختند
کسانی که طعم شیرین صداقت و دوستی را
در پایان حس می کنند
.................
اه خدای من
من چقدر خوشبختم امروز
چقدر پر می گیرم از شوق
و چقدر رهایم...........................
و سرشار از همه چیزهای خوب......................
لیلا هژیر
دوشنبه 1 اسفند ماه سال 1390 @ 00:10
| موضوع: داستان | نویسنده:
علی |
چاپ
عجب جای عجیبی ست این فیس بوک !!!
میشود با خیال راهت نقابت را برداری
نقابی که جایش افتاده روی صورتت ، اما خیالی نیست کسی نمی بیند !
مثل یک مرد ، آری یک مرد واقعی ، نه از آنهایی که گریه نمیکنند
اتفاقا از آنهایی که گریه هم میکند ، شاید گاهی هم خنده کند با خیال راهت بنشینی از دردهات بگی ، زار زار گریه کنی ، گاهی هم بخندی
این لا به لا هم دیگران برایت تند تند لایک بزنند ، انگاری تایید می کنند ، لذت می برند
و تو ، تو فکر کنی که اصلا تنها نیستی ، فکر کنی همه دنیا کنارت است
فکر کنی که چـــــــــــــــــــــــقدر خوشـــــــــــــــــــــــــــبختی !
اما شب همین که خواستی بخوابی
بالشتت که هنوز تر است از اشکهای دیشب ، سیاهی اتاقت و سنگینی سکوتش
تازه یادت می آورد که چقدر تنهایی ، چقدر تنهایی ، تنهایی ، تنهایی
و تو دوباره آن نقاب لعنتی را میگذاری روی صورتت
جایش هنوز درد میکند ، جای زخم های دلت هم هنوز درد می کند
اشکهایت را مانند قهرمانها پاک میکنی ، چشمانت را میبندی
و به این فکر میکنی که چـــــــــــــــــــــــقدر بـــــــــــــــــــــــــــدبختی !
............و آرام میخوابی ، نه نه بیدار میمانی ، بیدار میمیری
دوشنبه 1 اسفند ماه سال 1390 @ 00:03
| موضوع: عکس ها | نویسنده:
علی |
چاپ
حرفی ندارم...
توهم چیزی نگو....
بگذار تنها تماشایت کنم...
ای زیباترین چشم انداز.

یکشنبه 30 بهمن ماه سال 1390 @ 23:46
| موضوع: کلمات زندگی | نویسنده:
علی |
چاپ
حالا که نامه می نویسم
همه خوابیده اند
می خواهم این لحظه در حضور بادهای جهان
اعتراف کنم که
من دستشسته
خاطره هایی عزیز کشته ام
به اینجای نامه که می رسم
در می زنند
به گمانم خبرنگاری از میان جعبه ی جادوست
آهای
هر که هستی باش
کلاغ های زیادی شنیده ام که شایعه قار می زنند
اما کسی اجساد خاطره های مرا نخواهد جست
چرا که در خروسخوان
معجزه ای روی می دهد
یکشنبه 30 بهمن ماه سال 1390 @ 23:43
| موضوع: کلمات زندگی | نویسنده:
علی |
چاپ
سر راه که میروی،
"من" را هم جمع کن پشت در بگذار
شکسته ام
یکشنبه 30 بهمن ماه سال 1390 @ 23:40
| موضوع: خاطرات یک فاحشه | نویسنده:
علی |
چاپ
تازه فهمیدم در کجای زمین دنیا آمده ام!
وقتی در حین ظرف شستن بی هوا دستم را زیر آب داغ بردم و فریاد:آی..ازدهانم خارج شد و پسر همسایه با صدای بلندو کشداری گفت:جـــــــــــون!
آنقدر شوکه ام که نای نوشتن هم ندارم..
یکشنبه 30 بهمن ماه سال 1390 @ 23:27
| موضوع: کلمات زندگی | نویسنده:
علی |
چاپ
قطره قطره گیلاسم را پر میکنم
نگاهی به گیلاسم می اندازم
و لحظه ای تامل می کنم
...
چه فرقی می کند باشد یا نباشی
همه را تا انتها مینوشم
دوباره نگاهش میکنم
به سلامتی هرکی که

یکشنبه 30 بهمن ماه سال 1390 @ 23:22
| موضوع: اشعار فارسی | نویسنده:
علی |
چاپ
دیشب از دلتنگیت بغضی گلویم را شکست
گریه ای شد بر فراز آرزوهایم نشست
من نگاهت را کشیدم روی تاریخ غزل
تا بماند یادی از روزی که بر قلبم نشست
یکشنبه 30 بهمن ماه سال 1390 @ 22:48
| موضوع: اشعار فارسی | نویسنده:
علی |
چاپ
دیوانه میکند مرا
صبح ھایی
که فقط من بانوی شبانه ات بوده ام
آغوشت تنگ مرا میخواند
از در میروی بیرون
بعد از بوسیدن پیشانی ام
عزیزم مواظب خودت باش...
با تشکر از : یک ذوست
یکشنبه 30 بهمن ماه سال 1390 @ 22:32
| موضوع: اشعار فارسی | نویسنده:
علی |
چاپ
تلخ است طعم لبان شیرینت وقتی که میبوسد مرا....
دلم هوایی شده.....
هوای اتاقی پُـــــر از دود را میکند....
... ...
و زیر سیگاری پـُــــر شده از خاکستر را....
هوای پیـــکی شراب را....
و مـَستی ِ بعد از آن را.....
دلم لذت دیدن رُژ قرمز بر روی فیلترهای سیگار را میخواهد......
"دلم هوای شب را کرده.....
هوای شبی سرد در آغوش مردانه ات..."
یکشنبه 30 بهمن ماه سال 1390 @ 22:27
| موضوع: اشعار فارسی | نویسنده:
علی |
چاپ
دلــــــــــــــــم:
جاده ی شمال
یک کلبه ی جنگلی
یک میز کوچک چوبی با دو تا صندلی
کمی هیزم
کمی آتش
مه جنگلی
کمی تاریکی محض
کمی مستی
کمی مهتاب
برای حال بیشتر ... چند نخِ سیگار
و
× "تـــــــــــــــــــو" ×
تویی که انگار شاهرگ احساسم را زده باشی

یکشنبه 30 بهمن ماه سال 1390 @ 00:49
| موضوع: مطالب مختلف | نویسنده:
علی |
چاپ
لیسانس بگیر...
کار نبود ،فوق لیسانس
..
.
نبود، دکترا... ..
.
ز گهواره تا گور دانش به زور!!
.
..دکتراتم گرفتی برو یه جا سرمایه گذاری کن !!کار آزاد شروع کن
اینجا ایران است
باشد که رستگار شوییم....
یکشنبه 30 بهمن ماه سال 1390 @ 00:40
| موضوع: مطالب مختلف | نویسنده:
علی |
چاپ
هیچ وقت میدان آزادی از نمای بالا نشون نمیدن چون شبیه یک صلیب مدرن انگلیسی هستش

یکشنبه 30 بهمن ماه سال 1390 @ 00:33
| موضوع: کلمات زندگی | نویسنده:
علی |
چاپ
راحت نوشتیم بابا نان داد
بی آنکه بدانیم بابا چه سخت ...برای نان همه جوانیش را داد !!!
بزن به افتخار همه پدرا
یکشنبه 30 بهمن ماه سال 1390 @ 00:29
| موضوع: اشعار فارسی | نویسنده:
علی |
چاپ
سر به گوش من بگذار
و آرام بگو :
" دوســــــتت دارم "
...
از چه می ترسی ؟!
فردا دوباره میتوانی انکارش کنی !!!
یکشنبه 30 بهمن ماه سال 1390 @ 00:20
| موضوع: اشعار فارسی | نویسنده:
علی |
چاپ
به وسعت ندیدن نگاهت خسته ام ، چگونه بشکنم ثانیه های سنگین دوریت را ؟ مثل آن مسجد بین راهی،تنهایم. هر کس هم می آید مسافراست، می شکند،هم نمازش را هم دلم را
نبودنت را دارم با ساعت شنی اندازه میگیرم یک صحرا گذشته است
یکشنبه 30 بهمن ماه سال 1390 @ 00:16
| موضوع: کلمات زندگی | نویسنده:
علی |
چاپ
با این دل شکسته ما را صبور کن
یا لا اقل بخاطر زهرا(س) ظهور کن
اللهم عجل لولیک الفرج
الهی آمین

یکشنبه 30 بهمن ماه سال 1390 @ 00:13
| موضوع: اشعار فارسی | نویسنده:
علی |
چاپ
دیروز به انتظار سلامت نشستم …
نیامدی…
امروز و فردا ها نیز می نشینم …
.
.
.

شنبه 29 بهمن ماه سال 1390 @ 23:55
| موضوع: اشعار فارسی | نویسنده:
علی |
چاپ
می ترسم... از روزی که تا ابد تو را نبینم
می ترسم... از روزی که بعد از آن تا بی نهایت تو را نشنوم
می ترسم... از روزی که فقط به من نمی اندیشی
می ترسم... از نفس های تو،آن لحظه که با نبضم هماهنگ نزند

شنبه 29 بهمن ماه سال 1390 @ 23:52
| موضوع: عکس ها | نویسنده:
علی |
چاپ
دل میگه ---->>>>آآآآرره

شنبه 29 بهمن ماه سال 1390 @ 23:42
| موضوع: کلمات زندگی | نویسنده:
علی |
چاپ
وقتی یکی ازت دوره فکر نکن داره فراموشت میکنه..!!!!
شاید فقط داره بهت فرصت میده دلت واسش تنگ بشه
شنبه 29 بهمن ماه سال 1390 @ 23:39
| موضوع: کلمات زندگی | نویسنده:
علی |
چاپ
می آیی ... می روی ... و فقط یک سلام ... و گاهی یک خداحافظی
نه ... این انصاف نیست ...
شنبه 29 بهمن ماه سال 1390 @ 23:32
| موضوع: اشعار فارسی | نویسنده:
علی |
چاپ
دنبال یک کلمه می گردم
یک کلمه ی خاموش
مانند یک بوسه
که جمع کند همه کلمات را
روی لب های تو...♥

شنبه 29 بهمن ماه سال 1390 @ 23:29
| موضوع: کلمات زندگی | نویسنده:
علی |
چاپ
و خداوند فرمود:
در دین هیچ اجباری نیست
و سپس اضافه کرد . . .
(خب حالا توجه شما رو به جهنم جلب میکنم).

شنبه 29 بهمن ماه سال 1390 @ 23:25
| موضوع: اشعار فارسی | نویسنده:
علی |
چاپ
BazAMM shAaaB shoDo in DEL bighaRare......

شنبه 29 بهمن ماه سال 1390 @ 23:19
| موضوع: عکس ها | نویسنده:
علی |
چاپ
سلامتــــی اونایی که دوسشون داریم و نمیفهمن !
آخــــرشم دق میـــدن مـــارو

شنبه 29 بهمن ماه سال 1390 @ 22:57
| موضوع: اشعار فارسی | نویسنده:
علی |
چاپ
خانه ای گرم میخواهد دلم...
مرگ این همه فاصله را تا یک بوسه، کاش بتوان دید...
کاش به مهمانی دلتنگی ها، مرا دیگر دعوت نکنند...
خانه ای گرم میخواهد دلم...
لمس دست های یک مادر..حسرت بوسه یک پدر بر پیشانی من...
خانه ای گرم میخواهد دلم...
غزلی سرد مینویسد دست های همیشه تنهای من...
من اما چگونه صبور گشته ام...
خانه ای گرم میخواهد دلم...
به گرمی نفس های یک دلبر...
رفیق عاشقانه های دور من...
مرا با خودت از اینجا ببر...
شنبه 29 بهمن ماه سال 1390 @ 22:56
| موضوع: داستان | نویسنده:
علی |
چاپ
سپندار مذ لقب ملی زمین است. یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد عشق است چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق میورزد. زشت و زیبا را به یک چشم مینگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان میدهد.به همین دلیل در فرهنگ باستان اسپندارمذگان را بهعنوان نماد عشق میپنداشتند .
سپندارمذگان جشن زمین و گرامی داشت عشق است که هر دو در کنار هم معنا پیدا میکردند. در... این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه میدادند. مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها هدیه داده و از آنها اطاعت میکردند.
ملت ایران از جمله ملت هایی است که زندگی اش با جشن و شادمانی پیوند فراوانی داشته است، به مناسبت های گوناگون جشن میگرفتند و با سرور و شادمانی روزگار میگذرانده اند. این جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگی، خلق و خوی، فلسفه حیات و کلاً جهانبینی ایرانیان باستان است.
ایران باستان، نه چون رومیان از سه قرن پس از میلاد، که از بیست قرن پیش از میلاد، روزی موسوم به روز عشق بوده است. در تقویم جدید ایرانی دقیقا مصادف است با ۲۹ بهمن، یعنی تنها ۳ روز پس از روز والنتاین فرنگی. این روز «سپندارمذگان» یا «اسفندارمذگان» نام داشته است.
شنبه 29 بهمن ماه سال 1390 @ 22:52
| موضوع: کلمات زندگی | نویسنده:
علی |
چاپ
در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا میخورد و میتراشد. این دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی میکنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند -زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی بتوسط شراب و خواب مصنوعی بهوسیله افیون و مواد مخدره است- ولی افسوس که تأثیر این گونه داروها موقت است و بجا ی تسکین پس از مدتی بر شدت درد میافزاید.
من همیشه گمان میکردم که خاموشی بهترین چیزهاست .گمان میکردم که بهتر است آدم مثل بوتیمار کنار دریا بال و پر خود را بگستراند وتنها بنشیند.ولی حالا دیگر دست خودم نیست چون آنچه نباید بشود شد...حالا میخواهم سرتاسر زندگی خودم را مانند خوشه انگور در دستم بفشارم و عصاره آنرا.نه. شراب آنرا قطره قطره در گلوی خشک سایه ام مثل آب تربت بچکانم...