<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title>پرنده بی همدم - رمان</title>
		<link>http://www.a-f.blogsky.com</link>
		<description>مطالب عاشقانه و داستانهای غم  انگیزه (واقعی) و هر چیزی که مربوط به عشق باشه</description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title>رمان برایم از عشق بگو</title>
					<link>http://www.a-f.blogsky.com/1391/02/05/post-1326/</link>
					<description>&lt;div class=&quot;TopPost&quot;&gt;صدایش عصبی و خش دار بود:&lt;br /&gt;معلوم هست کجایی دختر؟&lt;br /&gt;ترنج لبش را گزید. لحن ارشیا دلخورش کرده بود.&lt;br /&gt;سلام.&lt;br /&gt;صدای نفس پر حرص ارشیا را شنید:&lt;br /&gt;کجا بودی؟&lt;br /&gt;اس دادم که با مهتاب می رم بیرون.&lt;br /&gt;همون بیرون منظورمه یعنی کجا؟&lt;br /&gt;خوب اگه می دونستم که همون موقع می گفتم. قرار بود بریم بیرون ولی جای خاصی تو نظرمون نبود.&lt;br /&gt;صدای ارشیا هنوز عصبانی بود:&lt;br /&gt;موبایلتو چرا جواب ندادی؟&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;TopPost&quot;&gt;&lt;strong&gt;با تشکر از: &lt;font color=&quot;#cc6600&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;4&quot;&gt;مینا&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;این روی ارشیا برای ترنج ناشناخته نبود. می دانست از کوره در می رود ان هم ناگهانی ولی باز هم نمی توانست دلخور نباشد او به خیال خودش به او خبر داره بود ولی حالا ارشیا داشت با این لحن سرد انگار از او بازجویی می کرد. سعی کرد بغض نکند. دلش نمی خواست ارشیا فکر کند دارد از محبت او نسبت به خودش سو استفاده می کند. صدای تند ارشیا او را به خودش اورد:&lt;br /&gt;ترنج با توام؟&lt;br /&gt;ترنج بغضش را قورت داد و سعی کرد لحنش قانع کننده باشد. دلش نمی خواست بحث کند:&lt;br /&gt;رو سایلت بود. نشنیدم.&lt;br /&gt;چه کار واجبی داشتی که گذاشتیش رو سایلت؟&lt;br /&gt;ترنج دیگر نمی توانست خودش را نگه دارد. چرا ارشیا اینجوری می کرد. ولی با این حال باز هم سعی کرد صدایش عصبانی یا دلخور نباشد. &lt;br /&gt;مهتاب می خواست باهام صحبت کنه. گفتم راحت باشه.&lt;br /&gt;واقعا کار خیلی مهمی بوده.&lt;br /&gt;اصلا چرا داشت سعی می کرد تقصیر کاری را که نکرده را به گردن بگیرد. همچین اتفاق وحشتناکی هم نیافتاده بود یک ساعت را با دوستش گذرانده بود و دلش می خواست کسی مزاحمش نشود حتی اگر ان یک نفر ارشیا بود ولی توی دلش به خودش گفت:&lt;br /&gt;اگه می دونستم احتمال داره زنگ بزنه گوشیم و نمی ذاشتم رو سایلت. &lt;br /&gt;بقیه اعضا خانواده اش همین که می دانستند او دیر می اید و با چه کسی بیرون رفته برایشان کافی بود. البته تا ان روز جای خاصی و نرفته بود. حتی با دوستانش.&lt;br /&gt;لحن ارشیا هیچ تغییری نکرده بود مثل همان اول سرد و عصبی بود.&lt;br /&gt;دیگه منو اینجوری بی خبر نذار.&lt;br /&gt;صدای ترنج توی گلویش شکست.&lt;br /&gt;باشه.&lt;br /&gt;خداحافظ.&lt;br /&gt;ترنج بدون جواب دادن قطع کرد. ارشیا هنوز این اخلافش را ترک نکرده بود عصبانیت های ناگهانی که با سرعتی باور نکردی از نقطه صفر به صد می رسید و هیچی هم جلودارش نبود.اینقدر که اجازه هیچ توضیحی را به طرف مقابلش نمی داد. برای خودش پوزخند زد. تصویر ان روز توی پارک جلوی چشمش جان گرفت. یعنی واقعا ارشیا دوستش داشت؟&lt;br /&gt;نفهمید کی صورتش خیس شد. راننده از آینه با تعجب نگاهش کرد. ترنج کرایه را حساب کرد و رفت سمت خانه. حسی ته دلش بود که می خواست وقتی به خانه می رسد ارشیا انجا باشد ولی ارشیا نبود. با دست اشک هایش را گرفت و سر به زیر وارد خانه شد. سوری خانم توی آشپزخانه بود.ترنج بی حال سلام داد و قبل از انکه مادرش بتواند چهره اش را ببیند رفت توی اتاقش.&lt;br /&gt;در را قفل کرد و وسایلش را گذاشت روی میز. با همان مانتو و شلوار نشست روی تخت به موبایلش نگاه کرد. حال بدی داشت دلش می خواست با ارشیا حرف بزند. دلش نمی خواست از هم دلخور باشند. باید می گفت که حال مهتاب خوب نبود.&lt;br /&gt;شماره ارشیا را آورد و نگاهش کرد. باید زنگ می زد؟ ته دلش می خواست ارشیا زنگ بزند و حالا نه عذر خواهی ولی جوری از دلش دربیاورد. توی همین فکر بود که موبایلش زد خورد. ارشیا بود. باورش نمی شد. با ذوق دکمه را زد ولی سعی کرد زیاد هم ذوق زده نباشد:&lt;br /&gt;سلام.&lt;br /&gt;صدای سرد ارشیا تمام شوقش را گرفت:&lt;br /&gt;من فردا نمی تونم بیام دنبالت.جایی کار دارم. خداحافظ&lt;br /&gt;همین. تماس قطع شد. ترنج شوک زده به صفحه موبایلش خیره شده بود. گیج بود. رفتار ارشیا را درک نمی کرد. احساس حماقت می کرد. حالش هم بد بود. دلش برای ارشیا تنگ شده بود. نگرانی به جانش چنگ زد:&lt;br /&gt;نکنه دیگه دوستم نداره.&lt;br /&gt;با دستانی لرزان شماره ارشیا را گرفت. موبایلش خاموش بود. ترنج حال خودش را نمی فهمید. یعنی مستحق این تنبیه بود؟&lt;br /&gt;موبایلش را با خشم به گوشه ای پرت کرد و مقنعه اش را از سرش کشید. فردا با ارشیا کلاس داشت. کاش می توانست نرود. نه باید می رفت و حالی اش می کرد که این رفتار هیچ درست نیست.اشک هایش نا خوداگاه روی صورتش می چکیدند.&lt;br /&gt;از ارشیا خیلی چیزها را می دانست ولی ان شب فهمید خیلی چیزها را هم نمی داند. برای لحظه ای ترس برش داشت. آیا دانسته هایش برای زندگی با ارشیا کافی بود. برای دوا و قهر خیلی زود نبود؟ تازه یک هفته بود که محرم شده بودند. فکرهای منفی را از سرش بیرون کرد. موبایلش را کنارش گذاشت تا مثل هر شب قبل از خواب ارشیا به او پیام بدهد.&lt;br /&gt;سوری خانم صدایش زد:&lt;br /&gt;ترنج مگه شام نمی خوای؟&lt;br /&gt;نه. می خوام بخوابم.&lt;br /&gt;حالت خوبه؟&lt;br /&gt;توی دلش گفت نه ولی بلند داد زد آره. خسته ام می خوام بخوابم.&lt;br /&gt;ساعت نه بود که داشت می خوابید.چکار میکرد اگر بیدار می ماند همه می فهمیدند بینشان اتفاقی افتاده. گوشی را روی متکایش گذاشت و به ان خیره شده. آن قدر نگاه کرد تا خوابش برد. ارشیا پیام نداد.&lt;br /&gt;صبح که بیدار شد. اولین کاری که کرد این بود که به گوشی اش نگاه کرد. خبری نبود.&lt;br /&gt;خسته و خرد از رختخواب بیرون امد. اصلا انگار نخوابیده بود. تمام دیشب را با همان کابوس تکراری گذرانده بود. همان کابوس پارک. ارشیا باز هم داشت او را از خودش می راند. توی آینه به خودش نگاه کرد. چشمهایش سرخ بودند. آبی به صورتش زد و رفت پائین. کسی نبود. توی اتاق مادرش هم سرک کشید.سوری خانم هم نبود.&lt;br /&gt;وقتی رفت توی آشپزخانه یادداشت مادرش را روی در یخچال دید.&lt;br /&gt;ترنج جان &lt;br /&gt;با بچه ها رفتیم استخر نهارم بیرون می خورم. بابات و ماکان هم برای ظهر نمی ان . بدون نهار نری دانشگاه.&lt;br /&gt;مامان سوری&lt;br /&gt;یاداشت را انداخت روی میز و در در یخچال را باز کرد. از نسکافه ای که دیشب با مهتاب خورده بود دیگر چیزی نخورده بود. با این حال اصلا اشتها نداشت. شیشه شیر کاکائو را برداشت ولی قبل از اینکه بتواند ذره ای بخورد. بویش حالش را به هم زد. &lt;br /&gt;شیشه را برگرداند سر جایش و یک لیوان آب بری خودش ریخت و در حالی که جرعه جرعه می نوشیدش برگشت توی اتاقش. لیوان را روی میزش گذاشت. برای عصر باید کارش را تمام می کرد. با ارشیا کلاس داشت. ان هم پوستر.&lt;br /&gt;سعی کرد به ارشیا فکر نکند. باید خودش را مشغول می کرد کار نیمه تمامش را از زیر تخت بیرون کشید و وسایلش را یک به یک آورد. لباس هایی را که برای این جور مواقع کنار گذاشته بود پوشید. یک شلوار لی رنگ و رو رفته با یک پارگی بزرگ روی زانوی راستش که وقتی می نشست تقریبا زانوی کوچک و لاغرش از توی ان بیرون می زد و یک پیراهن مردانه سورمه ای که قبلا مال ماکان بوده و جلویش آستینش زیر اتو کمی رنگ عوض کرده بود.ترنج تقریبا توی گم میشد. لباس هایش پر بود از لگه های رنگی گواش و آب رنگ. موهایش را هم دسته کرد و پیچاند و با یک گیره بزرگ بالای سرش جمع کرد.دستگاه پخشش را روشن کرد و چند تا از اهنگهای مورد علاقه اش را گذاشت توی پلی لیست. در حالی که رنگهای گواش را با هم مخلوط می کرد سعی می کرد روی طرحش تمرکز کند. اگر می توانست، ارشیا هم از ذهنش می رفت. موضوع پوسترش جشنواره دستباف های عشایر بود. چقدر خودش این طرح گبه ای که زده بود را دوست داشت با ان خطوط سفید که جای تارهای قالی را می گرفت.&lt;br /&gt;چقدر ارشیا سر اتود این طرح به جانش غر زده بود تا تائیدش کرده بود.لبخند زد و به کارش مشغول شد. طراحی حروف هم کار خودش بود. تمام حواسش را گذاشته بود روی کارش چقدر خوب بود که کارش را اینقدر دوست داشت که تمام مشکلاتش را هم فراموش می کرد.&lt;br /&gt;خودش هم نفهمید چند ساعت سرش پائین بود و مشغول کشیدن طرحش بوده. ولی وقتی سرش را بالا آورد دردی توی گردش پیچید. با دست کمی گردش را ماساژ داد و به ساعت نگاه کرد.ساعت دوازده بود و تا کلاس هنوز دو سه ساعتی وقت داشت. &lt;br /&gt;کار تمام شده اش را گذاشت تا خوب خشک شود که برای بردنش مشکلی پیش نیاید. وسایلش را جمع کرد. دست هایش جا به جا رنگی شده بودند. کار با رنگ حس خوبی به او می داد. از غصه های صبح اثر کمتری در خودش می دید و سعی کرد همه چیز را فراموش کند.&lt;br /&gt;دست هایش و قلم موهایش را شست و لباسش را عوض کرد. سراغ موبایلش رفت و برش داشت. شاید بهتر بود که به ارشیا زنگ می زد. خوب می توانست تا حدودی هم به او حق بدهد شاید اگر خودش هم جای ارشیا بود همین کار را می کرد. ولی ته دلش باز هم به خودش حق می داد.&lt;br /&gt;هر چه کرد نتوانست به ارشیا زنگ بزند. شاید اگر ارشیا ان تماس دوباره را نگرفته و به او نگفته بود که امروز نمی تواند دنبالش برود. اوضاع فرق می کرد.&lt;br /&gt;بعد ازاتمام کارش پائین رفت و سعی کرد برای نهارش چیزی دست و پا کند. توی یخچال را نگاهی انداخت. دو تا گوجه فرنگی و یک دانه تخم مرغ برداشت برای خودش املت ساده ای درست کرد و پشت میز نشست.&lt;br /&gt;چقدر تنها غذا خوردن بی مزه و کسل کننده بود به زور دو تا لقمه خورد و بقیه اش را پس زد. کاش لااقل مهربان پیشش بود. وای از وقتی که از بیمارستان مرخص شده بود اصلا به او سر نزده بود. چه دختر بدی شده بود. ارشیا تمام فکرش را پر کرده بود. بقیه غذایش را تقریبا دست نخورده توی یخچال گذاشت و سلانه سلانه از پله ها بالا رفت.&lt;br /&gt;باز هم گوشی اش را چک کرد خبری از ارشیا نبود. توی مدتی که با هم نامزد شده بودند نشده بود این همه مدت از هم بی خبر باشند. باز از خودش پرسید مستحق این تنبیه بوده؟ بخاطر یک ساعت؟&lt;br /&gt;آرام آرام لباسش را پوشید. چیزی توی گلویش گیر کرده بود و ترنج سعی می کرد با نفس کشیدن های پی در پی ان چیز را قورت بدهد. طرح خشک شده اش را توی آرشیوش گذاشت و بقیه وسایلش را جمع کرد. روز هایی که کارگاه داشتند کلی وسیله باید همراهش می برد و با اتوبوس چقدر سختش بود.&lt;br /&gt;انگار دلش داشت دنبال بهانه می گشت. ولی باز به خودش دل داری داد:&lt;br /&gt;اه ارشیا دو روز اومده دنبالت بد عادت شدی. نزدیکه دو ساله داری این راهو می ری ها ترنج حواست هست؟ پس اینقدر نق نزن. &lt;br /&gt;با این فکر کیف سنگینش را روی شانه اش انداخت چادر و آرشیوش را برداشت و از به طرف پله رفت.ز مانی که داشت پائین می رفت احساس کرد کمی سرش گیج می رود. ولی اعتنایی نکرد. خودش می دانست مال غذا نخوردن است ولی واقعا اشتهایی نداشت.&lt;br /&gt;کفشهایش را پوشید و از خانه بیرون زد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اواسط پائیز بود و هوا سوز بدی داشت. توی کویر هم که هیچ چیز پیدا نمی شود جز همین باد های سرد و بی انتها که گاهی کفر ادم را در می آورد. ترنج زیر لب برای خودش غر زد همین امروز که کارگاه دارد و جناب ارشیا خان هم مثل بچه های دبستانی قهر کرده باید چنین باد مسخره ای بیاید و او را با این آرشیو بزرگ و کیف سنگین و چادری که مدام می خواهد با باد پرواز کند و برود کلافه کند.&lt;br /&gt;به زور خودش را به ایستگاه اتوبوس رساند. واقعا کلافه شده بود. یعنی مرده این محبت خانواده اش بود. انگار نه انگار که ترنجی هم هست. قبلا که ارشیایی نبود کسی دلش برای او نمی سوخت چه برسد به حالا که ارشیایی هم پیدا شده و گفته خودش او را می برد و می آورد.&lt;br /&gt;تنها خوبی اتوبوس و شلوغی اش توی زمستان این بود که آدم توی جمعیت گرم می شد. با هزار بار عذار خواهی جایی برای وسایلش پیدا کرد و آرشیوش را با پاهایش مهار کرد و با یک دست میله بالای سرش را گرفت و با دست دیگرش هم چادرش را.&lt;br /&gt;خنده اش گرفته بود. جای مادرش خالی بود که کلی به جانش غر بزند که توی این آشفته بازار همین چادر را کم دارد که دور دست و پایش بپیچد. اصلا حواسش نبود که از قسمت مردانه کسی روی چهره اش زوم کرده.&lt;br /&gt;آزادی مجبور شد اتوبوسش را عوض کند. تا خودش را برساند به اتوبوس بعدی چادرش قنداقش کرده بود. وارد اتوبوس که شد دیگر نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد. البته خودش هم می دانست بیشتر از حرصش هست که می خندد.&lt;br /&gt;واقعا نمی توانست جلوی خنده اش را بگیرد. مثل خل ها برای خودش می خندید ولس سعی داشت با پنهان کردن دهانش کمی از اوضاعی خرابی که به وجود امده بود جلو گیری کند. اتوبوس خط آزادی تا دانشگاه خلوت تر بود. و به راحتی توانست جایی برای نشستن پیدا کند. حداقل این وضعیت باعث شد کمی بی خیال اتفاق دیشب و ارشیا شود.&lt;br /&gt;جلوی دانشگاه که پیاده شد. مصمم رفت سمت ورودی دانشگاه ازگوشه چشم ماشین ارشیا را دید که به در وردی نزدیک می شود. قدمهایش را تند کرد و قبل از اینکه ارشیا به در ورودی برسد وارد شد نمی دانست ارشیا چه عکس العملی با دیدنش نشان میدهد ولی در ان لحظه انگار ترنج لجباز وادارش کرده بود تا نخواهد قبل از کلاس با او چشم توی چشم شود.&lt;br /&gt;مستقیم رفت سمت کارگاه. مهتاب هنوز نیامده بود و ترنج برای لحظه ای نگران او شد.چادرش را تا زد و آرشیوش را روی میز طراحی گذاشت. بچه ها دادنه دانه داشتند می امدند تو. لیلا و هدیه را دید که دارند پچ پچ کنان وارد کلاس می شوند. از روزی که مهتاب گفته بود این دو تا چشمشان دنبال ارشیاست همان ترنج شیطان که هر روز بلایی سر افرادی که پا روی دمش گذاشته بودند در می آورد توی مغزش فعال شده بود و گاهی برای ان دوتا کلی نقشه می کشید.&lt;br /&gt;ولی آن روز وقت نداشت مهتاب مهم تر بود. با تردید شماره مهتاب را گرفت و به ساعتش نگاه کرد. ارشیا خیلی سخت گیر بود اگر حتی یک ثانیه دیر می امد راهش نمی داد. گوشی اش زنگ می خورد ولی جواب نمی داد. ترنج بیشتر نگران شد. داشت لبش را می جوید و زیر لب غر میزد:&lt;br /&gt;اه کجا موندی دختر. جواب بده دیگه.&lt;br /&gt;صدای گامهایی از پشت سرش شنید. فکر کرد مهتاب است. ولی وقتی برگشت ارشیا را دید که با اخمی غلیظ تر از همیشه وارد کلاس شد و بدون اینکه نیم نگاهی به ترنج بیاندازد رفت سمت تخته. دل ترنج واقعا گرفت. ولی چیزی توی چهره اش پیدا نبود.&lt;br /&gt;موبایلش را سایلت کرد و گذاشت کنار آرشیوش. زیر چشمی ارشیا را پائید. لیست را بیرون کشیده بود و می خواست اسامی را بخواند. همیشه اسم آنهایی را که خودش دیده بود دیگر نمی خواند و حاضری شان را می زد ولی عده ای بودند که ندیده بودشان یا اسمشان را گاهی فراموش می کرد می خواند.&lt;br /&gt;ترنج و مهتاب جز همان دسته بودند که همیشه اسمشان را نمی خواند. ولی ان روز ارشیا اسم ترنج را خواند ترنج چند لحظه ای گیج به ارشیا نگاه کرد و بعد با ناراحتی بله آرامی گفت و خودش را مشغول اماده کردن وسایلش کرد. حسابی توی پرش خورده بود:&lt;br /&gt;یعنی می خواد بگه منو ندیده. یعنی برام مهم نیست سر کلاسی. با اینکه می دونم منو دیده مگه اینکه کور باشه و من و ندیده باشه.&lt;br /&gt;صفحه موبایلش داشت چشمک می زد. از مهتاب پیام داشت. حالا که ارشیا اینجور بیشتر دوست داشت باشد خیالی نبود. او هر کار کرده بود تا کار به این مسخره بازی ها و لوس بازی ها نرسد. اهل ادا اطوار های الکی نبود. اصلا ارشیارا درک نمی کرد. گوشی را برداشت و به ان نگاهی انداخت:&lt;br /&gt;من نمی تونم بیام. گیر یه آدم خر زبون نفهم افتادم.&lt;br /&gt;لب ترنج به لبخندی باز شد. صدای ارشیا از جا پراندش:&lt;br /&gt;خانم اقبال بفرما بیرون. مگه نگفتم موبایل توی کلاس خاموش باشه.&lt;br /&gt;ترنج چند لحظه ای به گوشی اش خیره شد تا بتواند به خودش مسلط شود. چشم هایش را به هم فشرد بعد هم با خونسردی کیفش را روی شانه اش انداخت و آرشیوش را برداشت و درحالی که برای مهتاب جواب پیامش را با همان لبخند روی لبش می داد در مقابل قیافه بهت زده ارشیا از کلاس خارج شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی کاملا از کلاس خارج شد لبخندش از روی صورتش پر کشید. جواب مهتاب را سند کرد.&lt;br /&gt;ارشیا منو از کلاس انداخت بیرون.&lt;br /&gt;چادرش را سر کرد و رفت سمت خروجی کارگاه. خدایا دوباره با این همه وسیله و بند و بساط باید برم خونه. بعد از چند لحظه جواب مهتاب رسید:&lt;br /&gt;چه شروع عاشقانه ای. چه غلطی کردی که بیرونت کرد؟&lt;br /&gt;ترنج لبخند زد مسخرگی مهتاب از توی پیام هایش هم معلوم بود.&lt;br /&gt;بعدا مفصل می گم.&lt;br /&gt;بعد هم دستش رفت روی دکمه آف و موبایلش را خاموش کرد. نفس عمیقی کشد و رفت سمت در. محوطه خلوت بود. و باد به طوفان تبدیل شده بود و ابرهای خاکستری آسمان را پوشانده بود ترنج با سرخوشی خندید و بلند گفت:&lt;br /&gt;تو این موقعیت دیگه بارون و کم داریم. به جان خودم عین این فیلمای درام میشه. دختری در باد با کاغذهایی که توی باد پراکنده می شن بعد باران می باره و مثل موش آب کشیده به خونه می رسه بعدم لابد یک هفته مریضی و چشم های نگران مردی در پشت در اتاق.&lt;br /&gt;از این سخن رانی خودش به خنده افتاد. وارد محوطه شد. فی الواقع باد داشت می بردش. با سرعت خودش را به ساختمان اصلی رساند و وسایلش را گذاشت کنار در ورودی.&lt;br /&gt;خوب دختره کافیه مغزشو به کار بندازه و زنگ بزنه به آژانس. خوب ابله دیگه فیلمش دارم نمی شه که. دختره صحیح و سالم می رسه خونشون و پسره باید بره خونشون سماق بمکه.&lt;br /&gt;باز برای خودش خندید واقعا خل شده بود. این حرکت ارشیا بالاتر از ظرفیتش بود. از توی موبایلش شماره آژانس را پیدا کرد و زنگ زد. قرار شد بیست دقیقه ای منتطر بماند. همانجا روی پله های ولو شد. دلش از گرسنگی مالش می رفت.&lt;br /&gt;وای خدا دارم هلاک میشم.&lt;br /&gt;نگاهی به ساعتش انداخت. &lt;br /&gt;خدایا همش دو دقیقه گذشته. من گشنمه.&lt;br /&gt;بعد کیفش را جلو کشید و توی جیب هایش را جستجو کرد. &lt;br /&gt;ای خدا یه دونه شکلاتم این تو پیدا نمی شه. هه شکلات یه دونه ارزنم نیست. معده بدبختم داره منفجر میشه.&lt;br /&gt;تمام جیب هایش را گشت. دستش را داشت ته کیفش می چرخاند و برای خودش نک و ناله می کرد. واقعا حالش داشت بد می شد.&lt;br /&gt;نخیر هیچی نیست بخورم. &lt;br /&gt;بوی باران که به مشامش رسید سرش را بالا آورد.&lt;br /&gt;ای وای بارون گرفت. این ماشینم که نیامد.&lt;br /&gt;چانه اش را به زانویش تکیه داد و به باران خیره شد. اصلا حواسش نبود که ارشیا در چند قدمی اش ایستاده و نگاهش می کند. دلش دوباره ضف رفت و باعث شد با ناله بگوید:&lt;br /&gt;ای خدا الان می میرم از گشنگی بیا دیگه.&lt;br /&gt;ارشیا می خواست چیزی بگوید که ماشین رسید. ترنج با خوشحالی بلند شد ولی برای یک لحظه سرش گیج رفت. ولی به سرعت دستش را به نرده گرفت و از افتادنش جلو گیری کرد. ارشیا با نگرانی به طرف ترنج گام برداشت که یکی از آموزش خارج شد و ارشیا را سر جایش میخکوب کرد.&lt;br /&gt;ترنج هنوز ارشیا را ندیده بود. وسایلش را برداشت به خودش گفت:&lt;br /&gt;اینم نتیجه نخوردن سه وعده غذایی دختره خل. مامان بفهمه کله مو می کنه.&lt;br /&gt;بعد برای خودش خندید و رفت سمت در توی باران دوید و خودش را به ماشین رساند.وقتی در را بست تازه چهره نگران ارشیا را دید که جلوی در اصلی دست به جیب ایستاده بود. ترنج نگاهش را از ارشیا گرفت. برای هر کاری دیر شده بود.&lt;br /&gt;سرش را به پشتی صندلی تکیه داد. با تکان های ماشین حالش داشت بیشتر بد میشد. دستش را روی دلش فشرد.&lt;br /&gt;وای تو ماشین این بنده خدا بالا نیارم. آخه دیوانه چیزی هم توی اون معده تو پیاده میشه که بخوای بالا هم بیاری.&lt;br /&gt;سعی کرد نفس عمیق بکشد و کلا فکرش را از معده خالیش منحرف کند. نگاهش را به بیرون دوخت بد شانسی بلوار جمهوری از سر تا تهش یا پیتزایی بود یا رستوران. دیگر تقریبا داشت مثل چارلی چاپلین راننده را هم یک مرغ بریان می دید که به خانه رسیدند.کرایه را حساب کرد و پیاده شد.&lt;br /&gt;باران شدت بیشتری گرفته بود و ترنج داشت سعی می کرد در را باز کند که صدای ماکان را شنید. &lt;br /&gt;داری چکار می کنی؟&lt;br /&gt;ترنج دست خودش نبود. مثل همه مواقع دیگر که خیلی به روح و روانش فشار می امد پرحرف می شد و و الکی می خندید خنده اش گرفت و گفت:&lt;br /&gt;دارم سعی می کنم در و باز کنم&lt;br /&gt;و خندید دستش شل شده بود و زورش نمی رسید کلید را توی قفل بچرخاند. ماکان کنارش زد و کلید را توی قفل چرخاند. بعد هم آرشیوش را از دستش گرفت و هاش داد تو.&lt;br /&gt;بدو خیسیدی دختر.&lt;br /&gt;و خودش هم دنبال ترنج دوید سمت ساختمان. ترنج توی راهرو به دیوار تکیه داد و نفس نفس زد. همین مدت کوتاه هم باعث شده بود هر دوشان حسابی خیس شوند.&lt;br /&gt;ماکان دستی توی موهایش کشد و گفت:&lt;br /&gt;پس ارشیا کجا رفت؟&lt;br /&gt;ترنج کفش های گلی اش را روی پادری کشید و چادرش را از سر برداشت و پرت کرد روی نزدیک ترین مبل و خم شد و بند های کفشش را باز کرد:&lt;br /&gt;دانشگاهه.&lt;br /&gt;مگه تو کلاس نداشتی؟&lt;br /&gt;ترنج کفش هایش را گذاشت توی جاکفشی و گفت:&lt;br /&gt;چرا.&lt;br /&gt;بعد هم بدون حرف دیگری آرشیوش را برداشت و رفت سمت اتاقش. ماکان متعجب پشت سرش رفت. چیزی اشکال داشت. سمج گفت:&lt;br /&gt;پس چرا خونه ای؟&lt;br /&gt;ترنج بی خیال وسایلش را انداخت روی تختش و در حالی که شانه هایش را بالا می انداخت گفت:&lt;br /&gt;ارشیا از کلاس بیرونم کرد.&lt;br /&gt;ماکان برای چند لحظه به ترنج که با تلاش دکمه های مانتویش را باز می کرد نگاه کرد و پخی زیر خنده زد و اینقدر خندید که همانجا جلوی در ولو شد. ترنج اصلا به خندیدن او اعتنایی نکرد و مانتوی خیسش را روی رادیاتور انداخت و مقنعه اش را هم پهن کرد روی دسته صندلی.&lt;br /&gt;ماکان به دیوار تکیه داد و در حالی که به حرکات بی حال ترنج نگاه می کرد گفت:&lt;br /&gt;چه گندی زدی که انداختت بیرون؟&lt;br /&gt;ترنج اصلا قصد نداشت چیزی بگوید ولی از دهانش پرید. یعنی جوابش ناخوداگاه بود.&lt;br /&gt;باهام قهر کرده عین بچه ها.&lt;br /&gt;ماکان از چیزی که می شنید چشمانش گرد شد:&lt;br /&gt;قهر کرده؟&lt;br /&gt;ترنج چادر نم دارش را هم روی در کمد انداخت و گفت:&lt;br /&gt;فکر کنم. از دیشب نه زنگ زده نه پیام داده زنگ زدم گوشیش خاموش بود. امروزم اینقدر اخماشو کشیده بود تو هم که ابروهاش داشت می رفت تو دماغش.&lt;br /&gt;ترنج تمام این حرف ها را با خونسردی و لحن طنزی می زد. دست خودش نبود. همیشه همینجور میشد. ماکان واقعا نمی فهمید الان باید بخندد یا نه. ولی در نهایت خندید.ترنج نشست روی تخت و گفت:&lt;br /&gt;تو دقیقا به چی این همه می خندی؟&lt;br /&gt;ماکان بلند شد و کنار ترنج روی تخت نشست و این بار جدی گفت:&lt;br /&gt;خوب چی شده که بهت زنگ نزده؟&lt;br /&gt;ترنج هم ماجرا را گفت. ماکان فکری کرد و گفت:&lt;br /&gt;باید ببینی دلیلش چی بوده.&lt;br /&gt;ترنج روی تخت دراز کشید و گفت:&lt;br /&gt;اصلا گذاشت من حرفی بزنم؟&lt;br /&gt;ماکان یک دسته از موهای ترنج را گرفت توی دستش و کشید و گفت:&lt;br /&gt;البته ارشیا یه اخلاقای خاصی داره واسه خودش. &lt;br /&gt;بعد با خنده گفت:&lt;br /&gt;می خوای حالشو بگیریم. از اون مدلای قدیمی.&lt;br /&gt;ترنج لبخند زد. چقدر دلش برای ارشیا تنگ شده بود. ماکان دلتنگی را از نگاه ترنج خواند برای اینکه حواسش را پرت کند موهایش را به هم ریخت و گفت:&lt;br /&gt;میای یه شام دو نفره با هم بریم بیرون. حالا که ارشیا با تو قهره بیا بپیچونیمش. چی می گی؟&lt;br /&gt;ترنج لبش را گزید بدش نمی آمد. نیم خیز شد. نگاهی به بیرون انداخت و گفت:&lt;br /&gt;تو این هوا؟&lt;br /&gt;اوه پیک نیک که نمی خوایم بریم.&lt;br /&gt;ترنج باز هم فکری کرد و گفت:&lt;br /&gt;بریم.&lt;br /&gt;ماکان با لبخند او را ترک کرد و ترنج با بی حالی از روی تخت بلند شد می دانست تا ماکان لباسش را بپوشد و وقت دارد چیزی بخورد چون تا وقت شام هنوز خیلی مانده بود.&lt;br /&gt;از پله سرازیر شد و خودش را به آشپزخانه رساند. از توی یخچال عذای ظهرش را بیرون کشید و مشغول شد.توی معده اش عروسی شده بود. خنده اش گرفته بود که مثل حسرتی ها غذا می خورد. املت تمام شد و او هنوز سیر نشده بود.&lt;br /&gt;بعد از خوردن غذایش بالا رفت. ماکان هنوز داشت آماده می شد. خودش هم نمی دانست چرا ماکان برخلاف بقیه آقایان اینقدر طولش می دهد هیچ وقت هم کنجکاو نشده بود بداند که چکار می کند. &lt;br /&gt;رفت توی اتاقش و یک مانتوی سفید کوتاه که بیشتر شبیه کت بود تا مانتو از کمدش بیرون کشید و و با شال پوست پیازی رنگی روی تخت انداخت. موهایش را با دقت جمع کرد و با کش محکم بست. مانتویش را با شلوار لی مشکی اش پوشید و شالش را با حالت زیبایی پوشید.&lt;br /&gt;تنها رژ صورتی ملایمی هم زد و کیف کوچکی برداشت و تنها کیف پولش و موبایلش را توی جا می داد. &lt;br /&gt;موبایلش از عصر که ارشیا از کلاس بیرونش کرده بود هنوز خاموش بود. با اه دست برد و برش داشت و روشنش کرد. به محض روشن شدن دو سه تا پیام برایش رسید. با ذوق نگاهشان کرد. همه شان از مهتاب بود که پرسیده بود چکار کرده و کجاست.&lt;br /&gt;باز هم خبری از ارشیا نبود. بالاخره ماکان حاضر و اماده آمد. هوا دیگر تاریک شده بود. رو به ترنج گفت:&lt;br /&gt;بریم؟&lt;br /&gt;ترنج چادرش را برداشت و گفت:&lt;br /&gt;من حاضرم.&lt;br /&gt;ماکان چتر مشکی بزرگی دستش بود که خدا می داند مال کی بود. چتر وسیله ای بود که توی شهرشان خیلی استفاده نداشت. تا کنار ماشین زیر چتر سنگر گرفتند. ترنج در حالی که توی ماشین می نشست گفت:&lt;br /&gt;به نظرت برای شام زود نیست؟&lt;br /&gt;ماکان قطره های آب روی چتر را تکان و آن روی صندلی عقب گذاشت و درحالی که نگاهی به ساعت ماشین می انداخت استارت زد و گفت:&lt;br /&gt;خوب یک کم هم می ریم می چرخیم.&lt;br /&gt;ترنج فقط سر تکان داد. موبایلش را در آورد و برای مهتاب پیام داد:&lt;br /&gt;گوشیم خاموش بود.&lt;br /&gt;به دقیقه نکشیده بود که مهتاب جواب داد:&lt;br /&gt;بعد کلاس دعواش کردی؟&lt;br /&gt;ترنج به این حرف مهتاب پوزخند زد و نوشت:&lt;br /&gt;ماجراش طولانیه.&lt;br /&gt;ماکان اعتراض کرد. اومدی با من اس ام اس بازی کنی بذارش کنار اونو.&lt;br /&gt;ترنج خندید و گفت:&lt;br /&gt;دوستمه. یعنی اگه اس دادی بهش باید تا یک ساعت باش اس ام اس بازی کنی.&lt;br /&gt;ماکان در حالی که توی آینه نگاه می کرد و راهنما می زد گفت:&lt;br /&gt;خوب بگو با خان داداشت رفتی بیرون وقت نداری.&lt;br /&gt;ترنج شانه ای بالا انداخت و گفت باشه.&lt;br /&gt;برای مهتاب فرستاد. &lt;br /&gt;با داداشم اومدم شام دونفره.&lt;br /&gt;سکوت را صدای لک و لکه برف پاکن می شکشت و زنگ گاه و بی گاه اس ام اس گوشی ترنج. مهتاب جواب داده بود.&lt;br /&gt;خاک تو سرت شوهرت و ول کردی با داداشت رفتی بیرون.&lt;br /&gt;داداشمه ها.&lt;br /&gt;بله دیگه تو خرت از پل رد شده خیالت نیست اون داداشت بذار واسه ما مجردای بد بخت.&lt;br /&gt;ترنج زیر زیرکی خنید و ماکان با لبخند گفت:&lt;br /&gt;اگه جکه واسه مام بگو بخندیم.&lt;br /&gt;ترنج با خودش فکر کرد اگر این حرف مهتاب را به او بگوید واقعا چه عکس العملی نشان می دهد از تصورش هم خنده اش می گرفت. مهتاب که حتما کله اش را می کند ولی ماکان کلا آدم راحتی بود این را از رفتارش می فهمید. گرچه هیچ وقت نشانه بارزی ندیده بود ولی مطمئن بود دخترانی هم توی زندگی اش بوده اند.&lt;br /&gt;جواب مهتاب را داد:&lt;br /&gt;کنار دستمه مشتاقی بش بگم؟&lt;br /&gt;نیکی و پرسش. به جان تو بوی ترشیدگی مون بلند شده. داداشت صوابم می کنه.&lt;br /&gt;ترنج زیر لبی گقت: بچه پرو. و جوابش را فرستاد&lt;br /&gt;پس خودت خواستی؟&lt;br /&gt;آره بابا این بابابزرگم می فهمه ما طالب زیاد داریم.&lt;br /&gt;بابابزرگ؟&lt;br /&gt;همون عاشق سینه چاک. همه رو برق سه فاز می گیره ما رو باطری نیم قلمی یک و نیم ولت.&lt;br /&gt;ترنج این بار بلند تر خندید و توجه ماکان را به خودش جلب کرد. ماکان با اعتراض گفت:&lt;br /&gt;قرار بود بپیچونیش مثل اینکه. خودت که بد تر از اونی.&lt;br /&gt;ترنج بی توجه به ماکان جواب داد:&lt;br /&gt;پس اون خر زبون نفهمی که گیرش افتاده بودی همون بابابزرگه بود؟&lt;br /&gt;آره دیگه الانم با این سهیل بی شعور دارن مثلا مخ منو می زنن. منم مثل این بچه ها مودبا سرم و انداختم پائین و دارم زیر میز اس ام اس بازی می کنم.&lt;br /&gt;مگه کجاین؟&lt;br /&gt;کافی شاپ قبرستون.&lt;br /&gt;ترنج این بار بلند تر خندید.&lt;br /&gt;خوب خره چرا رفتی؟&lt;br /&gt;خوب لیمو شیرین گیرم انداختن خواهر خائنم هم باهاشون هم دستی کرده.&lt;br /&gt;خر نشی؟&lt;br /&gt;نه عزیزم. دلم می خواد این چنگال و بکنم تو چشمای دریده این مرتیکه بی حیا.&lt;br /&gt;سهیل؟&lt;br /&gt;نه بابا بزرگ.&lt;br /&gt;ببین داداشم دیگه دادش در اومد.&lt;br /&gt;باشه از طرف من ببوسش.&lt;br /&gt;خاک تو سر بی حیات بعد به اون بابابزرگ می گی به حیا.&lt;br /&gt;چیه می خوای بین دوتا کفتر عاشق و به هم بزنی؟&lt;br /&gt;چشمای ترنج از پرویی مهتاب گرد شده بود و هم زمان می خندید. ماکان کنجکاو شده بود.&lt;br /&gt;خوب به منم بگو بخندم نا مرد.&lt;br /&gt;ترنج با این حرف ماکان بلند تر خندید و لج او را در آورد. ترنج داشت جواب مهتاب را می داد.&lt;br /&gt;فعلا بای بچه پرو.&lt;br /&gt;وقتی جواب را سند کرد. ماکان با حرص گوشی را از دستش کشید و روی صندلی عقب پرت کرد. &lt;br /&gt;اگه می خواستی با دوستت اس ام اس بازی کنی پس چرا با من اومدی بیرون. الان دارم نیم ساعته الکی توی خیابون می چرخیم.&lt;br /&gt;ترنج در حالی که هنوز خنده روی لبش بود گفت:&lt;br /&gt;نه دیگه خداحافظی کردم باهاش.&lt;br /&gt;ماکان باز هم توی آینه نگاه کرد و گفت:&lt;br /&gt;خوب حالا کجا بریم؟&lt;br /&gt;ترنج فکری کرد و گفت:&lt;br /&gt;بریم پیتزا.&lt;br /&gt;زود نیست؟&lt;br /&gt;وای ماکان من از دیشب هیچی نخوردم. تو دانشگاه نزدیک بود غش کنم.&lt;br /&gt;ماکان با تعجب به ترنج نگاه کرد:&lt;br /&gt;برای چی همچین کار احمقانه ای کردی؟&lt;br /&gt;ترنج لپ هایش را باد کرد و گفت:&lt;br /&gt;حدسم نمی زنی؟&lt;br /&gt;ماکان زیر لب غر زد:&lt;br /&gt;حقشه بپیچونمش حالشو بگیرم.&lt;br /&gt;و به آینه اخم کرد. ترنج که اخم ماکان را دید لبخند کم رنگی زد و گفت:&lt;br /&gt;چیه؟ از رفقیت شفیقت توقع همچین کاری نداشتی؟&lt;br /&gt;ماکان راهنما زد و ماشین را جلوی پیتزا فروشی پارک کرد. بعد به طرف ترنج چرخید و گفت:&lt;br /&gt;ارشیا پسر خوبیه&lt;br /&gt;بعد شانه ای بالا انداخت و ادامه داد:&lt;br /&gt;ولی اخلاقای گندی هم داره. یکیش همینه. وقتی عصبانی میشه تقریبا منفجر میشه و بعد که خوب گند زد از کارش پشیمون میشه و انوقته که نمی تونه گندشو جمع کنه و مجبوره دست به دامن یکی دیگه بشه.&lt;br /&gt;ترنج با تعجب به ماکان نگاه کرد. ماکان داشت به او لبخند می زد که کسی به شیشه کناری ترنج زد. ترنج گیج برگشت چشمانش گرد شد:&lt;br /&gt;ارشیا؟!&lt;br /&gt;ترنج برگشت و با تعجب به ماکان نگاه کرد:&lt;br /&gt;این اینجا چکار می کنه؟&lt;br /&gt;ماکان خندید و گفت:&lt;br /&gt;گفتم که چه اخلاق گندی داره.&lt;br /&gt;پس تو خبر داشتی؟&lt;br /&gt;نه خیلی. عصری به من زنگ زد گفت رفتی خونه حالتم خوب نبوده. بعدم یه چیزایی بلغور کرد که فهمیدم باز گند زده.&lt;br /&gt;ترنج نفس پر صدایی کشید که ماکان زد به شانه اش و گفت:&lt;br /&gt;برو دیگه منجمد شد.&lt;br /&gt;ترنج سری تکان داد و پیاده شد. ارشیا چتر به دست کنار ماشین ایستاده بود. با پیاده شدن ترنج چتر را روی سر او گرفت و به آرامی سلام کرد:&lt;br /&gt;سلام.&lt;br /&gt;قبل از اینکه ترنج چیزی بگوید ماکان از توی ماشین داد زد:&lt;br /&gt;منم می رم دنبال نخود سیاه تا میام یه دونه پپرونی برا من سفارش بدین دستتون درد نکنه من میام حالا.&lt;br /&gt;ترنج زیر لبی خندید و ارشیا هم به ماکان چشم غره رفت که یعنی برو رد کارت دیگه.&lt;br /&gt;ماکان سری تکان داد و راه افتاد. ارشیا فشاری به کمر ترنج اورد و گفت:&lt;br /&gt;بریم تو اینجا سرده.&lt;br /&gt;ترنج بدون هیچ حرفی در کنار ارشیا راه افتاد. ارشیا گلویش را صاف کرد و گفت:&lt;br /&gt;وقتی با ماکان زیر چتر از در خونه اومدی بیرون بهش حسودیم شد. &lt;br /&gt;ارشیا از گوشه چشم به ترنج نگاه کرد معلوم بود تعجب کرده ارشیا خودش توضیح داد:&lt;br /&gt;از در خونتون دنبال ماشینتون اومدم. با ماکان هماهنگ کردم.&lt;br /&gt;در را باز کرد و چترش را بست. ترنج نگاهی به اطراف انداخت و رفت سمت یکی از میز ها. ارشیا هم پشت سرش آمد و مقابلش پشت یک میز نشست. ترنج به گلدان روی میز خیره شده بود. نمی توانست دلخوری اش را از ارشیا پنهان کند.&lt;br /&gt;ارشیا نگاه کلافه ای به ترنج انداخت و گفت:&lt;br /&gt;ترنج من معذرت می خوام. خیلی تند رفتم. ولی باور کن. نمی دونی چقدر نگرانت شدم. من دلم می خواد هر جا می ری بدونم کجایی. دستم خودم نیست. اولین بار بود ازت بی خبر بودم. تو اونجوری گفتی می ری بیرون من ناراحت شدم. فکر کردم نمی خوای بگی کجا می ری. بعدم گوشیت و جواب ندادی....&lt;br /&gt;ترنج ساکت بود و به توجیهات ارشیا گوش می کرد. ارشیا کلافه به ترنج که همچنان به میز خیره شده بود نگاه کرد. ارشیا می فهمید که ترنج ناراحت است. و البته می دانست که توجیهاتش هم احمقانه است.&lt;br /&gt;دیشب واقعا از دست ترنج عصبانی و دلخور بود و مثل همیشه توی عصبانیت کاری کرده بود و بعدا هم پشیمان شده بود. دلش برای نگاه ترنج تنگ بود. از خودش بدش امده بود که با او این طور برخورد کرده بود. در واقع ترنج با رفتار خانمانه اش او را خجالت زده کرده بود.&lt;br /&gt;بر خلاف تصور ارشیا خودش را لوس نمی کرد و ناز نمی کرد. از چهره اش فقط دلخوری می بارید. ارشیا در ان لحظه حاضر بود هر کاری بکند تا ترنج تمام انچه دیروز و امروز اتفاق افتاده را فراموش کند.&lt;br /&gt;دست توی جیبش کرد و جعبه کادو کرده کوچکی را روی میز گذاشت و آرام اسم او را صدا زد:&lt;br /&gt;ترنج!&lt;br /&gt;هیچ عکس العملی از جانب او ندبد. &lt;br /&gt;ترنج این مال توه.&lt;br /&gt;و جعبه را به طرف او هل داد. لبخند غمگینی روی چهره ترنج شکل گرفت که بیشتر دل او را خون کرد:&lt;br /&gt;بازش نمی کنی؟&lt;br /&gt;دست های ترنج که توی هم قفل شده بود دراز شد تا جعبه را بردارد. ارشیا پیش دستی کرد و دست او را گرفت:&lt;br /&gt;ترنج میشه نگام کنی. این تنبیه ی که برام در نظر گرفتی خیلی زیاده.&lt;br /&gt;ترنج بالاخره سکوت را شکست. سرس را بالا گرفت و به ارشیا نگاه کرد. چشمانش را لایه ای از اشک پوشانده بود. قلب ارشیا فشرده شد. عامل این خیسی چشمهای ترنج او بود عامل ان صدای لرزان:&lt;br /&gt;تنبیهی که تو برای من در نظر گرفتی چی؟ عادلانه بود؟&lt;br /&gt;ارشیا آب دهانش را فرو داد. چه داشت که بگوید. هر چه فحش در عالم بلد بود به خودش داد. نگاهش را به دستان ترنج دوخت که توی دستهای بزرگ او گم شده بود. صدایش خش دار و شکسته بود:&lt;br /&gt;نه. نبود. ولی این فرق توه با من....من همیشه تو این زمینه خراب می کنم.&lt;br /&gt;حالا توقع داری من با این کادو و این حرفا همه چیز و فراموش کنم؟ انگار نه انگار؟ آره؟&lt;br /&gt;ارشیا لب هایش را تر کرد.&lt;br /&gt;ترنج....&lt;br /&gt;ارشیا من دوستت دارم این و می فهمی؟ من سه سال زجر کشیدم تا به تو رسیدم. حقم بود توی اولین هفته ای که با هم هستم با من این کارو بکنی؟ مگه من بهت خبر ندادم. نگفتم بعدا میگم کجا می رم. تو اصلا مهلت دادی؟ حال مهتاب خوب نبود. اون کسی و اینجا نداره. تنها دوستش منم. باید می رفتم ارشیا.باید و در اون لحظه برای من مهمترین کار دنبا همین بود.&lt;br /&gt;اشک های ترنج روی صورت سر می خوردند و حالا این ارشیا بود که شرم داشت تا توی چشم های او نگاه کند. دست های ترنج را با تمام احساس در دست می فشرد. چه به روز این زیبای کوچک آروده بود. واقعا ترنج برای او زیادی بود او خیلی بیشتر از سنش می فهمید.&lt;br /&gt;ترنج خواهش می کنم بسه. گریه نکن. هر کار بگی می کنم. فقط خواهش می کنم گریه نکن از خودم بدم میاد. ترنج خواهش می کنم.&lt;br /&gt;ترنج با انگشت اشک هایش را گرفت.&lt;br /&gt;ارشیا این اتفاق قراره در آینده چند بار تکرار بشه؟ &lt;br /&gt;قول می دم بهت قول میدم این اولین و آخرین بار باشه. &lt;br /&gt;بعد سریع بحث را عوض کرد. مگه نیامدی شام بخوری. الان ماکان میاد ما هنوز هیچی سفارش ندادیم. از جا پرید تا برود و سفارش بدهد. یکی دو قدم نرفته بود برگشت.&lt;br /&gt;یادم رفت ازت بپرسم تو چی می خوری؟&lt;br /&gt;ترنج سرش را بالا آورد و به چهره دست پاچه ارشیا نگاه کرد. چقدر دلش برای این چشم ها تنگ شده بود. دست خودش نبود. مهربانی توی نگاهش بود نمی توانست جور دیگری به ارشیا نگاه کند. ارشیا با دیدن نگاه ترنج دلش زیر و رو می شد. ترنج دریایی محبت بود. هر لحظه احساس می کرد او لیاقت این جواهر را ندارد. صدای ترنج جادوی نگاهش را شکست:&lt;br /&gt;برای من سبزیجات بگیر.&lt;br /&gt;ارشیا سری تکان داد و به سمت پیشخوان رفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ترنج برگشت و با تعجب به ماکان نگاه کرد:&lt;br /&gt;این اینجا چکار می کنه؟&lt;br /&gt;ماکان خندید و گفت:&lt;br /&gt;گفتم که چه اخلاق گندی داره.&lt;br /&gt;پس تو خبر داشتی؟&lt;br /&gt;نه خیلی. عصری به من زنگ زد گفت رفتی خونه حالتم خوب نبوده. بعدم یه چیزایی بلغور کرد که فهمیدم باز گند زده.&lt;br /&gt;ترنج نفس پر صدایی کشید که ماکان زد به شانه اش و گفت:&lt;br /&gt;برو دیگه منجمد شد.&lt;br /&gt;ترنج سری تکان داد و پیاده شد. ارشیا چتر به دست کنار ماشین ایستاده بود. با پیاده شدن ترنج چتر را روی سر او گرفت و به آرامی سلام کرد:&lt;br /&gt;سلام.&lt;br /&gt;قبل از اینکه ترنج چیزی بگوید ماکان از توی ماشین داد زد:&lt;br /&gt;منم می رم دنبال نخود سیاه تا میام یه دونه پپرونی برا من سفارش بدین دستتون درد نکنه من میام حالا.&lt;br /&gt;ترنج زیر لبی خندید و ارشیا هم به ماکان چشم غره رفت که یعنی برو رد کارت دیگه.&lt;br /&gt;ماکان سری تکان داد و راه افتاد. ارشیا فشاری به کمر ترنج اورد و گفت:&lt;br /&gt;بریم تو اینجا سرده.&lt;br /&gt;ترنج بدون هیچ حرفی در کنار ارشیا راه افتاد. ارشیا گلویش را صاف کرد و گفت:&lt;br /&gt;وقتی با ماکان زیر چتر از در خونه اومدی بیرون بهش حسودیم شد. &lt;br /&gt;ارشیا از گوشه چشم به ترنج نگاه کرد معلوم بود تعجب کرده ارشیا خودش توضیح داد:&lt;br /&gt;از در خونتون دنبال ماشینتون اومدم. با ماکان هماهنگ کردم.&lt;br /&gt;در را باز کرد و چترش را بست. ترنج نگاهی به اطراف انداخت و رفت سمت یکی از میز ها. ارشیا هم پشت سرش آمد و مقابلش پشت یک میز نشست. ترنج به گلدان روی میز خیره شده بود. نمی توانست دلخوری اش را از ارشیا پنهان کند.&lt;br /&gt;ارشیا نگاه کلافه ای به ترنج انداخت و گفت:&lt;br /&gt;ترنج من معذرت می خوام. خیلی تند رفتم. ولی باور کن. نمی دونی چقدر نگرانت شدم. من دلم می خواد هر جا می ری بدونم کجایی. دستم خودم نیست. اولین بار بود ازت بی خبر بودم. تو اونجوری گفتی می ری بیرون من ناراحت شدم. فکر کردم نمی خوای بگی کجا می ری. بعدم گوشیت و جواب ندادی....&lt;br /&gt;ترنج ساکت بود و به توجیهات ارشیا گوش می کرد. ارشیا کلافه به ترنج که همچنان به میز خیره شده بود نگاه کرد. ارشیا می فهمید که ترنج ناراحت است. و البته می دانست که توجیهاتش هم احمقانه است.&lt;br /&gt;دیشب واقعا از دست ترنج عصبانی و دلخور بود و مثل همیشه توی عصبانیت کاری کرده بود و بعدا هم پشیمان شده بود. دلش برای نگاه ترنج تنگ بود. از خودش بدش امده بود که با او این طور برخورد کرده بود. در واقع ترنج با رفتار خانمانه اش او را خجالت زده کرده بود.&lt;br /&gt;بر خلاف تصور ارشیا خودش را لوس نمی کرد و ناز نمی کرد. از چهره اش فقط دلخوری می بارید. ارشیا در ان لحظه حاضر بود هر کاری بکند تا ترنج تمام انچه دیروز و امروز اتفاق افتاده را فراموش کند.&lt;br /&gt;دست توی جیبش کرد و جعبه کادو کرده کوچکی را روی میز گذاشت و آرام اسم او را صدا زد:&lt;br /&gt;ترنج!&lt;br /&gt;هیچ عکس العملی از جانب او ندبد. &lt;br /&gt;ترنج این مال توه.&lt;br /&gt;و جعبه را به طرف او هل داد. لبخند غمگینی روی چهره ترنج شکل گرفت که بیشتر دل او را خون کرد:&lt;br /&gt;بازش نمی کنی؟&lt;br /&gt;دست های ترنج که توی هم قفل شده بود دراز شد تا جعبه را بردارد. ارشیا پیش دستی کرد و دست او را گرفت:&lt;br /&gt;ترنج میشه نگام کنی. این تنبیه ی که برام در نظر گرفتی خیلی زیاده.&lt;br /&gt;ترنج بالاخره سکوت را شکست. سرس را بالا گرفت و به ارشیا نگاه کرد. چشمانش را لایه ای از اشک پوشانده بود. قلب ارشیا فشرده شد. عامل این خیسی چشمهای ترنج او بود عامل ان صدای لرزان:&lt;br /&gt;تنبیهی که تو برای من در نظر گرفتی چی؟ عادلانه بود؟&lt;br /&gt;ارشیا آب دهانش را فرو داد. چه داشت که بگوید. هر چه فحش در عالم بلد بود به خودش داد. نگاهش را به دستان ترنج دوخت که توی دستهای بزرگ او گم شده بود. صدایش خش دار و شکسته بود:&lt;br /&gt;نه. نبود. ولی این فرق توه با من....من همیشه تو این زمینه خراب می کنم.&lt;br /&gt;حالا توقع داری من با این کادو و این حرفا همه چیز و فراموش کنم؟ انگار نه انگار؟ آره؟&lt;br /&gt;ارشیا لب هایش را تر کرد.&lt;br /&gt;ترنج....&lt;br /&gt;ارشیا من دوستت دارم این و می فهمی؟ من سه سال زجر کشیدم تا به تو رسیدم. حقم بود توی اولین هفته ای که با هم هستم با من این کارو بکنی؟ مگه من بهت خبر ندادم. نگفتم بعدا میگم کجا می رم. تو اصلا مهلت دادی؟ حال مهتاب خوب نبود. اون کسی و اینجا نداره. تنها دوستش منم. باید می رفتم ارشیا.باید و در اون لحظه برای من مهمترین کار دنبا همین بود.&lt;br /&gt;اشک های ترنج روی صورت سر می خوردند و حالا این ارشیا بود که شرم داشت تا توی چشم های او نگاه کند. دست های ترنج را با تمام احساس در دست می فشرد. چه به روز این زیبای کوچک آروده بود. واقعا ترنج برای او زیادی بود او خیلی بیشتر از سنش می فهمید.&lt;br /&gt;ترنج خواهش می کنم بسه. گریه نکن. هر کار بگی می کنم. فقط خواهش می کنم گریه نکن از خودم بدم میاد. ترنج خواهش می کنم.&lt;br /&gt;ترنج با انگشت اشک هایش را گرفت.&lt;br /&gt;ارشیا این اتفاق قراره در آینده چند بار تکرار بشه؟ &lt;br /&gt;قول می دم بهت قول میدم این اولین و آخرین بار باشه. &lt;br /&gt;بعد سریع بحث را عوض کرد. مگه نیامدی شام بخوری. الان ماکان میاد ما هنوز هیچی سفارش ندادیم. از جا پرید تا برود و سفارش بدهد. یکی دو قدم نرفته بود برگشت.&lt;br /&gt;یادم رفت ازت بپرسم تو چی می خوری؟&lt;br /&gt;ترنج سرش را بالا آورد و به چهره دست پاچه ارشیا نگاه کرد. چقدر دلش برای این چشم ها تنگ شده بود. دست خودش نبود. مهربانی توی نگاهش بود نمی توانست جور دیگری به ارشیا نگاه کند. ارشیا با دیدن نگاه ترنج دلش زیر و رو می شد. ترنج دریایی محبت بود. هر لحظه احساس می کرد او لیاقت این جواهر را ندارد. صدای ترنج جادوی نگاهش را شکست:&lt;br /&gt;برای من سبزیجات بگیر.&lt;br /&gt;ارشیا سری تکان داد و به سمت پیشخوان رفت&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Tue, 24 Apr 2012 21:10:09 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.a-f.blogsky.com/Comments.bs?PostID=1326</comments>
          <author>علی</author>
          <guid>http://www.a-f.blogsky.com/1391/02/05/post-1326/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>دختر ×خ×ر×ا×ب×....(رمان)</title>
					<link>http://www.a-f.blogsky.com/1391/02/05/post-1325/</link>
					<description>&lt;p align=&quot;justify&quot; style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;برق سیلیش رو ی زمین پرتم کرده بود پیرزنه گفت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-نکن مادر اشتباه کرده بچگی کرده شما ببخش بچست دیگه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span&gt;&lt;span id=&quot;dtx-highlighting-item&quot;&gt;من &lt;/span&gt;&lt;span&gt;روی زمین ولو&lt;span id=&quot;dtx-highlighting-item&quot;&gt; بودم&lt;/span&gt;و اشک میریختمو گونمو میماتلیدم و کیوان چپ چپ و محکم نگاهم میکرد یهو گفت بلند شو بلند شو بقیه حسابتو تو خونه میرسم پاشو تو له سگگگگگگگگگگ&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span&gt;اما&lt;span id=&quot;dtx-highlighting-item&quot;&gt; من &lt;/span&gt;&lt;span&gt;هنوز روی زمین ولو&lt;span id=&quot;dtx-highlighting-item&quot;&gt; بودم &lt;/span&gt;کیوان لگدی به پهلوم زد و درخواستشو این بار کمی بلند تر اعلام کرد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span&gt;&lt;span id=&quot;dtx-highlighting-item&quot;&gt;من &lt;/span&gt;به زحمت از جام بلند شدم کیوان رو به پیرزنه گفت&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-مرسی حاج خانوم زحمت کشیدین&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot; style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot; style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;strong&gt;با تشکر از :&lt;font color=&quot;#990000&quot; size=&quot;3&quot;&gt;سیندرلا&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;-خواهش میکنم نه نه اینم عینه نوه خودم ننه جان یدقه بیا کارت دارم میخوام درگوشت یچیزی بگم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کیوان جلو رفت نفهمیدم پیرزنه در گوشش چی گفت اما صدای کیوان که بلند تر بود رو شنیدم که نیگفت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-باشه حاج خانوم بهش زیاد سخت نمیگیرم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span&gt;بعد دست&lt;span id=&quot;dtx-highlighting-item&quot;&gt; من &lt;/span&gt;و محکم کشید و در اون خونه رو محکم بهم زد&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span&gt;بیرون در اون خونه دستمو ول کرد و&lt;span id=&quot;dtx-highlighting-item&quot;&gt; من &lt;/span&gt;از مو گرفت و گفت تا دم در خونه همینجوری میبرمت تا ادم شی بلایی به سرت بیارم که مرغا به حالت تخم بذارن انتر....رفتی جنده بازی اره؟ ادمت میکنم؟ رفتی سکس دیگه؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span&gt;-نه نه ایییییییییییی موهامو ول کن سکس چیه میخوای ببر ازمایش&lt;span id=&quot;dtx-highlighting-item&quot;&gt; من &lt;/span&gt;سالم هستم&lt;span id=&quot;dtx-highlighting-item&quot;&gt; من &lt;/span&gt;&lt;span&gt;پشت یه ساختمون خرابه یه مدت قایم شده&lt;span id=&quot;dtx-highlighting-item&quot;&gt; بودم&lt;/span&gt;و گریه میکردم یهو یدونه از این کار گر عوضیا که ...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-که چی؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-موهامو ول کن تا بگم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-ول نمیکنم بنال بجنب&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span&gt;-اخخخخخخخخخخ باشه باشه که یدونه ازاون کارگرا یسری حرفای چرت و پرت زد و خواست ازم لب بگیره و که&lt;span id=&quot;dtx-highlighting-item&quot;&gt; من&lt;/span&gt;م در رفتم و در خونه این پیرزنه رو زدم و رففتم تو.......&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span&gt;حرف&lt;span id=&quot;dtx-highlighting-item&quot;&gt; من &lt;/span&gt;&lt;span&gt;که تموم شده بود نزدیک خونه بودیم درخونه رو که باز کرد و رفتم تو مامان خونه نبود میدونستم کجا بود اما اصلا انگار نه انگار که دخترش این&lt;span id=&quot;dtx-highlighting-item&quot;&gt; وقت&lt;/span&gt;ه شب از خونه زده بوده بیرون و ......&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نمیدونستم چه مجازاتی در انظارمه داشتم بهش فکر میکردم که پرت شدم روی تخت خواب&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-دمرو شو&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-چی؟ برای چی داداش ببخشید رحم کن دیگه داداشی تورو خدا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-خفه شو گفتم دمرو شو&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span&gt;دمر روی تخت خوابیدم دستا و پاهام با طناب به تخت بسته شد هر چی التماس میکردم انگار اصلا گوشاش نمیشنید و نمیفهمید البته حق هم داشت ولینه به اون شدت و وحشی بازی دستمامو به میله تخت بسته بود کمربندشو باز کرد&lt;span id=&quot;dtx-highlighting-item&quot;&gt; من &lt;/span&gt;&lt;span&gt;جیغ میزدم که نزنه چون کیوان&lt;span id=&quot;dtx-highlighting-item&quot;&gt; وقت&lt;/span&gt;ی دست به کمربند میشد هیچی نمیفهمید و ضربه هاش اون قدر محکم بود که خون از بدنم جاری میکرد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-ک ک ک ک ک ک ک ک ک ییییوان تو تو تو تو تو روخدا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span&gt;تق تق تق تق تق تق و صدای ضربه های پیاپی کمربند و اخ اخ اخ اخ اخ اخ ها و ناله های&lt;span id=&quot;dtx-highlighting-item&quot;&gt; من &lt;/span&gt;بالاخره بعد از ۴۰ ضربه رضایت داد&lt;span id=&quot;dtx-highlighting-item&quot;&gt; من &lt;/span&gt;&lt;span&gt;دیگه حالا نیمه بیهوش&lt;span id=&quot;dtx-highlighting-item&quot;&gt; بودم &lt;/span&gt;پشت موهامو گرفت و عین ساواکیا سرمو اورد بالا و گفت&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-گوشا تو وا کن دفعه دیگه از این غلطا بکنی پوست از پاهات میکنم میدونی که؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span&gt;&lt;span id=&quot;dtx-highlighting-item&quot;&gt;من &lt;/span&gt;&lt;span&gt;رو به بیهوشی&lt;span id=&quot;dtx-highlighting-item&quot;&gt; بودم &lt;/span&gt;و صدام در نمیومد و چشام هر لحظه بیشتر و بیشتر بسته میشد نمیتونستم حرف بزنم تا این که به کل از حال رفتم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span&gt;اما&lt;span id=&quot;dtx-highlighting-item&quot;&gt; من &lt;/span&gt;بدبخت نه با اب به هوش اومدم نه باسیلی&lt;span id=&quot;dtx-highlighting-item&quot;&gt; من &lt;/span&gt;رو با نیشگون به هوش اورد&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-پاشو توله سگ پاشو جنده کارم باهات تموم نشد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-ا خ اخ اخ ا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-صد بار میگی گه خورد غلط کردم تا ببخشمت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-تو رو خدا بازم کن دارم میمیرم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-یا میگی یا تا صبح به تخت بسته میشی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-تورو خدا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تق تق تق دوباره زد و بین ضربه هاش میگفتم بگو&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-تق تق تق تق بگو گه خوردم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span&gt;و&lt;span id=&quot;dtx-highlighting-item&quot;&gt; من &lt;/span&gt;بار ها تکرار میکردم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بالاخره دست از سرم برداشت کمرم از خون پر شده بود و داشتم میمردم اشک میریختم اما کسی نمیدید مامان هم حتی رسید چپ چپ نگام کرد و زد زیر خنده&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span&gt;کیوان جلو اومد دستامو باز کرد بعد با یدس&lt;span id=&quot;dtx-highlighting-item&quot;&gt; من &lt;/span&gt;رو بلند کرد و خودش رو تخت نشست و روی دستاش&lt;span id=&quot;dtx-highlighting-item&quot;&gt; من&lt;/span&gt;و خوابوند&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span&gt;-نترس میدونم درد داری اما این درد برات لازمه تا ادب شی دیگه نباید این کارارو بکنی بسه دیگه گریه نکن&lt;span id=&quot;dtx-highlighting-item&quot;&gt; من &lt;/span&gt;شاید خشن باشم اما اشک تورو هم دوست ندارم ببینم تو بیخود میخوای بری سرکار مگه&lt;span id=&quot;dtx-highlighting-item&quot;&gt; من &lt;/span&gt;جون نمیکنم واسه چی میخوای بری کار کنی چرا تو ارم نمیگیری چرا همش رو مغز&lt;span id=&quot;dtx-highlighting-item&quot;&gt; من&lt;/span&gt;ی چرا عذابم میدی چرا کارای بچه گانه ای میکنی که به این حاال و روز بندازمت چرا کار خواهر&lt;span id=&quot;dtx-highlighting-item&quot;&gt; من &lt;/span&gt;باید بکشه به پناه بردن به یه پیرزن و فرار از خونه برسه هان چرا؟ الان که تو دردی میگم الان که توشکی میگم الان که داری اشک میریزی میگم که بفهمی نمیخوام زندگی ایندت مثه الان باشه نمیخوام بشی کثافت نمیخوام مثه مامان بشی میفهمی لعنتی میفهمی؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span&gt;&lt;span id=&quot;dtx-highlighting-item&quot;&gt;من &lt;/span&gt;&lt;span&gt;اما تاب حرف زدن&lt;span id=&quot;dtx-highlighting-item&quot;&gt; نداشتم &lt;/span&gt;کیوان اشک ریخت و پیشونیمو بوسید نگران زخمات نباش کیمیا الان بتادین میارم تمیزش میکنم یکم میسوزه اما براش لازمه&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span&gt;اون با بتادین زخمامو میز کرد و بست و&lt;span id=&quot;dtx-highlighting-item&quot;&gt; من&lt;/span&gt;و سر جام خوابوند اون شب هر فکری از ذهنم رد شد اما به این نتیجه رسیدم که حقم بوده و اشتباه کردم روز بعد اما امتحان سخت تری در انتظارم بود&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Tue, 24 Apr 2012 21:06:14 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.a-f.blogsky.com/Comments.bs?PostID=1325</comments>
          <author>علی</author>
          <guid>http://www.a-f.blogsky.com/1391/02/05/post-1325/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>رمان (آبی تراز عشق)</title>
					<link>http://www.a-f.blogsky.com/1390/11/22/post-854/</link>
					<description>&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;مادر همانطور که دستانم را در دستش گرفته بود گفت:با خوندن این دفتر فقط خودتو آزار میدی چرا مرور خاطرات انقدر برات مهمه؟&lt;br /&gt;همانطور که به دفتر خاطرات یاسی رنگم که در دست مادر بو دنگاه میکردم به یاد آوردم چقدر واهمه داشتم تا کسی نوشته های درون آنرا بخواند حال این دفتر دست مادرم بود و احتمالا و از تمام جزئیات آن باخبر....&lt;br /&gt;مادر ادامه داد:پدرت شرط گذاشته بعد اینکه خوندن دفتر تمام شد برگردی خانه و بشی همون پریای سابق..قول میدی؟&lt;br /&gt;با بغض به مادرم نگاه کردم و گفتم:مامان این دفتر مال منه که شما از من پنهانش کرده بودید حالا برای یرگردوندنش به من شرط تعیین میکنید این منصفانه نیست...هست؟&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#990000&quot; size=&quot;4&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;strong&gt;ادامه رمان آبی تر ازعشق&amp;nbsp;در صفحات کناری وب&amp;nbsp;(برگه ها) میتونید دنبال کنید&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#990000&quot; size=&quot;4&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;img src=&quot;http://www.blogsky.com/images/smileys/003.gif&quot; /&gt;&lt;img src=&quot;http://www.blogsky.com/images/smileys/004.gif&quot; /&gt;&amp;nbsp;نظر یادتون نره &lt;img src=&quot;http://www.blogsky.com/images/smileys/004.gif&quot; /&gt;&lt;img src=&quot;http://www.blogsky.com/images/smileys/003.gif&quot; /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;مادرم با نگرانی نگاهم کردو گفت:هیچ میدونی ما این مدت چی کشیدیم ..تو وقتی فهمیدی که اون ....سخت ضربه خوردی تمام خاطرات مربوط به اون دوره از ذهنت پاک شده مثل یه جسم بدون روح شده بودی...وقتی که هم بهتر شدی اومدی اینجا خودتو حبس کردی و نخواستی هیچکسیو ببینی و حالا که حالت بهتر شده با خوندن این خاطرات باز میخواهی خودتو عذاب بدی پریا بذاز همه چی فراموشت بشه اینطور بهتره....&lt;br /&gt;-مامان باور کن من حالم خیلی بهتره و بهتر هم خواهد شد به شرط اینکه یه کم بیشتر پیش بابایی بمونم و بعدش بر میگردم خونه و میشم همون پریای سابق...آهی کشیدم و ادامه دادم:همون پریای لوس,نر نر خوبه؟&lt;br /&gt;مادر دفتر را به دستم داد و گفت:خودتو عذاب نده اشک در چمانش حلقه زده بود سریع بر گونه ام بوسه ای زد و خانه خارج شد.&lt;br /&gt;دفتر را محکم به سینه ام فشردم باید همه چی را به مرور کنم باید بفهمم کجا اشتباه کردم با صدای بابایی به خود آمدم,او همانطور که برای وضو گرفتن آستینهایش را بالا میزد گفت:&lt;br /&gt;-مادرت گریون از اینجا رفت پریا بازم ....&lt;br /&gt;نگذاشتم ادامه دهد و گفتم:إ بابایی چه زود اذان مغرب شد!!&lt;br /&gt;او با همان لبخند مهربان همیشگی اش گفت:خوب بلدی حرفو عوض کنیها همان طور که دفتر به دست به سمت اتاقم میرفتم گفتم:کشیدم به شما بابایی ...&lt;br /&gt;-لا اله....این دختر هیچوقت از زبون کم نمیاره..&lt;br /&gt;به حرف بابایی لبخندی زدم و روی تخت ولو شدمدفتر را باز کردم ...خاطراتم از سال 1383 شروع شده بود&lt;br /&gt;مرداد 1383&lt;br /&gt;میخوام از این به بعد تمام کارهامو تو این دفتر بنویسم گر چه کارهای من همشون اذیت کردنه دیگرانه...مثلا همین دفتر هم واسه پرینازه که من غنمیتش کردم&lt;br /&gt;حامد نامزدش اینو بهش هدیه داده وقتی دفترو دیدم خیلی ازش خوشم اومد ولی به دروغ به پریناز گفتم:خیلی زشته..حامد که انقدر بد سلیقه نبود از وقتی که با تو نامزد کرده سلیقشم مثل تو شده&lt;br /&gt;پریناز هم مثل همیشه با چشم غره رفتن و گفتن به تو مربوط نیست جواب منو داده ,وقتی این دفتروهم مثل بقیه هدیه های حامد گذاشت به اصطلاح توی صندوقچه ی اسرارش رفتم سراغش....&lt;br /&gt;وای که چه لذتی داره وقتی پریناز بفهمه دفترش نیست چقدر عصبانی میشه قیاقه اش دیدن داره بدتر از اون موقعی که نتونه ثابت کنه دفترو من برداشتم...&lt;br /&gt;پریناز خواهر بزرگترمه و فرزند ارشد خانواده فرهنگ...تازه با پسر عموم حامد نامزد کرده و قراره به زودی از این خونه بره و به گفته خودش از دست من خلاص بشه...حامد خیلی مهربونه من خیلی دوستش دارم گاهی وقتها حتی حس میکنم از برادرم هم به بیشتر دوستش دارم ولی وقتی یاد دادش پوریا جونم میافتم دیگه حامد در برابرش پیشم هیچ میشه پوریا 20 سالشه و درست یکسال از پریناز کوچکتره روز تولد پریناز و پوریا در یک روزه به نظر من که خیلی جالبه ولی نه پریناز از این موضوع خوشش ماید نه پوریا...&lt;br /&gt;پوریا میگه فکر کن روز تولد تو و پیمان در یک روز باشه چه حسی پیدا میکنی ؟&lt;br /&gt;اصلا از این حرفش خوشم نیومد من و پیمان درسته خواهر و برادریم و لی از دو تا دشمن هم بدتریم ..17 سالشه فرزند سوم خانواده فرهنگه مامان میگه چون من پشت سره پیمان به دنیا اومدم انقد با هم بدیم &lt;br /&gt;اصلا چرا اینجا هم باید از پیمان بنویسم ولش کن...من تا چها روزه دیگه 14 ساله میشم نمیدونم بابا امسال دیگه چه سوپرایزی برام داره...من بابامو خیلی دوستدارم دوست ندارم اینو بگم خوب ولی مسی که این دفترو نمخونه ...من حتی بابارو از مامان هم بیشتر دوستش دارم ..بابا هم نسبت به من همینطوره همشیه مطابق میل و خواسته ی من عمل میکنه..من اصلا از نظر اخلاق و ظاهر و لباس پوشیدن مثل دختر ها نیستم..نمیدونم چرا ولی از بچگی همین بودم..مامان میگه:از وقتی تونستم راه بروم و صحبت کنم اینطور بودم ..هیچوقت گریه نمیکردم ..مثل پسراه شلوغ بودم و مثل اونا عاشق ماشین بازی و علاقه مند به رنگهای پسرانه و نسبت به تمام چیزهای دخترونه بی توجه.&lt;br /&gt;الانشم هم همین طورم لباسم شبیه لباسای پیمانه و مدل موهام با پوریا یکیه...اکثرا اوقات هم تو جمع دوستانم یا خانواده ام آقا پسر صدام میکنند...به خاطر همین دوستندارم کسی بفهمه که من از این دفتره دخترونه خوشم اومده...وقتی علائم دختر بودن در من ظاهر شد تا یک هفته افسرده بودم...ولی بالاخره باهاش کنار اومدم...صدای ماشین بابا اومد ..باید برم تا بعد دفتر خوشگلم &lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Sat, 11 Feb 2012 17:04:34 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.a-f.blogsky.com/Comments.bs?PostID=854</comments>
          <author>علی</author>
          <guid>http://www.a-f.blogsky.com/1390/11/22/post-854/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>رمان جدید (رها )</title>
					<link>http://www.a-f.blogsky.com/1390/11/15/post-812/</link>
					<description>&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;CenterPost2&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&amp;nbsp;قسمت اول&amp;quot;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;CenterPost2&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;CenterPost2&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;بالاخره صدای زنگ ساعت بلند شد . صبح شد. چه شبی بود. اصلا نتوانستم لحظه ای با آرامش بخوابم . از دیروز بعد از ظهر که برای انجام مصاحبه با من تماس گرفته شد دیگر دل توی دلم نبود .همیشه همین طور بودم ، اگر کار مهمی برای انجام دادن داشته باشم لحظه ای نمی توانم چشم روی هم بگذارم . از جا بلند شدم . چشمهایم&amp;nbsp; از شدت بی خوابی می سوخت . به دستشویی رفتم و آب خنکی به صورتم زدم . حالم کمی بهتر شد . تصمیم گرفتم&amp;nbsp; دیگر به هیچ چیز فکر نکنم&amp;nbsp; چون از شدت اضطراب حالت تهوع گرفته بودم . به خودم در آینه نگاه کردم با آبی که به صورتم زده بودم سر حال به نظر میرسیدم اگر چه چشمهایم کمی پف دار و قرمز شده بود ولی من همیشه این حالت چشمهایم را دوست داشتم به خودم&amp;nbsp; لبخند زدم و گفتم من خیلی خوبم ، خوشحالم&amp;nbsp; و همه چیز به خوبی پیش میرود. امروز دارم به جایی که مدتها آرزو داشتم میروم من صاحب شغلی میشوم که آرزو داشتم روزی صاحب آن شوم من یک انیماتور میشوم و این را باصدای بلند دوباره گفتم &amp;nbsp;مادرم که صدای من را شنیده بود گفت :&amp;nbsp; خانم انیماتور تشریف بیار پایین کمی صبحانه بخور که دیرت نشه مادر .&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;CenterPost2&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;CenterPost2&quot; align=&quot;center&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#990000&quot; size=&quot;4&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;strong&gt;ادامه زمان رو متونید در صفحات ثابت وب پیدا کنید&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;CenterPost2&quot; align=&quot;center&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#990000&quot; size=&quot;4&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;CenterPost2&quot; align=&quot;center&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#990000&quot; size=&quot;4&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;strong&gt;نظر یادتون نره خیلی برام مهمه&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;CenterPost2&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;از پله ها پایین آمدم و به پدرم که داشت وارد آشپزخانه میشد سلام کردم . پدرم معلم&amp;nbsp; بازنشسته است.پدرو مادرم را همین کلاسهای درس به هم رسانده بود. بله پدرم معلم مادرم بود و حالا آنها در کنار یکدیگرند و برای من معنای واقعی عشق و دوست داشتن محسوب می شوند. &amp;nbsp;پدر گفت : سلام&amp;nbsp; رهای بابا . &lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;CenterPost2&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;بیا ، بیا&amp;nbsp; صبحانه بخور یک کم جون بگیری پهلوون پنبه من .&amp;nbsp; حداقل&amp;nbsp; برای بادیگارد شدن نگهت دارن . و بعد خنده ای کرد و وارد اشپز خانه شد و رو به مادرم گفت : دروغ میگم پریچهر جان !مادرم در حالی که داشت چای میریخت گفت : متوجه بحثتون نبودم در مورد چی صحبت میکردید؟ پدرم خندید و گفت : خوب میگم این دختر هرکول بابا رو اگه برای کار انیمیشن انتخاب نکن حتما برای بادیگارد شرکت انتخاب می کنن ، نظرت تو چیه؟ مادرم گفت : بیا رها جان بابات راست میگه . و هر سه خندیدیم . عجب هوای خوبی بود پنجره آشپزخانه باز بود و بوی باران بهاری همه فضا را پر کرده بود . عاشق هوای بارانی و بوی باران هستم . از پنجره باغچه کوچکمان را که باران دیشب حسابی ان را ابیاری کرده بود نگاه کردم .گلهای کوچک باغچه عجب طراوت و شادابی بی حد وحصری داشتند . &amp;nbsp;واقعا احساس آرامش کردم ولی باز با فکر کردن به مصاحبه دلشوره عجیبی گرفتم . صبحانه را که خوردم برای آماده شدن به اتاقم رفتم . با وسواس خاصی مسواک زدم و دوباره صورتم راشستم . بعد آرایش ملایمی کردم و مقنعه ام را مرتب سر کردم و تقریبا ده بار خودم را در آینه نگاه کردم که مادرم تقریبا فریاد زد : رها ، دختر بسه . بیا راه بیفت دیرت میشه ها. با صدای مادرم به خود آمدم و نگاهی به ساعت کردم نزدیک هشت بود . دلشوره دوباره شروع شد . با عجله از پله ها&amp;nbsp; پایین آمدم و از پدرم سوئیچ را گرفتم . پدرم کلی سفارش کرد که با دقت رانندگی کنم و عجله نکنم . من در حالی که تقریبا داشتم با سر از پله ها پایین می آمدم گفتم چشم مراقبم . مادرم که داشت ازپنجره آشپزخانه نگاهم میکرد گفت : عجب&amp;nbsp; مواظبی دختر . &amp;nbsp;خنده ای از سر شیطنت کردم و به سمت ماشین رفتم ماشین را روشن کردم وآدرس شرکت را روی داشبورد گذاشتم ، داشتم عقب می آمدم که مادرم&amp;nbsp; گفت : دختر از در بسته چطور می خوای رد بشی ؟ این بابات تو رو خیلی لوس کرده ، از بس خودش همیشه در و باز کرده و شاهزاده خانومو برده بیرون خانوم عادت ندارن در باز کنن. با عجله از ماشین پیاده شدم و گفتم : من اصلا لوس نیستم . و همین طور&amp;nbsp; مادرم را نگاه می کردم و به با سرعت به سمت در میرفتم که &amp;nbsp;یکدفعه سرم به شدت به در خورد و صدای بلندی داد مادرم که از دیدن این صحنه به شدت میخندیدو دلش را گرفته بود به سختی گفت : چیزیت که نشد دختر ؟ پدرم هم&amp;nbsp; به خاطر صدایی که ایجاد شده بود &amp;nbsp;با عجله به حیاط آمد و با دیدن مادرم که داشت می خندید کمی خیالش راحت شد و گفت : از دست تو دختر . چیزیت که نشد ؟ در حالی که سرم را &amp;nbsp;که حسابی درد گرفته بود&amp;nbsp; ماساژ می دادم گفتم : نه طوریم نشده&amp;nbsp; چون خبری از ستاره و گنجشک هایی که دور سرم بگردن نیست . پدرم گفت : برو سوار شو خودم در و باز می کنم . بازم میگم با احتیاط باش رها . سعی کن آرامشت رو حفظ کنی عزیزم .&amp;nbsp; از پدر و مادرم خداحافظی کردم&amp;nbsp; و سوار ماشین شدم و به راه افتادم. تقریبا نزدیک آدرسی که داشتم رسیده بودم که&amp;nbsp; نسیمی وزید و برگه آدرس را به زیر پایم انداخت لحظه ای بدون این که متوجه باشم کجا هستم ماشین را متوقف کردم و خم شدم تا برگه آدرس را بالا بیاورم که ناگهان با صدای مهیب بوق ماشینی تمام وجودم لرزید و هنگامی که خواستم سرم را بالا بیاورم محکم با فرمان برخورد کرد . وقتی سرم رابا قیافه ای کج و معوج که به خاطر برخورد با فرمان بود &amp;nbsp;بالا گرفتم فهمیدم درست مقابل درب یک پارکینگ توقف کرده ام و&amp;nbsp; اتومبیلی درست چسبیده به در سمت کمک راننده متوقف شده بود و راننده آن که مرد جوانی بود فقط نگاهم میکرد&amp;nbsp; داشتم زیر بار سنگین نگاه او ذوب میشدم . برای این که رسم ادب را به جا آورده باشم از ماشین پیاده شدم و گفتم عذر میخواهم ببخشید . مرد جوان سرش را از شیشه بیرون آورد و گفت: لطفا بفرمائید کنار خانم . از لحن صحبتش حرصم گرفت&amp;nbsp; ، سریع سوار شدم و کناری توقف کردم . ماشینش به سرعت از انجا دور شد . عجب آدم مغروری بود حتی عذر خواهی مرا نپذیرفت . اصلا مهم نیست مگر او که بود که باید خودم را به خاطرش ناراحت می کردم . آدرس را نگاه کردم همان ساختمانی بودکه &amp;nbsp;آن مرد از آن خارج شده بود . پیش خود گفتم : خدایا کمک کن دیگه این اقا رو نبینم امیدوارم فقط برای انجام کاری به اینجا امده باشد و دیگه هیچ وقت گذرش به اینجا نیفته . با این فکر حس بدی را که داشتم ، فراموش کردم و به سمت ساختمان به راه افتادم زنگ طبقه را زدم بعد از چند لحظه صدایی که به نظرم مربوط به خانم جوانی بود پاسخ گو شد و بعد از اینکه نامم را پرسید و این که چه کاری دارم در را باز کرد ، به سمت اسانسور حرکت کردم و کلید را فشردم بعد از دقایقی در آسانسور باز شد و من داخل شدم ، چه آینه بزرگی داشت به سمت اینه رفتم تا حسابی خودم را در ان براندازم کنم ، در آسانسور در حال بسته شدن بود که ناگهان کفشی مردانه مانع از بسته شدن در شد . مردی وارد آسانسور شد تا به چهره او نگاه کردم انگار تمام دنیا را بر سرم خراب کردند ، همان راننده جوان بود. &amp;nbsp;من که حسابی دستپاچه شده بودم و با حال بدی که داشتم ناخواسته گفتم : آقا من که عذر خواهی کردم . مرد جوان در حالی که سعی میکرد تعجب و خنده شدیدش را کنترل کند با آن صدای محکم و رسایش گفت : باشه ، قبول و رویش را به سمت در برگرداند. در آن لحظه دلم می خواست زمین دهان باز کند و مرا ببلعد . از خجالت حسابی سرخ شده بودم و به خاطر رفتارم احساس بدی داشتم . بالاخره آسانسور در طبقه مورد نظرم ایستاد من مانده بودم چطور پیاده شوم که دیدم او نیز همان جا پیاده شد . حرکت کردن درست پشت سر او و هر سمتی که او می رفت اصلا حس خوشایندی نداشت فقط دعا دعا می کردم که مسیرش را از من جدا کند ولی این اتفاق نیفتاد او هیچ توجهی به من نداشت و اهسته و با طمانینه مسیرش را ادامه میداد درست پشت در شرکت ایستاد و زنگ زد دیگر داشتم از حال میرفتم &amp;nbsp;.سعی کردم بر خود مسلط شوم در همین لحظه خانمی در را باز کرد و مرد بدون انکه کلامی بر زبان بیاورد داخل شد سراپای وجودم را وحشت فرا گرفته بود و مانند &amp;nbsp;مجسمه پشت در ایستاده بودم و فقط با چشم مسیر حرکت مرد را دنبال میکردم که با صدای منشی به خود امدم . خانم بفرمائید امری داشتید : سلام . ببخشید من الان زنگ را زدم برای مصاحبه امده ام . اها بله بفرمائید خواهش میکنم . دختر خوبی به نظر می رسید ساده و صمیمی بود با وجود او اندکی بر خود مسلط شدم ، پشت میز او ایستاده بودم و اطراف را نگاه میکردم . دلم می خواست بدانم ان مرد کجا رفته بود و این جا چکار داشت . &amp;nbsp;با شنیدن صدایش به سرعت او را شناختم به سمت صدا برگشتم داشت با مردی به نام مسعود صحبت میکرد : مسعود جان یادم رفت فایلارو ازت بگیرم . با خود فکر کردم حتما از شرکتی دیگر آمده که می گوید فراموشش شده فایلهارو بگیره . نفس راحتی کشیدم و نگاهم را به سمت منشی برگرداندم . مرد بدون توجه و نگاهی از شرکت خارج شد.خانم منشی گفت : چه عجب عزیزم به ما هم یه نگاهی کردی ! دو بار صدات کردم متوجه نشدی .- معذرت میخوام . امر بفرمائید . -خواهش میکنم عزیزم تشریف ببرید اتاق انتهای سالن دفتر ریاست ، اقای صدیق . – ممنونم . به سمت انتهای سالن به راه افتادم، کل شرکت را به صورت چند پارتیشن مجزا از هم درست کرده بودند و اسم هر بخش را در تابلو هایی کنار هر پارتیشن اویخته بودند . سکوت همه جا بر قرار بود و همه سرشان به کارشان گرم بود . مقابل در اتاق ریاست ایستادم چند نفس عمیق کشیدم و لبخندی بر لب نشاندم و چند ضربه بر در زدم . با شنیدن بفرمائید ، در را باز کردم و داخل شدم . – سلام ، خوب هستید ؟ روزتون بخیر .مردی که حدودا پنجاه ساله به نظر می رسید با گشاده رویی سلامم را پاسخ داد و مرا دعوت کرد که بنشینم .- خوب&amp;nbsp; ، خوب هستی خانم رها پرتو ؟ - خیلی ممنون اقای صدیق . – دخترم ، من دیروز رزومه شما رو مورد مطالعه قرار دارم و دیدم با توجه به مهارتهایی که درج کرده بودی برای بخش شخصیت پردازی میتونیم از شما استفاده کنیم .-در حالی که از شدت خوشحالی در حال انفجار بودم با لبخندی فراخ گفتم : خیلی ممنون ، خیلی خوشحالم . آقای صدیق گفت : ولی دخترم باید بدونی که در ابتدای کار باید به مدت یکماه&amp;nbsp; کار اموز باشی &amp;nbsp;. – مشکلی نیست من دوست دارم تجربه و علمم رو در این زمینه تکمیل کنم . اقای صدیق در حالی که موشکافانه به حرکات من دقت داشت گفت : ولی باید این رو هم بدونی که شما پنجمین کار اموز این بخش هستی . چهارتای قبلی نتونستن ارتباط کاری لازم رو با اقای رهجو برقرار کنن&amp;nbsp; و خیلی زود ما رو ترک کردن . راستی نگفتم اقای رهجو سر پرست کاری شماست . امید وارم حداقل شما همکار ما شوید .-تمام تلاش خودم رو میکنم اقای صدیق .-بسیار خوب دخترم پس ما از فردا منتظر شما هستیم امیدوارم بتونی نظر اقای رهجو رو جلب کنی .-با لبخند گفتم من میتونم . آقای صدیق لبخندی زد و گفت بفرمائید&amp;nbsp; تا خانم ساعتچی برای تهیه مدارک لازم راهنمائیتان کنند . تشکر کردم و به سمت میز منشی حرکت کردم . شورو شوق عجیبی تمام وجودم را فرا گرفته بود . وقتی کنار میز خانم ساعتچی قرار گرفتم با لبخند گفتم : خانم ساعتچی از فردا من هم به این شرکت ملحق میشم لطفا مدارک لازم را بفرمائید تا فردا بیاورم . ساعتچی لبخندی زدو گفت : خوشحالم عزیزم ، البته امیدوارم . لبخند از روی لبانم محو شد پرسیدم چرا می گویید امیدوارم ، اقای صدیق خودشون فرمودن مدارک بیارم . ساعتچی گفت : نه عزیزم به خاطر اقای صدیق نمیگم (و در حالی که سعی میکرد اهسته تر از انچه صحبت میکرد بگوید)منظورم این افای رهجوست . تا حالا چهار تا کار اموزشو اخراج کرده اونم با ثبت تو رکورد گینس تووهمون دو سه روز اول کاری ، &amp;nbsp;نمیدونی که ، من که تا حالا یه لبخند درست حسابی روی لب این اقا ندیدم . گفتم : نترسونیدم خانم ساعتچی . من فردا با چه روحیه ای دوباره برگردم .ساعتچی گفت : ولی یه چیزی بگما ، کارش یکه ، حرف نداره ، همه به سرش قسم میخورن ، اگه واقعا دوس داری کار یاد بگیری دادم زد سرت که بگما میزنه از اون ناجوراش به روی خودت نیار . – دیگر حالی برایم نمانده بود ، انگار با یک هیولای دو سر ،روبرو بودم . اطلاعات لازم را گرفتم و خداحافظی کردم . از ساختمان خارج شدم بوی نم بارانی که تازه باریده بود جانی تازه در من دمید . احساس بهتری داشتم سوار ماشین شدم و بعد از نیم ساعت به خانه رسیدم .به خاطر نزدیک بودن مسیر تصمیم گرفتم با اتوبوس رفت و امد کنم در را باز کردم و ماشین را داخل اوردم و به سمت در ورودی اتاق حرکت کردم . مادر و پدرم مثل همیشه با مهربانی به سمتم امدند و جویا شدند که کار چطور پیش رفت . &amp;nbsp;یک ان به ذهنم رسید که کمی شیطنت کنم &amp;nbsp;سرم را به زیر انداختم ، چانه ام را لرزاندم ، و هیچ نگفتم . مادرم با اغوشی باز به سمتم امد و مرا محکم در اغوش گرفت و گفت : هیچ اشکالی نداره عزیزم ،تازه اولین جاییه که برای &amp;nbsp;مصاحبه رفتی اصلا خودتو نباز ، حالا بیشتر تلاش میکنی و مطمئنم روزی به خواستت میرسی و پدر هم حرفهای مادر رو تائید میکرد از شدت خنده البته از نوع بی صدا شانه هایم میلرزید . مادرم مدام میگفت : دختر ، اخه گریه داره ، علی جان شما یه چیزی بگو . و مرا از اغوشش جدا کرد که دید من از شدت خنده قرمز شده ام . مادرم گفت : وا منو ببین کی رو دارم دلداری میدم یکی می خواد خود منو دلداری بده . یک دفعه مثل جرقه بالا پریدم و گفتم : من و قبول کردن . پدر و مادرم حسابی خوشحال شدند و مرا غرق بوسه کردند . بعد از اینکه لباسم را عوض کردم کنار پدر و مادرم نشستم و انها را در جریان کم و کیف کارهایم گذاشتم البته به استثنای دسته گلهایی که به اب داده بودم . و در مورد این که قرار است با هیولایی به نام رهجو همکار شوم . &amp;nbsp;پدر بلافاصله گفت : دخترم تو اولین بار است که در محیط کار مشغول میشوی . سعی کن حرفهایی&amp;nbsp; رو که&amp;nbsp; میگن اول خوب بشنوی و بعد همه توانت رو برای انجامش بگذار یادت نره خوب گوش کن و از همه مهمتر هیچ وقت حرمت شکنی نکن فکر نکن اگر جوابی به حرفهای طرف مقابلت ندهی میگویند بی زبانی ، همیشه برای خودت حرمت قائل شو . سعی کردم حرفهای پدرم را اویزه گوش کنم . بعد از خوردن شام به اتاقم رفتم و به خاطر خستگی خیلی زود به خواب رفتم . در خواب خوشی غرق بودم که حس کردم کسی تکانم میدهد به زور چشمانم &amp;nbsp;را باز کردم . مادرم بود لبخندی زدم و تازه داشتم جابه جا میشدم که مادرم گفت : عجب بچه ایی بابا بلند شو تازه داره جابجا میشه جا خوش کردی نا سلامتی از امروز کارمند میشی خانم . &amp;nbsp;با شنیدن کلمه کارمند دلم هوری ریخت &amp;nbsp;و مثل برق گرفته ها از جا پریدم و گفتم : وای مامان ساعت چنده ؟ مادرم در حالی که میخندید گفت نترس دیر نشده با وسواسی که از تو سراغ داشتم زودتر بیدارت کردم پاشو ساعت شش و نیمه . خیالم راحت شد سلانه سلانه و در حالی که خمیاز ه های کشداری میکشیدم به سمت دستشویی رفتم احساس میکردم اگر به رختخوابم نگاه کنم اشکم سرازیر می شود انگار به اندازه هزار سال کسری خواب داشتم. اب سرد را باز کردم هنوز دوست داشتم چشمانم را بسته نگاه دارم مشتی اب بر روی صورتم ریختم کم کم چشمانم باز شد و خواب الودگی از سرم پرید . بعد از صبحانه اماده شدم و بهترین عطری را که داشتم و بوی ان بسیار خوشایند بود را زدم و با خداحافظی از خانه بیرون امدم . در راه تمام قوای ذهنیم را خرج کردم تا بتوانم بهترین شیوه را برای معرفی خود به رهجو به کار بندم . بالاخره رسیدم . نفس عمیقی کشیدم و داخل شدم . زنگ را فشردم . خانم ساعتچی در را باز کرد و تا مرا دید گفت : سلام همکار جدید برو که برات دعا میکنم ان شاالله موفق باشی . لبخندی زدم و به سمت پارتیشن شخصیت پردازی حرکت کردم . کارمندان دیگر هم کم کم می امدند و از خانم ساعتچی میپرسیدند: این خانم جدیده ماله کدوم بخشه ؟ صداها واضح به گوشم میرسید که بعد از گفتن کار اموز رهجوئه بدون اسثنا همه می گفتند : ا ، پس موندنی نیست .&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;CenterPost2&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;حالا مقابل در ورودی بودم در زدم : صدایی نامفهوم که انگار مشغول انجام کاری در نقطه ای دور بود گفت : بفرمائید .&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;CenterPost2&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;داخل شدم و سلام کردم ولی کسی را ندیدم اتاق کوچکی بود با دو میز کار کنار هم و یک قفسه پر از فایلهای درهم و نامرتبط.&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Sat, 4 Feb 2012 23:25:47 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.a-f.blogsky.com/Comments.bs?PostID=812</comments>
          <author>علی</author>
          <guid>http://www.a-f.blogsky.com/1390/11/15/post-812/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>رمان عروسی شیوا</title>
					<link>http://www.a-f.blogsky.com/1390/08/23/post-330/</link>
					<description>&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;!-- / icon and title --&gt;&lt;!-- message --&gt;&lt;div id=&quot;post_message_148715&quot;&gt;فصل اول &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در شبی سرد و بارانی که رعد و برق آسمان گاهی همه جا را روشن و زمانی هم ، دیو تاریکی همه جا را فرا می گرفت من و فاطمه دست های همدیگر را گرفته و به آسمان خیره شده بودیم و هر دو از تنهایی به همدیگر پناه آوردیم و همه کس هم شدیم. &lt;br /&gt;همین طور که سرم بالا بود گفتم: فاطمه اگر الان یک خانم قشنگ از آسمان بیاید و بگه هر چی دلتان می خواهد بگویید تا من برای شما انجام دهم تو از او چه می خواهی؟ &lt;br /&gt;گفت: هیچی فقط میگم خانم مهربان من فقط یک مامان می خواهم که موقع تنهایی من را بغل کند و برایم قصه بگوید. یک بابا هم می خواهم که شب ها برایم قاقالی بخره. تو فکر می کنی او این کار رو برای من انجام بده؟ &lt;br /&gt;گفتم: بالاخره یک شب آن خانم پیداش میشه ولی میدانی من از او چی می خوام؟ از ش می خوام که یک کاری بکنه تا من دیگه شب ها جام رو خیس نکنم تا صبح خانم عباسی دیگه من رو جلوی بچه ها خیط نکند و شب ها زیرم مشما پهن نکنه! آخه می دونی من خیلی خجالت می کشم ولی هیچ کس نمی فهمه که دست خودم نیست.&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;strong&gt;&lt;font size=&quot;4&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#00cc00&quot;&gt;ادامه &lt;/font&gt;داستانها رو میتوانی در&amp;nbsp;قسمت &lt;font color=&quot;#cc0000&quot;&gt;برگه ها&lt;/font&gt; بخوانید&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;همین طور که مشغول حرف زدن با هم بودیم در خوابگاه باز شد و خاله زهرا مستخدم شیرخوارگاه با خنده وارد شد و گفت: شیوا خانم مبارک باشه ، میدونی امشب ششمین سال آمدن تو به اینجاست. &lt;br /&gt;گفتم: راست میگید؟ یعنی تولدم هست؟ &lt;br /&gt;گفت: آن شب تو چند روزی بیشتر نداشتی. فکر کنم 6 یا 7 روزه ؛ درست مثل امشب باران می آمد وقتی مأمور کلانتری تو را به بغل من داد از تمیزی و لباس های قشنگت فهمیدم که از خانواده سرشناسی هستی. آنقدر قشنگ بودی که تا نبوسیدمت دلم نیامد تو را زمین بگذارم. حالا چرا شما دو تا نمی خوابید؟ مگر چراغ ها را خاموش نکرده اند؟ &lt;br /&gt;گفتم: چرا ، ولی منتظریم که شاید آن خانم از آسمان بیاد و هر چی دلمان می خواهد به او بگوییم. &lt;br /&gt;گفت: حالا بخوابید شاید آن فرشته ای که شما هر شب منتظرش هستید فردا بیاید. بی خوابی مریضتان می کند. &lt;br /&gt;به هم شب بخیر گفتیم و هر دو خیلی زود به خواب رفتیم. صبح زود از خیسی رخت خوابم بیدار شدم ؛ فکر اینکه که خانم عباسی برای بیدار کردن بچه ها به خوابگاه بیاید و مرا با آن لباس های خیس ببیند رعشه به تنم می انداخت. جرأت حرکت نداشتم. همانجا نشستم و شروع کردم به گریه کردن. &lt;br /&gt;از صدای من فاطمه بیدار شد و آمد کنارم نشست. گفت: عیبی ندارد ، الان می روم و خاله زهرا را صدا می زنم تا بیاید و تمیزت کند. &lt;br /&gt;- اگر خانم عباسی را دیدی چه می گویی؟ &lt;br /&gt;- هیچی ، می گویم می خواهم آب بخورم. &lt;br /&gt;و خیلی زود رفت و با خاله برگشت و او هم با مهربانی همیشگی لباس هایم را عوض کرد و گفت: چیزی نیست ، الان تشکت را هم می اندازم هوا بخوره و خشک بشه و دیگه هیچ کس هم متوجه نمی شود. &lt;br /&gt;بعد از اینکه همه بچه ها صبحانه هایشان را خوردند ، خانم عباسی با قیافه خشمگینش وارد شد و گفت: خاله زهرا لباس های بچه ها را عوض کن ، ممکن است مهمان داشته باشیم. &lt;br /&gt;بعد از رفتن او ، خاله زهرا لباس های ما را عوض کرد و موهایمان را شانه زد. این لباس ها را فقط روزهایی که مهمان داشتیم تن ما می کردند. بعد هم اگر برایمان کوچک می شد بچه های کوچکتر می پوشیدند. &lt;br /&gt;بعد از اینکه ما را آماده کرد گفت: همه تون مرتب می ایستید و خیلی مودب به خانم و آقا سلام می کنید. شاید آن خانم مهربان که هر شب شیوا و فاطمه منتظرش هستند این خانم و آقا باشد. &lt;br /&gt;با چهره ای خندان به همدیگر نگاه کردیم ولی خیلی زود لبخند از صورت هر دوی ما محو شد. &lt;br /&gt;گفتم: فاطمه اگر ما را از هم جدا کنند چی میشه؟ من طاقت دوری تو را ندارم. &lt;br /&gt;گفت: عیبی نداره. عوضش از اینجا بیرون می رویم ولی بیا به هم قول بدهیم هر شب به آسمان نگاه کنیم و همدیگر را به یاد بیاوریم. &lt;br /&gt;یکی دو ساعت بعد در سالن باز شد و خانم عباسی به همراه خانم زیبا و آقایی بلند شد وارد شد و همه ما با دیدن آنها سلام کردیم و آن خانم که ظاهر مهربانی هم داشت از کیفش یک بسته شکلات بیرون آورد و بچه ها برای گرفتن شکلات جلو رفتند و هر کدام سهمشان را گرفتند. من که کمی خجالتی هم بودم گوشه ای نشستم و طبق معمول اصلا جلو نرفتم ولی خیلی زود آن خانم متوجه من شد و برای دادن شکلات به من جلو آمد. گفت: اسمت چیه؟ &lt;br /&gt;گفتم: شیوا. &lt;br /&gt;به طرف شوهرش برگشت و گفت: رضا ببین چه دختر قشنگیه. &lt;br /&gt;آقا گفت: آره خیلی ؛ مخصوصا چشماش درست مثل شفق می درخشند. &lt;br /&gt;خانم گفت: به نظر این چطوره؟ &lt;br /&gt;- ولی تو که پسر می خواستی. &lt;br /&gt;- حالا دیگه نمی خوام. فکر می کنم اگر دختر داشته باشم بیشتر به دردم می خورد و خوشبخت تر هستم. &lt;br /&gt;- هرجور که خودت فکر می کنی راحتی انجام بده ، من حرفی ندارم. فقط به نظرت کوچکتر انتخاب کنی بهتر نیست؟ &lt;br /&gt;- ولی من از این دختربچه بیشتر خوشم اومده. &lt;br /&gt;بعد از رفتن آنها فاطمه را بغل کردم و گفتم: من نمی خوام از تو دور شوم. &lt;br /&gt;- لوس نشو ؛ تازه راحت تر میشی. قول می دهم هر شب به یادت باشم. فقط دعا کن نفر بعدی من باشم که از اینجا بیرون می روم. &lt;br /&gt;- حتما ؛ هر شب سرم را به آسمان می گیرم و تو را دعا می کنم. &lt;br /&gt;خیلی زود خاله آمد و گفت: خانم عباسی تو را کار دارد. &lt;br /&gt;با دیدن خانم عباسی با آن سگرمه های وحشتناکش نزدیک بود دوباره خودم را خیس کنم. او با قیافه ای به ظاهر مهربان جلو آمد و گفت: شیواجان! این خانم و آقای مهربان تصمیم دارند تو را به فرزند خواندگی قبول کنند. حتما تو هم خوشحالی. &lt;br /&gt;پشت خاله زهرا پناه گرفتم و گفتم: ولی من نمی خوام از خاله و فاطمه دور بشم. &lt;br /&gt;که اخم های او دوباره در هم رفت و گفت: همان کاری را می کنی که من می گویم دیگه خودت رو لوس نکن! &lt;br /&gt;خانم مهربان جلو آمد و گفت: من قول می دهم که هرچند وقت یکبار تو را برای دیدن خاله و دوستت به اینجا بیاورم. &lt;br /&gt;گفتم: مرسی ، شما خیلی خوبید. &lt;br /&gt;و بعد خانم عباسی یک سری مدارک آورد و از آن آقا که هنوز حتی اسمش را نمی دانستم چند امضا گرفت و در آخر از کمدش گردنبندی بیرون آورد و گفت: این گردنبند تنها نشانه ای است که این بچه هنگام آمدن به اینجا با خودش به همراه داشت. لطفا نزد خودتان نگه دارید تا شاید بعدا با این نشانی راحت تر پدر و مادرش را پیدا کند. &lt;br /&gt;بغض گلویم را گرفته بود اما اشک هایم جرأت پایین آمدن نداشتند. آخه خانم عباسی گفته بود که هر کسی گریه کند ضعیف هست. فقط دامن خاله زهرا را گرفتم و از او خواستم که مرا یکبار دیگر پیش بچه ها ببرد. او بعد از اجازه ی خانم عباسی این کار را کرد. &lt;br /&gt;با برگشتن پیش بچه ها همه آنها را بوسیدم و فاطمه را در آغوش گرفتم و تا می توانستیم هر دو به حال همدیگر گریه کردیم. آن طور که خاله به زور ما را از هم جدا کرد و مرا دوباره به دفتر پرورشگاه برگرداند. &lt;br /&gt;خانم مدیر دست مرا در دست خانم مهربان گذاشت و گفت: امیدوارم شیوا دختر خوبی برای شما باشد. &lt;br /&gt;- متشکریم. &lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Mon, 14 Nov 2011 10:41:23 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.a-f.blogsky.com/Comments.bs?PostID=330</comments>
          <author>علی</author>
          <guid>http://www.a-f.blogsky.com/1390/08/23/post-330/</guid>
				</item>
			
    
	</channel>
</rss>

