<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title>پرنده بی همدم - داستان</title>
		<link>http://www.a-f.blogsky.com</link>
		<description>مطالب عاشقانه و داستانهای غم  انگیزه (واقعی) و هر چیزی که مربوط به عشق باشه</description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title>داستان جالب و خواندنی....مهریه....</title>
					<link>http://www.a-f.blogsky.com/1391/02/27/post-1558/</link>
					<description>&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;
با اصرار از شوهرش می‌خواهد که طلاقش دهد.شوهرش میگوید چرا؟ ما که زندگی‌ خوبی‌ داریم.از زن اصرار و از شوهر انکار.در نهایت شوهر با سرسختی زیاد می‌پذیرد ، به شرط و شروط ها. زن مشتاقانه انتظار می‌کشد شرح شروط را. تمام ۱۳۶۴ سکهٔ بهار آزادی مهریه آت را می‌باید ببخشی . زن با کمال میل می‌پذیرد.در دفتر خانه مرد رو به زن کرده و میگوید حال که جدا شدیم . لیکن تنها به یک سوالم جواب بده . زن می‌پذیرد.&amp;quot;چه چیز باعث شد اصرار بر جدائی داشته باشی‌ و به خاطر آن حاضر شوی قید مهریه ات که با آن دشواری حین بله برون پدر و مادرت به گردنم انداختن را بزنی‌. زن با لبخندی شیطنت آمیز جواب داد :طاقت شنیدن داری؟ مرد با آرامی گفت :آری . زن با اعتماد به نفس گفت: ۲ ماه پیش با مردی اشنا شدم که از هر لحاظ نسبت به تو سر بود.از اینجا یک راست میرم محضری که وعده دارم با او ، تا زندگی‌ واقعی در ناز و نعمت را تجربه کنم. مرد بیچار&lt;span class=&quot;text_exposed_hide&quot;&gt;...&lt;/span&gt;&lt;span class=&quot;text_exposed_show&quot;&gt;ه هاج و واج رفتن همسر سابقش را به تماشا نشست.زن از محضر طلاق بیرون آمد و تاکسی گرفت .وقتی‌ به مقصد رسید کیفش را گشود تا کرایه را بپردازد.نامه‌ای در کیفش بود . با تعجب بازش کرد .خطّ همسر سابقش بود.نوشته بود: &amp;quot; فکر می‌کردم احمق باشی‌ ولی‌ نه اینقدر. نامه را با پوزخند پاره کرد و به محضر ازدواجی که با همسر جدیدش وعده کرده بود رفت .منتظر بود که تلفنش زنگ زد.برق شادی در چشمانش قابل دیدن بود.شمارهٔ همسر جدیدش بود.تماس را پاسخ گفت: سلام کجایی پس چرا دیر کردی.پاسخ آنطرف خط تمام عالم را بر سرش ویران کرد . صدا، صدای همسر سابقش بود که میگفت : باور نکردی؟، گفتم فکر نمیکردم اینقدر احمق باشی‌.این روزها میتوان با ۱ میلیون تومان مردی ثروتمند کرایه کرد تا مردان گرفتار از شرّ زنان احمق با مهریه‌های سنگینشان نجات یابند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
</description>
					<pubDate>Wed, 16 May 2012 16:28:39 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.a-f.blogsky.com/Comments.bs?PostID=1558</comments>
          <author>علی</author>
          <guid>http://www.a-f.blogsky.com/1391/02/27/post-1558/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>لیاقت.....</title>
					<link>http://www.a-f.blogsky.com/1391/02/23/post-1537/</link>
					<description>&lt;p&gt;
دختری به کوروش کبیر گفت:من عاشقت هستم....&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; کوروش گفت:لیاقت شما برادرم است که از من&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; زیباتر است و پشت سره شما ایستاده،دخترک&lt;br /&gt;&lt;span class=&quot;text_exposed_hide&quot;&gt;...&lt;/span&gt;&lt;span class=&quot;text_exposed_show&quot;&gt; &lt;br /&gt; برگشت و دید کسی‌ نیست. کوروش گفت:اگر عاشق&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; بودی پشت سرت را نگاه نمی‌کردی&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span class=&quot;text_exposed_show&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;span class=&quot;text_exposed_show&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://axgig.com/images/51195824179692521491.jpg&quot; /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Sat, 12 May 2012 20:13:56 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.a-f.blogsky.com/Comments.bs?PostID=1537</comments>
          <author>علی</author>
          <guid>http://www.a-f.blogsky.com/1391/02/23/post-1537/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>پندار....</title>
					<link>http://www.a-f.blogsky.com/1391/02/17/post-1471/</link>
					<description>&lt;p&gt;
&lt;span class=&quot;messageBody&quot; data-ft=&quot;{&quot;type&quot;:3}&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;text_exposed_root text_exposed&quot; id=&quot;id_4fa6430e729436804122901&quot;&gt;روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو سه پند می دهم که کامروا شوی: &lt;br /&gt; اول این که سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!&lt;br /&gt; دوم این که در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی! &lt;br /&gt; و سوم این که در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی!!!&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;span class=&quot;text_exposed_hide&quot;&gt;...&lt;/span&gt;&lt;span class=&quot;text_exposed_show&quot;&gt; پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; لقمان جواب داد:&lt;br /&gt; اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که می خوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد.&lt;br /&gt; اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است.&lt;br /&gt; و اگر با مردم دوستی کنی، در قلب آنها جای می گیری و آن وقت بهترین خانه های جهان مال توست.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;</description>
					<pubDate>Sun, 6 May 2012 13:58:11 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.a-f.blogsky.com/Comments.bs?PostID=1471</comments>
          <author>علی</author>
          <guid>http://www.a-f.blogsky.com/1391/02/17/post-1471/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>نابینا و گیلاس....داستان کوتاه....</title>
					<link>http://www.a-f.blogsky.com/1391/02/17/post-1470/</link>
					<description>&lt;p&gt;
&lt;span class=&quot;messageBody&quot; data-ft=&quot;{&quot;type&quot;:3}&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;text_exposed_root text_exposed&quot; id=&quot;id_4fa6430e731c01763451216&quot;&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;نابینا: مگر شرط نکردیم از گیلاسهای این سبد یکی یکی بخوریم ؟&lt;br /&gt; بینا : آره&lt;br /&gt; نابینا : پس تو با چه عُذری سه تا سه تا می خوری ؟&lt;br /&gt;&lt;span class=&quot;text_exposed_hide&quot;&gt;...&lt;/span&gt;&lt;span class=&quot;text_exposed_show&quot;&gt; بینا : تو واقعا” نابینایی ؟!&lt;br /&gt; نابینا : مادرزاد!&lt;br /&gt; بینا : پس چطور فهمیدی من سه تا سه تا می خورم ؟!&lt;br /&gt; نابینا : واسه این که من دو تا دو تا می خورم و تو معترض نمی شی :دی&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;</description>
					<pubDate>Sun, 6 May 2012 13:57:03 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.a-f.blogsky.com/Comments.bs?PostID=1470</comments>
          <author>علی</author>
          <guid>http://www.a-f.blogsky.com/1391/02/17/post-1470/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>مزدا ۳3۳....داستان ....(دخترها رو بیشتر بشناسید):))))))</title>
					<link>http://www.a-f.blogsky.com/1391/02/15/post-1463/</link>
					<description>&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;
مزدا ۳۲۳ قرمز رنگ، تا به نزدیکی دختر جوان رسید به طور ناگهانی ترمز 
کرد . &lt;br /&gt; خودرو چند قدم جلوتر از دختر جوان از حرکت ایستاد ، اما راننده، خودرو 
&lt;br /&gt; را به عقب راند، تا جایی که پنجره جلو دقیقا روبروی دختر جوان قرار گرفت . 
&lt;br /&gt; این اولین خودرویی نبود که روبروی دختر توقف می کرد ، اما هریک از &lt;br /&gt; آنها 
با بی توجهی دختر جوان ، به راه خود ادامه می دادند . دختر جوان، &lt;br /&gt; مانتوی مشکی 
تنگی به تن کرده بود که چند انگشتی از یک پیراهن &lt;br /&gt; بلند تر بود . شلواری هم که 
تن دخترک بود ،همچون مانتویش مشکی &lt;br /&gt; بود و تنگ می نمود که آن هم کوتاه بود و تا 
چند سانتی پایین تر از زانو را می پوشاند . &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; به نظر می آمد که شلوار به 
خودی خود کوتاه نیست و انتهای ساق آن به داخل تا شده . دختر جوان نتوانست اهمیتی به 
مزدای قرمز رنگ ندهد . سرش را به داخل پنجره خم کرد و به راننده گفت :” بفرمایید؟” 
. مزدا مسافری نداشت . راننده آن پسر جوان و خوش چهره ای بود که عینک دودی ظریفی به 
چشم داشت . پسر جوان بدون معطلی و با بیانی محترمانه گفت : ” خوشحال میشم تا جایی 
برسونمتون”. دختر جوان گفت : ” صادقیه میرما”. پسر جوان بی درنگ سرش را به نشانه 
تائید تکان داد و پاسخ داد : ” حتماً، بفرمایید بالا “.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;
دخترک با متعجب  ساختن پسر جوان، صندلی عقب را برای نشستن انتخاب کرد .چند لحظه ای از حرکت خودرو  نگذشته بود که دختر جوان ، در حالی که روسری کوچک و قرمز خود را عقب و جلو می کشید  و موهای سرازیر شده در کنار صورتش را نظم می داد ،گفت :” توی ماشینت چیزی برای گوش  کردن نیست “&lt;br /&gt; - البته .&lt;br /&gt; پسر جوان ،سپس پخش خودرو را روشن کرد . صدای ترانه  ای انگلیسی زبان به گوش رسید . از آینه به دختر جوان نگاهی انداخت و با همان لبخند  ظریفش که از ابتدا بر لب داشت گفت :”کریس دبرگ هست ، حالا خوشتون نمیاد عوضش کنم “. دخترک با شنیدن حرف پسرجوان ،خنده تمسخر آمیزی سر داد .&lt;br /&gt; - ها ها ها ، این که  اریک کلاپتون . نمیشنوی مگه ، انگلیسی می خونه . اصلا کجاش شبیه کریس دبرگ .&lt;br /&gt; - اِه ، من تا الان فکر می کردم کریس دبرگ . مثل اینکه خیلی خوب اینا رو می شناسید ها .&lt;br /&gt; دخترک ، قیافه ای به خود گرفت و ادامه داد:” اِی ، کمی ”&lt;br /&gt; - پس کسی طرف  حسابمه که خیلی موسیقی حالیشه . من موسیقی رو خیلی دوست دارم ، اما الان اونقدر  مشغله ذهنی دارم که حال و حوصله موسیقی کار کردن رو ازم گرفته .&lt;br /&gt; دخترک لبخندی  زیرکانه زد و با لحنی کش دار گفت:” ای بابا، بسوزه پدر عاشقی . چی شده ، راضی نمیشه  ؟”&lt;br /&gt; - نه بابا، من تا حالا عاشق نشده ام . البته کسی رو پیدا نکرده ام که عاشقش  بشم ، و اگرنه اگه مورد خوبی پیش بیاد ، از عاشقی هم بدم نمیاد . اصل قضیه اینه که،  قبل از اینکه با ماشین بزنم بیرون و در خدمت شما باشم ، توی خونه با بابام دعوام شد .&lt;br /&gt; - آخی ، سرچی؟ لابد پول بهت نمی ده.&lt;br /&gt; - نه ، تنها چیزی که میده پول . مشکل  اینجاست که فردا دارم می رم بروکسل، اونوقت این آقا گیر داده بمون توی شرکت کار  داریم .&lt;br /&gt; با گفتن این جملات توسط پسر جوان ، دخترک، با اینکه سعی می کرد به چهره  اش هویدا نشود ، اما کاملا چهره اش دگرگون شد و با لحنی کنجکاوانه پرسید: ” اِه،  بروکسل چی کار داری؟ ”&lt;br /&gt; - دایی ام چند سالی هست که اونجاست . بعد از سه چهار ماه  کار مداوم ، می خواستم برم اونجا یه استراحتی بکنم؟&lt;br /&gt; دخترک بادی به غبغب انداخت  و سریع پاسخ داد:&lt;br /&gt; - اتفاقا من هم یک هفته پیش از اسپانیا برگشتم.&lt;br /&gt; - اِه،  شما هم اونجا فامیل دارید؟ کدوم شهر.&lt;br /&gt; - فامیل که نداریم ، برای تفریح رفته بودم  ونیز.&lt;br /&gt; پسر جوان نیشخندی زد و گفت : اصلا ولش کن بابا ، اسم قشنگتون چیه؟&lt;br /&gt; - من دایانا هستم. اسم تو چیه، چند سالته؟ چه کاره ای؟&lt;br /&gt; - چه خبره؟ یکی یکی  بپرسید، این جوری آدم هول میشه … اولاً این که اسم خیلی قشنگی دارید ، یکی از اون  معدود اسم هایی که من عاشقشونم . اسم خودم سهیل ، ۲۵ سالمه و پیش بابام که کارگذار  بورس کار می کنم . خوب حالا شما .&lt;br /&gt; دخترک با شنیدن این حرفهای سهیل ، چهره اش  گلگون شد و به تشویش افتاد .&lt;br /&gt; - من که گفتم ، اسمم دایاناست . ۲۳ سالمه و کار هم  نمی کنم . خونمون سمت الهیه است و الان هم محض تفریح دارم می رم صادقیه . تا حالا  بوتیک های اونجا نرفته ام . با یکی از دوستام اونجا قرار گذاشته ام تا بوتیک هاش رو  ببینیم و اگه چیز قشنگی هم بود بخریم .&lt;br /&gt; - همین چیزایی هم که الان پوشیده اید  خیلی قشنگه ها.&lt;br /&gt; دایانا ، گره کوچک روسریش را باز کرد و بار دیگر گره کرد . سپس  گفت:&lt;br /&gt; - اِی ، بد نیست . اما دیگه یک ماهی هست که خریدمشون . خیلی قدیمی شده اند … . ولش کن ، اصلا از خودت بگو ، گفتی موسیقی کار نکرده ای و دوست داری کار کنی ،  آره؟&lt;br /&gt; - چرا ، تا چند سال پیش یه مدتی پیانو کار می کردم.&lt;br /&gt; دخترک ، سعی می  کرد دلبرانه سخن وری کند ، اما ناگهان به جوشش افتاد ، طوری که منقطع صحبت می کرد و  کلمات را دستپاچه بیان می کرد.&lt;br /&gt; -ای وای، من عاشق پیانو ام . خیلی دوست دارم  پیانو کار کنم ، یعنی یه مدتی هست که کلاسش رو می رم ، اما هنوز خیلی بلد نیستم . … اصلا اینجوری نمیشه، نگه دار بیام جلو بشینم راحت تر حرف بزنیم .&lt;br /&gt; سهیل ، بی  ردنگ خودرو را متوقف کرد . دایانا هم سریع پیاده شد و به صندلی جلو رفت .&lt;br /&gt; -دایانا خانوم ، داریم می رسیما .&lt;br /&gt; - دایانا خانوم کیه؟ دایانا … . ولش کن  ، فعلا عجله ندارم . بهتره چند دقیقه دیگه هم با هم باشیم . آخه من تازه تو رو پیدا  کرده ام . تو که مخالفتی نداری ؟&lt;br /&gt; - نه ، من که اومده بودم حالی عوض کنم . حالا  هم کی بهتر از تو که حالم رو عوض کنه . فقط باید عرض کنم که الان ساعت نه و نیمه ،  حواست باشه که دیرت نشه .&lt;br /&gt; دخترک با شنیدن صحبت های سهیل، وقتی متوجه ساعت شد،  چهره اش رنجور شد و در حالی که لب خود رابا اضطراب می گزید ، گفت:&lt;br /&gt; -آره راست  میگی … پس حداقل یه چند دقیقه ای ماشینت رو دور فلکه نگه دار ، باهات کار دارم .&lt;br /&gt; سهیل ، با قبول کردن حرفهای دایانا ، حوالی میدان که رسید ، خودرو را متوقف  کرد . روی خود را به دخترک کرد و کمرش را به در تکیه داد . عینک دودی را از چشمانش  برداشت .چهره ای نسبتا گیرا داشت . ته ریشی به صورتش بود و موهایی ژولیده داشت که  تا گوشش را می پوشانید . پخش خودرو را خاموش کرد و سپس با همان لبخندی که بر لب  داشت گفت :&lt;br /&gt; - بفرمایید.&lt;br /&gt; دیگر کاملا از ظاهر و طرز صحبت دخترک می شد پی به  هیجانش برد.&lt;br /&gt; - موبایلت … شماره موبایلت رو بده، البته اگه ممکنه .&lt;br /&gt; پسر جوان  لحظه ای فکر کرد و سپس گوشی همراه خود را از روی داشبورد- پشت فرمان برداشت . آن را  به سمت دایانا دراز کرد.&lt;br /&gt; - بگیر ، زنگ بزن گوشی خودت که هم شماره تو روی  موبایلم ثبت بشه و هم شماره من روی موبایل تو بیفته . فقط صبر کن روشنش کنم … اونقدر اعصابم خورد بود که گوشی رو خاموش کردم .&lt;br /&gt; دایانا ، به محض دیدن گوشی  گران قیمت سهیل به وجد آمد . اما سریع شوق خود را کتمان کرد و فقط به گفتن”کوشی  خوبی داری ها” قناعت کرد .&lt;br /&gt; - قابلت رو نداره . اتفاقا باید عوضش کنم ، خیلی  یوغره.&lt;br /&gt; - خوب ، ممنون . فقط بگو کی می تونیم همدیگه رو دوباره ببینیم .&lt;br /&gt; - ببینم چی میشه . اگه فردا برم بروکسل که هیچ، اما اگه تهران بودم یه کاریش می کنم . اصلا بهم زنگ بزن .&lt;br /&gt; - باشه … پس من می رم .فعلا خداحافظ .&lt;br /&gt; - خوشحال  شدم،…خداحافظ . … زنگ یادت نره .&lt;br /&gt; دختر جوان ، درحالی که احساس مسرت می کرد ، با  گامهایی لرزان (از شوق) از خودرو خارج شد . هر چند قدمی که بر می داشت ،سرش را برمی  گرداند و مزدا را نگاه می کرد و دستی برای سهیل تکان می داد . پس از دور شدن دایانا  ، سهیل از داخل خودرو پیاده شد و طوری که دایانا متوجه نمی شد، او را تعقیب کرد . حوالی همان میدان بود که دایانا روی صندلی های یک ایستگاه اتوبوس نشست . سهیل  ،دایانا دستش را به ساق شلوار خود انداخت و تایی که از داخل داده بود را باز کرد . شلواردیگر کوتاه نبود . از داخل کیفی که بر روی دوشش بود مقنعه ای بیرون آورد و در  لحظه ای کوتاه آنرا سر کرد و از زیر مقنعه ، تکه پارچه ای که بر سرش بود ، بیرون  کشید . از داخل همان کیف ، آینه کوچکی خارج کرد و با یک دستمال کوچک ، از آرایش  غلیظی که روی صورتش بود کاست . موهای خرمایی رنگش را که روی صورتش سرازیر شده بود ،  داخل مقنعه کرد و با آمدن اولین اتوبوس ، از محل خارج شد . سهیل در طول دیدن این  صحنه ها ، همچنان لبخند بر لب داشت . با رفتن دایانا، سهیل به سمت مزدا حرکت کرد . به خودرو که نزدیک می شد زنگ موبایلی که همراهش بود ، به صدا در آمد. سهیل بلافاصله  گوشه ای لابلای جمعیت در حال گذر ، خود را پنهان کرده بود و دایانا را نظاره می کرد . پاسخ داد:&lt;br /&gt; - بله؟&lt;br /&gt; صدای خواهش های پسر جوانی از آنسوی گوشی آمد .&lt;br /&gt; - سلام ، آقا هر چی می خوایی از تو ماشین بردار ، فقط ماشین رو سالم بهم تحویل بده . تو رو خدا ، بگو کجاست بیام ببرم …&lt;br /&gt; - خوب بابا ، چه خبرته . تا تو باشی و در  ماشینت رو برای آب هویج گرفتن باز نزاری … ببینم به پلیس هم زنگ زدی ؟&lt;br /&gt; - نه ،  به جون شما نه ، فقط تو رو خدا ماشین رو بده .&lt;br /&gt; - جون من قسم نخور ، من که می  دونم زنگ زده ای …ولی عیبی نداره ، آدرس می دم بیا … فقط یه چیزی ، این یارویی که  سی دیش توی ماشینت بود کی بود؟&lt;br /&gt; - کی ؟ اون خارجیه ؟ … استینگ بود ، استینگ .&lt;br /&gt; - هه هه … یه چیز دیگه هم می پرسم و بعدش آدرس رو می دم ؛ ونیز توی اسپانیاست  ؟&lt;br /&gt; - ونیز؟ نه بابا، ونیز که توی ایتالیاست … آقا داری مسخره ام می کنی ، آدرس  رو بده دیگه …&lt;br /&gt; - نه ، داشتم جدول حل می کردم . مزدای قرمزت ، ضلع جنوبی صادقیه  پارک شده . گوشیت رو می زارم توی ماشین ، ماشین رو هم می بندم و سوییچ رو می اندازم  توی سطل آشغالی که کنار ماشینته . راستی یه دایانا خانوم هم بهت زنگ می زنه ، یه  دختر خوشگل،… برو حالش رو ببر ، برات مخ هم زدم ،… خداحافظ&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Fri, 4 May 2012 13:25:53 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.a-f.blogsky.com/Comments.bs?PostID=1463</comments>
          <author>علی</author>
          <guid>http://www.a-f.blogsky.com/1391/02/15/post-1463/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>دوستان حقیقی ....</title>
					<link>http://www.a-f.blogsky.com/1391/02/13/post-1418/</link>
					<description>&lt;p&gt;
می گویند خارپشتها وخامت اوضاع&lt;br /&gt;رادریافتند تصمیم گرفتند دورهم جمع شوند و&lt;br /&gt;بدین ترتیب همدیگررا حفظ کنند...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی نزدیکتر به هم بودند گرمتر می شدند ولی خارهایشان یکدیگر را زخمی می کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به خاطر همین تصمیم گرفتند از هم دور شوند ‫ولی اینچنین از سرما یخ زده می&lt;br /&gt;مردند...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از اینرو مجبور بودند یا خارهای دوستان را تحمل کنند، یا نسلشان منقرض شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس دریافتند که بهتر است باز گردند و گردهم آیند و آموختند که : با&lt;br /&gt;زخمهای کوچکی که همزیستی با کسان بسیار نزدیک به وجود می آورد زندگی کنند&lt;br /&gt;، چون گرمای وجود دیگری مهمتر است...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و این چنین توانستند زنده بمانند...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بهترین رابطه این نیست که اشخاص بی عیب و نقص را گردهم می آورد بلکه آن است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;که هر فرد بیاموزد با معایب دیگران کنار آید و خوبیهای آنان را تحسین نماید...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بدبختی این حسن را دارد که دوستان حقیقی را به ما می شناساند... بالزاک&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Wed, 2 May 2012 13:43:13 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.a-f.blogsky.com/Comments.bs?PostID=1418</comments>
          <author>علی</author>
          <guid>http://www.a-f.blogsky.com/1391/02/13/post-1418/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>داستان کوتاه(جالب)....حتما بخوانید</title>
					<link>http://www.a-f.blogsky.com/1391/02/13/post-1416/</link>
					<description>&lt;p&gt;
در کودکستان&lt;br /&gt;&amp;gt;خانم جوانی که در کودکستان برای بچه های 4 ساله کار میکرد میخواست چکمه های یه بچه ای رو پاش کنه ولی چکمه ها به پای بچه نمیرفت بعد از کلی فشار...و خم و راست شدن، بچه رو بغل میکنه و میذاره روی میز، بعد روی زمین بلاخره باهزار جابجایی و فشار چکمه ها رو پای بچه میکنه و یه نفس راحت میکشه که ...&lt;br /&gt;&amp;gt;&amp;gt;&amp;gt;&amp;gt;&amp;gt;هنوز آخیش گفتن تموم نشده که بچه میگه این چکمه ها لنگه به لنگه است .&lt;br /&gt;&amp;gt;&amp;gt;&amp;gt;&amp;gt;&amp;gt;خانم ناچار با هزار بار فشار و اینور و اونور شدن و مواظب باشه که بچه نیفته هرچه تونست کشید تا بلاخره بوتهای تنگ رو یکی یکی از پای بچه درآورد .&lt;br /&gt;&amp;gt;&amp;gt;&amp;gt;&amp;gt;&amp;gt;گفت ای بابا و باز با همان زحمت زیاد پوتین ها رو این بار دقیق و درست پای بچه کرد که لنگه به لنگه نباشه&lt;br /&gt;&amp;gt;&amp;gt;&amp;gt;&amp;gt;&amp;gt;ولی با چه زحمتی که بوت ها به پای بچه نمیرفتن و با فشار زیاد بلاخره موفق شد که بوت ها رو پای این کوچولو بکنه&lt;br /&gt;&amp;gt;&amp;gt;&amp;gt;&amp;gt;&amp;gt;که بچه میگه این بوتها مال من نیست. &lt;br /&gt;&amp;gt;&amp;gt;&amp;gt;&amp;gt;&amp;gt;خانم جوان با یه بازدم طولانی و کله تکان دادن که انگار یک مصیبتی گریبانگیرش شده. با خستگی تمام نگاهی به بچه انداخت و گفت آخه چی بهت بگم. دوباره با زحمت بیشتر این بوت های بسیار تنگ رو در آورد.&lt;br /&gt;&amp;gt;&amp;gt;&amp;gt;&amp;gt;&amp;gt;وقتی تمام شد پرسید خب حالا بوت های تو کدومه؟ بچه گفت همین ها بوت های برادرمه ولی مامانم گفت اشکالی نداره میتونم پام کنم....&lt;br /&gt;&amp;gt;&amp;gt;&amp;gt;&amp;gt;&amp;gt;مربی که دیگه خون خونشو میخورد سعی کرد خونسردی خودش رو حفظ کنه و دوباره این بوتهایی رو که به پای این بچه نمیرفت به پای اون کرد یک آه طولانی کشید وبعد گفت&lt;br /&gt;&amp;gt;&amp;gt;&amp;gt;&amp;gt;&amp;gt;خب حالا دستکش هات کجان؟ &lt;br /&gt;&amp;gt;&amp;gt;&amp;gt;&amp;gt;&amp;gt;توی جیبت که نیستن. بچه گفت توی بوت هام بودن دیگه&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Wed, 2 May 2012 13:31:27 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.a-f.blogsky.com/Comments.bs?PostID=1416</comments>
          <author>علی</author>
          <guid>http://www.a-f.blogsky.com/1391/02/13/post-1416/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>داستان کوتاه و جالب...تخم مرغ</title>
					<link>http://www.a-f.blogsky.com/1391/01/27/post-1269/</link>
					<description>&lt;h6 data-ft=&quot;{&quot;type&quot;:1}&quot; class=&quot;uiStreamMessage&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;span data-ft=&quot;{&quot;type&quot;:3}&quot; class=&quot;messageBody&quot;&gt;زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود.&lt;br /&gt; ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد: مواظب باش، مواظب باش، یه کم بیشتر کره توش بریز….&lt;br /&gt; وای خدای من، خیلی زیاد درست کردی … حالا برش گردون … زود باش&lt;br /&gt; باید بیشتر کره بریزی … وای خدای من از کجا باید کره بیشتر بیاریم ؟؟&lt;br /&gt; دارن می‌سوزن مواظب باش، گفتم مواظب باش! هیچ وقت موقع غذا پختن به حرفهای من گوش نمی‌کنی … هیچ وقت!!&lt;br /&gt;&lt;span class=&quot;text_exposed_show&quot;&gt; برشون گردون! زود باش! دیوونه شدی؟؟؟؟ عقلتو از دست دادی؟؟؟ یادت رفته بهشون نمک بزنی … نمک بزن … نمک …&lt;br /&gt; زن به او زل زده و ناگهان گفت: خدای بزرگ چه اتفاقی برات افتاده؟! فکر می‌کنی من بلد نیستم یه تخم مرغ ساده درست کنم؟؟!!&lt;br /&gt; شوهر به آرامی گفت: فقط می‌خواستم بدونی وقتی دارم رانندگی می‌کنم، چه بلائی سر من میاری!!!&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/h6&gt;
</description>
					<pubDate>Sun, 15 Apr 2012 13:46:24 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.a-f.blogsky.com/Comments.bs?PostID=1269</comments>
          <author>علی</author>
          <guid>http://www.a-f.blogsky.com/1391/01/27/post-1269/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>داستان کوتاه.....جالب....</title>
					<link>http://www.a-f.blogsky.com/1391/01/12/post-1188/</link>
					<description>&lt;h3 align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;یک خانم خوشگل و یک آقاهه که سوار قطاری به مقصدی خیلی دور شده بودند، بعد از حرکت قطار متوجه شدند که در این کوپه درجه یک که تختخواب دار هم میباشد ، با هم تنها هستند و هیچ مسافر دیگری وارد کوپه نخواهد شد. ساعتها سفر در سکوت محض گذشت و مرد مشغول مطالعه و زن مشغول بافتنی بافتن بود. شب که وقت خواب رسید خانم تخت طبقه بالا و آقاهه تخت طبقه پایین را اشغال کردند. اما مدتی نگذشته بود که خانم از طبقه بالا، دولا شد و آقاهه را صدا زد و گفت: ببخشید! میشه یه لطفی در حق من بفرمایید؟ - خواهش میکنم! - من خیلی سردمه. میشه از مهماندار قطار برای من یک پتوی اضافی بگیرید؟ مرد جواب داد :- من یه پیشنهاد بهتر دارم! زن :- چه پیشنهادی؟ مرد:- فقط برای همین امشب، تصور کنیم که زن و شوهر هستیم. زن ریزخندی کرد و با شیطنت گفت: - چه اشکال داره ، موافقم! - قبول؟ - قبول! مرد گفت ، خب ، حالا مثل بچه آدم خودت پاشو ، برو از مهموندار پتو بگیر. یه لیوان چائی هم برای من بیار . دیگه هم مزاحم من نشو&lt;/font&gt; &lt;/h3&gt;</description>
					<pubDate>Sat, 31 Mar 2012 14:46:46 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.a-f.blogsky.com/Comments.bs?PostID=1188</comments>
          <author>علی</author>
          <guid>http://www.a-f.blogsky.com/1391/01/12/post-1188/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>یه آرزو .....</title>
					<link>http://www.a-f.blogsky.com/1390/12/21/post-1073/</link>
					<description>&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;span class=&quot;caption&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;img border=&quot;0&quot; hspace=&quot;0&quot; align=&quot;baseline&quot; src=&quot;http://axgig.com/images/49507624204805979591.jpg&quot; /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span class=&quot;caption&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span class=&quot;caption&quot;&gt;آبجی کوچیکه گفت: زودی یه آرزو کن، زودی یه آرزو کن&lt;br /&gt;آبجی بزرگه چشماشو بست و آرزو ک&lt;span class=&quot;text_exposed_show&quot;&gt;رد&lt;br /&gt;آبجی کوچیکه گفت: چپ یا راست؟ چپ یا راست؟&lt;br /&gt;آبجی بزرگه گفت: م م م راست&lt;br /&gt;آبجی کوچیکه گفت: درسته، درسته، آرزوت برآورده میشه، هورا&lt;br /&gt;... بعد دستشو دراز کرد و از زیر چشم چپ آبجی مژه رو برداشت!&lt;br /&gt;آبجی بزرگه گفت: تو که از زیر چشم چپ ورداشتی که&lt;br /&gt;آبجی کوچیکه چپ و راست رو مرور کرد و گفت : خوب اشکال نداره&lt;br /&gt;دستشو دراز کرد و یه مژه دیگه از زیر چشم راست آبجی برداشت&lt;br /&gt;دیدی؟ آرزوت می خواد برآورده شه، دیدی؟ حالا چی آرزو کردی&lt;br /&gt;آبجی بزرگه گفت: آرزو کردم دیگه مژه هام نریزه&lt;br /&gt;بعد سه تایی زدن زیر خنده&lt;br /&gt;آبجی کوچیکه، آبجی بزرگه و پرستار بخش شیمی درمانی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خدایا خودت شفا ببخش تمام بیمارن سرطانی و غیر سرطانی رو که کم هم نیستند!!!!!!!!!!&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Sun, 11 Mar 2012 22:26:55 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.a-f.blogsky.com/Comments.bs?PostID=1073</comments>
          <author>علی</author>
          <guid>http://www.a-f.blogsky.com/1390/12/21/post-1073/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>داستان یسار جالب حتما بخونید....(آگهی ازدواج )</title>
					<link>http://www.a-f.blogsky.com/1390/12/17/post-1054/</link>
					<description>&lt;h3 align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;یه روز یه پیرزن بیوه‌ی 70 ساله تصمیم میگیره که دوباره ازدواج کنه، واسه همین یه آگهی ازدواج می‌زنه توی روزنامه و توش مینویسه که: “به یک شوهر با ویژگیهای زیر نیازمندیم: هم سن و سال خودم باشه، کتکم نزنه، زیاد دور و برِ من چرخ نزنه، و این که بتونه من رو ارضا کنه!” دو روز بعد صدای زنگ در خونه‌ی پیرزنه بلند میشه، پیرزن میره و در رو باز میکنه و پشت در، یه مرد با موهای خاکستری رو میبینه که رو ویلچر نشسته... و دست و پا نداره! پیرزن می‌پرسه: “واسه آگهی من تشریف آوردید؟ واقعآ از من انتظار ندارید که قبولتون کنم، دارید؟” پیرمرد میگه: “آره واسه آگهی اومدم” پیرزن یا پوزخند جواب میده: “خودت رو نگاه کن، تو پا نداری!” پیرمرد جواب میده: “بنابراین نمی‌تونم دور و برت چرخ بزنم!” پیرزن میگه: “تو دست هم نداری!” پیرمرد دوباره لبخند میزنه و میگه: “بنابراین هیچ وقت نمی تونم کتکت بزنم!” پیرزن ابرویی بالا میندازه و میگه: “ببینم می‌تونی من رو ارضا کنی؟” پیرمرد تکیه می ده به ویلچر و یه لبخند بزرگ میاد روی لباش و میگه: “من زنگ در خونه‌ات رو زدم، نزدم؟ &lt;/font&gt;&lt;/h3&gt;</description>
					<pubDate>Wed, 7 Mar 2012 23:33:28 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.a-f.blogsky.com/Comments.bs?PostID=1054</comments>
          <author>علی</author>
          <guid>http://www.a-f.blogsky.com/1390/12/17/post-1054/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>داستان کوتاه................</title>
					<link>http://www.a-f.blogsky.com/1390/12/16/post-1048/</link>
					<description>&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;span class=&quot;messageBody&quot; data-ft=&quot;{&quot;type&quot;:3}&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div id=&quot;id_4f56399f811641f90932763&quot; class=&quot;text_exposed_root text_exposed&quot;&gt;دختری بعد از ازدواج نمی توانست با مادرشوهرش کنار بیاید و هر روز با او جر و بحث می کرد.&lt;br /&gt;عاقبت دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;داروساز گفت اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادرشوهرش بمیرد،همه به او شک خواهند کرد،پس معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از آن را در غذای مادرشوهر بریزد ....&lt;br /&gt;تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد در این مدت با مادرشوهر مدارا کند تا کسی به او شک نبرد.&lt;br /&gt;&lt;span class=&quot;text_exposed_hide&quot;&gt;...&lt;/span&gt;&lt;span class=&quot;text_exposed_show&quot;&gt; &lt;br /&gt;دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقداری از آن را در غذای مادرشوهر می ریخت و با مهربانی به او می داد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس،اخلاق مادرشوهر هم بهتر و بهتر شد تا آن جا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت : دیگر از مادرشوهرم متنفر نیستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمی خواهد که بمیرد، خواهش می کنم داروی دیگری به من بدهید تا سم را از بدنش خارج کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;داروساز لبخندی زد و گفت : دخترم، نگران نباش. آن معجونی که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادرشوهرت از بین رفته است.&lt;br /&gt;برای پیروزی ابلیس کافی است آدمهای خوب دست روی دست بگذارند&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;</description>
					<pubDate>Tue, 6 Mar 2012 19:53:15 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.a-f.blogsky.com/Comments.bs?PostID=1048</comments>
          <author>علی</author>
          <guid>http://www.a-f.blogsky.com/1390/12/16/post-1048/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>داستان کوتاه .....(خراشهای عشق مادرم ) حتما نظرتونو بگید به من</title>
					<link>http://www.a-f.blogsky.com/1390/12/12/post-1023/</link>
					<description>&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;COLOR: #0000ff&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#000000&quot;&gt;چندسال پیش در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش میکرد و از تماشای شادی کودکش لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا میکند، وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود، تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد. مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تمساح پسر را با قدرت میکشید ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمیگذاشت او بچه را رها کند. کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دوماه گذشت تا پسر بهبودی مناسب بیابد. پاهایش با آرواره تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خبرنگاری که با کودک مصاحبه میکرد از او خواست تا جای زخمهایش را نشان بدهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخمها را نشان داد سپس بازوهایش را نشان داد و با غرور گفت: این زخمها را دوست دارم، اینها&lt;span style=&quot;COLOR: #ff0000&quot;&gt; خراشهای عشق مادرم &lt;/span&gt;هستند.&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;COLOR: #0000ff&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;span style=&quot;COLOR: #0000ff&quot;&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; hspace=&quot;0&quot; align=&quot;baseline&quot; src=&quot;http://axgig.com/images/33150467000633631754.jpg&quot; /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Fri, 2 Mar 2012 15:18:37 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.a-f.blogsky.com/Comments.bs?PostID=1023</comments>
          <author>علی</author>
          <guid>http://www.a-f.blogsky.com/1390/12/12/post-1023/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>داستانهای کوتاه و اموزنده....</title>
					<link>http://www.a-f.blogsky.com/1390/12/03/post-971/</link>
					<description>&lt;h6 class=&quot;uiStreamMessage uiStreamHeadline&quot;&gt;&lt;span class=&quot;messageBody&quot; data-ft=&quot;{&quot;type&quot;:3}&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;....داستان آخر شب حتما حتما بخونید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در زمانهای دور پسری بود که به اعتقاد پدرش هرگز نمی توانست با دستانش کار با ارزشی انجام دهد. این پسر هر روز به کلیسایی در نزدیکی محل زندگی خود می رفت و ساعتها به تکه سنگ مرمر بزرگی که در حیاط کلیسا قرار داشت خیره می شد و هیچ نمی گفت. روزی شاهزاده ای از کنار کلیسا عبور کرد و پسرک را دید که به این تکه سنگ خیره شده است و هیچ نمی گوید. از اطراف&lt;/font&gt;&lt;span class=&quot;text_exposed_show&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;یان در مورد پسر پرسید. به او گفتند که او چهار ماه است هر روز به حیاط کلیسا می آید و به این تکه سنگ خیره می شود و هیچ نمی گوید. &lt;br /&gt;شاهزاده دلش برای پسرک سوخت. کنار او آمد و آهسته به او گفت: «جوان، به جای بیکار نشسستن و زل زدن به این تخته سنگ، بهتر است برای خود کاری دست و پا کنی و آینده خود را بسازی.» &lt;br /&gt;پسرک در مقابل چشمان حیرت زده شاهزاده، مصمم و جدی به سوی او برگشت و در چشمانش خیره شد و محکم و متین پاسخ داد: «من همین الان در حال کار کردن هستم!» و بعد دوباره به تخته سنگ خیره شد. &lt;br /&gt;شاهزاده از جا برخاست و رفت. چند سال بعد به او خبر دادند که آن پسرک از آن تخته سنگ یک مجسمه با شکوه از حضرت داوود ساخته است. مجسمه ای که هنوز هم جزو شاهکارهای مجسمه سازی دنیا به شمار می آید. نام آن پسر «میکل آنژ» بود! &lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/h6&gt;</description>
					<pubDate>Wed, 22 Feb 2012 23:58:19 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.a-f.blogsky.com/Comments.bs?PostID=971</comments>
          <author>علی</author>
          <guid>http://www.a-f.blogsky.com/1390/12/03/post-971/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>زندگی ناخواسته...</title>
					<link>http://www.a-f.blogsky.com/1390/12/01/post-950/</link>
					<description>&lt;h6 class=&quot;uiStreamMessage&quot; data-ft=&quot;{&quot;type&quot;:1}&quot;&gt;&lt;span class=&quot;messageBody&quot; data-ft=&quot;{&quot;type&quot;:3}&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;عجب جای عجیبی ست این فیس بوک !!!&lt;br /&gt;میشود با خیال راهت نقابت را برداری&lt;br /&gt;نقابی که جایش افتاده روی صورتت ، اما خیالی نیست کسی نمی بیند !&lt;br /&gt;مثل یک مرد ، آری یک مرد واقعی ، نه از آنهایی که گریه نمیکنند&lt;br /&gt;اتفاقا از آنهایی که گریه هم میکند ، شاید گاهی هم خنده کند &lt;/font&gt;&lt;span class=&quot;text_exposed_show&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;با خیال راهت بنشینی از دردهات بگی ، زار زار گریه کنی ، گاهی هم بخندی&lt;br /&gt;این لا به لا هم دیگران برایت تند تند لایک بزنند ، انگاری تایید می کنند ، لذت می برند&lt;br /&gt;و تو ، تو فکر کنی که اصلا تنها نیستی ، فکر کنی همه دنیا کنارت است&lt;br /&gt;&lt;span&gt;فکر کنی که چـــــــــــــــــــــــقدر خوشـــــــــــــــــــــــــــ&lt;/span&gt;&lt;wbr&gt;&lt;/wbr&gt;بختی !&lt;br /&gt;اما شب همین که خواستی بخوابی &lt;br /&gt;بالشتت که هنوز تر است از اشکهای دیشب ، سیاهی اتاقت و سنگینی سکوتش&lt;br /&gt;تازه یادت می آورد که چقدر تنهایی ، چقدر تنهایی ، تنهایی ، تنهایی&lt;br /&gt;و تو دوباره آن نقاب لعنتی را میگذاری روی صورتت&lt;br /&gt;جایش هنوز درد میکند ، جای زخم های دلت هم هنوز درد می کند&lt;br /&gt;اشکهایت را مانند قهرمانها پاک میکنی ، چشمانت را میبندی&lt;br /&gt;&lt;span&gt;و به این فکر میکنی که چـــــــــــــــــــــــقدر بـــــــــــــــــــــــــــدب&lt;/span&gt;&lt;wbr&gt;&lt;/wbr&gt;ختی !&lt;br /&gt;............و آرام میخوابی ، نه نه بیدار میمانی ، بیدار میمیری&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/h6&gt;</description>
					<pubDate>Mon, 20 Feb 2012 00:10:53 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.a-f.blogsky.com/Comments.bs?PostID=950</comments>
          <author>علی</author>
          <guid>http://www.a-f.blogsky.com/1390/12/01/post-950/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>روز  سپندارمذگان</title>
					<link>http://www.a-f.blogsky.com/1390/11/29/post-921/</link>
					<description>&lt;span class=&quot;caption&quot;&gt;&lt;div id=&quot;id_4f3ff9eddffd89f38341902&quot; class=&quot;text_exposed_root text_exposed&quot;&gt;سپندار مذ لقب ملی زمین است. یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد عشق است چون ب&lt;span class=&quot;text_exposed_show&quot;&gt;ا فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق می‌‌ورزد. زشت و زیبا را به یک چشم می‌‌نگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می‌‌دهد.به همین دلیل در فرهنگ باستان اسپندارمذگان را به‌عنوان نماد عشق می‌‌پنداشتند .&lt;br /&gt;سپندارمذگان جشن زمین و گرامی داشت عشق است که هر دو در کنار هم معنا پیدا می‌‌کردند. در... این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه می‌‌دادند. مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها هدیه داده و از آنها اطاعت می‌‌کردند.&lt;br /&gt;ملت ایران از جمله ملت هایی است که زندگی اش با جشن و شادمانی پیوند فراوانی داشته است، به مناسبت های گوناگون جشن می‌‌گرفتند و با سرور و شادمانی روزگار می‌‌گذرانده اند. این جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگی، خلق و خوی، فلسفه حیات و کلاً جهان‌بینی ایرانیان باستان است.&lt;br /&gt;ایران باستان، نه چون رومیان از سه قرن پس از میلاد، که از بیست قرن پیش از میلاد، روزی موسوم به روز عشق بوده است. در تقویم جدید ایرانی دقیقا مصادف است با ۲۹ بهمن، یعنی تنها ۳ روز پس از روز والنتاین فرنگی. این روز «سپندارمذگان» یا «اسفندارمذگان» نام داشته است.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class=&quot;mts uiAttachmentDesc translationEligibleUserAttachmentMessage&quot;&gt;&lt;div&gt;&lt;div class=&quot;fsm fwn fcg&quot;&gt;از: &lt;span class=&quot;uiAttachmentDetails&quot; data-ft=&quot;{&quot;type&quot;:12}&quot;&gt;&lt;a href=&quot;https://www.facebook.com/koruoshkabir&quot; data-hovercard=&quot;/ajax/hovercard/page.php?id=295169713833282&quot;&gt;کروش&lt;/a&gt; بزرگ&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;</description>
					<pubDate>Sat, 18 Feb 2012 22:56:13 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.a-f.blogsky.com/Comments.bs?PostID=921</comments>
          <author>علی</author>
          <guid>http://www.a-f.blogsky.com/1390/11/29/post-921/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>علم بهتر است یا ثروت....</title>
					<link>http://www.a-f.blogsky.com/1390/11/28/post-914/</link>
					<description>&lt;p&gt;معلم ، شاگرد را صدا زد تا انشاءش را درباره ی علم بهتر است یا ثروت بخواند . پسر با صدایی لرزان گفت : ننوشتیم آقا ...... پس از تنبیه شدن با خط کش چوبی ، او در گوشه ی کلاس ایستاده بود و در حالی که دستهای قرمز و باد کرده اش را به هم می مالید ، زیر لب گفت : آری ! ثروت بهتر است ، چون می توانستم دفتری بخرم و بنویسم !!!&amp;quot;&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Fri, 17 Feb 2012 15:13:32 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.a-f.blogsky.com/Comments.bs?PostID=914</comments>
          <author>علی</author>
          <guid>http://www.a-f.blogsky.com/1390/11/28/post-914/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>ناشکری۰......</title>
					<link>http://www.a-f.blogsky.com/1390/11/28/post-908/</link>
					<description>&lt;p&gt;در آخرین لحظات سوار اتوبوس شد&amp;nbsp; روی اولین صندلی نشست. از کلاس های ظهر متنفر بود اما حداقل این حسن را داشت که مسیر خلوت بود... &lt;/p&gt;&lt;p&gt;اتوبوس که راه افتاد نفسی تازه کرد و به دور و برش نگاه کرد.&amp;nbsp; &lt;/p&gt;&lt;p&gt;پسر جوانی روی صندلی جلویی نشسته بود که فقط می توانست نیمرخش را ببیند که داشت از پنجره بیرون را نگاه می کرد ... &lt;/p&gt;&lt;p&gt;به پسر خیره شد و خیال پردازی را مثل همیشه شروع کرد : &lt;/p&gt;&lt;p&gt;چه پسر جذابی! حتی از نیمرخ هم معلومه. اون موهای مرتب شونه شده و اون فک استخونی . &lt;/p&gt;&lt;p&gt;سه تیغه هم که کرده حتما ادوکلن خوشبویی هم زده... &lt;/p&gt;&lt;p&gt;چقدر عینک آفتابی بهش می آد... یعنی داره به چی فکر می کنه؟&amp;nbsp; &lt;/p&gt;&lt;p&gt;آدم که اینقدر سمج به بیرون خیره نمیشه! لابد داره به نامزدش فکر می کنه... &lt;/p&gt;&lt;p&gt;آره. حتما همین طوره.مطمئنم نامزدش هم مثل خودش جذابه.&amp;nbsp; باید به هم بیان (کمی احساس حسادت)... &lt;/p&gt;&lt;p&gt;می دونم پسر یه پولداره...&amp;nbsp; با دوستهاش قرار می ذاره که با هم برن شام بیرون. کلی با هم می خندند و از زندگی و جوونیشون لذت می برن ؛ میرن پارتی، کافی شاپ، اسکی... چقدر خوشبخته! &lt;/p&gt;&lt;p&gt;یعنی خودش می دونه؟ می دونه که باید قدر زندگیشو بدونه؟!! &lt;/p&gt;&lt;p&gt;دلش برای خودش سوخت.احساس کرد چقدر تنهاست و چقدر بدشانس است و چقدر زندگی به او بدهکار است. احساس بدبختی کرد. کاش پسر زودتر پیاده می شد...!!! &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp; ایستگاه بعد که اتوبوس نگه داشت، پسر از جایش بلند شد.&amp;nbsp; &lt;/p&gt;&lt;p&gt;مشتاقانه نگاهش کرد، قد بلند و خوش تیپ بود. .. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp; پسر با گام های نااستوار به سمت در اتوبوس رفت. مکثی کرد و چیزی را که در دست داشت باز کرد... &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp; یک، دو، سه و چهار ... لوله های استوانه ای باریک به هم پیوستند و یک عصای سفید رنگ را تشکیل دادند. .. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp; از آن به بعد دیگر هرگز عینک آفتابی را با عینک سیاه اشتباه نگرفت و به خاطر چیزهایی که داشت خدا را شکر کرد... &lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Fri, 17 Feb 2012 01:22:10 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.a-f.blogsky.com/Comments.bs?PostID=908</comments>
          <author>علی</author>
          <guid>http://www.a-f.blogsky.com/1390/11/28/post-908/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>وایسا دنیا.....</title>
					<link>http://www.a-f.blogsky.com/1390/11/28/post-905/</link>
					<description>&lt;p&gt;دوستان این یه ماجرای واقعیه امیدوارم که این اتفاقات واسه هممون درس زندگی و آیینه عبرت باشه. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;شروع: ۸ سال پیش&lt;/p&gt;&lt;p&gt;یه پسری بایه دختری دوست بود به شدت با هم صمیمی بودن پسر که دوست من بود از جمله آدمای فوق العاده احساسی بود3.سال شبانه روز باهم بودن رابطشون طوری بود که همه ما میگفتیم اونا زوج آسمونین.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;۳ سال بعد&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;br /&gt;اما دست روزگار پسر رو برای کاری 6 ماهه به خارج از کشور کشوند بعد از برگشتن پسر اوضاع عوض شد یا بهتر بگم 180 درجه عوض شد جوابشو نمیداد خودش از دست پسر قایم میکرد تمام زوجهای گروه ما پاپیش گذاشتن شاید اوضاع به روال اولیش برگرده نشد که نشد مرغ دختر یه پا داشت وبهمین راحتی کساییکه قرار بود تا قبل از اون باهم ازدواج کنن وتا ابد با هم باشن از هم جدا بشن.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;۶ ماه بعد&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;آخر راه : خودم موقعی که این ماجرا یادم میاد نفسم بالا نمیاد شما چطور؟ &lt;/p&gt;&lt;p&gt;پسر ازلحاظ روحی داغون شد خبر ازدواج دختر2 ماه بعد از جداییشون تیر خلاصی بود به روح اون پسر.&lt;br /&gt;پسر یه دوسالی باحال خراب دورخودش میچرخید که اتفاق دوم واسش افتاد. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;۲ سال بعد&lt;/p&gt;&lt;p&gt;چند وقت بود رفقاتشویقش میکردن به شروع یه رابطه جدید واسه فراموشی گذشته تا اینکه خودش یه روز بهم گفت که یکی از منشیای شرکتش بهش گویا علاقمند شده وبهش پیشنهاد دوستی داده من گفتم تو با این حال و احوال وشکستی که داشتی باید خیلی مراقب باشی تا دوباره بازی نخوری اوایل خودش هم موافق بود اما کم کم با دلربایی مخصوص خانمها اسیر شد.&lt;br /&gt;من چند باری که دختر رو دیدم حسم میگفت که علاقه ای به پسر نداره وکلا تو این حال و هوایی که ادعا داره نیست اما چه سود که قدرت وجادوی کلام اون از من وامثال من خیلی قویتر بود وکاره خودشو کرد و پسر دوباره دلبسته شد.&lt;br /&gt;اون اوایل اونقدر پسر شاد بود که گویا اصلا اون گذشته رونداشته وخوش وخرم بود اما من همیشه بهش میگفتم که این دختر بنظرم اونی نیست که میگه امااون دلخور میشد آخرشم به توصیه خانم جدیدش (بقول خودش) دور من یکی رو خط کشید.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;6 ماه بعد&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;من دیگه خبری ازش نداشتم تا دوستان مشترک خبر آوردن که پسر داره ازدواج میکنه .برای منم پیغام داده بود دیدی اشتباه کردی واین زن زندگیه.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;اکنون : پسر آسایشگاه روانی&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;چرا :دختر 40 روز بعد ازدواج بعد از گرفتن مقداری از اون مهریه سنگین متواری شد اونطور که خانوادش گویا دادگاه گفتن از کشور خارج شده&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;نتیجه : م م م ..... چی بگم&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Fri, 17 Feb 2012 01:02:29 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.a-f.blogsky.com/Comments.bs?PostID=905</comments>
          <author>علی</author>
          <guid>http://www.a-f.blogsky.com/1390/11/28/post-905/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>عشق من......</title>
					<link>http://www.a-f.blogsky.com/1390/11/25/post-884/</link>
					<description>&lt;h6 data-ft=&quot;{&quot;type&quot;:1}&quot; class=&quot;uiStreamMessage&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;span data-ft=&quot;{&quot;type&quot;:3}&quot; class=&quot;messageBody&quot;&gt;به دوستم زنگ زدم گفتم کجایی ؟ گفت : واسه ولنتاین دارم میرم کادو بخرم .&lt;br /&gt; گفتم: شیطون نگفته بودی حالا با کی آشنا شدی؟&lt;br /&gt; گفت : با هیچکس .&lt;br /&gt; گفتم: پس واسه کی داری کادو میخری؟&lt;br /&gt; .&lt;br /&gt;&lt;span class=&quot;text_exposed_show&quot;&gt; گفت : برای مادرم و پدرم. عشق من مادرمه و پدرم هستن ..............&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/h6&gt;
</description>
					<pubDate>Tue, 14 Feb 2012 23:59:24 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.a-f.blogsky.com/Comments.bs?PostID=884</comments>
          <author>علی</author>
          <guid>http://www.a-f.blogsky.com/1390/11/25/post-884/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>سرنوشت.....</title>
					<link>http://www.a-f.blogsky.com/1390/11/25/post-881/</link>
					<description>&lt;p&gt;روزی انسان ازپروردگار پرسید:خدایا اگرهمه چیز در سرنوشت ما نوشته شده است&lt;br /&gt;پس آرزو کردن ما چه فایده ای دارد؟&lt;br /&gt;پروردگارخندید و گفت:شاید من نوشته باشم هرچه آرزو کرد...&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
					<pubDate>Tue, 14 Feb 2012 23:51:02 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.a-f.blogsky.com/Comments.bs?PostID=881</comments>
          <author>علی</author>
          <guid>http://www.a-f.blogsky.com/1390/11/25/post-881/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>درس مهم....</title>
					<link>http://www.a-f.blogsky.com/1390/11/21/post-852/</link>
					<description>&lt;p&gt;روزی شیخ به انیشتین فرمود : یا انیشتین .&lt;br /&gt;انیشتین رویش را برگرداند و گفت : بله .&lt;br /&gt;شیخ فرمود اول صدایم را شنیدی یا مرا دیدی ؟&lt;br /&gt;انیشتین گفت اول صدایتان را شنیدم .&lt;br /&gt;شیخ فرمود پس چرا می‌گویی سرعت نور از صوت بیشتر است ؟&lt;br /&gt;انیشتین از تئوری خود پشیمان شد و فوراً برای اسلام apply کرد !&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Fri, 10 Feb 2012 12:47:25 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.a-f.blogsky.com/Comments.bs?PostID=852</comments>
          <author>علی</author>
          <guid>http://www.a-f.blogsky.com/1390/11/21/post-852/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>هدیه تولد.....</title>
					<link>http://www.a-f.blogsky.com/1390/11/21/post-846/</link>
					<description>&lt;p&gt;پسر به دختر: میدونی برای هدیه تولدت چی خریدم؟&lt;br /&gt;دختر: نه.&lt;br /&gt;پسر: اون پژو 206 قرمز رنگ که کنار خیابون پارک شده رو میبینی ؟؟؟&lt;br /&gt;...دختر: آررررره...&lt;br /&gt;پسر: یه ماتیک درست به همون رنگ !!!&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Fri, 10 Feb 2012 00:00:37 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.a-f.blogsky.com/Comments.bs?PostID=846</comments>
          <author>علی</author>
          <guid>http://www.a-f.blogsky.com/1390/11/21/post-846/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>خیانت نمیکنم....</title>
					<link>http://www.a-f.blogsky.com/1390/11/20/post-844/</link>
					<description>&lt;p&gt;گل آفتابگردان را گفتند:&lt;br /&gt;چرا شبها سرت را پایین می اندازی؟&lt;br /&gt;گفت : ستاره چشمک میزند، نمیخواهم به خورشید خیانت کنم&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Thu, 9 Feb 2012 23:53:07 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.a-f.blogsky.com/Comments.bs?PostID=844</comments>
          <author>علی</author>
          <guid>http://www.a-f.blogsky.com/1390/11/20/post-844/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>لباس های کثیف همسایه....</title>
					<link>http://www.a-f.blogsky.com/1390/11/20/post-843/</link>
					<description>&lt;p&gt;لباس های کثیف همسایه&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌ کشی کردند.&lt;br /&gt;روز بعد، ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش در حال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت: «لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمی داند چه طور لباس بشوید. احتمالا باید پودر لباس‌ شویی بهتری بخرد.»&lt;br /&gt;... همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت.&lt;br /&gt;هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت: «یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده!»&lt;br /&gt;مرد پاسخ داد: «من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!»&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Thu, 9 Feb 2012 23:50:56 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.a-f.blogsky.com/Comments.bs?PostID=843</comments>
          <author>علی</author>
          <guid>http://www.a-f.blogsky.com/1390/11/20/post-843/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>عشق یعنی چی ؟</title>
					<link>http://www.a-f.blogsky.com/1390/11/20/post-841/</link>
					<description>&lt;p&gt;مادر : داری چیکار میکنی پسرم ؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پسر بچه 5 ساله : دارم واسه دوست دخترم نامه مینویسم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;مادر : ولی تو که هنوز خوندن و نوشتن بلد نیستی&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پسر بچه 5 ساله : اونم بلد نیست بخونه ، اصن تو چه میفهمی عشق یعنی چی ؟&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Thu, 9 Feb 2012 17:29:11 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.a-f.blogsky.com/Comments.bs?PostID=841</comments>
          <author>علی</author>
          <guid>http://www.a-f.blogsky.com/1390/11/20/post-841/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>حتماً بخونید :))</title>
					<link>http://www.a-f.blogsky.com/1390/11/18/post-830/</link>
					<description>&lt;p&gt;یه روز یه پیرزن بیوه‌ی 70 ساله تصمیم میگیره که دوباره ازدواج کنه، واسه همین یه آگهی ازدواج می‌زنه توی روزنامه و توش مینویسه که: “به یک شوهر با ویژگیهای زیر نیازمندیم: هم سن و سال خودم باشه، کتکم نزنه، زیاد دور و برِ من چرخ نزنه، و این که بتونه من رو ارضا کنه!” &lt;/p&gt;&lt;p&gt;... دو روز بعد صدای زنگ در خونه‌ی پیرزنه بلند میشه، پیرزن میره و در رو باز میکنه و پشت در، یه مرد با موهای خاکستری رو میبینه که رو ویلچر نشسته و دست و پا نداره! پیرزن می‌پرسه: “واسه آگهی من تشریف آوردید؟ واقعآ از من انتظار ندارید که قبولتون کنم، دارید؟” پیرمرد میگه: “آره واسه آگهی اومدم” پیرزن یا پوزخند جواب میده: “خودت رو نگاه کن، تو پا نداری!” پیرمرد جواب میده: “بنابراین نمی‌تونم دور و برت چرخ بزنم!” پیرزن میگه: “تو دست هم نداری!” پیرمرد دوباره لبخند میزنه و میگه: “بنابراین هیچ وقت نمی تونم کتکت بزنم!” پیرزن ابرویی بالا میندازه و میگه: “ببینم می‌تونی من رو ارضا کنی؟” پیرمرد تکیه می ده به ویلچر و یه لبخند بزرگ میاد روی لباش و میگه: “من زنگ خونه‌ات رو زدم، نزدم؟!&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Tue, 7 Feb 2012 20:12:31 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.a-f.blogsky.com/Comments.bs?PostID=830</comments>
          <author>علی</author>
          <guid>http://www.a-f.blogsky.com/1390/11/18/post-830/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>اگر عمر دوباره داشتم…</title>
					<link>http://www.a-f.blogsky.com/1390/11/17/post-822/</link>
					<description>&lt;p&gt;دان هرالد کاریکاتوریست و طنزنویس آمریکایى در قطعه کوتاهش “اگر عمر دوباره داشتم…” مینویسد:&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اگر عمر دوباره داشتم، مى‌کوشیدم اشتباهات بیشترى مرتکب شوم. همه چیز را آسان مى‌گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله‌تر مى‌شدم. فقط شمارى اندک از رویدادهاى جهان را جدى مى‌گرفتم. اهمیت کمترى به بهداشت مى‌دادم. به مسافرت بیشتر مى‌رفتم. از کوه‌هاى بیشترى بالا مى‌رفتم و در رودخانه‌هاى بیشترى شنا مى‌کردم. بستنى بیش......تر مى‌خوردم و اسفناج کمتر. مشکلات واقعى بیشترى مى‌داشتم و مشکلات واهى کمترى. آخر، ببینید، من از آن آدم‌هایى بوده‌ام که بسیار مُحتاطانه و خیلى عاقلانه زندگى کرده‌ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته من هم لحظاتِ سرخوشى داشته‌ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از این لحظاتِ خوشى بیشتر مى‌داشتم. من هرگز جایى بدون یک دَماسنج، یک شیشه داروى قرقره، یک پالتوى بارانى و یک چتر نجات نمى‌روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبک‌تر سفر مى‌کردم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى‌رفتم و وقتِ خزان دیرتر به این لذت خاتمه مى‌دادم. از مدرسه بیشتر جیم مى‌شدم. گلوله‌هاى کاغذى بیشترى به معلم‌هایم پرتاب مى‌کردم. سگ‌هاى بیشترى به خانه مى‌آوردم. دیرتر به رختخواب مى‌رفتم و مى‌خوابیدم. بیشتر عاشق مى‌شدم. به ماهیگیرى بیشتر مى‌رفتم. پایکوبى و دست افشانى بیشتر مى‌کردم. سوار چرخ و فلک بیشتر مى‌شدم. به سیرک بیشتر مى‌رفتم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;در روزگارى که تقریباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى‌کنند، من بر پا مى‌شدم و به ستایش سهل و آسان‌تر گرفتن اوضاع مى‌پرداختم. زیرا من با ویل دورانت موافقم که مى‌گوید: *شادى از خرد عاقل‌تر است&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Mon, 6 Feb 2012 23:35:52 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.a-f.blogsky.com/Comments.bs?PostID=822</comments>
          <author>علی</author>
          <guid>http://www.a-f.blogsky.com/1390/11/17/post-822/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>پند اموز (داستان)</title>
					<link>http://www.a-f.blogsky.com/1390/11/16/post-817/</link>
					<description>&lt;p&gt;راهبه ای در یک صومعه بسیار منطقی فکر میکرد و به همین سبب به خواهر منطقی معروف شده بود.شبی به اتفاق راهبه دیگری به صومعه مراجعت میکردند که متوجه شدند مردی آنها را تعقیب میکند.دوستش پرسید چی فکر میکنی؟گفت منطقی است که فکر کنیم او در صدد است به ما تجاوزکند.دوستش گفت حالا چیکار کنیم؟گفت&lt;br /&gt;منطقی است که از هم جدا شیم، هر دوی ما را که نمیتواند تعقیب کند.جدا شدند و دوستش سراسیمه خود را به صومعه رساند در حا...لیکه مردک بدنبال خواهر منطقی رفت بعد از مدتی خواهر منطقی هم وارد شد، و ماجرا را تعریف کرد.گفت مردک به من نزدیک شد و من منطقی دیدم که دامن خودم را بزنم بالا دوستش پرسید او چی کار کرد؟گفت او هم شلوار خود را کشید پایین.پرسید خب، بعدش چی شد؟گفت خب، نتیجه منطقی این شد که من با دامن بالا زده خیلی سریعتر میتوانستم بدوم تا اون که شلوارش پایین بود و به این ترتیب تونستم از دستش در برم بیام اینجا !!&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Sun, 5 Feb 2012 23:33:31 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.a-f.blogsky.com/Comments.bs?PostID=817</comments>
          <author>علی</author>
          <guid>http://www.a-f.blogsky.com/1390/11/16/post-817/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>ازدواج....</title>
					<link>http://www.a-f.blogsky.com/1390/11/16/post-816/</link>
					<description>&lt;p&gt;مرد : با من ازدواج میکنی ؟&lt;br /&gt;زن : آپارتمان داری ؟&lt;br /&gt;مرد : نـــه ...&lt;br /&gt;زن : ماشین BMW داری ؟&lt;br /&gt;مرد : نـــه...&lt;br /&gt;... زن : چقدر حقوق میگیری ؟&lt;br /&gt;مرد : هیچی...اما...&lt;br /&gt;زن : اما بی اما...تو هیچی نداری ... چه جوری میتونم با تو ازدواج کنم؟?? برو گمشو ...&lt;br /&gt;مرد : (زیر لب با خودش میگوید) من یک ویلا دارم. 3تا زمین دارم. 3تا ماشین فراری و موستانگ و پورشه دارم.چطور میتونم حقوق بگیرم در حالی که خودم به کارکنانم حقوق میدم:) !!!&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Sun, 5 Feb 2012 23:31:12 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.a-f.blogsky.com/Comments.bs?PostID=816</comments>
          <author>علی</author>
          <guid>http://www.a-f.blogsky.com/1390/11/16/post-816/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>اولین عشق (داستان کوتاه)</title>
					<link>http://www.a-f.blogsky.com/1390/11/16/post-815/</link>
					<description>&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;یکی بود یکی نبود .&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;یک مرد بود که تنها بود .&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;یک زن بود که او هم تنها بود .&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;زن به آب رودخانه نگاه میکرد و غمگین بود . مرد به آسمان نگاه میکرد و غمگین بود .&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;خدا غم آنها را میدید و غمگین بود .&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;خدا گفت : شما را دوست دارم ، پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید .&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;مرد سرش را پایین آورد .&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید . زن به آب رودخانه نگاه کرد و مرد را دید .&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند . خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید .&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا خیس نشود . زن خندید .&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;خدا به مرد گفت : به دستهای تو قدرت میدهم تا خانه ای بسازی و هر دو در آن زندگی کنید .&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;مرد زیر باران خیس شده بود . زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت . مرد خندید .&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;خدا به زن گفت : به دستهای تو همه زیباییها را می بخشم تا خانه ای که او میسازد را زیبا کنی .&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;مرد خانه ای ساخت و زن آن را گرم کرد . آنها خوشحال بودند . خدا خوشحال بود ...&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;یک روز زن پرنده ای را دید که به جوجه هایش غذا میداد . دستهایش را به سوی آسمان بلند مرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند .&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;اما پرنده نیامد و دستهای زن رو به آسمان ماند .&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;مرد او را دید . کنارش نشست و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد .&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;خدا دستهای آنها را دید که از مهربانی لبریز بود .&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;فرشته ها در گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند .&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;خدا خندید و زمین سبز شد .&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;خدا گفت : از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد .&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;فرشته ها شاخه ای گل به مرد دادند . مرد گل را به زن داد و زن آن را در خاک کاشت .&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;خاک خوشبو شد .&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;پس از آن کودکی متولد شد که گریه میکرد . زن اشکهای کودک را میدید و غمگین بود .&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;فرشته ها به او آموختند که چگونه طفل را در آغوش بگیرد و از شیره جانش به او بنوشاند .&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;مرد زن را دید که میخندد ، کودکش را دید که شیر مینوشد. بر زمین نشست و پیشانی بر خاک گذاشت .&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;خدا شوق مرد را دید و خندید .&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;وقتی خدا خندید ، پرنده بازگشت و بر شانه مرد نشست .&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;خدا گفت : با کودک خود مهربان باشید تا مهربانی بیاموزد . راست بگویید تا راستگو باشد . گل و آسمان و رود را به او نشان دهید تا همیشه به یاد من باشد .&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;روزهای آفتابی و بارانی از پی هم گذشت .&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;زمین پر شد از گلهای رنگارنگ و لابه لای گلها پر شد از بچه هایی که شاد و خندان دنبال هم میدویدند .&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;خدا همه چیز و همه جا را میدید . میدید که زیر باران مردی دستهایش را بالای سر زنی گرفته است که خیش نشود .&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;زنی را دید که در گوشه ای از خاک با هزاران امید شاخه گلی میکارد . دستهای بسیاری را دید که به سوی آسمان بلند شده اند .&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;و پرنده هایی که ...&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;خدا خوشحال بود ، چون دیگر غیر از او هیچ کس تنها نبود .&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Sun, 5 Feb 2012 23:25:56 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.a-f.blogsky.com/Comments.bs?PostID=815</comments>
          <author>علی</author>
          <guid>http://www.a-f.blogsky.com/1390/11/16/post-815/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>دوست دارم که.....</title>
					<link>http://www.a-f.blogsky.com/1390/11/16/post-814/</link>
					<description>&lt;p&gt;یه اتاقی باشه گرمه گرم ... روشنه روشن ... تو باشی، منم باشم ... کف اتاق سنگ باشه سنگ سفید... تو منو بغلم کنی که نترسم ...که سردم نشه ...که نلرزم ... اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار ... پاهاتم دراز کردی ... منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم ... با پاهات محکم منو گرفتی ... دو تا دستتم دورم حلقه کردی ... بهت می‌گم چشماتو می‌بندی؟ میگی آره! بعد چشماتو می‌بندی ... بهت می‌گم برام قصه می‌گی تو گوشم؟ می‌گی آره! بعد شروع می‌کنی آروم آروم تو گوشم قصه گفتن ... یه عالمه قصة طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمی‌شن ... می‌دونی؟ می‌خوام رگ بزنم ... رگ خودمو ... مچ دست چپمو ... یه حرکت سریع ... یه ضربه عمیق ... بلدی که؟ ولی تو که نمی‌دونی می‌خوام رگمو بزنم ... تو چشماتو بستی ... نمی‌دونی من تیغ رو از جیبم در میارم ... نمی‌بینی که سریع می برم ... نمی‌بینی خون فواره می‌زنه ... رو سنگای سفید ... نمی‌بینی که دستم می‌سوزه و لبم رو گاز می‌گیرم که نگم آااخ که چشماتو باز نکنی و منو نبینی ... تو داری قصه می‌گی.. من شلوارک پامه ... دستمو می‌ذارم رو زانوم ... خون میاد از دستم می‌ریزه رو زانوم و از زانوم می‌ریزه رو سنگا ... قشنگه مسیر حرکتش! قشنگه رنگ قرمزش ... حیف که چشمات بسته است و نمی‌تونی ببینی ... تو بغلم کردی ... می‌بینی که سرد شدم ... محکمتر بغلم می‌کنی که گرم بشم ... می‌بینی نامنظم نفس می‌کشم ... تو دلت میگی آخی دوباره نفسش گرفت! می‌بینی هر چی محکمتر بغلم می‌کنی سردتر میشم ... می‌بینی دیگه نفس نمی‌کشم ... چشماتو باز می‌کنی می‌بینی من مردم ... می‌دونی؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من می‌ترسیدم خودمو بکشم! از سرد شدن ... از تنهایی مردن ... از خون دیدن ... وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم ... مردن خوب بود، آرومِ آروم ... گریه نکن دیگه! ... من که دیگه نیستم چشماتو بوس کنم بگم دلم می‌گیره‌ها ! بعدش تو همون جوری وسط گریه‌هات بخندی ... گریه نکن دیگه خب؟ دلم می‌شکنه... دلِ روح نازکه ... نشکنش خب...؟ &lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Sun, 5 Feb 2012 23:23:59 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.a-f.blogsky.com/Comments.bs?PostID=814</comments>
          <author>علی</author>
          <guid>http://www.a-f.blogsky.com/1390/11/16/post-814/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>اولین بارمه !!!!!</title>
					<link>http://www.a-f.blogsky.com/1390/11/14/post-806/</link>
					<description>&lt;p&gt;&lt;span class=&quot;messageBody&quot; data-ft=&quot;{&quot;type&quot;:3}&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div id=&quot;id_4f2bf2fdeab7e4d73866415&quot; class=&quot;text_exposed_root text_exposed&quot;&gt;پسر : اولین بارت هست که میخوای بوس بدی ؟&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;&lt;span class=&quot;text_exposed_hide&quot;&gt;...&lt;/span&gt;&lt;span class=&quot;text_exposed_show&quot;&gt; .&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;دختر ( با عصبانیت ) : معلومه که اولین بارمه !!!!!&lt;br /&gt;چرا همیشه پسرها این سوال رو از من میپرسن ؟!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;</description>
					<pubDate>Fri, 3 Feb 2012 18:39:25 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.a-f.blogsky.com/Comments.bs?PostID=806</comments>
          <author>علی</author>
          <guid>http://www.a-f.blogsky.com/1390/11/14/post-806/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>دانشجو و استاد...(داستان کوتاه)</title>
					<link>http://www.a-f.blogsky.com/1390/11/14/post-791/</link>
					<description>&lt;p&gt;&lt;span class=&quot;messageBody&quot; data-ft=&quot;{&quot;type&quot;:3}&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div id=&quot;id_4f2bdcb2e34db2495544923&quot; class=&quot;text_exposed_root text_exposed&quot;&gt;دانشجوی دختر:&lt;br /&gt;استاد! تورو خدا! من باید این درسو قبول شم! وگرنه مشروط میشم!&lt;br /&gt;استاد:&lt;br /&gt;خب من باید چیکار کنم الان ؟&lt;br /&gt;دانشجوی دختر:&lt;br /&gt;&lt;span class=&quot;text_exposed_hide&quot;&gt;...&lt;/span&gt;&lt;span class=&quot;text_exposed_show&quot;&gt; استاد شما منو پاس کنید من هر کاری بگین میکنم!!&lt;br /&gt;استاد:&lt;br /&gt;هر کاری ؟&lt;br /&gt;دانشجوی دختر:&lt;br /&gt;هر کــــــــــــــ ـاری!&lt;br /&gt;استاد:&lt;br /&gt;هر کارِ هر کـــــــــــــا ری؟؟!&lt;br /&gt;دانشجوی دختر:&lt;br /&gt;هر کارِ هر کـــــــــــــا ری!!&lt;br /&gt;استاد:&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;برو درس بخون .&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;</description>
					<pubDate>Fri, 3 Feb 2012 16:46:21 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.a-f.blogsky.com/Comments.bs?PostID=791</comments>
          <author>علی</author>
          <guid>http://www.a-f.blogsky.com/1390/11/14/post-791/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>زود قضاوت نکنیم.....</title>
					<link>http://www.a-f.blogsky.com/1390/11/14/post-789/</link>
					<description>&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;strong id=&quot;yui_3_2_0_1_1328268008631444&quot;&gt;&lt;font id=&quot;yui_3_2_0_1_1328268008631443&quot; size=&quot;4&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;معلم عصبی دفتر رو روی میز کوبید و داد زد: سارا ... دخترک خودش رو جمع و جور کرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟ &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;معلم که از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد:چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ هـــا؟! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فردا مادرت رو میاری مدرسه... &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت کنم! دخترک چونه ی لرزونش رو جمع کرد... &lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; face=&quot;Arial&quot;&gt;بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت: خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن... اونوقت می شه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تا صبح گریه نکنه... &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ... &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ... و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد . . . .............................. .................................. زود قضاوت نکنیم&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Fri, 3 Feb 2012 15:12:42 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.a-f.blogsky.com/Comments.bs?PostID=789</comments>
          <author>علی</author>
          <guid>http://www.a-f.blogsky.com/1390/11/14/post-789/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>وقتی زندگی کردن رو فراموش کنیم ...</title>
					<link>http://www.a-f.blogsky.com/1390/11/14/post-788/</link>
					<description>&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;img style=&quot;WIDTH: 509px; HEIGHT: 272px&quot; border=&quot;0&quot; hspace=&quot;0&quot; align=&quot;baseline&quot; src=&quot;http://axgig.com/images/75654218385791317604.jpg&quot; width=&quot;509&quot; height=&quot;272&quot; /&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#ff0000&quot;&gt;ترجمه متن زیبا و پرمعنی فوق را به فارسی هم بخوانید :&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;font style=&quot;COLOR: rgb(0,0,0)&quot; size=&quot;4&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;font style=&quot;COLOR: rgb(0,0,0)&quot; color=&quot;#005100&quot; size=&quot;4&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;ابتدا به شدت سعی داشتم تا دبیرستان را تمام کنم و دانشکده را شروع کنم،&lt;br /&gt;سپس به شدت سعی داشتم تا دانشگاه را تمام کرده و وارد بازار کار شوم،&lt;br /&gt;بعد تمام تلاشم این بود که ازدواج کنم و صاحب فرزند شوم،&lt;br /&gt;سپس تمام سعی و تلاشم را برای فرزندانم بکار بردم تا آنها را تا حد مناسبی پرورش&lt;span lang=&quot;en-us&quot;&gt; &lt;/span&gt;دهم،&lt;br /&gt;سپس می تونستم به کار برگردم اما برای بازنشستگی تلاش کردم،&lt;br /&gt;اما اکنون که در حال مرگ هستم،&lt;br /&gt;ناگهان فهمیده ام که فراموش کرده بودم زندگی کنم&lt;/font&gt;&lt;font style=&quot;COLOR: rgb(0,0,0)&quot; color=&quot;#003300&quot; size=&quot;4&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;font style=&quot;COLOR: rgb(0,0,0)&quot; color=&quot;#800000&quot; size=&quot;4&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;لطفا اجازه ندهید این اتفاق برای شما هم تکرار شود.&lt;br /&gt;قدردان موقعیت فعلی خود باشید و از هر روز خود لذت ببرید.&lt;/font&gt;&lt;font style=&quot;COLOR: rgb(0,0,0)&quot; color=&quot;#003300&quot; size=&quot;4&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;font style=&quot;COLOR: rgb(0,0,0)&quot; color=&quot;#333399&quot; size=&quot;4&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;برای به دست آوردن پول، سلامتی خود را از دست می دهیم&lt;br /&gt;سپس برای بازیابی مجدد سلامتی مان پول مان را از دست می دهیم&lt;br /&gt;گونه ای زندگی می کنیم که گویا هرگز نخواهیم مرد&lt;br /&gt;و گونه ای می میریم که گویا هرگز زندگی نکرده ایم ...&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Fri, 3 Feb 2012 14:59:01 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.a-f.blogsky.com/Comments.bs?PostID=788</comments>
          <author>علی</author>
          <guid>http://www.a-f.blogsky.com/1390/11/14/post-788/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>مصدرهای به درد بخور زندگی یک روح/علی شریعتی</title>
					<link>http://www.a-f.blogsky.com/1390/11/08/post-761/</link>
					<description>&lt;p class=&quot;ContentSmall&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;این نوشته متن کوتاهی از میان یادداشتهای علی شریعتی است که پیش از این در مجموعه آثار وی منتشر نشده است. بخشهایی از این متن پیشتر در کتاب یادگاران مانا آمده بود. در ضمن در متن زیر بجای اسامی افراد ... گذاشته شده است.&lt;/font&gt; &lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;/p&gt;&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;table id=&quot;table87&quot; border=&quot;0&quot; width=&quot;98%&quot;&gt;&lt;tbody&gt;&lt;tr&gt;&lt;td&gt;&lt;p&gt;اندیشیدن، خواندن، نوشتن، پرستیدن، ارادت ورزیدن، عصیان کردن، تنها بودن، رنج کشیدن، ایثار کردن، قربانی کردن، گریختن، صبر کردن، خیالات فرمودن (اصطلاح ناصرالدین شاه)، به استقبال آمدن (برخلاف به بدرقه رفتن)، درستی مطلق بودن و دروغ های شیرین یا سودمند گفتن (ملامتیه)، صلح کل بودن و جنگ زرگری کردن، همه را هیچ انگاشتن و همه را محترم داشتن، مهاجرت کردن، توی تاریکی اتاق در یک نیمه شب زمستان تنها سیگار پک زدن، نشستن و رقص شعله های جادویی آتش بخاری را تماشا کردن، شمعی را در کنار آینه یی روشن کردن، نیمه شب های باران خورده در خیابان های خلوت شهر تنها رانندگی کردن، توی راه پله ها به جناب آقای... یک اردنگی جانانه زدن، با آقای دکتر... دست دادن، هر چند سال یک بار چند ماهی را به قزل قلعه رفتن. غروب خورشید را در آن سوی سن تماشا کردن، به آواز عبدالوهاب شهیدی، ادیت پیاف ، بیکو، آزناوور و خواجه آدامو گوش دادن. آقای دکتر... را که مثل دم جنبانک (صعوه) راه می رود یکهو پخ کردن، در هر شبانه روز دو ساعت یا سه ساعت به خلوتی پناه بردن و به خود اندیشیدن، دچار نصایح مشفقانه عقلای خاطرجمع ابله نشدن. محبوب تیپ های سوزناک احساساتی جواد فاضلی قرار نگرفتن، از دید و بازدید و دعوت و منقل از زیر کرسی برداشتن و گذاشتن و برای منزل خرید کردن و برای اقوام سوغات تهیه کردن و شرفیاب شدن و در برابر شوخی های خنک آقای رئیس مجبور به لبخند شدن و نظام وظیفه خدمت کردن و خانم آقای دکتر... را دیدن و مبتلا به ترشا شدن و با آدم خسیس دو پولی مثل دکتر....همسفر شدن و جزوه های درس های آقای.... را نوشتن و سخنرانی های علمی آقای دکتر... را گوش دادن و افتتاح کردن جلسه را به وسیله دکتر... و... دیدن و با آب و نمک و صابون یک دست تنقیه کردن و با بچه مزلف های لوس نجس خنگ بی شعور بیسواد بیمزه بی همه چیز که یعنی موج نو، یعنی آنارشیست، بحث علمی کردن، گیر سوال های پسرهای... افتادن و ïرسîت را گرفتن و کشیدن و مبتلای تعریف های خانم... شدن و بالاخره از... معاف شدن، تا دیدی که یک مرتبه این دکتر... است که راجع به مقام حیرت در عرفان با تو صحبت می کند و تو هم هیچ راه گریزی نداری، خود را یکهو تو حوض آب انداختن. اگر یک سال دیگر هم به آخر عمر نمانده باشد آن را در لاکروای پاریس، کنار کلیسای زیبا و آسمانی دولاشاپل زندگی کردن و بار دیگر طعم آزادی را و آزادی را و آزادی را چشیدن، نم اشکی و با خود گفت وگویی داشتن، به ماسینیون عشق ورزیدن، آن فرشته تنها را در اعماق سنگین گور آبی اش تنها نگذاشتن، گاه گریستن و هیچ گاه ننالیدن، بی نیاز بودن، خود جزیره خویش شدن. از کنار پنجره ات جنب نخوردن، به زور و زر و زن از راه برنگشتن. در راه نماندن، با بودا و لو و ارنست گالوا و عین القضات همدانی و کلود برنارد خودم و آناتول فرانس فرانسوی و رزاس سوئدی رفیق بودن، محشور بودن، هرگز تسلیم روزمرگی نشدن، هرگز کارمند دولت نشدن، ناظم نبودن، هر وقت دستت رسید یک پس -کلگی چنان به جناب آقای دکتر... نواختن که چشم هایت راست شدن، به کتاب و قلم و تنهایی و غم و بی نیازی و پارسایی و بی باکی و غرور و فلسفه و شرف و بزرگواری و ایمان و آزادی و مردم و هنر و عرفان و خدا و دوست و تامل و سکوت و تحمل و... وفادار ماندن، از تاریخ علی، از جغرافی کویر، از آسمان ماه، از نقاشان لاکروا، از مجسمه سازان رودن، از شاعران مولوی، از عارفان عین القضات و حلاج، از شهرها پاریس، از جنگل ها بولونی، از ساختمان ها معبد، از صداها اذان، از موسیقی ها سونات مهتاب گاستون دفین، از صفحه ها رین دو رین و از گل ها هوما و از اشیا شمع و از پرندگان طوطی تاگور و از غذاها بیفتک و از نعمت ها قلم و از رنگ ها خاکستری و از بازیچه ها فندک و از مخاطب ها دفتر و از آرزوها آزادی را برگزیدن، وطنی چون غربت من و پناهی چون خلوت من و بیهودگی چون زندگی من و خواهری چون بتول مزینانی من داشتن و آینده او را که چون آینده برادرش است به نیروی دعاهای نیم شبان از باران استجابت های خدایی سیراب کردن. اینهاست مصدرهای ساده و مرکب دستور زبان زندگی کردن من. والسلام شب پنجشنبه 21 خرداد 1348.&lt;/p&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;&lt;/tbody&gt;&lt;/table&gt;&lt;/div&gt;</description>
					<pubDate>Sat, 28 Jan 2012 22:04:13 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.a-f.blogsky.com/Comments.bs?PostID=761</comments>
          <author>علی</author>
          <guid>http://www.a-f.blogsky.com/1390/11/08/post-761/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>اعتراف عاشقانه .....</title>
					<link>http://www.a-f.blogsky.com/1390/11/06/post-747/</link>
					<description>&lt;p&gt;بگذار اعتراف کنم که بدجور دلم برایت تنگ شده&lt;br /&gt;فکر نکن بی وفا هستم ، دلم از سنگ نشده...&lt;br /&gt;اعتراف میکنم اینک در حسرت روزهای شیرین با تو بودنم&lt;br /&gt;باور نمیکنم اینک بی توام&lt;br /&gt;کاش میشد دوباره بیایی و یک لحظه دستهایم را بگیری&lt;br /&gt;کاش میشد دوباره بیایی و لحظه ای مرا ببینی&lt;br /&gt;تا دوباره به چشمهایت خیره شوم ، تا بر همه غم و غصه های بی تو بودن چیره شوم...&lt;br /&gt;کاش میشد دوباره بیایی و لحظه ای نگاهت کنم ، با چشمهایم نازت کنم&lt;br /&gt;در حسرت چشمهایت هستم ،چشمهایی که همیشه با دیدنش دنیایم عاشقانه میشد&lt;br /&gt;بگذار اعتراف کنم که بدجور دلم هوایت را کرده&lt;br /&gt;در حسرت گرمی دستهایت ، تا کی باید خیره شوم به عکسهایت ، هنوز هم عاشقم ، عاشق آن بهانه هایت...&lt;br /&gt;کاش بودی و به بهانه هایت نیز راضی بودم ، کاش بودی و من دیگر از سردی نگاهت شاکی نبودم&lt;br /&gt;هر چه خواستم از تو بگذرم از همه چیز گذشتم جز تو ، هر چه خواستم فراموشت کنم همه را فراموش کردم جز تو ، هر چه خواستم به خودم بگویم هیچگاه ندیدم تو را ، چشمهایم را بستم و باز هم دیدم تو را ، هر چه خواستم دلم را آرام کنم ، آرام نشد دلم و بیشتر بهانه تو را گرفت ، هر چه خواستم بگویم بی خیال ، بی خیالت نشدم و به خیالت تا جایی که فکرش هم نمی کنی رفتم...&lt;br /&gt;میخواستم با تنهایی کنار بیایم ، دلم با تنهایی کنار نیامد ، میخواستم دلم را راضی کنم ، یاد تو باز هم به سراغم آمد ، میخواستم از این دنیا دل بکنم ، دلم با من راه نیامد ...&lt;br /&gt;بگذار اعتراف کنم که دلم در چه حالیست ، بدجور از نبودنت شاکیست ، هر جا هستی برگرد که اصلا حالم خوب نیست....&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Thu, 26 Jan 2012 23:54:59 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.a-f.blogsky.com/Comments.bs?PostID=747</comments>
          <author>علی</author>
          <guid>http://www.a-f.blogsky.com/1390/11/06/post-747/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>مرداب....</title>
					<link>http://www.a-f.blogsky.com/1390/11/05/post-734/</link>
					<description>&lt;p&gt;رهگذر به مرداب رسید خطاب به او پرسید : راز مرگ دلخراش تو چیست ؟ مرداب : راز مرگ من هرگز فاش نشد اما اکنون که تو می خواهی پس، پایین تر آی حرف هایم ابدیست &lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Wed, 25 Jan 2012 23:20:07 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.a-f.blogsky.com/Comments.bs?PostID=734</comments>
          <author>علی</author>
          <guid>http://www.a-f.blogsky.com/1390/11/05/post-734/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>دل من....</title>
					<link>http://www.a-f.blogsky.com/1390/11/02/post-710/</link>
					<description>&lt;p&gt;خاطرت هست شبی سر راهت بودم با نگاهت به دلم سنگ زدی فکر کردم نگهت پل بین منو درمان است.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;نه دریغا افسوس چه خیال باطل،باطلی بی حاصل .&lt;/p&gt;&lt;p&gt;غافل از آن بودم که تو پیمان شکنی بی وفا،بی احساس قاتل جان منی .&lt;/p&gt;&lt;p&gt;یاد روزی کردم که عبور از گذر ما کردی چه صمیمانه خودت را به دلم جا کردی .&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بعد آن روز دگر قلب من افتاد به زیر قدمت و تو با گام زدن روی دلم،شکستی دل فرسوده ی من.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;پس چگونه دل من شد رفیق دل تو؟شمع هر محفل تو؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;شادیم از این بود که کسی هست که به فکر من و قلبم باشد .&lt;/p&gt;&lt;p&gt;گرچه دشمن پرکینه ی قلبم بودی ،کینه ات شیرین بود، مثل لبخند گل سرخ که در فصل بهار به همه راز محبت میگفت.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;کار تو تنها با دل من بشکستن و بشکستن و بشکستن بود. اما به خدا شیرین بود &lt;/p&gt;&lt;p&gt;.خرده های شیشه ی قلبم را شیشه فروش بند می زد تا باز بزنی سنگ و بلرزد از نو بشکند با نگاه خسته ی تو.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;آه که تو رفتی و دل من باز شکست،شکست و فروریخت .&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ومن هرچه فریاد زدم شیشه فروش آن را بند نزد گفت:این دل دگر کارش از کار گذشت بگذر از آن دل و بدان که دلدار گذشت .&lt;/p&gt;&lt;p&gt;جمع کردم دل بشکسته ی خود ریختم ان را در معبر شهر.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;آه ای عابر من از کوچه ی ما چون گذری ،کن به زیر قدمت یک نظری، تا مبادا برود در پایت ،خورده های شیشه ی این دل من .&lt;/p&gt;&lt;p&gt;زیر لب زمزمه ای کردم باز:&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; کاشکی این دل من جنسش از شیشه نبود. &lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Sun, 22 Jan 2012 19:58:49 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.a-f.blogsky.com/Comments.bs?PostID=710</comments>
          <author>علی</author>
          <guid>http://www.a-f.blogsky.com/1390/11/02/post-710/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>داستان واقعی و غم انگیز (یکم طولانیه ولی ارزششو داره)</title>
					<link>http://www.a-f.blogsky.com/1390/10/28/post-697/</link>
					<description>&lt;p dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;شهریور ۱۳۸۱ بود که با یه دختر آشنا شدم . از راه تلفن . آخه اونقدر مغرور بودم که هیچ وقت غرور مردونم بهم اجازه نمی داد که از راه متلک بار کردن دخترا توی خیابون برای خودم دوست پیدا کنم . هر چند که به خاطر این غرور ۳ سال توی غم عشق دختر همسایمون سوختم و با اینکه می دونستم اونم منو می خوادولی هیچ وقت به خودم اجازه ندادم که برم باهش حرف بزنم . از آخر هم پرید و رفت روی بوم یه نفر دیگه نشست . شاید اسم این غرور دیونگی باشه . اما این من بودم . من …&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;/p&gt;&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;بالاخره بعد از چند سال از آخر ۲۱ شهریور با یه دختر مظلوم و معصوم و قد کوتاه آشنا شدم . اونقدر دوستش داشتم که وقتی براش خواستگار اومده بود و من اول بخاطر مشکلات مالی و خانوادگی می دونستم نمی تونم فعلا بگیرمش جواب رد بهش دادم نتونستم دوریش رو تحمل کنم یک ماه مونده به عقدش بهش گفتم که می خوامش . اما ای کاش می فهمیدم که جواب مثبتی که بهم داد از ته دل نبود بلکه از روی احساسات مقطعیش بود . احساسی که نیمی از اون در گرو اون یکی رقیب بود . رقیبی که بعد از بهم خوردن قرارشون افسردگی گرفت . اما چه میشه کرد ؟ منم این وسط عاشق بودم و تقصیری نداشتم .&lt;/div&gt;&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;ماهها با هم خاطرات گوناگونی داشتیم . خاطرات خوب و شیرین . خنده و دعوا . قهر و آشتی . منت کشی نوبتی و …&lt;/div&gt;&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;قرار ملاقات ساعت هفت و نیم صبح . از قدم زدن توی آفتاب گرم تابستوت تا قدو زدن توی برف و سوز و سرما و بعد هم باز گرما .&lt;/div&gt;&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;به یاد می یارم اون زمانیکه به علت بیماری قلبیش توی بیمارستان بود و من در شهر دیگه غمگین و نگران . انگار که واقعا قلب من درد می کرد . به یاد می یارم که بعد از چند وقت که ازش خبر نداشتم وقتی باهش صحبت می کردم ازروی ضعف و ناتوانی نفسش به شماره افتاده بود و باز هم به یاد می یارم زمانیکه روز اولی که دیدمش از شدت معصومیت صداش می لرزید . آخه اون مقام چهارم قرائت قرآن رو توی کل کشور در مقطع سنی دبیرستان رو به یدک می کشید . اما مگه میشه که همچین آدمی همچون آدمی بشه . چی شد که اون شد ؟ زمانیکه من برای تحصیل توی شهرستان بودم به اون چه گذشت که معصومیتش رو باد به باد تبدیل کرد ؟&lt;/div&gt;&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;img title=&quot;داستانی واقعی و غمگین www.Sargarmia.com&quot; alt=&quot;داستانی واقعی و غمگین&quot; src=&quot;http://www.sargarmia.com/wp-content/uploads/2011/12/free236.gif&quot; onload=&quot;NcodeImageResizer.createOn(this);&quot; originalheight=&quot;9&quot; originalwidth=&quot;497&quot; /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;۳۶۴ روز از آشناییمون گذشت که یک روز با هم قرار کوتاهی رو گذاشتیم . آخه اون اونروز از کتابخانه حرم مشهد می یومد و من هم تازه ۲۴ ساعت نبود که از شهرستان اومده بودم . چقدر اون روز هوا گرم بود . از همون اول که دیدمش احساس کردم که حالش دگرگون شده . صورتش قرمز بود . بعد از مدت کوتاهی توی کوچه پس کوچه ها بودیم که باز قلبش گرفت . انگار که قلب من گرفت . اون نمی تونست راه بره . ما خیلی از حرم دور شده بودیم . بهش گفتم بذار ببرمت خونتون . اما گفت که وسایلام توی کتابخانه هست و اگه این طور برم خونه بهم شک می کنند . به ناچار و به سختی بردمش کتابخانه . یکی از دوستاش گفت که شما ببریدش برون تا هوا بخوره . چقدر اون روز گرم بود نمی تونستم تنهاش بذارم . گفتم ببرمش توی خود حرم تا یه جایی خنک گیر بیاریم بشینیم تا حالش خوب بشه . همین طور که توی حرم نشسته بودیم و داشتیم برای زندگی آیندمون نقشه می ریختم و از راه و روش عشق و زندگی براش می گفتم یه وقت نگاش کرد و دیدم اشک توی چشمای درشتش حلقه زده و داره منو نگاه می کنه .&lt;/div&gt;&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;img title=&quot;داستانی واقعی و غمگین www.Sargarmia.com&quot; alt=&quot;داستانی واقعی و غمگین&quot; src=&quot;http://www.sargarmia.com/wp-content/uploads/2011/12/free236.gif&quot; onload=&quot;NcodeImageResizer.createOn(this);&quot; originalheight=&quot;9&quot; originalwidth=&quot;497&quot; /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;بالاخره اون چیزی ک نباید میشد شد و تند باد زندگی اونو از من گرفت . اون توی این تند باد خیلی زود تسلیم شد و خودش رو باخت . اما من هنوزم با اینکه پشتم از غه این تند باد خم شده و بعضی از موهام سفید اما هنوزم مثل کوه دارم مقاومت می کنم .&lt;/div&gt;&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;چند تا از خادم ها به ما شک کردن و مارو تحویل نگهبانی حرم دادند . خیلی نامرد بودن . خیلی . تا &lt;a href=&quot;http://www.sargarmia.com/goto/http://www.patugh.ir/&quot; rel=&quot;nofollow&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#5c5552&quot;&gt;دنیا&lt;/font&gt;&lt;/a&gt; دنیاست نفرین هاشم از اونا بر نمی گرده . نگهبانی حرم رو چند تا از مامورای نیروی حق کش انتظامی تشکیل داده بودند . وقتی که داشتیم به سمت نگهبانی می رفتیم من آروم به یکی از اون خادما گفتم الان که داریم با هم می ریم با من هر کاری خواستید بکنید مسئله ای نیست ولی به این دختر کاری نداشته باشید آخه اون ناراحتی قلبی داره . می دونید اون خادم چی گفت ؟ الان که می خوام بگم جگرم داره می سوزه . گفت که به ما چه ؟ مرد م که مرد . کی به ما کار داره ؟&lt;/div&gt;&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;وقتی رفتیم توی نگهبانی اونجا چند تا درجه دار و یه لباس شخصی بود . اون لباس شخصی در حال بازجویی از یه نفر دیگه بود . بی چاره اون آدم . معلوم نبود چی کار کرده بود که همچین زده بودنش که مرد به اون بزرگی داشت گریه می کرد و التماس می کرد . هر چی بود که زوار بود و غریب . بنازم به این زوار پرستی . اینه اون زوار دوستی مشهدی ها . اینه اون همه توصیه در مورد خوش رفتاری با زوار امام رضا …&lt;/div&gt;&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;وقتی اون لباس شخصی موضوع رو فهمید من و اون و از هم جدا کرد . اونو فرستادند توی یه اتاق دیگه . یه مامور هم رفتش توی اون اتاق . نفهمیدم باهش چی کار کردند که به ۲ دقیقه نرسید که صدای گریش بلند شد . به من که جز خدا از هیچ کس نمی ترسم و مثل کوه جلوی اونا ایستاده بودم گفتند که برم توی بازداشتگا&lt;a href=&quot;http://www.sargarmia.com/goto/http://www.patugh.ir/&quot; rel=&quot;nofollow&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#5c5552&quot;&gt;ه&lt;/font&gt;&lt;/a&gt; .&lt;/div&gt;&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;img title=&quot;داستانی واقعی و غمگین www.Sargarmia.com&quot; alt=&quot;داستانی واقعی و غمگین&quot; src=&quot;http://www.sargarmia.com/wp-content/uploads/2011/12/free236.gif&quot; onload=&quot;NcodeImageResizer.createOn(this);&quot; originalheight=&quot;9&quot; originalwidth=&quot;497&quot; /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;اینجاش خیلی جالبه . میگن بابای امام رضا توی یکی از زندانهای تاریک بنی عباس به شهادت رسید . اما آیا خود امام رضا می دونه که توی یکی از گوشه های صحنش یه زندان ساختند که سلول سلول هست و هر سلولش اونقدر کوچیک که نمی تونی پات رو توش دراز کنی . اونقدر تارک . اونقدر بد بو که لکه های خون روی موزاییکاش خشک شده .&lt;/div&gt;&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;من رو فرستادند توی یکی از اون سلول ها . توی این مدت زنگ زدند به باباش . باباش اومد و منو از زندان اوردن بیرون . از من پرسیدند حالا چه نسبتی با هم داری ؟ همون جواب قبلی نامزدیم . باباش ناراحت شد و اون لباس شخصی اولین سیلی رو زد . باباش می خواست به طرف من حمله ور بشه اما اونا جلوش رو گرفتند . می دونید چرا ؟ چون می خواستند خودشون با کتک زدن من حال کنند .&lt;/div&gt;&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;img title=&quot;داستانی واقعی و غمگین www.Sargarmia.com&quot; alt=&quot;داستانی واقعی و غمگین&quot; src=&quot;http://www.sargarmia.com/wp-content/uploads/2011/12/free236.gif&quot; onload=&quot;NcodeImageResizer.createOn(this);&quot; originalheight=&quot;9&quot; originalwidth=&quot;497&quot; /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;منو دوباره فرستادند توی سلول . جایی که هیچ شاهدی نباشه جز خدا . فکر کنم اونجا امام رضا هم نبود . شاید هم بود و به اونا القا می کرد که منو چهار ساعت مثل یه سگ بزنند . مثل یه سگ . بعد از دقایقی از اومدن باباش با یه تعهد ساده دختر و پدر رو فرستادند رفت . اما منو مثل یه سگ می زدند . به خدا دروغ یست اینو که بگم که چنان سیلی هایی رو به من می زدند که گویی توی اون زندان تاریک فلاش دوربین رو توی چشمام می زدند . موهام رو می کشیدند . کمر بندم رو باز کردند و با همون کمر بند منو می زدند . تازه یه نیروی کمکی هم اوردند . یه سرباز اوردند که با پوتینش بزنه توی کمرم . اما توی این چهار ساعت هرگز سرتسلیم در مقابل اونا پایین نیووردم . چون خودم رو بی گناه می دونستم . مگه گناه من جز عشق پاکم چیزه دیگه ای بود . تقصیر من چی بود که اون روز قلبش درد گرفت و من مریض به حرم اوردم . همه مریض میارن حرم تا &lt;a href=&quot;http://www.sargarmia.com/goto/http://www.patugh.ir/&quot; rel=&quot;nofollow&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#5c5552&quot;&gt;شفا&lt;/font&gt;&lt;/a&gt; پیدا کنه نه اینکه بزننش .&lt;/div&gt;&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;هنوز هم یزیدیان هستند . اونجایی که من آی بخوام و اونا با کتک منو سیراب کنند . پس کی برای مصیبت من گریه کنه .&lt;/div&gt;&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;بعد از اون همه کتک با انگشت نگاری آزادم کردند . مثل اینکه من دزدی کردم . شاید هم تروریست باشم .&lt;/div&gt;&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;img title=&quot;داستانی واقعی و غمگین www.Sargarmia.com&quot; alt=&quot;داستانی واقعی و غمگین&quot; src=&quot;http://www.sargarmia.com/wp-content/uploads/2011/12/free236.gif&quot; onload=&quot;NcodeImageResizer.createOn(this);&quot; originalheight=&quot;9&quot; originalwidth=&quot;497&quot; /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;با بدنی خسته به خونه رفتم و موضوع رو برای خانواده تعریف کردم و به اونا گفتم که حالا که همه چی لو رفته بریم خواستگاری تا همه چیز آبرومندانه تموم بشه . اما پدر مغرور من به این وصلت به خاطر همون مسائل سنتی ( برادر بزرگ اول داماد بشه – سربازی رو تموم کن – درست رو تموم کن – شغل گیر بیار و هزارتا چیز آشغال دیگه ) رضایت نداد .&lt;/div&gt;&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;می دونستم که حالا اون تحت کنترل هست . از طریق دوستاش ازش خبر می گرفتم . دوستش یه بار از خونه اونا زنگ زد و گفت آزاده میگه دیگه حاضر به ادامه این رابطه نیست . اما من باور نمی کردم . فکر می کردم به خاطر فشار خانواده مجبور به گفتن این مطلب هست . اصلا از کجا معلوم که اون این حرف رو زده باشه ؟ بیست روزی گذشت و برای اولین بار بعد از این مدت زنگ زدم خونشون . خودش گوشی رو برداشت ولی تا صدای منو شنید فورا قطع کرد . با خودم گفتم حتما موقعیت نداره . از اون به بعد هفته ای یکبار زنگ می زدم خونش و تا صدام رو می شنید قطع می کرد و من هنوز با همون خیال خام . بعد از مدتی وقتی زنگ می زدم خونش تا گوشی رو بر می داشت بلافاصله می گفتم یه زنگ به من بزن و اون قطع می کرد . از آخر اواسط تابستون که من زندگی رو مثل یک مرده متحرک می گذروندم و شب رو به روز و روز و به شب با غم و غصه جدانشدنی به هم می دوختم یه روز زنگ زد . بهش گفتم که دلم برات تنگ شده و هزار تا چیز دیگه . اما این آزاده دیگه اون آزاده نبود . گفت دیگه حاضر نیست رابطه ای حتی از طریق واسطه با من داشته باشه . باز هم من در خیال اینکه تحت فشار خانواده است باور نمی کردم . کلا سه ماه کارم ریختن اشک و آه و ماتم و فکرو تنهایی بود و هفته ای یکبارهم زنگ زدن به او و قطع کردن تلفن از سوی او … آه چقد روز های سختی بود.&lt;/div&gt;&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;img title=&quot;داستانی واقعی و غمگین www.Sargarmia.com&quot; alt=&quot;داستانی واقعی و غمگین&quot; src=&quot;http://www.sargarmia.com/wp-content/uploads/2011/12/free236.gif&quot; onload=&quot;NcodeImageResizer.createOn(this);&quot; originalheight=&quot;9&quot; originalwidth=&quot;497&quot; /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;بعد از گذشت سه و یا چهار ماه با همین منوال از آخر در اوایل پاییز تونستم با توسل به سماجت های چند ماهم با اون دوباره رابطه تلفنی برقرار کنم . چون ترم آخر دانشگام بود نمی تونستم زیاد بیام مشهد و از شهرستان ساعت ها با او صحبت می کردم تا او را به سمت خودم دوباره علاقمند کنم . اما انگار واقعا من برای او مرده بودم . مثل یه سنگ شده بود . خشک و سد و بی روح . اونقدر که بعضی وقتها عصبی میشدم و انگار که او همینو می خواست سریع قهر می کرد و من باید یک هفته منت کشی می کردم و او گوشی رو قطع کنه تا باز دوباره با من حرف بزنه . اما باز هم خشک و سرد و بی روح . تویاین مدتی که به همین منوال می گذشت خیلی وقت ها بود که زنگ می زدم خونشون و خط اونا ساعت ها مشغول بود و باتوجه به شناختی که از او داشتم می دونستم که با دوستاش طولانی صحبت نمی کرد . پس چرا گوشی مشغول بود ؟ یه چیزایی به ذهنم می رسید . انگار داشت بوی خیانت به مشام می رسید . اما نمی خواستم قبول کنم . اخه باورم نمی شد . نمی خواستم باور کنم . توی اون مدت بعد از اون دوران چند ماهه هجران جفایی که به من می کرد بیشتر زجرم می داد . من پشت گوشی حتی التماس و گریه کردم اما اون … آه … اون به گریه های من می خندید .&lt;/div&gt;&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;img title=&quot;داستانی واقعی و غمگین www.Sargarmia.com&quot; alt=&quot;داستانی واقعی و غمگین&quot; src=&quot;http://www.sargarmia.com/wp-content/uploads/2011/12/free236.gif&quot; onload=&quot;NcodeImageResizer.createOn(this);&quot; originalheight=&quot;9&quot; originalwidth=&quot;497&quot; /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;می گفتم آزاده با من این کار رو نکن . من به خاطر قلب تو ۴ ساعت زیر دست و پا کتک خوردم . می دونید چی می گفت ؟ می گفت تو بخاطر بلبل زبونی های خودت کتک خوردی . تازه اولش هم باور نمی کرد .&lt;/div&gt;&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;بهش گفتم حرف دلت رو بزن ببینم قضیه چیه ؟ گفت که از اول مهر با همون خواستگار اولیه رابطه پنهانی بر قرار کردن وبا این حرفش دل منو آتیش زد .&lt;/div&gt;&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;بهش گفتم آزاده تو قدر منو وقتی می فهمی که دیگه من نیستم . اون وقت برای بازگشت تو خیلی دیر شده . بهش گفتم نذار نفرینت کنم که نفرین عشق زندگیت رو آتیش میده . ولی اون می خندید و از آخر هم بعد ز چند بار قهر اون و من کشی های من یکبار برای همیشه این منت کشی طول کشید و دیگه جواب تلفن هام رو نداد تا اینکه منو از خودش نا امید و رنجور و دلشکسته کرد . اون برای همیشه رفت و منو با دنیایی از غم و اندوه تنها گذاشت .&lt;/div&gt;&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;وفا کردم و جز جفا ندیدم —– از دست اون من چه ها کشیدم.&lt;/div&gt;&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;img title=&quot;داستانی واقعی و غمگین www.Sargarmia.com&quot; alt=&quot;داستانی واقعی و غمگین&quot; src=&quot;http://www.sargarmia.com/wp-content/uploads/2011/12/free236.gif&quot; onload=&quot;NcodeImageResizer.createOn(this);&quot; originalheight=&quot;9&quot; originalwidth=&quot;497&quot; /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;از آخر آه آتشین من از سینه برخاست و بدرقه این جدایی گشت . نمی دونم این نفرین با اون چه کرد که بعد از چند ماه به من زنگ زد و گفت از کرده اش پشیمونه و داره چوبش رو می خوره . ولی افسوس که مطابق مرام من وقتی مهر کسی به سختی از خونه دل من بره بیرون جاش جز نفرت و کینه چیز دیگه ای نمیشینه . در نتیجه من هم با اون همون کاری رو کردم که اون با من کرد . تلفن هاش رو قطع می کردم واز صفحه زندگیم برای همیشه خطش زدم . اما ظلم و ستمی که توی این جریان به من روا داشته شد هنوزم که هنوزه منو می سوزونه و من با خاطرات کهنه اون آزاده می سوزم و می سازم . بطوریکه برای تسکین دردهایم دیگه به سراغ دلم نمیرم . دلم رو یه جایی از خاطراتم دفن کردم .&lt;/div&gt;&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;اما توی این مصیبت مصیبتی که از همه بیشتر منو سوزوند کتک خوردن توی حرم امام رضا بود . این مصیبت رو دیگه با دفن دلم هم نمی تونم از یاد ببرم و هر از چند گاهی دل منو تا آخر می سوزونه و خاکستر می کنه .&lt;/div&gt;&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;آخه من بیگناه کتک خوردم . آخه داد منو امام رضا نستاند . منی که هرشب شهادت امام رضا از بچه گیم شله زرد بین اهالی تقسیم می کردم . منی که به یاد پهلوی شکسته مادرش خون گریه می کنم . به خاطر پهلوی شکسته مادرم . آخه منم سیدم . یه سید مثل جدم خونین جگر .&lt;/div&gt;&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;img title=&quot;داستانی واقعی و غمگین www.Sargarmia.com&quot; alt=&quot;داستانی واقعی و غمگین&quot; src=&quot;http://www.sargarmia.com/wp-content/uploads/2011/12/free236.gif&quot; onload=&quot;NcodeImageResizer.createOn(this);&quot; originalheight=&quot;9&quot; originalwidth=&quot;497&quot; /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;شنیده بودم که یه روز یه جونی داشته توی حرم امام رضا چشم چرونی میکرده یه نفر اون جون رو سیلی میزنه و شب از شدت دست درد به خودش می غلطیده تا اینکه می فهمه به خاطر چی بوده و از اون جون حلالیت می طلبه و دستش خوب میشه .&lt;/div&gt;&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;یه جای دیگه شنیدم که در زمان های قدیم یه مستی همیشه میومده توی حرم و برای زوارها مزاحمت درست می کرده و مردم از این بابت خیلی شکایت پیش صاحب اونجا می بردند تا اینکه یه دفعه که اون آدم مست می یاد توی حرم یه صاعقه بهش می خوره و می میره . شب یه نفر خواب امام رضا رو می بینه که داشته از اما بابت مجازات اون مرد تشکر میکرده . امام رضا به اون مرد میگه اگه به من بود اگه هزار بار دیگه هم می یومد توی حرم باهش کاری نداشتم ولی اون روز که بهش صاعقه خورد حضرت عباس اومده بود زیارتم و با مشاهده این بی احترای طاقت نیاورد و اون آدم رو مجازات کرد .&lt;/div&gt;&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;حالا من می خوام بپرسم که آیا من گناهم خیلی بیشتر از اون آدم مست بوده که داد من ستانده نشد و اون آدما به مجازات خودشون نرسیدن ؟ من براش یه جواب دو حالته دارم . یکی اینکه همه این روایات دروغ هست و این دنیا حسابی نداره اما اگه این حالت اشتباهه پس حتما حالت دوم درسته که من لیاقت ندارم . خب پس منی که لیاقت ندارم داد من ستانده بشه . پس منی که از اون آدما کثیف تر هستم . پس حتما خود امام رضا راضی بوده که من این طور کتک بخورم . پس من از اون دستگاه نور رانده شدم و حق بردن بدن ناپاک خودم رو به اونجا ندارم . برای همین از اون روز که اون اتفاق توی حرم برام افتاد دیگه به حرم نرفتم و تا خودش اونایی که منو این جور زدند رو مجازات نکنه و خودش به من اجازه ورود نده دیگه به حرم نرفتم و نمیرم&lt;/div&gt;</description>
					<pubDate>Wed, 18 Jan 2012 23:18:58 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.a-f.blogsky.com/Comments.bs?PostID=697</comments>
          <author>علی</author>
          <guid>http://www.a-f.blogsky.com/1390/10/28/post-697/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>داستان عاشقانه غم انگیز</title>
					<link>http://www.a-f.blogsky.com/1390/10/28/post-696/</link>
					<description>&lt;p&gt;پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید…&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..!&lt;br /&gt;دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلبتو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)&lt;/p&gt;&lt;p&gt;قلب&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..&lt;br /&gt;آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم…&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Wed, 18 Jan 2012 23:09:16 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.a-f.blogsky.com/Comments.bs?PostID=696</comments>
          <author>علی</author>
          <guid>http://www.a-f.blogsky.com/1390/10/28/post-696/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>یک داستان غم انگیز و عاشقانه(حتما بخوانید</title>
					<link>http://www.a-f.blogsky.com/1390/10/28/post-695/</link>
					<description>&lt;p style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم… ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم. سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود… اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم.&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;می دونستیم بچه دار نمی شیم. ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از ماست. اولاش نمی خواستیم بدونیم. با خودمون می گفتیم، عشقمون واسه یه زندگی رویایی کافیه. بچه می خوایم چی کار؟ اما در واقع خودمونو گول می زدیم. هم من هم اون، چون هر دومون عاشق بچه بودیم.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;تا اینکه یه روز؛ علی نشست رو به رومو گفت: اگه مشکل از من باشه، تو چی کار می کنی؟&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;فکر نکردم تا شک کنه که دوسش ندارم. خیلی سریع بهش گفتم : من حاضرم به خاطر تو روی همه چی خط سیاه بکشم.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;گفتم: تو چی؟ گفت: من؟&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;گفتم: آره… اگه مشکل از من باشه… تو چی کار می کنی؟&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;برگشت و زل زد به چشامو گفت: تو به عشق من شک داری؟ فرصت جواب ندادو گفت: من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون هنوزم منو دوس داره.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;گفتم: پس فردا می ریم آزمایشگاه.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;گفت: موافقم، فردا می ریم.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;و رفتیم … نمی دونم چرا اما دلم مثل سیر و سرکه می جوشید. اگه واقعا عیب از من بود چی؟!&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;سر خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم…&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه. هم من هم اون. هر دو آزمایش دادیم تا اینکه بهمون گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره…&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید… اضطرابو می شد خیلیآسون تو چهره هردومون دید.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;با این حال به همدیگه اطمینان می دادیم که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;بالاخره اون روز رسید. علی مثل همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب آزمایشو می گرفتم… دستام مثل بید می لرزید. داخل آزمایشگاه شدم…&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;علی که اومد خسته بود. اما کنجکاو … ازم پرسید جوابو گرفتی؟&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;که منم زدم زیر گریه. فهمید که مشکل از منه. اما نمی دونم که تغییر چهره اش از ناراحتی بود یا از خوشحالی …&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می شد.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود، بهش گفتم: علی، تو چته؟ چرا این جوری می کنی؟&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;اونم عقده شو خالی کرد و گفت: من بچه دوس دارم. مگه گناهم چیه؟! من نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;دهنم خشک شده بود و چشام پراشک. گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو دوس داری…&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی. پس چی شد؟&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;گفت: آره گفتم. اما اشتباه کردم. الان می بینم نمی تونم. نمی کشم…&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;نخواستم بحثو ادامه بدم… دنبال یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنم و اتاقو انتخاب کردم…&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم تا اینکه علی احضاریه آورد برام و گفت می خوام طلاقت بدم یا زن بگیرم!&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم، بنابراین از فردا تو واسه خودت؛ منم واسه خودم …&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;دلم شکست. نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش کرده بودم، حالا به همه چی پا زده.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم. برگه جواب آزمایش هنوز توی جیب مانتوام بود. درش آوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;احضاریه رو برداشتم و از خونه زدم بیرون…&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;توی نامه نوشته بودم:&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;علی جان، سلام&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;امیدوارم پای حرفت واساده باشی و منو طلاق بدی. چون اگه این کارو نکنی خودم ازت جدا می شم.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;می دونی که می تونم. دادگاه این حقو به من می ده که از مردی که بچه دار نمی شه جدا شم. وقتی جواب آزمایشارو گرفتم و دیدم که عیب از توئه باور کن اون قدر برام بی اهمیت بود که حاضر بودم برگه رو همون جاپاره کنم…&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه…&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;توی دادگاه منتظرتم…&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Wed, 18 Jan 2012 23:06:19 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.a-f.blogsky.com/Comments.bs?PostID=695</comments>
          <author>علی</author>
          <guid>http://www.a-f.blogsky.com/1390/10/28/post-695/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>داستان جدید (سوتی)</title>
					<link>http://www.a-f.blogsky.com/1390/10/27/post-694/</link>
					<description>&lt;p&gt;یکی از دوستام تعریف می کرد :&lt;br /&gt;پنجشنبه خواهرزاده ی 6 ساله م زنگ زده به موبایلم می...گه:&lt;br /&gt;سلام دایی جونی! آقا جون و مامان جون اینا شام اومدن خونه ی ما،&lt;br /&gt;توام میای دیگه؟&lt;br /&gt;... منم کلی خوشحال شدم که آخ جون امشب خونه خالیه!&lt;br /&gt;بهش گفتم: خیلی دوست دارم دایی جون! ولی شنبه امتحان دارم،&lt;br /&gt;باید برم خونه درس بخونم !!!&lt;br /&gt;بعدش سریع به دوست دخترم زنگ زدمو گفتم میرم دنبالش!&lt;br /&gt;خلاصه با دوست دخترم تا رسیدم خونه و در رو باز کردم،&lt;br /&gt;دیدم کلِ خونواده تو هال نشستن دارن چای میخورن!&lt;br /&gt;تا ما رو دیدن شوکه شدن ... منو دوست دخترمم زبونمون بند اومده بود!&lt;br /&gt;این وسط بچه ی تخس خواهرم با خوشحالی به مامانم گفت:&lt;br /&gt;بفرما مامانی جووون! حالا هی بگو پسرِ من اهلِ این کارا نیست!&lt;br /&gt;گفتم که این جونور و فقط من میشناسم ..!&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Tue, 17 Jan 2012 23:51:38 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.a-f.blogsky.com/Comments.bs?PostID=694</comments>
          <author>علی</author>
          <guid>http://www.a-f.blogsky.com/1390/10/27/post-694/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>یک داستان غم انگیز و زیبا (هدیه قلب)</title>
					<link>http://www.a-f.blogsky.com/1390/10/19/post-642/</link>
					<description>&lt;p style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم &lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;با خودش میگفت: میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا &lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;کنی..ولی&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;گریست و دیگر چیزی نفهمید…&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;کنید..درضمن این نامه برای شماست..!&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در &lt;font style=&quot;COLOR: rgb(0,102,255)&quot;&gt;قلب &lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;&lt;font style=&quot;COLOR: rgb(0,102,255)&quot;&gt;تو&lt;/font&gt; زنده ام&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم &lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;عملت موفقیت آمیز باشه.(&lt;span style=&quot;COLOR: rgb(0,102,255)&quot;&gt;عاشقتم تا بینهایت&lt;/span&gt;)&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;قلبشو به دختر داده بود..&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;حرفاشو باور نکردم…&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot; align=&quot;center&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot; align=&quot;center&quot;&gt;&lt;img style=&quot;WIDTH: 472px; HEIGHT: 311px&quot; border=&quot;0&quot; hspace=&quot;0&quot; align=&quot;baseline&quot; src=&quot;http://axgig.com/images/81646719810356873347.jpg&quot; width=&quot;472&quot; height=&quot;311&quot; /&gt;&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Mon, 9 Jan 2012 23:15:59 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.a-f.blogsky.com/Comments.bs?PostID=642</comments>
          <author>علی</author>
          <guid>http://www.a-f.blogsky.com/1390/10/19/post-642/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>احمق ما مرده ایم (حتما بخوانید چند داستان کوتاه)</title>
					<link>http://www.a-f.blogsky.com/1390/10/18/post-639/</link>
					<description>&lt;p&gt;نوبت &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- روز و شب نشسته می لمبونه! چیزی برای ما باقی نمی ذاره. اگه حرفی هم بهش بزنی دنیا رو به هم می ریزه. این طوری ادامه بده، ما از گشنگی می میریم! لاشخور جوان بعد از گفتن این جمله ها به چشم های لاشخور پیر زل زد. او حرف های لاشخور جوان را زیاد جدی نگرفت و در حالی که از روی شاخه می پرید، گفت: &lt;br /&gt;- بده بخوره! چاق و چله شه! ما شیرهای زیادی را خورده ایم او را هم خواهیم خورد! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ناممکن &lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;- من نمی توانم باور کنم. فکر می کنم همه اش خواب می بینم. آخر چه طور ممکن است؟ مگر می شود از دیوارها عبور کرد، یا از آب گذشت و خیس نشد؟! ما تمام این کارها را کردیم، حتی از کوه پرت شدیم و خراشی برنداشتیم. &lt;br /&gt;- احمق! ما مرده ایم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این نوشته از داخل یک کلاه پشمی بر سر مجسمه ای برنزی پیدا شد &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرد زندگی من! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- مواظب خودت باش، زمستان سختی در پیش است. اگر طاقت نیاوردی خودت را به دیوانگی بزن تا تو را هم به تیمارستان بیاورند. مطمئن ام این جا به تو خوش می گذرد. &lt;br /&gt;دوست تو دختر چشم آبی. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سفر &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- مرد ترجیح می داد رود باشد تا سنگ. یک روز طاقت از دست داد و فریاد زد: من از این جا می روم! &lt;br /&gt;کسی نگفت نرو! &lt;br /&gt;راه افتاد و به موازات رود حرکت کرد. &lt;br /&gt;می خواست به دریا برسد؛ به آبی بی کران. &lt;br /&gt;اما وقتی به دشت رسید هراسی وجودش را فرا گرفت. &lt;br /&gt;رود در زمین فرو می رفت. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آخرین ترور &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- پس از آنکه آخرین ترورش را انجام داد، تصمیم گرفت بقیه عمرش را با شرافت زندگی کند، اما وقتی خواست ماسک اش را درآورد با مشکل روبه رو شد. ماسک برای همیشه به صورت اش چسبیده بود. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آن ها نباید عاشق شوند &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- مرد به همکارش گفت: من تو را دوست دارم! &lt;br /&gt;دخترک پرسید: از چی حرف می زنی؟ مرد جواب داد: از عشق! &lt;br /&gt;در درون دخترک، قطعه ای با صدای خفیف آژیر کشید. احساس خطر کرد و بی درنگ گفت: این برنامه برای من تعریف نشده! &lt;br /&gt;سپس، روی اش را برگرداند و رفت. مرد که به اشتباه خود پی برده بود، سعی کرد موضوع را با هیچ کس در میان نگذارد. &lt;br /&gt;بیچاره نمی دانست صدایش در اتاق کنترل ضبط شده است. چند روز بعد او را به کارخانه سازنده اش برگرداندند و آنتی ویروسی قوی در قلب اش نصب کردند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هیچ &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- آنها در یک روز برفی از هم جدا شدند. یکی به سمت شمال رفت. دیگری به سمت جنوب. &lt;br /&gt;برف رد پای آنها را پوشاند، طوری که انگار هرگز نبوده اند. &lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Sun, 8 Jan 2012 22:19:44 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.a-f.blogsky.com/Comments.bs?PostID=639</comments>
          <author>علی</author>
          <guid>http://www.a-f.blogsky.com/1390/10/18/post-639/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>داستان غم انگیز گل فروش</title>
					<link>http://www.a-f.blogsky.com/1390/10/18/post-638/</link>
					<description>&lt;p&gt;دربست!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;زد روی ترمز. با خستگی پرسید: کجا؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بهشت‌زهرا.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;با خودش فکر کرد: «اگه داداش باهام راه بیاد و بازم ماشینش رو بهم بده، با دو سه شب مسافرکشی تو هفته، شهریه این ترمم جور می‌شه.»&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پایش را روی پدال گاز فشرد. ماشین پرواز کرد. اتوبان، بی‌انتها به نظر می‌رسید. در گرگ و میش آسمان، رویایی دراز پلک‌هایش را سنگین‌تر کرد. صدای پچ‌پچ مسافرهای صندلی عقب، مثل لالایی نرمی در گوش‌هایش ریخت.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;یکباره صدای برخورد جسمی سنگین، او را از خواب پراند. ناخودآگاه ترمز کرد. مثل کابوس‌زده‌ها، از ماشین بیرون پرید. وسط جاده، پسری هم‌قد و قواره خودش، مچاله افتاده بود و هنوز نیمی از گل‌های رز و مریم را در دست داشت.&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;ارسالی کاربران&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Sun, 8 Jan 2012 21:13:49 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.a-f.blogsky.com/Comments.bs?PostID=638</comments>
          <author>علی</author>
          <guid>http://www.a-f.blogsky.com/1390/10/18/post-638/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>آیا کلبه شماهم در حال سوختن است؟</title>
					<link>http://www.a-f.blogsky.com/1390/10/17/post-629/</link>
					<description>&lt;p&gt;&lt;span class=&quot;postbody&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; aptureproxy=&quot;13&quot;&gt;تنها بازمانده یک کشتی شکسته توسط جریان آب به یک جزیره دورافتاده برده شد، با بیقراری به درگاه خداوند دعا می‌کرد تا او را نجات بخشد، ساعتها به اقیانوس چشم می‌دوخت، تا شاید نشانی از کمک بیابد اما هیچ چیز به چشم نمی‌آمد. &lt;br /&gt;سرآخر ناامید شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک خارج از کلک بسازد تا از خود و وسایل اندکش را بهتر محافظت نماید، روزی پس از آنکه از جستجوی غذا بازگشت، خانه کوچکش را در آتش یافت، دود به آسمان رفته بود،اندوهگین فریاد زد: «خدایا چگونه توانستی با من چنین کنی؟» &lt;br /&gt;صبح روز بعد او با صدای یک کشتی که به جزیره نزدیک می‌شد از خواب برخاست، آن می‌آمد تا او را نجات دهد. &lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;مرد از نجات دهندگانش پرسید: «چطور متوجه شدید که من اینجا هستم؟» &lt;br /&gt;آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، دیدیم!» &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آسان می‌توان دلسرد شد هنگامی که بنظر می‌رسد کارها به خوبی پیش نمی‌روند، اما نباید امیدمان را از دست دهیم زیرا خدا در کار زندگی ماست، حتی در میان درد و رنج. &lt;br /&gt;دفعه آینده که کلبه شما در حال سوختن است به یاد آورید که آن شاید علامتی باشد برای فراخواندن رحمت خداوند. &lt;br /&gt;برای تمام چیزهای منفی که ما بخود می‌گوییم، خداوند پاسخ مثبتی دارد، &lt;br /&gt;تو گفتی «آن غیر ممکن است»، خداوند پاسخ داد «همه چیز ممکن است»، &lt;br /&gt;تو گفتی «هیچ کس واقعاً مرا دوست ندارد»، خداوند پاسخ داد «من تو را دوست دارم»، &lt;br /&gt;تو گفتی «من بسیار خسته هستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو آرامش خواهم داد»، &lt;br /&gt;تو گفتی «من توان ادامه دادن ندارم»، خداوند پاسخ داد «رحمت من کافی است»، &lt;br /&gt;تو گفتی «من نمی‌توانم مشکلات را حل کنم»، خداوند پاسخ داد «من گامهای تو را هدایت خواهم کرد»، &lt;br /&gt;تو گفتی «من نمی‌توانم آن را انجام دهم»، خداوند پاسخ داد «تو هر کاری را با من می‌توانی به انجام برسانی»، &lt;br /&gt;تو گفتی «آن ارزشش را ندارد»، خداوند پاسخ داد «آن ارزش پیدا خواهد کرد»، &lt;br /&gt;تو گفتی «من نمی‌توانم خود را ببخشم»، خداوند پاسخ داد «من تو را ‌بخشیده ام»، &lt;br /&gt;تو گفتی «من می‌ترسم»، خداوند پاسخ داد «من روحی ترسو به تو نداده ام»، &lt;br /&gt;تو گفتی «من همیشه نگران و ناامیدم»، خداوند پاسخ داد «تمام نگرانی هایت را به دوش من بگذار»، &lt;br /&gt;تو گفتی «من به اندازه کافی ایمان ندارم»، خداوند پاسخ داد «من به همه به یک اندازه ایمان داده ام»، &lt;br /&gt;تو گفتی «من به اندازه کافی باهوش نیستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو عقل داده ام»، &lt;br /&gt;تو گفتی «من احساس تنهایی می‌کنم»، خداوند پاسخ داد «من هرگز تو را ترک نخواهم کرد»، &lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Sat, 7 Jan 2012 09:20:49 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.a-f.blogsky.com/Comments.bs?PostID=629</comments>
          <author>علی</author>
          <guid>http://www.a-f.blogsky.com/1390/10/17/post-629/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>یک داستان جدید ( زبید خاتون و بهلول )</title>
					<link>http://www.a-f.blogsky.com/1390/10/16/post-624/</link>
					<description>&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot;&gt;هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد… پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد.آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت. جلوی خانه باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت.&lt;br /&gt;ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد. زبیده خاتون (همسر خلیفه) با یکی ازخدمتکارانش به طرف او آمد. به کارش ادامه داد. همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت: بهلول، چه می سازی؟&lt;br /&gt;بهلول با لحنی جدی گفت: بهشت می سازم.&lt;br /&gt;همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می کند، گفت: آن را می فروشی؟!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;Georgia&quot;&gt;بهلول گفت : می فروشم.&lt;br /&gt;- قیمت آن چند دینار است؟&lt;br /&gt;- صد دینار.&lt;br /&gt;زبیده خاتون گفت : من آن را می خرم.&lt;br /&gt;بهلول صد دینار را گرفت و گفت : این بهشت مال تو، قباله آن را بعد می نویسم و به تو می دهم.&lt;br /&gt;زبیده خاتون لبخندی زد و رفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بهلول، سکه ها را گرفت و به طرف شهر رفت. بین راه به هر فقیری رسید یک سکه به او داد. وقتی تمام دینارها را صدقه داد، با خیال راحت به خانه برگشت.&lt;br /&gt;زبیده خاتون همان شب، در خواب، وارد باغ بزرگ و زیبایی شد. در میان باغ، قصرهایی دید که با جواهرات هفت رنگ تزئین شده بود. گلهای باغ، عطر عجیبی داشتند. زیر هر درخت چند کنیز زیبا، آماده به خدمت ایستاده بودند. یکی از کنیزها، ورقی طلایی رنگ به زبیده خاتون داد و گفت : این قباله همان بهشتی است که از بهلول خریده ای !!! &lt;br /&gt;وقتی زبیده از خواب بیدار شد از خوشحالی ماجرای بهشت خریدن و خوابی را که دیده بود برای هارون تعریف کرد.&lt;br /&gt;صبح زود، هارون یکی از خدمتکارانش را به دنبال بهلول فرستاد. وقتی بهلول به قصر آمد، هارون به او خوش آمد گفت و با مهربانی و گرمی از او استقبال کرد. بعد صد دینار به بهلول داد و گفت : یکی از همان بهشت هایی را که به زبیده فروختی به من هم بفروش! &lt;br /&gt;بهلول، سکه ها را به هارون پس داد و گفت : به تو نمی فروشم !!! &lt;br /&gt;هارون گفت : اگر مبلغ بیشتری می خواهی، حاضرم بدهم.&lt;br /&gt;بهلول گفت : اگر هزار دینار هم بدهی، نمی فروشم!!! &lt;br /&gt;هارون ناراحت شد و پرسید : چرا؟&lt;br /&gt;بهلول گفت : زبیده خاتون، آن بهشت را ندیده خرید، اما تو می دانی و می خواهی بخری، من به تو نمی فروشم!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Fri, 6 Jan 2012 20:22:18 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.a-f.blogsky.com/Comments.bs?PostID=624</comments>
          <author>علی</author>
          <guid>http://www.a-f.blogsky.com/1390/10/16/post-624/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>داستان ویکتوریا</title>
					<link>http://www.a-f.blogsky.com/1390/10/15/post-619/</link>
					<description>&lt;p&gt;ویکتوریا دختر زیبا و باهوش پنج ساله ای بود.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;یک روز که همراه مادرش برای خرید به فروشگاه رفته بود، چشمش به یک گردن بند مروارید بدلی افتاد که قیمتش زیاد بود، دلش بسیار آن گردن بند را می خواست. پس پیش مادرش رفت و از مادرش خواهش کرد که آن گردن بند را برایش بخرد.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;مادرش گفت:&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خوب! این گردن بند قشنگیه، اما قیمتش زیاده، خوب چه کار می توانیم بکنیم!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من این گردن بند را برات می خرم اما شرط داره، وقتی به خانه رسیدیم، یک لیست مرتب از کارها که می توانی انجام شان بدهی رو بهت می دم و با انجام آن کارها می توانی پول گردن بندت رو بپردازی و البته مادر بزرگت هم برای تولدت چند دلار تحفه می ده و این می تونه کمکت کنه.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ویکتوریا قبول کرد …&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;با تشکر از&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;او هر روز با جدیت کارهایی که برایش محول شده بود را انجام می داد و مطمئن بود که مادربزرگش هم برای تولدش مقداری پول هدیه می دهد.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بزودی ویکتوریا همه کارها را انجام داد و توانست بهای گردن بندش را بپردازد.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;وای که چقدر آن گردن بند را دوست داشت.&lt;br /&gt;همه جا آن را به گردنش می انداخت؛ کودکستان، بستر خواب، وقـتی با مادرش برای کاری بیرون می رفت، تنها جایی که آن را از گردنش باز می ‌کرد حمام بود، چون مادرش گفته بود ممکن است رنگش خراب شود!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پدر ویکتوریا خیلی دخترش را دوست داشت.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;هر شب که ویکتوریا به بستر خواب می رفت، پدرش کنار بسترش روی صندلی مخصوصش می نشست و داستان دلخواه ویکتوریا را برایش می خواند.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;یک شب بعد از اینکه داستان تمام شد، پدر ویکتوریا گفت:&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ویکتوریا ! تو من رو دوست داری؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;- اوه، البته پدر! خودت می دونی که عاشقتم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;- پس اون گردن بند مرواریدت رو به من بده !!!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;- نه پدر، اون رو نه! اما می توانم عروسک مورد علاقه ام رو که سال پیش برای تولدم به من هدیه دادی رو به خودت بدم، اون عروسک قشنگیه، می توانی در مهمانی هات دعوتش کنی، قبوله؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;- نه عزیزم، باشه، مشکلی نیست …&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پدرش روی او را بوسید و نوازش کرد و گفت: &amp;quot;شب بخیر عزیزم&amp;quot;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;هفته بعد پدرش مجددا بعد از خواندن داستان، از ویکتوریا پرسید:&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ویکتوریا ! تو من رو دوست داری؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;- اوه، البته پدر! خودت می دونی که عاشقتم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;- پس اون گردن بند مرواریدت رو به من بده !!!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;- نه پدر، گردن بندم رو نه، اما می توانم اسب کوچک و قشنگم رو بهت بدم، او موهایش خیلی نرم و لطیفه، می توانی در باغ با او قدم بزنی، قبوله؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;- نه عزیزم، باشه، مشکلی نیست …&lt;/p&gt;&lt;p&gt;و دوباره روی او را بوسید و گفت:&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&amp;quot;خدا حفظت کنه دختر زیبای من، خوابهای خوب ببینی&amp;quot;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;چند روز بعد، وقتی پدر ویکتوریا آمد تا برایش داستان بخواند، دید که ویکتوریا روی تخت نشسته و لب هایش می لرزد.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ویکتوریا گفت : &amp;quot;پدر، بیا اینجا&amp;quot; ، دست خود را به سمت پدرش برد، وقتی مشتش را باز کرد گردن بندش آنجا بود و آن را در دست پدرش گذاشت.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پدر با یک دستش آن گردن بند بدلی را گرفته بود و با دست دیگرش، از جیبش یک قوطی چرمی طلایی رنگ بسیار زیبا را بیرون آورد. داخل قوطی، یک گردن بند زیبا و اصل مروارید بود!!! پدرش در تمام این مدت آن را نگهداشته بود. او منتظر بود تا هر وقت ویکتوریا از آن گردن بند بدلی صرف نظر کرد، آن وقت این گردن بند اصل و زیبا را برایش هدیه بدهد.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;این مسأله دقیقاً همان کاری است که خداوند در مورد ما انجام میدهد! او منتظر می ماند تا ما از چیزهای بی ارزشی که در زندگی به آن ها چسبیدیم دست بکشیم، تا آنوقت گنج واقعی اش را به ما هدیه بدهد&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Thu, 5 Jan 2012 00:33:01 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.a-f.blogsky.com/Comments.bs?PostID=619</comments>
          <author>علی</author>
          <guid>http://www.a-f.blogsky.com/1390/10/15/post-619/</guid>
				</item>
			
    
	</channel>
</rss>

