ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده |
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
برق سیلیش رو ی زمین پرتم کرده بود پیرزنه گفت
-نکن مادر اشتباه کرده بچگی کرده شما ببخش بچست دیگه
من روی زمین ولو بودمو اشک میریختمو گونمو میماتلیدم و کیوان چپ چپ و محکم نگاهم میکرد یهو گفت بلند شو بلند شو بقیه حسابتو تو خونه میرسم پاشو تو له سگگگگگگگگگگ
اما من هنوز روی زمین ولو بودم کیوان لگدی به پهلوم زد و درخواستشو این بار کمی بلند تر اعلام کرد
من به زحمت از جام بلند شدم کیوان رو به پیرزنه گفت
-مرسی حاج خانوم زحمت کشیدین
با تشکر از :سیندرلا
مادر همانطور که دستانم را در دستش گرفته بود گفت:با خوندن این دفتر فقط خودتو آزار میدی چرا مرور خاطرات انقدر برات مهمه؟
همانطور که به دفتر خاطرات یاسی رنگم که در دست مادر بو دنگاه میکردم به یاد آوردم چقدر واهمه داشتم تا کسی نوشته های درون آنرا بخواند حال این دفتر دست مادرم بود و احتمالا و از تمام جزئیات آن باخبر....
مادر ادامه داد:پدرت شرط گذاشته بعد اینکه خوندن دفتر تمام شد برگردی خانه و بشی همون پریای سابق..قول میدی؟
با بغض به مادرم نگاه کردم و گفتم:مامان این دفتر مال منه که شما از من پنهانش کرده بودید حالا برای یرگردوندنش به من شرط تعیین میکنید این منصفانه نیست...هست؟
ادامه رمان آبی تر ازعشق در صفحات کناری وب (برگه ها) میتونید دنبال کنید

نظر یادتون نره 

قسمت اول"
بالاخره صدای زنگ ساعت بلند شد . صبح شد. چه شبی بود. اصلا نتوانستم لحظه ای با آرامش بخوابم . از دیروز بعد از ظهر که برای انجام مصاحبه با من تماس گرفته شد دیگر دل توی دلم نبود .همیشه همین طور بودم ، اگر کار مهمی برای انجام دادن داشته باشم لحظه ای نمی توانم چشم روی هم بگذارم . از جا بلند شدم . چشمهایم از شدت بی خوابی می سوخت . به دستشویی رفتم و آب خنکی به صورتم زدم . حالم کمی بهتر شد . تصمیم گرفتم دیگر به هیچ چیز فکر نکنم چون از شدت اضطراب حالت تهوع گرفته بودم . به خودم در آینه نگاه کردم با آبی که به صورتم زده بودم سر حال به نظر میرسیدم اگر چه چشمهایم کمی پف دار و قرمز شده بود ولی من همیشه این حالت چشمهایم را دوست داشتم به خودم لبخند زدم و گفتم من خیلی خوبم ، خوشحالم و همه چیز به خوبی پیش میرود. امروز دارم به جایی که مدتها آرزو داشتم میروم من صاحب شغلی میشوم که آرزو داشتم روزی صاحب آن شوم من یک انیماتور میشوم و این را باصدای بلند دوباره گفتم مادرم که صدای من را شنیده بود گفت : خانم انیماتور تشریف بیار پایین کمی صبحانه بخور که دیرت نشه مادر .
ادامه زمان رو متونید در صفحات ثابت وب پیدا کنید
نظر یادتون نره خیلی برام مهمه