مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی |
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
مادر همانطور که دستانم را در دستش گرفته بود گفت:با خوندن این دفتر فقط خودتو آزار میدی چرا مرور خاطرات انقدر برات مهمه؟
همانطور که به دفتر خاطرات یاسی رنگم که در دست مادر بو دنگاه میکردم به یاد آوردم چقدر واهمه داشتم تا کسی نوشته های درون آنرا بخواند حال این دفتر دست مادرم بود و احتمالا و از تمام جزئیات آن باخبر....
مادر ادامه داد:پدرت شرط گذاشته بعد اینکه خوندن دفتر تمام شد برگردی خانه و بشی همون پریای سابق..قول میدی؟
با بغض به مادرم نگاه کردم و گفتم:مامان این دفتر مال منه که شما از من پنهانش کرده بودید حالا برای یرگردوندنش به من شرط تعیین میکنید این منصفانه نیست...هست؟
مادرم با نگرانی نگاهم کردو گفت:هیچ میدونی ما این مدت چی کشیدیم ..تو وقتی فهمیدی که اون ....سخت ضربه خوردی تمام خاطرات مربوط به اون دوره از ذهنت پاک شده مثل یه جسم بدون روح شده بودی...وقتی که هم بهتر شدی اومدی اینجا خودتو حبس کردی و نخواستی هیچکسیو ببینی و حالا که حالت بهتر شده با خوندن این خاطرات باز میخواهی خودتو عذاب بدی پریا بذاز همه چی فراموشت بشه اینطور بهتره....
-مامان باور کن من حالم خیلی بهتره و بهتر هم خواهد شد به شرط اینکه یه کم بیشتر پیش بابایی بمونم و بعدش بر میگردم خونه و میشم همون پریای سابق...آهی کشیدم و ادامه دادم:همون پریای لوس,نر نر خوبه؟
مادر دفتر را به دستم داد و گفت:خودتو عذاب نده اشک در چمانش حلقه زده بود سریع بر گونه ام بوسه ای زد و خانه خارج شد.
دفتر را محکم به سینه ام فشردم باید همه چی را به مرور کنم باید بفهمم کجا اشتباه کردم با صدای بابایی به خود آمدم,او همانطور که برای وضو گرفتن آستینهایش را بالا میزد گفت:
-مادرت گریون از اینجا رفت پریا بازم ....
نگذاشتم ادامه دهد و گفتم:إ بابایی چه زود اذان مغرب شد!!
او با همان لبخند مهربان همیشگی اش گفت:خوب بلدی حرفو عوض کنیها همان طور که دفتر به دست به سمت اتاقم میرفتم گفتم:کشیدم به شما بابایی ...
-لا اله....این دختر هیچوقت از زبون کم نمیاره..
به حرف بابایی لبخندی زدم و روی تخت ولو شدمدفتر را باز کردم ...خاطراتم از سال 1383 شروع شده بود
مرداد 1383
میخوام از این به بعد تمام کارهامو تو این دفتر بنویسم گر چه کارهای من همشون اذیت کردنه دیگرانه...مثلا همین دفتر هم واسه پرینازه که من غنمیتش کردم
حامد نامزدش اینو بهش هدیه داده وقتی دفترو دیدم خیلی ازش خوشم اومد ولی به دروغ به پریناز گفتم:خیلی زشته..حامد که انقدر بد سلیقه نبود از وقتی که با تو نامزد کرده سلیقشم مثل تو شده
پریناز هم مثل همیشه با چشم غره رفتن و گفتن به تو مربوط نیست جواب منو داده ,وقتی این دفتروهم مثل بقیه هدیه های حامد گذاشت به اصطلاح توی صندوقچه ی اسرارش رفتم سراغش....
وای که چه لذتی داره وقتی پریناز بفهمه دفترش نیست چقدر عصبانی میشه قیاقه اش دیدن داره بدتر از اون موقعی که نتونه ثابت کنه دفترو من برداشتم...
پریناز خواهر بزرگترمه و فرزند ارشد خانواده فرهنگ...تازه با پسر عموم حامد نامزد کرده و قراره به زودی از این خونه بره و به گفته خودش از دست من خلاص بشه...حامد خیلی مهربونه من خیلی دوستش دارم گاهی وقتها حتی حس میکنم از برادرم هم به بیشتر دوستش دارم ولی وقتی یاد دادش پوریا جونم میافتم دیگه حامد در برابرش پیشم هیچ میشه پوریا 20 سالشه و درست یکسال از پریناز کوچکتره روز تولد پریناز و پوریا در یک روزه به نظر من که خیلی جالبه ولی نه پریناز از این موضوع خوشش ماید نه پوریا...
پوریا میگه فکر کن روز تولد تو و پیمان در یک روز باشه چه حسی پیدا میکنی ؟
اصلا از این حرفش خوشم نیومد من و پیمان درسته خواهر و برادریم و لی از دو تا دشمن هم بدتریم ..17 سالشه فرزند سوم خانواده فرهنگه مامان میگه چون من پشت سره پیمان به دنیا اومدم انقد با هم بدیم
اصلا چرا اینجا هم باید از پیمان بنویسم ولش کن...من تا چها روزه دیگه 14 ساله میشم نمیدونم بابا امسال دیگه چه سوپرایزی برام داره...من بابامو خیلی دوستدارم دوست ندارم اینو بگم خوب ولی مسی که این دفترو نمخونه ...من حتی بابارو از مامان هم بیشتر دوستش دارم ..بابا هم نسبت به من همینطوره همشیه مطابق میل و خواسته ی من عمل میکنه..من اصلا از نظر اخلاق و ظاهر و لباس پوشیدن مثل دختر ها نیستم..نمیدونم چرا ولی از بچگی همین بودم..مامان میگه:از وقتی تونستم راه بروم و صحبت کنم اینطور بودم ..هیچوقت گریه نمیکردم ..مثل پسراه شلوغ بودم و مثل اونا عاشق ماشین بازی و علاقه مند به رنگهای پسرانه و نسبت به تمام چیزهای دخترونه بی توجه.
الانشم هم همین طورم لباسم شبیه لباسای پیمانه و مدل موهام با پوریا یکیه...اکثرا اوقات هم تو جمع دوستانم یا خانواده ام آقا پسر صدام میکنند...به خاطر همین دوستندارم کسی بفهمه که من از این دفتره دخترونه خوشم اومده...وقتی علائم دختر بودن در من ظاهر شد تا یک هفته افسرده بودم...ولی بالاخره باهاش کنار اومدم...صدای ماشین بابا اومد ..باید برم تا بعد دفتر خوشگلم
امشب خیلی ناراحتم اون احمق روز تولدم را خراب کرد باید منتظر یه انتقام سخت از طرف من باشه از اول همه چیو توضیح میدم تا خوب یادم بمونه اون با من چیکار کرد
امروز صبح خوشحال و خندون سر میز صبحانه حاضر شدم ,بابا با دیدن من بلند شد اومد کنارم نشست :به قول خودش دو تا ماچ تپل و مپل از لپم کرد و گفت:
تولدت مبارک آقا پسر
پیمان که با چشمان پف کرده تازه سر میز حاضر شده بود گفت:اه بازم این لوس بازیا شروع شد...
پوریا حرفش را قطع کرد و گفت:هنوز نیومده شروع کردی باز تو
با لبخند بلند شدم رفتم و پوریا را که روی صندلی نشسته بوداز پشت محکم بغل کردم..
پریناز چشم غره ای رفت و مامان با گفتن:ولش کن کشتی من را با زور از پوریا جدا کرد پوریا و بابا بلند بلند میخندیدند و بقیه اخم کرده بودند
بابا با دیدن اخم مامان سریع خنده اش را قطع کرد و گفت:راستی پریا امروز به مناسبت تولدت همه جمعن در باغ بابا
با ذوق گفتم :آخ جون چقدر امروز میخواد خوش بگذره
باغ بابا بزرگ من در لواسان بود اهل فامیل اکثرا جمعه ها آنجا جمع میشدند
پیمان در حالی که لقمه ی بزرگش را به زور قورت میداد گفت:
معلومه بهت خوش میگذره دارودستت بازم دورت جمع میشن
اولا تو به پا خفه نشی بعدشم لقمه ای اندازه ی دهنت بردار و تو کار دیگران دخالت نکن
بابا با گفتن هر چه سریعتر آماده شید اجازه جواب دادن به پیمان را نداد.
وقتی رسیدیم باغ از ماشینهای پارک شده مشخص بود ما خانواده آخرهستیم که رسیدیم سریع از ماشین پیاده شدم و دویدم به سمت عمارت باغ ....همه آنجا جمع بودند ...
بابایی با دیدن من لبخند زنان جلو آمد و مرا در آغوش گرفت و گفت:تولدت مبارک دخترم,او را محکم بوسیدم و بی هیچ حرفی به طرف بقیه رفتم ,طبق عادتی داشتم یکی یکی با همه روبوسی کردم ...اول با عمو بهرام
بعد با همسر او یعنی زن عمو لیلا,دایی رسول و همسرش عاطفه جون(از عاطفه خوشم نمی آید همیشه بر کارها و لباسهای من ایراد میگیره)و بعد اونها با عمه شهین و خانواده دخترش یعنی دختر عمه شهره و نوزاد با
نمکش و در آخر خاله عالیه و شوهرش آقا مهرداد که مرد بسیار مهربانی است و من او را مانند عمویم دوست دارم...ولی اینبار یک زن و شوهر تقریبا همسن و سال پدر و مادر در جمع حضور داشتند که من آنها را
نمیشناختم همان طور که با تعجب به آنها خیره شده بودم آهسته از خاله عالیه پرسیدم :
-خاله اینا دیگه کین؟
-دوستان خانوادگی عمویت هستند
-ولی من که تمام دوستان عمو را میشناسیم پس چطور اینها را ندیده ام؟
-مثل اینکه قرار است همراه پدرت و عمویت کارخانه ای راه اندازی کنند...
حرف خاله با صدای پدرم قطع شد که مرا به نام میخواند سریع به سوی پدرم رفتم
-پریا جان ایشان آقای پور جم و خانمشون هستند و با دست به آنها اشاره کرد
جلو رفتم و با خانم پور جم روبوسی کردم
خانم پورجم نگاهی تحسین بر انگیز بر من انداخت و گفت:
اصلا بهتون نمی آید تازه 14 شده باشین ماشاا...انقدر خوش و قد بالایین که من پیش خودم فکر کردم 17,18 ساله هستین...همه حرف او را تائید کردن ولی به من خیلی بر خورد و با همان حاضر جوابی همیشگی گفتم:
-ممنون,دقیقا مثل شما هستم..شما هم با اینکه حدودا 41,42 سال دارین ولی بهتون میخوره 49 ساله باشین و بعد با لبخند رویم را به طرف خاله برگرداندم و پرسیدم :بچه ها کجان؟
خاله هنوز در بهت حرف من بود یعنی همه ساکت بودن انگار زمان یخ کرده بود,خاله با دستش آنطرف عمارت را نشان داد و من بی معطلی از آنجا گریختم
.باغ بابایی خیلی بزرگ بود و تمام درختاش گردو بودند و وسط درختا یه عمارت دو طبقه ای حدودا 700 متری وجود داره همانطور که دنبال دیگران بودم صدای پچ پچ شنیدم..آهسته رفتم جلوتر پشت یکی از درختهای
قدیمی و بزرگ باغ حامد و پرینار دست در د ست هم نشسته بودند و با صدای پایینی با هم صحیت میکردند یکی از سنگهای جلوی پایم را برداشتم به طرفشان پرت کردم و دوان دوان ار آنجا فرار کردم صدای جیغ پریناز را
شنیدم در حال دویدن به پشت سرم نگاه کردم که ببینم آیا کسی دنبالم هست یا نه که ناگهان با پسر عمه ام برخورد کردم و پخش زمین شدم
سریع از روی زمین بلند شدم محمد با نگرانی کفت:طوریت که نشد با اینکه کف دستانم میسوخت و مچ پایم درد میکرد ولی لبخندی زدم و گفتم :نه,این یکی از عادتهای من بود که هیچوقت دردم را بروز نمیدادم...
با شنیدین صدای دیگران سرم ر ا بلند کردم ,سحر(دختر دایی ام) ,ریما(دختر عمویم),شراره(دختر عمه ام),سریع به طرفم آمدندو با سر و صدای فراوان تولدم را تبریک گفتند...
با صدای پسر عمویم هادی دختر ها از من جا شدند,هادی از حامد کوچکترد و 23 سالش میباشد زیاد از او خوشم نمیایدچون همیشه از کارهای من ایراد میگیرد...
-دختر عمو چند ساله شدی.. 18 ساله دیگه آره؟
با اخم گفتم :عوض تبریک گفتنته ,در ضمن مگه نمیدونی سن خانوما رو نمیپرسند؟
او سری به علامت مثبت تکان داد
-خب وقتی میدونی دیگه چرا میپرسی؟
مظلومانه نگاهم کرد
سینا برادر سحر به جای او جواب داد :
من به جای هادی معذرت میخواهم حالا تمومش میکنی؟
او دوست صمیمی پیمان بود و مانند پیمان همیشه سعی در اذیت کردن من داشت
تا آمدم جواب دهم پوریا همراه دو پسر و یک دختر که من نمیشناختمشان از راه رسیدند
با نزدیک شدن آنها به جمع تمام سرها به طرف تازه واردان چرخید...
پوریا رو به جمع گفت:مگه تا حالا خوشگل ندیدن؟چرا اینطور نگاه میکنید؟
پیمان کفت:خوشگل که زیاد دیدیم ولی همراهان تو را تا به حال ندیدم!..
پوربا خنده ای کردو گفت:فرزندان آقای پور جم هستند و با دست به آنها اشاره کرد ادامه داد:معرفی میکنم آرزو خانم,آقا آریا و آرین ..
پسرها با یکدیگر دست دادند و آرزو خجالت زده سرش را پایین انداخته بود
پوریا با حرکات چشم و یرو به من اشاره میکرد که به کنار آرزو بروم ...در آخر دید وقتی من اصلا اهمیت نمیدهم رو به ریما کرد وگفت:فکر کنم آرزو خانم همسن شما باشند...
آرزو سرش را بالا کرد و دستش را به سوی ریما دراز کرد و کفت:خوشبختم ریما خانم...ریما هم دست او را در دست گرفت و گفت:به نظر میرسه خیلی خجالتی باشین
آرزو در جواب فقط لبخند زد ,با آنکه آرزو زیبا یی خاصی نداشت ولی معصومیت در چهره اش موج میزد
رو به پوریا کردم و با صدایی بلند و لحنی طلبکارانه پرسیدم:
-تا حالا کجا بودید؟
این سوالم باعث شد بقیه که در حال صحبت بودند ساکت شوند و به ما نگاه کنند...
دیگران از این بی پروایی های من در جمع خبر داشتند و لی آن سه با تعجب به من مینگریستند
پوریا خجالت زده از برخورد من داخل جمع گفت:برده بودم به بچه ها باغ را نشون بدم
محمد با گفتن بیایید بریم طرف عمارت جو بوجود آمده را عوض کرد همه به دنبال او رفتند(ریما اجبارا با آرزو همراه شد)و هر چند ثانیه بر میگشت به من و سحر و شراره نگاه میکرد,رو به شراره و و سحر کردم و گفتم :
شما برید منم الان میام
شراره گفت:خوب با هم میریم
-نه من کار دارم, برید میام
آنها دیگر چیزی نگفتند و از من جدا شدند با آنکه هر سه شان از من بزرگتر بودند ولی همیشه روی حرف من حرف نمیزدند...
میخواستم به یکجای خلوت بروم تا مچ پایم را بررسی کنم از شدت دردش نمیتوانستم بایستم وقتی آنها به اندازه کافی دور شدند لنگان لنگان به زیر یکی از درختها رفتم و نشستم...
مچ پایم را در دست گرفته بودم و از شدت درد زیاد چشمهایم را بهم میفشردم که با صدای نا آشنایی سریع به خود آمدم
-به نظر من حقته درد بکشی, دخترهایی مثل تو خودخواه و لوس باید درد بکشند
آریا بود
سعی کردم بلند شوم ولی به قدری مچ پایم درد میکرد مجبورا نشستم او دستش را به تنه ی درخت تکیه داده بود و به حرکات من نگاه میکرد
با خشم گفتم:لازم نیست همانطور به من زل بزنید بهتر است شما هم به دیگران ملحق شوید
-نمیتونم این صحنه ها را از دست بدهم ...درد کشیدن یک دختر مغرور...این خیلی جالبتر از تماشای باغ به این بزرگیه
خشم غریبی به سراغم آمد بدون توجه به درد پایم بلند شدم وبا کف دستم محکم به سینه ی او کوبیدم...او که انتظار همچین حرکتی نداشت کمی جا به جا شد و با لحنی عصبی گفت:
--اول که با مادرم اونطور صحبت کردی...بعد به خواهرم بی محلی کردی و بعد از اون سوال احمقا نه ای کردی وکلی برادره بیچارت رو خجالت دادی...فکر کردی کی هستی که با همه اینطور برخورد میکنی؟اون دخترها
هم که باید از تو اجازه میگرفتند تا برن پیش بقیه
تو بدونی اینکه از خانواده ما شناخت داشته باشی بدترین رفتار را داشته ای با همه همینطور هستی...
پیش خود حق را به او دادم واقعا خیلی زشت با خانواده آنها برخورد کرده بودم چون دوست نداشتم در روز تولدم غریبه ای حضور داشته باشد.... ولی هر چه بود این پسر حق نداشت با من اینگونه برخورد کند...
درد پایم امانم را برید و وادار به نشستنم کرد...هنوز همانطور خیره به من نگاه میکرد
نگاهی خشمگین به او انداختم و گفتم:میخواهم تنها باشم
-چرا,میخواهی تو تنهایی آه و ناله کنی؟
-من هیچوقت نازک نارنجی نبودم و بلد نیستم چطور میشه آه و ناله سر داد
-من تمام باغ را دیدم و از جمعم فراریم دوستدارم همینجا بمونم و دوباره خیره نگاهم کرد
در دلم نالیدم:خدایا این دیگر چه بلایی بود سر من نازل کردی پیمان و سینا کافی نبودند که این یکی را هم به جمعشان افزودی...
مچ پایم ورم کرده بود واقعا دیگر قادر به تحمل دردش نبودم ...ولی نباید پیش این آدم پرو ضعفی از خود نشان میدادم
با صدایی که از شدت درد دو رگه شده بود گفتم:من....من قول میدم رفتار بدم را جبران کنم ...لطفا تنهایم بگذارید
او رویش از من گرفت و به گنجشگهایی که روی درخت بالا سرمان بود نگاه کرد و کفت:من بیشتر به خاطر خواهرم از دست شما ناراحت شدم ...نباید به آرزو بی محلی میکردید
وای این دگر که بود کلا فه شده بودم ...باشه جبران میکنم حالا بروو
تا آمد بار دیگر سخن بگوید برادرش آرین در حالی که او را به نام صدا میزد به طرف ما آمد ...تا به ما رسید کفت:
کجایی تو ده بار صدات زدم و بعد گویی تازه متوجه من شده بود -
شما هم که ....
ادامه حرفش را قورت دادو با نگرانی نگاهی به من انداخت و گفت:
چرا رنگتون پریده,اتفاقی افتاده و با دلهره به برادرش نگاه کرد
هنوز هم که فکر میکنم رمز نگاه آرین به آریا در آن زمان متوجه نمیشوم...
آریا با بی اعتنایی شانه ای بالا انداخت و گفت:
فکر کنم مچ...
نگذاشتم ادامه دهد چون مطمئن بودم آرین موضوع را به پدر خبر خواهد داد و در روز تولدم من باید به پزشک مراجعه میکردم که این موضوع به هیچ وجه باب میلم نبود....با لبخندی بی رمق رو به آرین گفتم:نه ,امروز از بس دویدم این طرف و آن طرف و مثل بچها شیطنت کردم یه کم خسته شدم.
آرین در حالی که مرا نگاه میکرد ولی گویی مخاطب مقابلش آریا است پرسید:مطمئن باشم؟و نگاهش بین من و آریا چرخید
آریا با همان خونسردی اولیه ادامه داد:نه,چون مچ پای این خانم پیچ خورده...
بلند کفتم:نه...اینطور نیست
آریا بی توجه به من ادامه داد:و خیلی هم درد میکند و به من نگاه کرد میتوانستم از نگاهش بخوانم که چقدر از جو به وجود آمده خرسند است...
آرین اجازه سخن گهتن دیگر نداد و سریع پوریا صدا زد و رو به برادرش گفت:خب ,واسه چی کمکشون نکردی یا دیگران را صدا نزدی؟
تا او آمد جواب دهد..پوریا و شهاب (شوهر دختر عمه شهره) سر رسیدند
پوریا نگران به طرف من آمد و گفت:چی شده؟
-چیزی نیست یه کم پام درد میکنه
آریا بی مقدمه گفت:نه,از رنگ و روشون مشخصه حال مصاعدی ندارن بهتره سریعتر برید دکتر ..
پوریا همانطور که مج پایم را بررسی میکرد با خشم گفت:چرا زودتر نگفتی درد داری؟ کی میخواهی این بچه بازیها را کنار بگذاری؟
از اینکه پوریا جلوی آنها اینگونه با من صحبت کرد ناراحت شدم و بغض شدیدی گریبانگرم شد ..همیشه همینطور بود اگر پدر یا پوریا با عصابنیت با من سخن میگفتند این بغض به سراغم می آمد ..
شهاب گفت:میرم ماشینو آماده کنم تو هم سریعتر پریا رو بیار
پوریا بی معطلی بغلم کرد
آرین گفت:منم اگه لازمه همراهتون بیام...پوریا سرش را به علامت نفی تکان داد و سریع مرا به طرف ماشین بردچشمانم را بسته بودم و سعی میکردم بغضم را فرو دهم....
پوریا از حرکت ایستاد آهسته چشمانم را باز کردم او به من نگاه میکرد
سریع رویم را برگرداندم...پویا آهی کشید و مرا در صندلی عقب نشاند,شهلب پشت رل نشست و پویا هم سوار صندلی جلو شد...
شهاب سریع گاز داد و از باغ خارج شدیم..پوریا پرسید :
کسی هم چیزی فهمید؟
شهاب جواب داد:
-نه,ولی پسرای آقای پورجم که اطلاع دارند,پس به دیگران هم میگن.
پوریا سرش را به علامت تائید تکان داد و بعد رو به عقب برگشت تا از حال من مطلع شود
با مهربانی نگاهم کرد و کفت :خوبی؟
با آنکه خیلی درد داشتم و لی رویم را از او برگرندام و جوابی ندادم
با همان لحن گفت:آقا پسر قهری با داداشی؟
میدانستم اگر سخنی بگویم اشکهایم سرازیر خواهد شد باز هم جوابی ندادم
پوریا کوتاه نیامد و ادامه داد:
تا جواب ندیها بی خیال نمیشم
طاقت نیاوردم و در حالی که نگاهش میکردم درمانده گفتم:پوریا من...
اشکهایم بی مهابا روی صورتم روان شد...
شهاب از آینه نگاهی به من انداخت و گفت:پریا تو هم گریه بلدی؟
سریع اشکهایم را پاک کردم و سرم را پایین انداختم...پوریا در حالی که رویش را برمیگرداند و لبخند به لب داشت کفت:
حالا دیگه میدونم قهر نیستی..
اما چه فایده که بغضم را به زانو در آورد من درد پایم را تحمل کرده بودم ولی در برابر عصبانیت پوریا کم آوردم .
دکتر پس از معاینه درد پایم را ناشی از کوفتگی دانست و چند پماد نوشت و برای چند روز دویدن را ممنوع کرد ,پس از خرید پمادها شهاب میخواست به باغ برود که نذاشتم...خیلی از مسائل دست در دست هم میداد که دوست نداشته باشم به باغ بروم و بدترین آنها دیدن دوباره آریا پور جم بود او روز تولدم را برایم تبدیل به یک روز وحشتناک کرد و باعث ریختن اشکهایم شد...الان در اتاقم تنها نشسته ام و منتظرم تا بقیه ی خانواده از باغ برگردند و پوریا هم مشغول تهیه کردن یک عصرانه ی مفصل برای من است ...
و من منتظر روزی هستم که دوباره آن دیوانه را ببینم ...
شب هنگامی که پدر و مادرم منرا لباس پوشده و آماده دیدند تعجب کردند مادرم بپرسید :
پریا ,تو هم با ما میایی؟
پوریا به جای من جواب داد:
-آره,ایرادی داره ؟
پدرم لبخندی زد و گفت:
ایراد ,نه اتفاقا خوشحالم کردی دخترم
پیمان که تازه در جمع حضور پیدا کرده بود با دیدن من کمی در جایش ماند ولی سوالی نپرسید...
در طول مسیر پوریا سر صحبت را باز کرد و به من قول داد نگذارد هیچ مشکلی بوجود آید.
این یکی از عادتهای خانواده ما بود که همیشه آخرین نفراتی باشیم که به جمع میپیوندیم.
آنشب هم طبق عادت آخرین خانواده ما بودیم...
پوریا دستم را گرفت و پشت سر پدر و مادر وارد خانه شدیم...
زن عمویم که مشغول احوالپرسی با مادر و پدر بود با دیدن من همراه پوریا چند ثانیه ای مکث کرد ولی سریع به خودش آمد و لبخند زنان به ما نزدیک شد
-به به پریا خانوم,چی شد افتخار دادین؟
سلام زن عمو ,این حرفها چیه شما تاج سر مایین درسا اجازه نمیداد بیشتر از وجود شما بزرگترها استفاده کنم
قاقاه خندید و گفت:من موندم این حاضر جوابی تو به کی رفته ؟
عمویم هم به ما پیوست و پس از بوسیدن من گفت:
خوشحالم کردی عمو جان ,با دست به گروه جوانان اشاره کرد وگفت:
بچه ها جمع اند اونجا ,شما هم برید ا
پوریا گفت:اول آقا و خانم پور جم را ببینیم بهتره,
عمو گفت:آره حق با توه اونا تو پذیرایین
پوریا با گفتن:پس فعلا با اجازه ,منرا از شر نگاهای خیره ی زنعمو نجات داد
پوریا میبینی همه چطور نگام میکنند انگار تا به حال فرشته ندیدن
پوریا بلند خندید و گفت:حق دارند خب,فرشته به این نازی کجا هست؟
برای جواب دادن دیر شده بود چون در همین موقع به کنار آقای پورجم و خانومش رسیدیم
پوریا با آقای پور جم خوش و بشی کرد و رو به خانم پورجم که مرا مینگریست گفت:
بخشید,این پریای ما زبونشو خونه جا گذاشته...
خانم پورجم لبخندی زد و آقای پورجم با خنده گفت:
چطور شده زبونتون جا مونده,آخه تا اونجایی که من به یاد دارم ایشون زبونشون...
خانم پورجم به شوهرش اخمی کرد و جلو آمد با من روبوسی کرد و گفت:
حرفهای شوهرم را زیاد جدی نگیر اون زیادی شوخه
خجالت زده گفتم:ایشون حق دارند...راستش اونموقع بجه بودم
عمو سر رسید و من را از آن مخمصه بد نجات داد وگفت:
جوانها برید اونطرف که ما جوانهای قدیم کلی واسه خودمون برنامه داریم..
دستم را دور بازوی پوریا حلقه کردم و همانطور که به طرف دیگران میرفتیم کفتم:
وای,این آقای پورجم عجب حافظه ای داره..
-بیچاره حتما موقعی که تو به همسرش اونطور جواب دادی شوکه شده و همان شوک باعث شده تو را دقیقا به خاطر بسپره
دخترها با دیدن من کلی سرو صدا کردند و هر کدامشان دلیل شرکت نکردن در مهمانی های دیگر را میخواستند ..کلافه سعی داشتم دلیلی برایشان بیاورم که با صدایی گفت:
پریا خانوم..؟
سرم را به طرف صاحب صدا برگرندانم و با دیدن آرین لبخندی زدو وکفتم:
سلام,آرین خان..رسیدن به خیر
او هم با شادمانی پاسخ داد:
ممنون,مشتاق دیدار تون بودم منتهی بچه ها میگفتند ممکنه شما نیایید..خوشحالم که تشریف آوردید
-ممنون,راستش به خاطر حجم زیاده درسها یه مدتی میشه دیگه در مهمانیها شرکت نمیکنم ولی امشب را به خودم استراحت دادم
-در هر حال خیلی خوش آمدید..
مرسی,آرزو خانم کجا هستند؟
آرین نگاهی به جمع انداخت دادو پس از چند لحضه گفت:
اونهاش مشغول صحبت با برادرتون پوریا است
تشکر کوتاهی از او کردم و به سمت آنها رفتم
پوریا با دیدن من گفت:دیدم تو مشغول صحبت با آرین هستی من هم اومدم تا به آرزو خانم خیر مقدم بگم
اشکالی نداره و به طرف آرزو رفتم و پس از روبوسی با او گفتم:
خیلی تغیر کردین ..
او خنده ای کرد و گفت:
هر کی منو میبینه هنمینو میگه الان داشتم برای برادرتون توضیح میدادم که اونجا خیلی به هم سخت میگذشت به خاطر همین لاغر شدم
پوریا گفت:
نه,تغیراتتون باعث زیبایی بیشترتون شده اند
با بهت به پوریا نگاه کردم سابقه نداشت او اینگونه با دختری برخورد و تعریفو تمجید کند
آرزو گونه هایش گل انداخت و گفت:نظر لطف شماست
پوریا هم با لبخند به آرزو خیره مانده بود ...صحیح ندیدم بیشتر از این مزاحمشان شوم
و با گفتن من دارم میرم دنبال پریناز از آنها جدا شدم
سرگردان دنبال پدر بودم که به حامد و پریناز بر خوردم
پریناز با دیدن من گفت:
پس مامان راست میگفت!!
به حامد سلامی دادم و رو به پریناز گفتم:
چیو راست میگفت؟
همین که شما بالاخره افتخار حضور دادین دیگه
بله,من افتخار نمیدم در هر مهمانی شرکت کنم امشب رو هم فقط به خاطر عمو جان و پسر گلشان حامد شرکت کردم
پریناز طبق عادت چشم غره ای رفت و گفت:خوبه شوهر کردم و از دست تو یکی خلاص شدم
حامد بلند خندید و گفت:تو خلاص شدی خانم و لی من به دام افتادم
پریناز سریع گفت:منظورت چیه؟
حامد هم با لحن شوخی جواب داد:
با دلبریات منو تو دام گرفتار کردی
دیگر نتوانستم جلوی خنده ام را بکیرم و شروع به خندیدن کردم
پرینار به حالت قهر از ما دورشد و حامد با گفتن:
عجب گیری افتادم ار من دور شد
گوشه ای از سالن که خلوت بود نسشتم پدرم درست روبرویم قرار داشت و مشغول صحبت با جوانی زیبا بود..
هر چقدر به مغزم فشار آوردم نتوانستم آن پسر چشم آبی را بشناسم ..هر دختری که از کنار آنان رد میشد با حسرت و تحسین نگاهشان میکرد...بالاخره چشم از آنان برداشتم و در جمع به دنبال آریا گشتم ولی گویی اصلا وجود نداشت برایم سوال شده بود که آیا او هم برگشته یا نه؟..
درگیر افکارم بودم که با صدای پدرم به خود آمدم او و آن پسر درست در کنارم استاده بودند..به پسر خیره شدم چهره اش برایم آشنا بود ولی چرا نمتوانستم به طور کاملا او را به یاد آورم
پدرم گفت:نشناختیشون نه؟
متوجه شدم مدتی است که به چهره ی پسر خیره ماند ه ام سریع خود را جو و جور کردم و کفتم :
متاسفانه نه..
پسر لبخندی زد و گفت:جدا؟
صدایش برایم بی نهایت آشنا بود کلافه شده بودم رو به پدر کردم و گفتم:
معرفی نمیکنید پدر جان؟
پدرم که متوجه سردرگمی من شده بود گفت:
من دیدمش نشناختم ولی ایشون آقا آریا هستند...عمو پدرم را صدا زد و او ناچارا از ما جدا شد
با تعجب به آریا نگاه کردم ...زیبایش تحسین برانگیز یود رنگ موهایش و ابروهایش بلوطی روشن بود و با چشمهای آبیش تضاد خیلی زیبایی را ایجاد کرده بود وبا اندام ورزیده اش دیگر جایی برای انتقاد باقی نمیماند..ولی من هنوز باور نداشتم پسری که رویروی من ایستاده آریا پورجم باشد...آریا پورجمی که من دو سال پیش دیده بودمش رنگ چشمها و موهایش سیاه بود...
او خنده ای کرد وگفت:پسندیدی؟
خیلی کم پیش می آمد که من خجالت بکشم ولی اینبار از حرف او قرمز شدم و گر گرفتم دو دقیقه ای بود که در سکوت به او زل زده بودم..
او که متوجه ی حالت من شد قاه قاه خندید و گفت:خجالتم بلدی پس...
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:راستش باور نمیکنم شما آقای آریا پور جم باشید من آریا را دیده بودم و مطمئنم شباهت زیادی به شما نداشت..چند لحضه ای نگاهم کرد ولی بعد چنان خندید که توجه اطرافیانمان هم به ما جمع شداو در حالی که سعی میکرد خنده اش را فرو بخورد با سکسه ای که از خنده اش به جا مانده بود گفت:
چنان از فعل گذشته برای من استفاده کردید که یک لحضه خودم هم به هویتم شک بردم طوری صحبت میکنید که انگار من آریا پور جمی را که شما توصیف میکنید را به قتل رساند ام و خودم را به جای او زدم
-خب به من حق بدهید چهره شما اصلا ...
نکذاشت ادامه بدهم و گفت:
من در اون زمان به موهایم رنگ گذاشته بودم و لنز در چشمهایم داشتم حالا هم رنگ از بین رفته و هم اینکه من لنز را در آوردم
چرا؟
به خاطر بعضی مسائل
چه مسائلی؟
با لبخند گفت:مسائل خانوادگی و شخصی و کاملا محرمانه
با تعجب نگاهش کردم و گفتم:چه مسئله ای بوده که شما به خاطرش آنقدر خودتان را تغییر داد بودید؟
در حالی که سعی میکرد خنده اش را فرو بخورد گفت:
فکر کنم باید به حاضر جوابی و غرور و روی زیادتان فضولی را هم اضافه کنم.
با اخم جواب دادم:این فضولی نیست کنجکاوی است
بله ,همه ی فضولها اسم فضولیشان را کنجکاوی میگذارند.
با غیظ گفتم:باید نقشه هایی که دو سال پیش برایتان میکشیدم را اجرا کنم تا انقدر به من بی احترامی نکنید
با نگاهی پرشگر گفت:متوجه منظورتان نشدم
همانطور با اخم جواب دادم:ادو سال پیش شما روز تولد را برایم تبدیل به کابوس کردید تا ده روز بعد از تولدم نقشه میکشیدم که وقتی شما را دیدم چه بلایی به سرتان بیاورم...حتی شبها هم خواب شما را میدیدم که التماسم میکردید ببخشمتان
او رنگ پوست سبزه اش از شدت خنده به قرمز تبدیل شده بود مشخص بود به زور خود را کنترل کرده که نخندد ..بریده بریده پرسید:
انوفت....شما...ج..چه نقشه..هایی برام ...میکشیدید؟
بدون توجه به او که هر لحضه ممکن بود از شدت خنده منفجر شود پاسخ دادم:
نقشه میکشیدم که اگر دفعه ی بعد شما را دیدم سنگ به طرفت بندازم ...یا اینکه یک سوسک سیاه بزرگ پیدا کنم و به طور پنهانی در بلویزتان بندازمش...گاهی و قتها هم فکر کیکردم تا شما را دیدم بپرم رویتت و موهای خوشحالتت را از جا بکنم گر چه هیچکدام به اندازه کافی من را شاد نمیکرد ولی خب....
باصدای خنده او کل جمع ساکت شدند او بی توجه به دیگران همچنان به خندیدنش ادامه میداد آنقدر خندید که اشک از چشمهایش روان شد و دیگران هم از خنده ی او به خنده افتادند یک لحضه به خود آمدم و دیدم کل مهمانان کوچک و بزرگ بی دلیل میخندند و فقط من بودم که خاموش آنها را نگاه میکردم ....بالاخره پس از دو سه دقیقه جمع حالت عادی به خودش گرفت و هر کس مشغول کاری که انجام میداد شد ولی آریا آنقدر خندیده بود که نای صحبت کردن نداشت...با اشاره ای که به پارچ آب که روی میز کرد سریع یک لیوان آب ریختم و به دستش دادم...چند دقیقه ای به سکوت گذشت ولی بالاخره آریا شروع به صحبت کرد
امیدوارم ناراحت نشده باشی باور کن انقدر با نمک تعریف میکردی و آنقدر غرق در حرفهایت بودی حتی متوجه نمیشدی ادای کارهایی را که با من میخواستی انجام دهی را در می آوردی ولی از آنها گذشته نقشه هایی که برایم میکشیدی خیلی بچه گانه بود و من دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم .
آهی کشیدم و گفتم:دو سال پیش طرز تفکر من اینگونه بوده ولی حالا که خودم هم به کارهایم فکر میکنم به خنده میفتم چه برسد به شما که..
حرفم را برید و گفت:حالا من را بخشیدی یا نه؟چون اگر نبخشیده باشی امشب از ترس اینکه چه بلاهایی ممکن است سرم بیاوری خوابم نمیبرد.
نه راحت بخواب چون دیگه کینه ای به دل ندارم
چطور شد منو به این راحتی بخشیدی با شناختی که از تو پیدا کردم این بخشیدنت زیاد طبیعی نیست
نیم نگاهی به او انداختم که به من نگاه میکرد و منتظر پاسخم بود
از کجا انقدر روی من شناخت پیدا کردی کینه ی شتری ندارم که..
از همان دیدار اول تو باغ...از همون برخورد اولت با مادرم..
حرفش را قطع کردم و گفتم:تا اونجایی که من به یاد دارم اونموقع تو جمع حضور نداشتی!!
چرا میخواستم وارد اتاق بشم که صحبتهای بین تو مادرم را شنیدم اونموقع کارد میزدی خونم در نمی آمد...مادرم واقعا یک فرشته است طاقت ندارم کوچکترین بی احترامی رو بهش ببینم ..بعدش هم که به آرزو بی محلی کردی..دوست داشتم خفه ات کنم ...حالا بهتره گذشته را فراموش کنیم من میزارم به حساب بچگیت
بی آنکه به او نگاه کنم با پوزخند گفتم:
بچگیم..میزاری به حساب بچگیم وای چه بخشنده...
با صدای پیمان حرفم را قطع کردم..
-پریا با کی حرف میرنی؟
به صندلی که آریا روی آن نشسته بود و حالا خالی بود اشاره کرد و گفتم:
با کسی که روی این صندلی نشسته بود..
من که اومدم کسی نبود و داشتی و اسه خودت حرف میزدی..
سرم را خاراندم و گفتم:یعنی کی رفته که من متوجه نشده ام..
پیمان شانه ای بالا انداخت و گفت:من که متوجه حرفهات نمیشم...راستش اومدم بپرسم چی آریا گفتی که اونطور میخندید
بی اعتنا گفتم:داشتم درباره چهر ه اش نظر میدادم که خندش گرفت
-جالبه..همه امشب از چهره ی آریا صحبت میکنند قبول دارم که خیلی تغیر کرده..به هر حال بیا بریم پیش ما و بلند شد به من اشاره کرد که دنبالش بروم
از جایم تکان نخوردم و گفتم:تو و سحر واقعا حوصله ی منو سر میبرید تر جیح میدم همینجا تنها بشینم
پیمان برگشت نگاهی خشمگین به من انداخت و گفت:تهات بذارم تا دوباره یه عوضی مثل حسام پیدا بشه ..
عصبی گفتم:من بلدم از پس خودم بربیام
پیمان جلوتر آمد و گفت:اینجا تنهات نمیذارم بلند شو با هم بریم همین حالا و سرسختانه کنارم ایستاد
پیمان نذار اینجا آبروریزی بشه میدونی که میتونم شر به پا کنم تنهام بزار...هر دو عصبی به هم زل زده بودیم که آریا آمد
مشکلی پیش اومده پیمان؟
پیمان نگاهش را بین من و آریا چرخاند و در نهایت گفت:
نه مشکلی نیست و بی معطلی از ما دور شد
آریا نگاهی پرشگر به من انداخت
با همون لحن عصبی گفتم:طی همین دو باری که شما رو دیدم با بردرام مشکل پیدا کردم قدمت بیش از اندازه نحسه و سریع از او دور شدم
تا آخر مهمونی دیگر او را ندیدم و پیوسته کنار پدرم بودم الان خیلی خسته ام نمیدونم بفهمم چرا انقدر چهره آریا تغییر کرده خیلی دوست دارم علتشو بفهمم که حتما هم میفهم به هر چی که کنجکاو بشم تا کنجکاویم ارضا نشه کوتاه نمیام به قول آریا شاید هم فضولی باشه ولی اصلا مهم نیست دیگران اسمشو چی بذارن من باید از این ماجرا سر در بیاورم.
همیشه فکر میکردم بین فامیل و آشنایان پوریای ما از همه سرتره ولی با اومدن آریا ....
انقدر درباری علت تغییر قیافه اش تو خونه حرف زدم که همه به من شک کردن ...مامان میگفت:جای تعجب نداره اگه به آریا علاقه مند شده باشی از مهمونی عموت به اینور تمام دخترها افتادن به تکاپو تا نظر آریا به جوری به خودشون جلب کنند.
منم دوست داشتم نظرشو جلب کنم ولی نه برای ازدواج بلکه یه جوری سر از رازش در بیارم...ولی اگه بخوام با خودم روراست باشم ...زیبایی آریا یه حس غریبی رو ته دل به وجود آورده...نمیدونم چیه...
دوستدارم فقط من به چشمش بیام ...همین..آره یه جوری دوستدارم بهش ثابت کنم که اگر اون جذابترین پسره خب منم جذابترین دخترم..ولی وقتی یادم می افته که اون منو همیشه با چه تیپ و سر و ضعی دیده از خودم نا امید میشم...یعنی دیشب حس کردم که من هیچ شانسی ندارم....و هنوزم تو شوک حرفهاش موندم وانقدر ذهنم درگیر حرفهاشه که کلا کنجکاویمو درباره ی چهر ه اش فراموش کردم
درست یک ماه موقعی که آریا را دیده بودم میگذشت که عمو بهرام بازم مهمونی گرفت اینبار مهمونی به خاطر هادی بود ..یعنی جشن نامزدی هادی بود مدتی بود که پسر عموم به یکی از دخترهای دانشگاهشون دلبسته بود و حالا به طور رسمی نامزد میشدند....
خیلی دوستداشتم تغییر قیافه بدم دوست داشتم منم مثل بقیه همسن و سالانم پیراهنهای زیبا بپوشم و آرایش کنم,موهامو درست کنم...ولی نمیشد منی که همیشه یکنواخت بودم باکوچکترین تغییر ممکن بود پشت سرم هزاران حرف درست بشه ...در ضمن از خانواده ام خیلی خجالت میکشیدم از بابا و برادرام برام مثل مرگ میمونه...
خلاصه اینکه بازم مثل همیشه لباس پوشیدم و خانوادگی روانه خانه ی عمو شدیم...طبق معمول آخرین خانواده بودیم
تو سالن افتضاح شلوغ بود ...همه مشغول رقص و پایکوبی بودند همراه مادرم به کنار هادی و همسرش (که به نظر من زیبایی خاصی نداشت)رفتیم و بهشون تبریک گفتیم..به سختی جا واسه نشستن پیدا کردیم...مادرم سریع چند آشنا پیدا کرد و مشغول حرف زدن با اونها شد...ومن هم تو جمعیت چشم میچرخوندم تا آریا را پیدا کنم...سریع پیداش کردم با پوریا و آرزو و دختری که نمیشناختم سر یه میز نشسته بودند ...من هم به هوای پوریا بلندشدم و به میز اونها پیوستم
آرزو-سلام پریا جون ,حالت چطوره؟
ممنون مرسی بعد رو به پوریاگفتم:دادش منم اینجا بشینم
آرزو به جای پوریا جواب داد:پرسیدن نداره که بشین عزیزم
از لحن صمیمی آرزو تعجب کرده بودم ولی با لبخند تشکری کردم و نشستم.درست روبروی آریا قرار گرفته بودم ولی اون انگار که اصلا من و جود ندارم غرق با صحبت دختری زیبا بود ....اصلا متوجه ی حضور من نشد پوریا و آرزو هم که خیلی آهسته با هم حرف میزدند هنوزم در تعجبم چطور با اونهمه سر و صدا حرفهای همدیگه را متوجه میشدند...انگاری اضافه بودم حس بدی داشتم حالا حتی روم نمیشد حرف بزنم...به آریا زل زده بودم هر چی بیشتر نگاش میکردم بیشتر متوجه میشدم که اونطورهام که فکر میکردم زیبا نیست فقط رنگ چشماش بود که خیلی تو چشم میومد...آریا که انگار متوجه سنگینی نگاهی رو خودش شده بود از اون دختر چشم برداشت و نگاه منو غافلگیر کرد...با تعجب یک لنگه ابروش داد بالا و گفت:کی اومدین که متوجه تون نشدم..دختره هم نگاهشو برگردوند رو به من و با تعجب از فرق سرم تا نوک پامو ورانداز کرد مطمئن بودم الان تو دلش کلی مسخره م میکنه ولی مهم نبود...آریا باز هم به حرف آمد و گفت:نترسیدید نحسی من دامنگیرتون بشه؟خنده ام گرفت پس حرف من خیلی بهش بر خورده ..لبخند منو که دید عصبی شد و گفت:کجای حرف من خنده داشت؟دختری که هنوز نمیشناختمش رو به آریا گفت:انقدر خودتو اذیت نکن عزیزم میخواهی بریم وسط یه کم برقصیم تا حالت جا بیاد ؟احساس تحقیر کردم و بی اراده بلند شدم که درست همزمان با من آریا هم بلند شد..حالا آرزو و پوریا هم ساکت شده بودند و به ما نگاه میکردند رویم را از آریا بر گرفتم و بدون هیچ صحبتی از میز دور شدم..یه چیزی درونم خرد شد ...غرورم بود یا چیزه دیگه نمیدونم ولی به خودم دلداری میدم ...وهزارتا فحش و ناسزا هم بار آریا کردمهمچین و سط سالن با دختره میرقصید که انگار نه انگار همین چند دقیقه پیش قصد جنگ با منو داشت...مادرم وقتی دید برگشتم پیشش با نگرانی گفت:بازم دعوات شد؟چقدر تیز بود...شایدم از قیافه ام مشخص بود ولی در هرحال لبخندی زورکی زدم و خیال مادرم رو راحت کردم ولی وقتی میدیدم دخترها چه عشوه ای برای آریا میان حرصم میگرفت اونجا بود که واسه اولین بار حس زنانه ام بر روی خصوصیات مردانه ام تاثیر گذاشت بی معطلی بلند شدم رفتم طرف ارکستر و ازش خواستم یه آهنگ تکنو بذاره...چند دقیقه ای نگذشته بود که من با تمام حرکاتی که بلد بودم تکنو رقصیدم میدونستم هیچ کس تو این رقص نمیتونه جلوی من قد علم کنه...وقتی آهنگ تمام شد صدای سوت و فریاد و تشویق دیگران از هر طرف بلند شده بود...با خوشحالی از میان جمعیت گذشتم و سریع خودم را به حیاط رسوندم از شدت گرما نمیتونستم درست نفس بکشم وقتی هوای تازه به صورتم خورد حالم بهتر شد..همونجا روی نرده های بالکن نشستم دیگه حوصله نداشتم برم داخل ..چشمامو بسته بودم و به سر صداهایی که از داخل ساختمان میومد گوش میکردم چند دقیقه ای به همین منوال گذشت..وقتی چشمامو باز کردم از ترس جیغی کشیدم...آریا با صدای شنیدن جیغ من سریع جلو آمدو صدا کرد:کسی اونجاست؟چون من تو تاریکی بودم اون هیچ دیدی نداشت و لی نورهای داخل ساختمان درست روی آریا افتاده بودند که من میتونستم ببینمش...بازم صدا کرد:خانم اتفاقی افتاده و جلوتر آمد ..منم و صحیحو سالممپریا؟بلهدیگر جلوتر نیامد و همانجا ایستادچرا جیغ کشیدی؟چشمامو بسته بودم ولی وقتی باز کردم ناگهانی شما رو دیدم که واسه چند صدم ثانیه ترسیدمکه اینطور...قصد نداری از تاریکی بیایی بیرون؟نه نور چشمامو اذیت میکنهنفس عمیقی کشید و گفت:هر طور که راحتیآریا خان چی شد که اومدید بالکن و با طعنه افزودم:داخل مگه خوش نمیگذشت؟بی توجه به طعنه سخنان من گفت:با بهار حرفم شدبهار؟همون دختری که سر میز باهاش نشسته بودمآهان...چرا حرفتون شد؟چند لحضه ای سکوت کرد ولی در آخر با لحنی که مشخص بود خنده در آن موج میزند گفت:دختر..تو که باز فضولی کردی!!کنجکاوی ..فکر کنم دفعه ی قبل بهتون کفتم به این میگن کنجکاویحالا هر چی..چرا دوستداری بفهمی که من به چه علت با بهار حرفم شده؟راستش....خب..نمیدونم ولی خیلی دوستدارم دلیلشو بدونمهمانطور که دوست داشتی دلیل تغییر چهره ام رو بفهمی؟دقیقابی مقدمه گفت:من میخوام سه تا زن بگیرم..بی اراده از تاریکی بیرون آمدم و به صورتش نگاه مردم میخواستم ببینم آیا قصد داره منو دست بندازه..ولی اون به روبرو خیره شده بود و حتی به حضور من در کنارش عکس العملی نشان نداد-بی توجه به نگاه ناباورانه ی من ادامه داد:از زندگی یکنواخت بدم میاد ..از اینکه به دختری علاقه مند بشم بعدش با هم ازدواج کنیم بریم زیر یک سقف...تا پنچ سال اول از روی علاقه با هم زندگی کنیم و از اون به بعد از روی عادت...اینا منو کسل میکنه میخوام یک زندگی معمولی نداشته باشم...میخوام هر کدام از همسرانم ویژگی خاص داشته باشند...یکی زیبا باشه...یکی زیرک و کاردان باشه...ودیگریش هر دو را داشته باشه...این چیزیه که من میخوام...این زندگیه که من خواهانشم..میدونی چه لذتی داره وقتی ببینی هر کدوم از اونها بخوان برای جلب توجه با یکدیگری رقابت کنند..وکلی برات ناز و عشوه بیایند..حالا فهمیدی چرا با بهار حرفم شده..من به خاطر زیباییش اونو تحسین میکنم وقتی گفتم آیا حاضره با این خواسته ی من کنار بیاد یا نه مثل دیوانه ها خندیدآب دهانم را با زور قورت دادم و گفتم:به نظر من باید به یک روانپزشک حاذق مراجعه کنی..تو دچار خود بینی شدی,درسته زیبایی و همه ی دخترها حاضرن با یک اشاره تو به طرفت بییاند ولی دلیل نمیشه این عقاید مضخرف تو رو تحمل کنند...اصلا چرا منتظر نمیشینی تا عشق زندگیت به سراغت بیاد..همه عاشق میشند و تا آخر عمرشون هم عاشق میمونند..حرفم را عصبی قطع کرد و گفت:میدونم شاید هم عاشق بشم ولی نمیخوام یک مدت که گذشت و عشقم فروکش کرد پشیمون بشم ولی هیچ دختری حاضر نمشیه با این شرایط با تو ازدواج کنه..دخترها دوست ندارند مردی رو که دوستش دارند با کس دیگه ای قسمت کننداصلا نمیتونند تحمل کنند مرد زندگیشون به زن دیگه ای محبت کنه...میتونی به طور پنهانی سه زن داشته باشی ولی به طور آشکار بی یقین زندگیت تبدیل به یک میدان جنگ میشه..هروز باید میون زنات داوری کنی میدونی این کار چقدر مشکله؟میدونم...من به همه جوانبش فکر کردم و تصمیمو عملی میکنم مطمئنم هستن دخترهایی که شرایطو منو بپذیرننددرباره ی این موضوع به خانواده ات چیزی گفتی؟لبخندی تلخ زد و گفت:منو بردن پیش یک روانپزشک...آرین با اونکه از من کوچکتره ولی همیشه مثل یه سایه با همه تا مبادا درباره ی عقایدم با کسی حرف بزنم ...امشب از من غافل شدو بدون اینکه نیم نگاهی به من بیندازد وارد خانه شد. زمانی به خود آمدم که در اتاقم بر روی تختم چمبره زده بودم و پیش خود فکر میکردم ...چقدر قیافه ی من به احمقها میخوره ...ببین منو چه جوری سر کار گذاشته میخوام سه تا زن بگیرم...وای خدا چقدر زود باورم که حرفهاشو باور کردم تازه میخواستم راهنمایشم کنم...خیلی بد منو دست انداخته...سعی کردم دیگر اصلا به او فکر نکنم و تمام حرفهایش را فراموش کنم این بهترین راه ممکن بود.ولی نه...خیلی بهم برخورد...من دیوانه حتی برایش دل هم سوزاندم..باید دفعه ی بعد که او را دیدیم بپرسم چرا منو دست انداخته؟..حتما همین کار را میکنم مگر من چه بدی به او کرده بودم که انقدر راحت مرا با حرفهای مسخر ه اش سر کارم میگذارد...حتما میخواسته تلافی فضولی کردن من را در بیاورد ...بی شک همینطور است میخواسته به من بفهماند که فضولی کردن تو کار دیگران درست نیست...حالا حتما وقتی بیاد قیافه ی تعجب زده ی من بیفته کلی با خودش میخنده...وای از خودم متنفرم شدم...انقدر فکرم را به درس خواندن مشغول میکنم که دیگه حتی اسمشو هم از یاد ببرم. خیلی گذشته...شاید چهار ماه...شایدم پنج ماهانقدر در درسهایم غرق شدم که حتی نمیدونم چند وقت از اون مهمونی کذایی گذشته,حتی متوجه ی تغییرات پوریا نشدم...متوجه زمزهایی که درباره عشق و عاشقی اون تو خانواده میشه نشدم...پدرم سخت نگرانم شده بود ,میترسید فشار درس خواندن زیاد باعث بشه ضعیف بشم..ولی من کوتاه نیومدم ...تا همین چند روز پیش هم کوتاه نیومده بودم و به منوال گذشته برنامه ی درس خواندم را ادامه میدادم تا شب تولد پوریا و پریناز...پوریا بیست و چهر ساله میشد و پریناز بیست و پنج ساله...من اصلا به یاد نداشتم که امشب شب تولد خواهر و برادرم است تا اینکه پیمان به من یاد آوری کرد ...آن هم چه یاد آوری خاطره انگیزینزدیک های ظهر بود ...خیلی خسته بودم چشمانم میسوخت و دیگر از مطالاب کتابها چیری نمیفهمیدم...برای رفع خستگی تصمیم گرفتم کمی پیمان را اذیت کنم...از وقتی که نتوانسته بود تجدیدهای پیش دانشگاهیش را پاس کند قید درس خواندن را زده بود و از زیر کار هم در میرفت و معمولا تا لنگ ظهر بود میخوابید...میدانستم الان در حال دیدن خواب هفت پادشاه است..آهسته در اتاقش را باز کردم ..از لای در سرک کشیدم...تختش خالی بود...وارد اتاق شدم و در کمال ناباوری دیدم جلوی آینه مشغول درست کردن موهایش است-به به پریا خانوم ,آفتاب از کدوم طرف در اومده شما به بنده افتخار دادین؟روی صندلی نشستم و گفتم:فکر میکردم خواب باشیخنده ی موذیانه ای کرد . گفت:میخواستی اذیتم کنی و تیرت به سنگ خورده آره؟آره,خیلی وقت بود حالتو نگرفته بودم,حالا چه خبره قرار داری؟شانه را در دستش جابه جا کرد -نه ...چه قراری...تولد دعوت دارم اونم چه تولدی!تولد کیه؟برگشت و با تعجب نگاهم کرد و گفت:جدی جدی نگرانت شدم پری, یه کم به مغزت استراحت بده ,درس میخونی که پروفسور شی...نه بابا از این خبرا نیست ...فردا و پس فردا باید برای دیدنت بیام تیمارستانو دوباره رو به آینه چرخید-مضخزف نگو,تو که به مغزت استراحت دادی چی عایدت شده؟اول و مهمتر از همه خواب که شیرینترین چیز زندگی نصیبم شده و دوم اینکه مثل تو دیوانه نشدم و هنوز تولد خواهر و برادرم رو به یاد دارمبا این حرف پیمان مثل فنر از صندلی بلند شدم و با صدای بلند گفتم:نه...!پیمان همانطور که در کمد لباسهایش را باز میکرد ادامه داد:بگیر بشین حالا,گمان کنم مامان هنوز فرصت نکرده خبر مهم امشبو بهت بدهخبر مهم امشب؟!!یکی از لباسهایش را به طرفم گرفت و گفت:این چطوره بهم میاد؟سرم را تکان دادم و گفتم:خفه ام کردی پیمان ول کن این لباسارو خبره چیه؟اصلا یادم نبود ایشون سلیقه ندارن ...نگاهی به لباسهایم کرد و گفت:امشب یه لباس شیک بپوش نگن دختره کلفت خونشونهپیمان اذیت نکن امشب چه خبره مگه؟چیزه خاصی نیست برو به درسات برسپیمان بگو دیگههمانطور که ادوکلنهایش را تست میکرد گفت:میخواهیم بریم خواستگاریبا فریاد گفتم:برای تو!!!خنده ای کرد و ادامه داد:اونم ایشااء به موقعش ,برای پوریا داریم میریم خواستگاری دختر آقای پور جمتقریبا روی صندلی ولو شدم و گفتم:شوخی بود دیگه آره؟نه شوخی چیه,پوریا الان یه مدتی میشه موضوع را عنوان کرده اولش بابا راضی نمیشد بهانه ی سن کم پوریا میورد بعد مامان نمیدونم چیکارش کرد قبول کرد ولی بازم غر میزد که پوریا هنوز از پس ادار ه ی یه خانواده بر نمیاد تا وفتی هم که بخواد تو شرکت تجربه کسب کنه و بعد واسه خودش مستقل بشه دست نگهداریم... ولی پوریا کوتاه نیومد ..عشق آرزو کورش کردهپس چرا به من چیزی نگفتید من الان باید خبر دار شم؟!!برو خدا رو شکر کن من بهت گفتم مامان که انقدر سرش شلوغه فکر کنک اصلا یادش نباشه که تو خبر نداری..راستش خواست بابا بود که چیزی نفهمی..میخواست به درس خوندنت لطمه ای نزنهمتوجه تمسخر در کلامش شدم وگفتم:درس خوندن من ناراحتت میکنه؟شانه هایش را بی اعتنا بالا انداخت و گفت:نه,اتفاقا خوشحالم میشم,چون همش نگران این نیستم که چطوری میخواهی سرت را گرم کنی..آخه هر وقت بیکار باشی یه بلایی سر آدم میاریآره,اما عوضشش از خبرهای خونه غافل میشم حالا که همه رو فهمیدی برو بیرون و بذار من آماده شوماز الان داری واسه شب آماده میشی؟من که مثل تو نیستم هر چی دم دستم بود بپوشم و موهامم همیشه مثل کولیها باشه,باور کن گاهی وقتها یادم میره که تو دختری از بس شلخته ای و بعد سرش را با تاسف تکان دادهنگام خروج از اتاق برایش شکلکی در آوردم و به سرعت از پله ها پایین آمدم تا مادرم در طبقه ی پایین پیدا کنممامان......مامان کجایی؟ازآشپزخانه بیرون آمد وگفت:چه خبرته خونه رو گذاشتی رو سرتدلخور نگاهش کردم و گفتم:من غریبه ام؟وا..یعنی چی ,چرا غریبه ای!!پس چرا جریان خواستگاریه امشب رو زودتر به من نگفتید؟ای وای اصلا یادم نبود پیمان بهت خبر دادبله,اگه اون نمیگفت شما که حالا حالا ها یادتون نم افتاد منم توی این خونه وجود دارمخواسته ی بابات بود میگفت ممکنه با شنیدن این خبر حواست از درسات پرت بشه...با صدای زنگ خانه حرف مادرم نیمه کاره مانددوان دوان به سوی اف اف رفتم و بدون اینکه بخواهم بپرسم چه کسی پشت در است در را باز کردمپوریا بود ماشینش را به داخل حیاط آورد و همانطور که آهنگی را زیر لب زمزمه میکرد وارد خانه شد وقتی مرا جلوی در ورودی دید لبخندی زد و کفت:واسه استقبال از من که نیومدی...اومدی؟با اخم جواب دادمخیلی از دستت دلخورمبوسه ای بر روی پیشانی ام زد و گفت:باور کن بعد از مامان و بابا میخواستم به تو بگم ولی پدر جان عزیزمان مانع شدحالا من هم میتونم امشب بیام؟اگه تو نیایی که من هم اصلا نمیرم...حالا میشه بری انور تا بیام تواز جلوی در کنار رفتم و پوریا وارد خانه شد و همانطور که برای رفتن به اتاقش از پله ها بالا میرفت مادرم را صدا زد...من هم به اتاق خودم بازگشتم...خوشحال بودم که پوریا ازدواج میکند ولی از یک طرف یک حس مرموز درونم صدا میکرد که اگر پوریا زن بگیرد نسبت به تو بی توجه خواهد شد ,علاقه اش نسبت به تو کم خواهد شد...با تکان دادن سرم سعی کردم افکار منفی را از سرم دورم کنم...شب با آمدن پریناز و حامد با دو ماشین به طرف خانه ی آقای پور جم راه افتادیم...پوریا در طول مسیر شاد و سر حال بی وقفه حرف زد...نمیدانم چطور متوجه اینهمه تغییر در برادر عزیزم نشدم..موقع صحبت کردن یا حتی خندیدن چشمانش به طور آشکار میدرخشید...همهن موقع از ته دل آرزو کردم با هر که ازدواج میکند سعادتمند شود و هیچ وقت روی غم را به خود نبیند...آنقدر غرق در افکارم بودم که اصلا متوجه نشدم چه وقت به خانه ی آقای پور جم رسیدیم...همگی از ماشین پیاده شدیم ...پیمان نگاهی به خانه ی آقای پور جم انداخت و گفت:مثل اینکه خیلی مایه دار باشندپوریا دسته گل را در دستش جا به جا کرد و زنگ خانه را فشرد. وقتی وارد حیاط خانه شدم...حیرت کردم...میدانستم خانواده ی پورجم از نظر مالی وضع خوبی دارند ولی دیگر نه تا این حد...حتی در تاریکی شب هم زیبایی خانه به وضوح مشخص بود....سر تا سر حیاط پر از درخت بود و میان درختها یک راه بسیار باریک برای عبور وجود داشت که با نورهایی که از داخل خانه میتابید مشخص میشد..با صدای پیمان به خود آمدم که میگفت:پوریا ...میخواهی داماد اینا بشی !!پدرم با گفتن زیادی حرف نزن او را ساکت کرد و همگی به سوی خانه حرکت کردیم...ماه اسفند بود و هوا کمی سوز داشت رو به پدر گفتمیه کم سرده بابا نه؟پدرم دستش را دور شانه ی حلقه کرد و گفت:نه زیاد,بوی عید میاد این فصل خیلی قشنگه...آقای پورجم به همراه همسر و دو پسرش مقابل درب ورودی انتظار ما را میکشیبا خوش آمد گویی فراوان ما را به داخل خانه دعوت کردندآخر از همه من و پوریا بودیم...آهسته کنار گوش پوریا نجوا کردم:-دسته گلو باید بدی به آرزوخودم میدونملبخندی زدم و پوریا را تنها گذاشتم به تبعیت از من آریا و آرین هم به دنبالم آمدندداخل خانه آنچنان اشرافی نبود گویا خانم پورجم سلیقه اش خیلی به مادر من شبیه بود...چون سبک چیدن دکوراسیون خیلی به سبک دکوراسیون خانه ی ما شباهت داشت...میان پیمان و پریناز نشستمپیمان آهسته گفت:پوریا کو؟الان میاددر همین موقع پوریا و آرزو هر دو سر به زیر وارد پذیرایی شدندمادرم با لذت به آنها نگاه کرد و بعد از چند ثانیه گفت:آرزو خانم بیا اینجا بشین جای خالی هستآرزو خجالت زده کنار مادرم نشست و پوریا در کنار حامد قرار گرفتپس از صحبتهای متفرقه پدرم با گفتن:حالا بهتره درباره ی بچه ها صحبت کنیم نظر شما چیه فرشید خان؟آقای پورجم گفت:بله همینطوره,راستش به نظر من اول از همه دختر و پسر باید با هم دیگه صحبت کنند و اگه به توافق رسیدند ما انوقت دخالت کنیمپدرم رو به پوریا گفت:پاشو بابا جان خانم پورجم آندو را به سمت گوشه سالن راهنمایی کردآریا که طرف دیگر پیمان نشسته بود طوری که فقط خودمان سه نفر بشنویم گفت:دیگه واسه اینا حرفی نمونده دیگهوقتی نگاه پرشگر من و پیمان را دید ادامه داد:راستش آرزو برام تعریف کرد که تو جشن نامزدی هادی پوریا ازش خواستگاری کرده آرزو هم گفته بیشتر با هم آشنا بشن بهتره بعد از اونم که هفته ای دو بار سه نفری بیرون میرفتیم من سعی میکردم تنهاشون بذارم تا راحت باشند تا هفته پیش که تصمیم گرفتند موضوع را علنی کنند پیمان -عجب مامولکی بوده این خان دادش ما پریناز سرش را جلوتر آورد گفت:آریا خان ایشاالء قسمت شما ممنون از اینکه به پوریا کمک کردینمن و پیمان تعجب زده به پریناز نگاه کردیمپریناز همانطور که رویش را از بر میگرفت گفت:خوب صدای آقا آریا بلند بود شنیدمتا خواستم جوابی بدهم آریا گفت:بعد آرزو نوبت منهپیمان خنده ای کرد و گفت:کسی رو زیر نظر داریدنه,شخصای مورد علاقه ام رو پیدا کردم فقط یکیش موندهپیمان که متوجه منظور آریا نشده بود گفت:یکیش مونده یعنی چی؟سریع به جای آریا جواب دادم:ایشون خیلی شوخن,دفعه ی پیش هم منو همینطوری دست انداختنآریا که سعی میکرد خونسرد باشد گفت:شوخی نبود جدی بودپیمان کلافه دستش را مویان موهایش کرد وگفت:میشه به من هم توضیح بدید؟آریا لبخند عمیقی زد و به من نگاه کرد-پیمان خان من به خواهر تون کفتم ولی ایشون فکر کردند من شو خی کردم حالا به شما هم میگم به شرطی که صحبتمو جدی بگیرید و بعد شروع کرد تمام مضخرفاتی را که به من گفته بود به پیمان شرح داداولش پیمان خندید ولی وقتی چهره ی عصبی آریا رو دید خودشو جمع و جور کرد و گفت:این خوبه,خوب کی بدش میاد سه تا زن بگیره ولی سخته...حالا خانواده تون راضین؟آریا-بله الان یک ساله دارم سر این موضوع بحث میکنم ولی بالاخره بابا کوتاه اومد ولی شرط گذاشتهمن و پیمان هر دو یکصدا گفتیم:چه شرطی؟سومیو خودش انتخاب کنه...تا پیمان خواست حرفی بزند آرزو و پوریا به جمع پیوستندپدرم رو به آندو گفت:شیرینیو باز کنیم؟آرزو خجالت زده سرش را پایین انداخت پوریا نیم نگاهی به او کرد و گفت:راستش خوب هم من راضیم هم آرزو خانم حالا هر چی شما بگید همون..پریناز حرفش را قطع کرد و بلند گفت:مبارکهو به این ترتیب قرار عقد و عروسی را برای عید گذاشتند بعد از شام هنگام خداحافظی پدر آنها را به باغ بابایی دعوت کرد ولی آقای پورجم نپذیرفت....در خانه همه خوشحال بودیم و سر به سر پوریا میگذاشتیمپریناز که بغلم دست من نشسته بود آهسته گفت:به نظرم پیمان ناراحته..نگاش کنبه پیمان که روبروی من نشسته بود نگاه کردم در ظاهر میخندید ولی سر در گمی و حواس پرتی در رفتارش نمایان بود با بلند صدایش زدمپیمان...چته,کجایی؟همه به پیمان نگا کردندپیمان با حواس پرتی گفت:چیزی گفتی؟حامد-نکنه حسودیت شده ...آسیا به نوبت پیمان خانپیمان-نه حامد راستش به حرفهای آریا فکر میکنم دلم براش میسوزهپوریا-چطور مگه؟پیمان هم بی کم و کاست حرفهای آریا را تعریف کرد پریناز-باید بره پیش روانپزشک فکر کرده قرنه چندمه؟....میخواد مثل پادشا های قدیم حرمسرا راه بندازهحامد-ولی عجب دل و جراتی دارهپوریا نفس عمیقی کشید و گفت:آرزو میان صحبتهاش یه اشار هایی به این موضوع کرد ولی من جدی نگرفتممادرم با چهره ای که دلسوزی در آن موج میزد دنباله ی صحبت پوریا را گرفت-یعنی واقعا آقای پورجم همچین شرطی رو گذاشته...چطور دلش میاد دختر مردم رو بدبخت کنهپدرم که تا ان موقع ساکت بود گفت:فرشید مدتی میشه این موضوع رو به من و بهرام گفته ...مثل اینکه دختر مد نظرشو هم پیدا کردهپیمان-واقعا دلم واسه اون دختر های بیچاره میسوزهبا معذرت خواهی کوتاهی بلند شدم و به اتاقم رفتمهر بار که آریا رو میدیدم میل به دختر بودنم بیشتر میشد...حالا دیگر فقط به خاطر چهره ی جذابش نبود که نظرم را جلب میکرد..عقایدش هم برای جالب بود...او عقایدی جدا از عقاید دیگر پسران داشت...همه چیز او متفاوت بود...چهره اش...نظراتش در مورد زندگی و......ولی در آخر همانطور که به چشمانی آبی می اندیشدم خوابیدم. در چشم بهم زدنی کل فامیل خبر دار شدن و بزرگ و کوچک برای تبریک گفتن به خانه یمان آمدند...پوریا هم که از خوشحالی سر از پا نمیشناخت....اواسط اسفند بود و تا عید چیزی نمانده بود و همه اهل خانواده ی ما سرشان شلوغ بود من که به کل درس خواندنم را فراموش کردم یعنی وقتی برای این کار نداشتم....عصر پنجشنه بود که من و مادر و پوریا لیستی از مهمانان تهیه میکردیم...پدرم یک قرار ملاقات کاری واجب داشت...وپیمان هم که به قول خودش سرش هم برود باشگاهش نمیرورد نزدیک به چهار سال بود که پیوسته به باشگاه میرود و در این چهار سال حتی یک روزش را هم از دست نداده بود و به لطف همین باشگاهش اندامی ورزیده داشت...پوریا-مامان,دایی رضا واسه عروسی میتونه خودشو از جنو ب برسونهمادرم آهی کشید و با لحن غمگینی گفت:شاید,بیاد نزدیک دو ساله تهران نیومده نمیدونم کی انتقالیشو بدن تا از اونجا راحت بشه دلم واسه بچه های دادشم پر میکشه...من و پوریا زیر چشمی نگاهی به هم انداختیم و ریز خندیدیم...پوریا از هر کدام فامیلها میپرسید,مادرم پنچ دقیقه دربا ره شان توضیح میداد صدای زنگ تلفن باعث شد من و پوریا خنده یمان را قطع کنیم...پوریا بی معطلی گوشی را که کنار دستش بود جواب داد,ومن مادر سخت مشغول ادامه ی کارمان شدیم..بعد از چند دقیقه پوریا تلفن را گذاشتمادرم-کی بود؟آرزو بود..میخواست ببینه پریا میتونه باهاش بره خرید.با تعجب به پوریا نگاه کردم و گفتم:اون که دیرزو میگفت با پریناز قراره بره؟!!مادرم-حالا حتما پریناز نتونسته بره گناه نمیشه که باهاش بری..بنده خدا تنهاست...شما جوانها سلیقه هاتون مثل همه و گر نه خودم باهاش میرفتملبخند زنان گفتم:همینطوره...سلیقه ی من حرف نداره,آخه مادر من شما خودت لباسهای منو میخری حالا من واسه چی جلو آرزو آبروی خودمو ببرم..بهتر بود پیمان همراهیش میکرد سلیقه اش حرف ندارهمادر اخمی کرد و گفت:همین که گفتم,پاشو آماده شو تا پوریا برسوننتپوریا همانطور که مشغول نوشتن بود گفت:قراره آرزو بیاد دنبالشبی حوصله راه اتاقم را در پیش گرفتم ....بعد از ده دقیقه حاضر و آماده در سالن منتظر آرزو بودم...نگاهی به ساعتم انداختم و رو به پوریا گفتم:با ماشین خودش میاد؟پوریا بدون اینکه نگاهم کند سرش را به علامت مثبت تکان داد...با صدای زنگ زیر لب خداحافظی کردم و سراسیمه به سوی در حیاط دویدمدر را که باز کردم ...آقای پورجم را در ماشین منتظرم خود دیدم...تا مرا دید پیاده شد و گفت:دیر کردم؟نه به موقع بود پس آرزو کو؟بدون جواب به سوالم گفت:سوار شوبا آنکه تعجب کرده بودم ولی در جلو را باز کردم و سوار ماشین شدم و آقای پورجم سریع ماشین را به حرکت در آوردداریم میریم دنبال آرزونه,داریم میریم تا من با شما صحبت کنمبا من!!!بله و روبروی پارکی که نزدیک به خانه یمان بود نگه داشتآقای پورجم منو میترسونید اتفاقی افتاده؟نه,فقط میخوام واست قصه تعریف کنم حوصلشو داری؟قصه؟میدونم خیلی تعجب کردی ولی خواهش میکنم یه کم صبور باش و به حرفهای من گوش کن باشه؟با دو دلی قبول کردماو لبخندی زد و چشمانش را بست و با کشیدن نفس عمیقی شروع کرد راستش نمیدونم از کجا برات شروع کنم,سخته خیلی هم سخته...از وقتی که خودمو شناختم فرشاد کنارم بود..برادر دو قلوم ,با هم بزرگ شیدم تو یه خانواده...یه خواهر بزرگتر هم داشتیم فهمیه...دو سالی با ما تفاوت سنی داشت,پدرم تو بازار فرش فروشها چند تا حجره داشت..واسه خودش کسی بود ....تو بازار همه بهش احترام میذاشتن...مادرم هم که موقع زا از دنیا رفته بود ..بچه هم مرده به دنیا اومد.فهمیه مثل یه مادر بود واسمون با اونکه کلفت و نوکر داشتیم ولی فهمیه همیشه خودش به ما رسیدگی میکرد..زندگیمون خوب بود من و فرشاد خیلی به هم دیگه علاقه داشتیم ..دعوامون هم به جا بود ولی اکثرا با هم دوست بودیم..تا شانزده هفده سالگی که پسرها تازه چشم و گوششون باز میشه یعنی زمان ما اینطوری بود...همه دخترا..چه فامیل,چه آشنا,چه رهگذر,واسه فرشاد عشوه ناز میومدن..خیلی جذاب بود دخترها حق داشتنبا اونکه من و فرشاد دوقلو بودیم ولی از نظر قیافه کو چکترین شباهتی به هم د اشتیم...شاید تنها نقطه ی مشترک ما تو قد و هیکل بود...فرشاد موهای بلوطی رنگ داشت درست همرنگ چشماش..پوست سفیدش هم یکی دیگه از امتیازش بود..میگم سفید فکر نکن شیر برنج بود ..حداقلش از خواهرم فهمیه سفید تر نبود و مثل من هم سبزه نبود..چشمای درشت و گیرا..درست نقطه مقابل من موهای سیاه,چشمای بادومی و ریز و بینی نسبتا بزرگماونموقع بود که از فرشاد فاصله گرفتم..یعنی خودش از اینکه میدید دخترها اینهمه بهش توجه دارن و در عوضشش نسبت به من کم توجه ان ناراحت بود ,به خاطر من به هیچکدومشون رو نمیداد...ولی من نادون بودم هیچکدوم از این خوبیهای برادرمو نمی دیدم تا اینکه واسه فهمیه خواستگار اومد...ما اونموقع بیست سال داشتیم...دو سالی میشد درسمونو تموم کرده بودیم و به همراه پدرمون به حجره میرفتیم..انروز آقا جون ججره سپرد دست ما گفت چند جا کار داره... گفت اگه من نیومدم شما برید خونه در ضمن میوه و شیرینی بخرید یادتون نره,سر به هواییم نکنیدمن و فرشاد هم طبق معمول چشم گفتیم بعد از رفتن آقا جون فرشاد گفت:یعنی چه خبره؟آقا جون هیچ وقت این موقع جایی نمیرفت..!بی اعتنا گفتم:لابد کارش واجب بوده...به من و تو چه ربطی دارهفرشاد روی میز دفتری نشست و به من که روی صندلی پایم را تکان میدادم نگاهی کرد فرشاد-چی شده باز؟چطور؟فرشید داری روانیم میکنی تا جایی که من یادمه الان ما دو ماه هیچ دختری رو ندیدم نه من نه تو چه ربطی داشت؟قرمز شده بود همیشه موقع عصبانیت مثل لبو میشدچه ربطی داره؟هان...هر وقت یه دختر دور ورمون باشه تو تا ده روز بعدش اخلاقت گند میشهمنم صدامو بلند کردم و گفتم:خودتم فهمیدی پس آره؟...ننگت میشه من برادرتم نه؟با آخرین توانش داد زد:خفه شوهر دومون نفس نفس میزدیم ...بی توجه به من رفت نشست روی فرشها و به رفت و آمد بیرون حجره نگاه کرد..تا موقع رفتن به خانه دیگه هیچکدومون حرفی نزدیمسر راه فرشید رفت سراغ سفارشهای آقا جون و منم بدون اینکه کمکش کنم رفتم خونهفهمیه تا منو دید اولین چیزی که پرسید این بود:فرشاد کجاست؟سعی کردم خونسر باشم و با لحنی عادی گفتم:رفت میوه و شیرینی بخره,آقا جون خونه ست؟آره چه خبره امشب حال آقا جون خوب نیست,امروز هم حجره رو سپرد دست من و فرشید حالا هم که خوابهفهمیه از سر حوض بلند شد و من من کنان گفت:راستش..خب...قراره امشب..خواستگار بیادهمانطور که آستینا ی بلویزمو بالا میدادم خشکم زدچی گفتی؟فهمیه خجالت زده سرش را پایین انداخت و گفت:پسر یکی از دوستای آقا جونه ...کدوم دوستش؟رسامرسام؟... ولی اونکه پسرش فرنگهمثل اینکه تازه برگشتهتا اومدم حرفه دیگه ای بزنم فرشاد در حیاط رو باز کرد منم وانمود کردم که ندیدمش و مشغول شستن دستام تو حوض شدمفهمیه سریع خرید ها رو از دست فرشاد گرفت و برد داخل خونهفرشید روی لبه ی حوض نشست و گفت:آقا جون خونست؟آره بعد مکثی کردم و ادامه دادم:امشب مهمون داریمیک لنگه ابروشو داد وبالا گفت:مهمون...لحنت عجیب بود..کی هست حالاخانواده رسام میخوان واسه پسر تازه از فرنگ برگشتشون فهمیه رو خواستگاری کنندخوشحال شد درست بر عکس من ...بدون توجه به من سریع رفت خونه تا آز آقا جون بپرسه..از دستش حرصم گرفت,تو دلم فحشش دادم..با خودم گفتم دیدم چقدر بی غیرته تا شنید واسه خواهرش خواستگار اومده ذوق کردراستش از رفتن فهمیه ناراحت بودم..بعد اینکه از فرشاد فاصله گرفته بودم به اون نزدیکتر شده بودم حالا با رفتن اون دوباره تنها میشدموارد خانه شدم فرشاد یکریز داشت حرف میزد..آقا جون با دیدن من گفت:چرا اخمات تو همه شازده؟فرشادم ساکت شد به من نگاه کردکنار دست آقا جون نشستم و گفتم:دلخورم از رفتن فهمیهفرشاد زد زیر خنده و گفت:هنوز که نرفته مثل بچه ها..آقا جونم حرفشو قطع کرد و گفت:چرا؟نمیدونمپسرم میدونم فهمیه واستون مادر بوده نه خواهر میدونی تا حالا به خاطر شما چند تا از خواستگاراشو رد کرده....هیچ میدونی چند سالشه؟..اگر به این یکیم جواب منفی میداد,مردم واسش حرف درست میکردند...اگه بدونی با چه مصیبتی راضیش کردم با اومدن فهمیه دیگه هیچکدوم حرفی نزدیمبیچار تند تند داشت شامو میاورد..شامو سریع خوردیم و منتظر مهمونا شدیم زیاد نگذشت که اومدن سه نفر بودن..پسر رسام کلی به خودش رسیده بود ...خوش پوش بود معلوم بود تازه از فرنگ برگشتهخلاصش کنم واست...همه چی زود جورشد...تقریبا ده روز بعدش تو باغ ما که تو کرج بود عروسی برگزار شدمن و فرشید لباسامون شبیه به هم بود ولی وقتی فرشاد تو اون لباس دیدم به جذابیتش بیشترش پی بردماونشب هم هر چی دختر مجرد تو مجلس بود فقط سعی داشت نظره فرشادو جلب کنهمنم عصبی یه گوشه نشسته بودم که چشمم خورد به یه دختر که کمی اونطرفتر نشسته بود ...با خودم گفتم چطور شده این دنبال داداش من نیستهمین کنجکاویم باعث شد برم کنارشتا منو دید تعارف کرد بشینمدختر زیبایی نبود ولی معصومیت تو چهرش حالت خاصی درونم به وجود آوردپرسیدم:شما از اقوام دومادید؟بله,سیما هستم دختر عموی یاسر خان رسامخوشبختم منم فرشیدم برادر عروسبا لبخند سرش را تکان دادحرفی نداشتم بزنم یعنی تا به حال با دختری هم صحبت نشده بودم اونم ساکت نشسته بود و با دستش بازی میکردیک فکر احمقانه زد به سرم با خودم گفتم:اگه فرشاد منو با این دختره ببینه میفهمه فقط خودش نیست که میتونه دل دخترا به دست میاره..بعدشم به همه ثابت میکنم که منم چیزی از برادرم کم ندارم با همین نظر برگشتم به سیما گفتم:موافقید بریم قدم بزنیم؟سیما ی ساده هم که از نیت من خبر نداشت با خوشحالی قبول کرددستشوگرفتم وبه عمد به طرفی که میدونستم فرشاد اونجاست رفتم...همانطور که نزدیک تر شدیم لبخند روی لبهای من ماسیدآقا جونم و آقای رسام و فرشاد هرسه سر بک میز نشسته بودند و به ما خیره شده بودند ..چاره ای نبود باید میرفتم جلو..اگه بر میگشتک به قول شما امروزیا ضایع میشد...از آقا جونم و آقای رسام خجالت میکشیدمفرشاد با دیدن ما بلند شد و رو به من گفت:معرفی نمیکنی؟بدون اینکه به دونفر دیگه نگاه کنم سیما را معرفی کردم فرشاد تعارفش کرد بشینهوقتی نشستیم آقای رسام با لبخند به من گفت:خوب با بردارزاد هم گرم گرفتیها...مواظبش باشجوابی ندادم و خجالت زده سرم را پایین انداختمآقا جونم گفت:به نظر من که سیما خانوم از هر نظر برات مناسبهخشکم زدسیما هم وقتی سکوت منو دید با هول گفت:به خدا ده دقیقه نمیشه با هم آشنا شدیمفرشاد شاد خندید و گفت:فرشید حالا جدی جدی داری میری قاطی مرغهاآقا جونم به جای من جواب داد:همینطوره...کی بهتر از سیما خانوم رسامو بعد از اون شب بدبختی های من شروع شد...چقدر فرشاد و تو دلم فحش دادم و حتی نفرین کردم به خاطر اون بود که بی فکر اون کارو انجام دادمدعوا ها بعد اون شروع شداز من انکار از آقا جون اصرار...میگفت اگه دختره رو نمیخواستی باید حرف میزدی همون موقع جلو ی آقا ی رسام میگفتی تا حالا به من نگن پس کی عروستون رو میبریددو ماه دعوا بود ولی بعد به خاطر پدرم کوتاه اومدم اگه اینکارو نمکیردم آبروی چندین و چند ساله اش میرفت اعتبارش زیر سوال میرفتنخواستم تو هیچ کدوم از خریدها باشم ...فهمیه به جای من سیما را همراهی کرد...فرشاد هم برام دل مسیوزند یعنی از نگاهش میفهمیدم ولی جرات نداشت بیاد طرفم...فکر کنم میدونست از لج اون تو این هجل افتادم...به نظر فامیلها خوشبختی به هم روی آورده بود که هر ماه یک عروسی داشتیم...عجب خوشبختی...!سیما بعد اون مهمونی دیگه ندیده بودم تا سر سفره ی عقد!!وقتی بعد چاری شدن خطبه عقد تور صورتش زدم بالا..یه فرشته رو دیدم...ولی فکر کنم همون یک بار بود به نظرم زیبا اومد...بعد اون زندگیمون شروع شده بود سیما با اینکه میدید نسبت بهش کم توجه ام لام تا کام حرف نمیزند..اینم یکی دیگه از صفات خوبش بود... رابطه ای که فرشاد داشتم وقت به خاطر این بود که آقا جون پی به حسادم نبره...فقط جلو آقا جون با هم حرف میزدیم یعنی اون همیشه با من خوب بود ولی من ازش نفرت داشتم...یه مدتی از این ماجرا نگذشته بود که برگ جدیدی تو زندگی من و فرشاد ورق خورد...مثل همیشه سه تایی تو حجره بودیم که شوهر فهمیه یاسر خان اومد بعد سلام و احوالپرسی رو به آقا جون گفت:آقا جون دوست داشتی شازده هاتون وارد دانشگاه میشدن؟آقا جونم گفت:تو این مملکت وارد شدن به دانشگاه سخته...پسرای منم که درسشون زیاد خوب نبود...گرنه من از خدام بود اینا تحصیلکره باشند یاسر خان نگاهی به من و فرشاد که خاموش نگاهشون میکردیم گفت:هنوزم دیر نشده...راستش یه آشنا دارم میتونه کاراشون جور کنه برن فرنگ واسه تحصیلآقاجونم گفت:لطف داری...میدونم دوستداری اینا پیشرفت کنند ولی اجباریشونو چیکار کنم...تا حالام با کلی واسطه ماست مالیش کردم واسه فرنگ ...یاسر خان با احترتم گفت:شما اونشو بسپر به من همشو خودم جور میکنم و بعد رو به ما گفت:نظر تون چیه؟راستش تو دلم که داشت قند آب میشد ..خارج رفتن اونموقع واسه هر کسی یه آرزوی محال بود...فرشادم از لبخندش معلوم بود خیلی خوشحالتر از منهولی صدای آقا جون مثل بیدار شدن از رویا بود:فرشادو حرفی ندارم ولی فرشید باید بمونه پیش زنش نمیتونه که زنشو ول کن بره به امون خدا ..با عجله حرفشو قطع کردم و گفتم:من و سیما که پیش شما داریم زندگی میکنیم بعد رفتن من هم شما تنها نمیمونید و هم سیما چشم بر هم زدنی بر میگردیمچی بگم والله اگه زنت حرفی نداره منم دخالت نمیکنمداشتم بال در می آوردم مطمئن بودم سیما چیزی نمیگه اگرم میگفت واسه من مهم نبودهمون شب سر سفره شام که هممون جمع بودیم مسئله را عنوان کردمبا اخم همیشگیم گفتم:من و برادرم تا چند وقت راهی میشیم فرنگ واسه ادامه تحصیل..بیچاره چند لحضه گیج نگام کرد ولی با لحنی که بغض درونش موج میزد گفت:هر جور خودتون صلاح میدونید و بعدش سریع سفره رو ترک کرد...لقا جون و فرشاد زیر چشمی منو نگاه میکردن تا عکس العمل منو ببیند ولی بی توجه به جو پیش آمده با اشتها مشغول خوردن غذام شدم...آقا جون سرش با تاسف تکان داد و گفت:پاشو برو دنبالش,خجالت بکش پسربه غذا خوردنم ادامه داد و گفت:آقا جون اینروزها همه تازه عروسها همینطورند هی بیخودی بهانه میگیرند و گریه میکنند تا شوهرشان نازشان را بکشد...حالا سیما جلوی شما خودش را برای من لوس کرد اینها برای من عادی است...انقدر ناز خانوم را کشیدم که دیگه خسته شدمبه نظر می آمد آقا جون قانع شد و لی فرشاد همچنان با تاسف نگاهم میکردووحقم داشت..لایق هزار تا فحش و نا سزا بودم...این دختر بدبخت تا به حال بیشتر ده کلمه با من هم صحبت نشده بود ,فقط شبها بود کنار هم بودیم,که آنهم بعد شب زفاف رختخوابم را جدا پهن میکردم....شب مثل همیشه دیر به اتاقمان رفتم تا سیما خواب باشد..همیشه رختخواب منرا برایم پهن میکرد و من هم همیشه غیر منصفانه عمل میکردم ...دیر میرفتم بخوابم که تا او خوابش برده باشد مچبور نشوم با او هم صحبت بشوم کار را بیخودی بهانه میکردم و تا دیر وقت بیخودی در اتاق قبلیم که با فرشاد شریک بودم می ماندم...فرشادم همیشه نگاهش پر از سرزنش بود ولی من بی اعتنا بودم..ولی اینبار بر خلاف شبهای قبل بیدار بود زانواش را بغل کرده بود و در رختخوابش نشسته بود..جا خوردم ولی سعی کردم خونسرد باشمسیما با چشمان قرمز و پف کرده اش نگاهی به من انداخت و گفت:سلام,خسته نباشیلباسم را عوض کردم و خزیدم زیر پتو گفتم:شب بخیرپشتم کردم بهش سعی کردم به رفتن از ایران فکر کنم...ولی میتونستم سنگینی نگاهش رو تا پنچ دقیقه رو خودم حس میکردم...سه ماهی گذشت...بعد از اون دیگه با سیما به جز جلوی آقا جون حرفی نمیزدم..فقط سلام و علیک بود مثل دو تا غریبه..تو این مدت هم یاسر خان دنباله ی کارمون را گرفته بود مثل همیشه جمعه ها فهمیه و شوهرش اومدند خونمون سیما همیشه جمعه ها بعد ناهار میرفت خونه پدرش و تا غروب بر میگشت ..فهمیه و شوهرش از صبح خونمون بودند..و انگار خبر خوشی داشتن..بعد رفتن سیما یاسر خان دوام نیورد گفت:جور شدوقتی نگاه پرشگر ما رو دید گفت:راستش از صبح میخواست بگم به خاطر سیما نگفتم..گفتم شاید فرشید بخواد خودش بخواد خبرشو به زنش بده... تا ده روز دیگه عازمیدهیچ وقت یادم نمیره من و فرشاد چقد ر ذوق کردیم..بعد مدتها همدیگرو بغل کردیم...از ذوق زیادمون همه کینه ها رو فراموش کرده بودیم...آقا جون هم به خنده ما خوش بود با میخندیدبا فرشید رفتیم بازار و لباسهای شیک واسه خودمون خریدیم..از نظر زبان هم مشکلی نداشتیم..تو این سه ماه سخت زبان تمرین کرده بودیم کلاسهای مختلف رفته بودیم و دست و پا شکسته بلد بودیم حرف بزنیم...ساعت شش صبح پروازمون بود...هنوز به سیما نگفته بودم از خانواده اش خداحافظی کرده بودم و ازشون خواسته بودم به سیما چیزی نگن..قرار بود فهمیه و یاسر هم فردا بیان فرودگاه فقط اونا خبر داشتن..آقا جون اصرار داشت کسی چیزی نفهمه...شب بر عکس شبهای دیگه زود رفتم به اتاقمون تا با سیما حرف بزنمداشت موهاشو جلو آینه شونه میکرد با دیدن من جا خورد ولی سریع به خودش اومد و گفت:امشب تا دیر وقت کار ندارین؟انقدر معصومانه این سوال پرسید که بغضم گرفت...چقدر من با این دختر بد کرده بودم-نه,راستش میخوام باهات حرف بزنمخودشو منتظر شنیدن نشون دادبرام سخت بود بهش بگم...سختر از اونی که فکر کنی از نگاه سرزنش بارش میترسیدم به خاطر همین تا اون موقع جرات نکرده بودم بهش چیزی بگمسعی کردم بی احساس باشم و با لحنی خشک گفتم:فردا شش صبح پرواز داریمپرواز دارید؟خودمو عصبی نشون دادم و گفتم:چرا حرف منو تکرار میکنی شنیدی که چی گفتمیعنی دارد میرید...به این زودی و اشکش جاری شدبی توجه به گریه ی اون گفتم:آره,شاید چهار سالی طول بکشهبا صدای خقه ای گفت:چهار سال....من بدون تو این چهار سال میمرم...چطور تو این اتاق بدون تو بخوابم..من با صدای نفسهای تو میخوابم..من همیشه بیدار میموندم تا تو بیایی بخوابی بعد هم با صدای نفسهات واسه من لالایی بگی هق هقش اجازه بقیه صحبت رو بهش ندادبدون اینکه پلک بزنم بهش خیره شده بودم...یعنی این همه مدت منو دوست داشته...خواستم برم بغلش کنم و ساکتش کنم ولی نتونستم... از اتاق زدم بیرون...تا خود سحر تو حیاط نشسته بودم...ساعت سه و نیم بود که آقا جون فرشادو بیدار کردمن هم که زودتر از اون چمدون به دست تو حیاط بودم...آقا جون وقتی دید من حیاطم گفت:سیما کو؟تا اینو گفت سیما که انگار گوش به زنگ بود قرآن به دست بیرون اومدنگاهش نکردم....از چهره ی معصومش خجالت میکشیدممنو و فرشاد از زیر قرآن رد شدیم و سیما با بغض گفت:مراقب باشید,میسپارمتون به خدادیگه واینستادم و زودتر از فرشاد و پدرم زدم بیرونوقتی به خود اومدم که هواپیما بلند شده بود...پذیرشمون تو دانشگاه جور شده بود و بعد یک هفته ی فراموش نشدنی ه من و فرشاد وارد دانشگاه شدیمبا فرشاد خوب بودم ولی نه مثل قدیم...محیط دانشگاه اونجا برامون نا آشنا بود ولی خب آدمیزاد خیلی زود به همه چیز عادت میکنهتو دانشگاه به فرشاد میگفتن آریابچه ها و اساتید دانشگاه عقیده داشتن..فرشاد چهره ی یه آریایی اصیل رو داره..نمیدونم شنیدی میگن که آریاییهای اصیل زیبا بودن..یا چشم و ابرو سیاه بودن و یا مثل فرشید بلوطی روشن..ولی واسم مهم نبود..دیگه بیخودی به خاطرش با فرشاد دعوا نمیکردم چون من یه مشغولیت ذهنی جدید پیدا کرده بودم..ماریانایه دختر از تبار کشور ایتالیا..زیباییش خیره کننده بود..چشمهای آبی..پوست روشن...بینی کو چک و رو به هوا...لبهای قلو ه ای...قد و بلند و کشیده و از مهمتر موهای طلایی بلندش وقتی راه میرفت موهاش به طرز زیبایی به رقص در می آمدهمه پسرها دوستش داشتن ...فکر و ذکر من شده بود مارییکسال بود اونجا مستقر شده بودیم...فرشاد هم اکثرا خونه نبود من به خیال اینکه میره دنبال دختر بازی کاری بهش نداشتم...با هم رشته ی تحصیلیمون یکی نبود..من معماری میخوندم و اون شیمی..اوایل میترسدم ماریانا هم مثل بقیه جذب فرشاد بشه ولی اون با من هم کلاس بود و نسبت به تمام پسرای دانشکده بی توجه بودچند بار زیر نظر گرفته بودمش ولی مورد خاصی ازش ندیده بودم با هم دوست بودیم در حد کلاس خیلی مهربون و خونگرم بود... با من بیشتر از پسرهای دیگه ی کلاس میجوشید و همین باعث میشد من امیدوار تر بشم...گاهی هم به آقا جون نامه میدادم و حال سیما را میپرسیدم ولی از سیما ماهی یکی واسه من نامه میرسیدیادمه اولین نامه ای را که ازش اومده بودم خوندم رو تا دو سه روز عذاب وجدان داشتم...بیچاره هر چی حرف تلنبار شده روی دلش بود برایم نوشته بود ...عاشقانه دوستم داشت ولی من اهمیتی نمیدادم...وبعد آن نامه هایش را باز نمکردم و د نامه های که برای آقا جون میفرستادم خیلی مختصر حالش را جویا میشدم.اخر هفته بو د و یکی از استادهایمان نیامده بود و کلاس منحل شد..خیلی کسل بودم ماری سه روز بود در کلاسها حاضر نمیشد حتی شماره تلفنش را نداشتم..میدانستم فرشاد خانه است صبح گفت که امروز کلاس ندارد..سعی کردم به غذایی به غذایی که فرشاد برای شام آماده کرده است فکر کنم..هر روقت من خانه بودم و وقتش را داشتم غذا درست میکردم و فرشاد هم مانند من عمل میکرد..از ته دل آرزو کردم یک غذای ایرانی باشد خیلی وقت بود غذای وطنی نخورده بودموارد خانه شدم و با صدای بلند فرشاد را صدا کردمفرشاد...فرشاد خان...دیگه فرشاد صدا میکنم جواب نمیدی دوست داری من هم بگم آریا و همانطور که حرف میزدم یکی یکی در آشپزخانه سر ک کشیدم...خیلی خوشحال شدم قر مه سبزی درست کرده بود ...سریع به اتاقش رفتم تا بگم سریعتر بیاد که شام بخوریم اما با منظر ه ای که دیدم خشکم زدماری با یک لباس فجیع بالا سر فرشاد زاری میکرد به خودم آمدم ..سریع به طرف فرشاد رفتم صورتش زخمی بود دکمه ها بلویزش پاره شده بود و بدتر از اون آقای پور جم ساکت ماند سرش را روی فرمان ماشین گذاشت و هق هق گریست دخالتی نکردم تا خودش خالی شد معذرت خواهی کوتاهی کرد و ادامه داد:نفس نمکشید..باورم نمیشد صداش کردم ...به شدت تکانش دادم ولی تموم شده بود نمیدان چقدر گذشت آروم شدم از شدت گریه چشمام تا میدیدتازه متوجه ماری شدم که هنوز گریه میکرد...این اینجا چیکار میکرد با این وضع بالا سر برادر من...عصبی بودم نعره زدم اینجا چه غلطی میکنی؟با گریه تعریف کرد عاشق فرشاد شده بوده ولی فرشاد که فهمیده بوده منم دوستش دارم به اون توجهی نمیکرده انقدر مار میاد و میره که فرشاد میگه دوستش داره اما به خاطر من داره سعی میکنه اونو فراموش کنه...میگفت با فرشاد حرف زدم گفتم فرشید زن داره ...اون تعهد داره...ولی تو آزادی..فرشاد با گریه براش تعریف کنه که من خوشبخت نیستم و باعث تموم بدبختیا ی من خودشه...ماری با حیله میره جلو یک دفعه مستش میکنه و یک شبانه روزو باهاش میگذرونه ولی وقتی برادرم مستی از سرش میپره با خشونت با ماری برخورد میکنه...ماری کوتاه نمیاد تا انروز که میفهمه فرشاد خونه تنهاست از چند روز قبلش کشیک فرشادو میداد به زور میاد خونه میخواسته با برادرم باشه ولی نمیشه به زور متوسل ولی نمیشه باهام درگیر میشن فرشاد هل میده روی تخت و سر فرشاد به بالای تخت میخوره تا اینکه من میرسمدیوانه شده بودم تازه متوجه خون سر فرشاد شده بودم ...میخواستم ماری انقدر بزنم تا جون بده تا بمیره تا انتقام برادر دو قلوم بگیرم ولی دو تا چک که زدم نالید حامله است نمیخوام از روزهای بدبختی واست بگم که هنوز هم برام سخته..خلاصه برات بگم که وقتی جنازه ی فرشاد رسید به ایران آقا جونم از پا در اومد با یم سکته فلج شد با دومی تموم کرد تصورش برات سخته اگه بگم که تا سه سال روی هیچکدوممون نخندید..اونموقع بود که قدر سیما را فهمیدم مثل فرشته ها دورم میچرخید منم کم کم بهش علاقه مند شدم...از ماری بگم که واسش دورادور جاسوس گذاشتم قرار بود من لوش ندم به پلیس اونم بچه صحیح سالم به دنیا بیاره و تحویل من بده بدون اینکه سراغی از بچه بگیره..موقع زایمان رفتم بچه رو گرفتم برگشتم ایران و ادامه تحصیلمو تو ایران دادم..سیما عاشق آریا شد ..خودم براش به اسم خودم شناسنامه گرفتم اسمشو گذاشتم آریا به یاد فرشاد..یک سال بعدش آرین به دنیا اومدولی من انگار تهی از احساس شده بودم ..جای خالی فرشاد بد جور آزارم میداد از بچگی با هم بودیم ولی حالا که نبود حس میکردم یه چیزیو گم کردم مخصوصا این یک سال اخیر که خارج از کشور بودیم روابطمون بهتر شده بود ..سیما که دید هیچ طور به زندگی بر نمی گردم دست به دامان فهمیه شد انروزها فهمیه میخواست با یاسر خان از ایران برهووواز یاسر خان متنفر بودم اگه اون به فکر ادامه تحصیل ما ن نمی افتاد الان اوضاع فرق میکرد..فهمیه هم به خاطر همین زیاد در خانه یمان آفتابی نمیشد ..میدانستم رویش را ندارد خودش را مقصر میداند که یاسر خان را ترغیب کرد تا با پدر در مورد تحصیلمان صحبت کند ولی من از او کینه ای نداشتم...خیلی نصیحتم کرد ولی در آخر حرفی زد که برای ادامه ی زندگی من کافی بود گفت:فرشید فکر کن آریا فرشاده که به تو نیاز داره ...خلاتو با آریا پر کنموثر واقع شد تازه آنموقع بود که آریا را میدیم ,رنگ مو و چشم و بینی قلمی اش یاد فرشاد را در من زنده میکرد ولی رنگ چشمهایش آزارم میدادخیلی زود گذشت و آریا پانزده ساله شد آرین چهارده ساله و آرزو که دنیایه آریا بود نه ساله شد..راستش آریا زیاد با آرین نمیجوشید..شایدم آرین بود که داشت نقش چند سال پیش مرا را برای آریا بازی کیکرد..آرین پسر خوبیه ولی وقتی چهر هی زیبای آریا را میبینه...نمیدونم چی بگم به خاطر همین از آریا و آرزو فاصله گرفت حالا مشکلم شده بود آریا که بی وقفه میپرسید چرا من شبیه به شما نیستم نه سیما نه من جوابی نداشتیم که بهش بدیمبازم فهمیه کمکم کرد گفت:یه مدت آریا رو بفرستم پیش اونا تا کم کم حقیقتو بهش بکه ..اولش قبول نمکردم آریا بفرستم ولی فهمیه قسم خورد اتفاقی براش پیش نیاد...پانزده ساله شده بود که رفت امریکا پیش فهمیه .....چند وقت تصمیم گرفتم خانوادگی برم پیشش تا از اوضاع و احوالش با خبر بشم...همهون از دیدنش تعجب کرده بودیم صد و هشتاد درجه تغییر کرده بود موهاشو رنگ مشکی کرده بود لنز تو چشماش گذاشته بود ...باورت میشه آرزو نشناختش..باهاش بحث کردم گفتم این چه کاریه..دیوانه ای مگه..التماسش کردم دست از این کارا برداره...قبول نمیکرد..میگفت از خودم متنفرم..من نا خواسته ام از این چرتو پرتا...اصرار کردم برگردیم ایران فبول نکرد گفت کاره نیمه تموم داره...یه پنچ سالی که اونجا موند تغییر کرد..خواهرم میگفت رفته دیدن ماریانا ..نمیدونم چطور پیداش کرده ولی ماری شوهر کرده بوده و خوشبخت بوده اینارا که میبینه دیوانه میشه..یه مدت از هر چی جنس مونث بود متنفر بود حتی آرزوبعد چهار سال رفتیم یه مدت پیشش موندیم و دست آخر راضیش کردم با ما برگرده..ولی وقتی برگشت بدتر شد..از رنگ چشماش متنفر بود میگفت ار رنگ موهام بدم میاد ..دیوانه شده بود..میگفتبابام رنگ موهاش مثل واسه من بوده همین جذابش میکرده و باعث شده اون عجوزه عاشقش بشه..شبها بلند میشد دست و پای سیما را میبوسید زار میزد و تشکر میکرد از اینکه سیما اونو قبول کرده..با دخترهای فامیل مثل وحشیها رفتار میکرد..منزوی شده بود..خدا میدونه روزی چند بار خودمو لعنت کردم از اینکه واقعیتو بهش گفتم..سیما نگرانش بود گفت برگردیم امریکا درمانش کنیم..بی سروصدا برگشتم از بهترین دکترها واسش وقت گرفتم..دوسال طول کشید تا درمان بشه..دکتر اطمینان داد حالش خوب شده و دیگه مشکلی نداره..آرین از گذشته بیشتر بهش نزدیک شده بود ولی اون فکر میکرد آرین ترحم میکنه بهش ..چند وقت پیشم گفت آرین مامور کردی یه موقع من به کسی حمله نکنم...شکل ظاهرشو مثل اولش کرد ..خوشحال بودیم خوب شده..گاه گاه مه بهش میگفتیم برات زن بگیریم به شوخی میگفت من میخوام سه تا زن بگیرم..اولش همه بهش میخندیدم..ولی بعد دیدم انگار داره جدی میگه دنباله شو گرفتم اجبار کردم که باید ازدواج کنه تا اینکه گفت من سه تا زن میخوام باورت نمیشه چه حالی شدم به دکترش زنگ زدم..چند جلسه تلفنی باهاش حرف زد و گفت حال پسرتون از من و شما بهتره..ولی فکر کنم اینبار از روی لج و نفرت از زنها به خیال خودش میخواد انتقام بگیره...کوتاه نیومد که هیچ منو هم قانع کرد ولی من هم یه شرط براش گذاشتم بعد چند روز تازه کمی اعصابم آرامش پیداه کرده و لی هنوزم وقتی به حرفهای پورجم فکر میکنم تنم مور مور میشه...من عزیز کرده ی خانواده فرهنگ بشم عروس پورجم...خنده داره..شاید هر کی جای من بود بدون فکر قبول میکرد ...با اون قولهایی که آقای پورجم میداد حتی ته دلم خودم هم احساس امنیت کردم...پدرم وقتی فهمید چه قشرقی که به پا نکرد پوریا و پیمان که کارد میزدی خونشون در نمیومد ..به جایی رسیده بود که پوریا مخواست از ازدواج با آرزو صرف نظر کند...ولی وقتی سفت و محکم گفتم میخوام راجع به این موضوع فکر کنم سر و صدا ها خوابید...نمیدونم تو نگاهم چی دیدن که دیگه حرفی نزدن...والان سخت با خودم در جدالم ,پورجم میگفت من بشم عروس اول آریا..میگفت اونروز وقتی دیده من چطور تونستم آریا را به قهقه بندازم این فکر به نظرش اومد جالبه اینه که ادعا داشت تا به حال هیچکس جه پسر و چه دختر تو این سالها نتونسته آریا بخنونده..خوبه دیکه..پورجم واسه پسرش دلقک میخواد تا اونو بخندونه...مسخره ترین از این نشنیده بودم..یعنی وقتی حرفهاشو گفت و تموم کرد تا دو سه دقیقه خیره نگاهش کردم..بعدشم وقتی پرسیدم از کجا معلوم من خوشبخت میشم..با یه لحن خیلی جدی و محکم گفت تنها کسی که میتونه آریا را خوشبخت کنه منم اون مطمئنه ولی من چی؟من به چه اساسی آیندمو خراب کنم ..اصلا کدوم دختر با شرایط من حاضره این کارو بکنه..منی که تا اسم خواستگار و ازدواجو میشنیدم طوفان به پا میکردم..منی که تا به حال از گل نازکتر بهم نگفتند...اینارو همش واسه خودم میگم تا قانع بشم این کار از پایه خرابه...ولی دلم چی؟خدایا همیشه آرزو داشتم پسر باشم...میدونی چرا؟اوایل فقط به خاطر اینکه آزاد باشم..بی دردسر..خالی از هر گونه قانون و دینو و هزار تا چیزه دیگه....ولی الان فقط به خاطر اینکه احساسات نداشته باشم..نمیگم پسرا بی احساسن,نه اینطور نسیت..ولی دخترا وقتی پای احساسشون وسط باشه حتی از جونشون هم میگذردن انقدر خوار و ذلیل میشن که...میدونم هنوز احساسم اونقدرها جون نگرفته ولی دلم میخواد پا بگیره..دلم میخواد صاحب اون چشمای آبی فقط من باشم حتی وجود دو رقیب دیگه واسم بی اهمیته...من مقاومم مطمئنم اونا زود میدونم خالیی میکنند...ولی من نه!!دیروز رفتم باغ بابایی تمام احساسمو بهش گفتم...تنها چیزی که بهم گفت اینه:پریا اگه احساست واقعی باشه موفق میشی برو دنبالش منم دعات میکنماز یه طرف رفتار خانواده ام و از طرف دیگه آریادیروز به موبایلم زنگ زد از همه چی خبر داشت گفت واقعا حتی اگه بمیره حاضر نیست با من زندگی کنه وقتی پرسیدم چرا,جواب داد:بخاطر اینکه از تو لوستر ..ننرتر..مغرورتر....بچه تر کسی را ندیدم پس سعی کن به بابام بگی که جوابت منفیه..چون رقیبات از تو خیلی سرترنقطع کردم و دیگه به حرفهاش گوش ندادم ..فکر کرده کیه؟یه خورده قیافه ی درست و حسابی داره باید به همه فخر بفروشه تازه روانی هم که هست دیگه چی از این بدتر!!ولی ای کاش زنک نمیزد تا بیفتم سر لج...الان که دارم مینویسم تصمیمو گرفتم..فوقش شکست میخروم ونمیتونم دوام بیارم پورجم با مهریه ای که بهم پیشنهاد داده زندگیمو مادام العمر تامین میکنه..چی از این بهتر....لی از بابا میترسم از وقتی جریانو شنیده حتی شرکت هم نرفته..خودشو تو اتاقش حبس کرده میدونم اگه اصرا کنم و بعدش یه کم گریه زاری بیچاره تسلیم میشه ولی دلم به حالش میسوزه..آخه کدو پدری دختر دردونه ا شو اینطور خونه بخت میفرسته..ولی من لج کردم احساس میکنم تازه تو زندگیم به هدف پیدا کردم و این اون چیزیه که من میخوام..الان همه سر میز شامن باید برم و تصمیمو بگم..خدایا فقط به تو توکل میکنم. مامانم تا منو دید با لبخند گفت:بیا بشین..حسابی از شکمت پذیرای کن که فردا میخواهیم بریم خرید کنیمبا یه سلام بلند سر میز نشستم بابام مثل همیشه دو تا ماچ از لپام کرد ولی قربون صد قه ام نرفت ..عادی بود انتظارشو داشتمیه بشقاب پر برنج واسه خودم کشیدم و ظرف خورشت فسنجون خالی کردم روش..رو به پیمان گفتم:پیمان به نظرت اگه من از این خونه برم دلت واسم تنگ بشه؟همه دست از خوردن کشیدن و نگاهم کردند..حقم داشتند واسه اولین بار بود از این حرفها از من میشنیدندبه روی خودم نیاوردم و منتظر به پیمان نگاه کردماو با لحنی پر از سوء ظن پرسید :واسه چی میپرسی خبریه؟همانطور که در لیوان آب میرختم گفتم:آرهاینبار پوریا نتونست ساکت بمونه و عصبی گفت:حالا شازده کی هست؟با خنده گفتم مگه قراره وقتی از این خونه میرم که عروس شده باشم شاید دانشگاهم راه دوری افتادپدرم شمرده گفت:اونوقت باید فکر رفتن به اون دانشگاه دور افتاده را از سرت بیرون کنیمتوجه منظور کلامش شدم و گفتم:این زندگیه منه ..من هر کاری بخوام میتونم باهاش بکنم..من میخوام انطور که دوستدارم از عمرم استفاده کنم بابا و مطئنم شما هم با من موافقیدپدرم از روی خشم چشمانش را بست و چیزی نگفت مادرم هم نگران به من چشم دوخته بود انگار منتظر حرف آخر من بوددست از خوردن کشیدم و با لحنی که سعی میکردم قاطع باشد گفتم:من جوابم نسبت به پیشنهاد آریا مثبتهپدرم عصبی از آشپزخانه خارج شد و بی هیچ حرفی خانه را تر کرد و مادرم هم نگران به دنبال او..پوریا بلند شد و آمد جلو رویم ایستاد من هم بلند شدمدستش را بلند کرد که سیلی بزند ولی پیمان خودش را سد راه من و او کرد و گفت:پوریا دست روش بلند کنی نکردی منم حرمت بزرکتر و کوچکتری را میشکونمپوریا نگاهی پر از غضب یه من و پیمان انداخت و از آشپزخانه خارج شدپیمان به طرفم برگشت از رفتارش بی نهایت تعجب کرده بودم برادری که همیشه سر دعوا با من داشت حالا از من حمایت میکردبا صدایی که انگار از ته چاه در می آمد گفتم :پیمان من...نذاشت ادامه بدهم و محکم بغلم کرد..اصلا به یاد نداشتم که تا به حال پیمان من را بغل کند...چقدر در آغوش او احساس آرامش داشتم..چقدر دوستش داشتم...من همیشه به او به چشم یک دشمن نگاه میکردم چون ابلهانه فکر میکردم از اینکه دیگران انقدر منرا دوستدارند حسادت میکند....محکم بغلش کردم و برای اولین از ته دل گریه کردم..گریه که نه زار زدمبدون هیچ حرفی موهایم را نوتزش میکرد گذاشت تا خالی شوم بعد از ده دقیقه که حالم بهتر شد روی صندلی نشستیم..چشمان او هم قرمز بودلیوان آب را به دستم داد و گفت:واسه اولین باره میبینم اینطوری گریه کردی...یعنی بغل کردن من انقدر واست وحشتناک بودآب را سر کشیدم و گفتم:نه..تازه یادم اومد به برادار دیگه هم به جز پوریا دارم..که شاید خیلی مهربونتر باشهتا پیمان خواست جواب بدهد پوریا وارد آشپزخانه شد و روی یکی از صندلیها نشست گفت:داشتیم پریا؟نو که میاد به بازار کهنه میشه دل آزار معلوم بود او هم گریسته..سعی کردم بغضم را فرو بدهم ولی نشد و اشکهایم اینبار بی صدا بر صورتم روان شدپوریا دست کشید و آنها را پاک کرد و گفت:اگه بخواهی این خصلت جدیدتو دائمی کنی پیش رقیبات دیگه شانسی واست نمیمونهپیمان با خنده گفت:نه بابا,ابن فیلمش واسه من و توه..خدا میدونه از الان چه نقشه هایی که واسه اون بدبختها نکشیدهبی توجه به حرفهای آندو گفتم:دلیل کارمو میخواهید بدونید؟هر دو ساکت نگاهم کردند..از آنجا که هیچ وقت مثل دخترها نبودم..پس اینبار هم بدون اینکه مانند دخترهای دیگر سرخ و سفید شم ادامه دادممن عاشق آریاشدمحسابی جا خوردند,هرچه بود برادرانم بودند با تعصب خاص خودشانپیمان چهره درهم کشید و گفت:پریا خیلی پروریی این پوریایی بدبخت هزار جور مقدمه چید تا یک کلام بگه زن میخواد و آرزو خوشش اومده,خود من از یکی خوشم میاد ولی از خجالت و از اینکه یه موقع بهم نگن پسره پروره تا به حال به کسی چیزی نگفتم,انوقت تو جلو دو تا برادرت نشسته میگی عاشق شدم,قباحت دارهپوریا حرف پیمان را قطع کرد و گفت:عاشق شدن با دوستداشتن خیلی فرق میکنه تو دوستش داری یا نه واقعا عاشفشی؟راستش فکر میکنم علاقه ی شدید هنوز اونطور که باید رشد نکردهپوریا-خیلی خب کمکش میکنیم همین علاقه تم از بین بره,پریا تو چون تا به حال با پسرا رابطه نداشتی نمیدونی که اونا چطورند فکر کنم این علاقه ت هم بر اساس زیبایی ظاهری آریا باشهاولش اینطور بود به نظر م خیلی جذاب اومد اما بعد که بیشتر شناختمش جذب رفتار و ایده هاش درباره نوع زندگی کردن شدم دوستان من تمام سعیمو میکنم که تا عید کتاب رو تموم کنم و این یه ذره رو گذاشتم تا شب که بقیشو بذارم دلم نیومد منتظرتون نگه دارمپیمان گفت:دیوانه,دیوانه که شاخ و دم نداره...از دیوانه هم انورتری,بعد ادای مرا در آورد و گفت:جذب رفتار و ایده هاش درباره نوع زندگی کردن شدم و با اخم به من خیره شدپوریا دستش را میان مو هایش کرد و گفت:میدونم که تصمیمتو گرفتی و اگر هم بخواهیم نمتونیم تغییرش بدیم یادت باشه ما همیشه ازت حمایت میکنیم آبجی کوچولوبه پیمان نگاه کردم عصبی سرش را تکان داد و گفت:بابا یعنی کجا رفته؟تقریبا بعد از دو ساعت پدر و مادرم برگشتند..پدرم خیلی آرامتر از قبل به نظر میرسیدما سه نفر هم روی مبلهای پذیرایی ولو شده بودیم منتظر بودیم پدر به حر ف در آیدمادرم کنار پیمان نشست و به پدرم چشم دو خت که روی دسته ی مبل نشسته بود..پدرم بی مقدمه گفت:ما خونه ی پور جم بدیم,خیلی به هم حرف زدیم...قولهایی به ما داد که از بابت پریا خیلمون راحت باشه..با اونکه هنوزم ناراضیم ولی روی حرف فرشید حساب باز کردم و دخترم بهش میسپرم..من خوشحال به پدر نگاه کردم ..پوریا عصبی به من نگاه کرد و محکم به میز مقابلش لگدی زد ..معلوم بود حرف های منرا بچه گانه نیدانسته و انتظار داشته پدر هر طور که هست جلوی منرا بگیرداز او بدتر پیمان بود بعد از اینکه از بهت حرف پدر بیرون آمد ..با صدای بلند به آریا فحش میداد و هر چه را دم دستش میامد پرتاب میکرد هیچکداممان برای آرام کردن او نرفتیم تا بالاخره خودش خسته شد و روی سرامیک کف پذیرایی دراز کشیدطاقت نداشتم بمانم و بیشتر از این شاهد عذاب عزیزانم باشم مادرم از همه بدتر زاز زار گریه میکردبه اتاقم پناه بردم و هزاران بار به خودم لعنت فرستادمقرار بود فردا شبش برای خواستگاری بیایند..حامد و پیمان که تحمل ماندن نداشتند هر دو به بیرون رفته بودند..پریناز سعی داشت منرا از تصمیم منصرف کند ولی بیهوده بود ساعت هفت بود که آمدنداول از همه سیما و فرشید بودند بعداز آن آرزو...از پوریا شنیده بودم که میگفت آرین سخت از این شرط پدرش عصبی است ...و به همین دلیل نیامده بود و آخر از همه آریا بدون اینکه به صورتم نگاه کند گل را بهم داد...وآرام به طوری که کسی نشنود گفت:لباس از این بهتر نداشتی,یه لحضه فکر کردم خدمتکاری و بعد سریع از من دورشدپس او تصمیم گرفته بود از همان ابتدا با من بجنگد ایرادی نداشت ...من هم ترفندهای خودم را داشتم,لبخند زنان به جمع پیوستم خیلی زود وارد بحث اصلی شدند..و در نهایت آقای پورجم که حراف جمع بود رو به پدرم که با اخم نشسته بود گفت:پس اگر مشکلی نیست این دو تا جوان با هم صحبتی داشته باشندپدرم با همان اخم گفت:مشکلی نیستمادرم سریع من و آریا را به سوی اتاق کار پدر راهنمایی کرد..خونسرد روی میز کار پدر نشستم و به او که با اخم نگاهم میکرد گفتم:چرا وایستادی بشینبا کمی تعلل روی صندلی نشست و باز به من نگاه کردسعی کردم به چشمانش نگاه نکنم..لبخند رنان گفتم:من جوابم مثبته,و اگر تو حرفی نداری بیریم بیرون تا دیگران هم با خبر کنیماو هم مانند من خونسرد گفت:مطمئنی میخواهی وجود دو زن دیگر را تحمل کنی؟-آرهآریا-باورم نمیشه,پدرم تو رو برام در نظر گرفته..تحملت برام خیلی سختهمشکله خودته باید تحمل کنیبا لحنی موذیانه گفت:نمیخواهی بدونی رقیبات کیان؟ یه چیزی ته دلم جا به جا شد شنیدن موضوع از زبان آریا برایم دشوار بود ولی با این حال گفتم:اتفاقا خیلی مشتاقمبهار و آذرناگهان گفتم:بهار همون دختره تو مهمونیه هادی-آره,دوست زن هادیهچطور راضیش کردی اون که ...حرفم را برید و گفت:کاری نداشت وقتی بهش گفتم یکی دیگه از عروسام تویی راحت قبول کردعصبی شدم وگفتم:مگه من چمه؟هیچی خودتو ناراحت نکن,آذر هم را میخواهی بشناسی؟جوابی ندادمموذیانه خندید و گفت:منشی شرکته من و آرینه,از خیلی وقت پیش یهم اراز علاقه کرده بود واسم میمیره(پسره ی از خود راضی)..راحت قبول کرد واسه اون مهمه که فقط با من باشه چیزهای دیگه اهمیت ندارهپس با دو تا احمق قراره سرو کله بزنم..عجبغضبناک گفت:حق توهین نداریبی توجه به حرفش گفتم:من و تو فردا میریم محضر و عقد میکنیم عروسی نمیخوام جهازم نمیارم چون زیادیت میکنه...درسمو هم میخوام ادامه بدهمروی صندلی جا به جا شد و گفت:حرفی نیست,یادت باشه قراره تو یه خونه ی سه طبقه زندگی کنی ..طبقه اول ما تو,دوم مال بهار و سوم مال آذره و در مورد درست باید بگم متاسفم من اجازه نمیدمچرا؟چون دلم نمیخواد...تو با من لج کردی و منهم دارم تلافی میکنم,راستش خیلی مایلم بدونم چرا راضی به انجام این کار شدی آخه تا اونجایی که من میدونم تو دردانه ی خانواده ی فرهنگ هستیبا شیطنت گفتم:مهریه ای که بابات بهم پیشنهاد داد وسوسه انگیزه,این همه پولو بدون دردسر صاحب میشم...من میدونم مهر عروسای دیگه ات هفصد سکه است ولی مال من یه سند یه خونه تو ولنجک که به نامم میشه و بعد سکه به تاریخ تولد میلادیم عالیه نه؟مردد نگاهم کرد و گفت:نمیدونم تو اون مغز کوچیکت چی میگذره ولی فکر کردی همانطور که راحت عقدت میکنم راحت هم ازت جدا میشم کور خوندی بهتره فکرای پوجو از ذهنت بیرون کنی-باشه من که آخر به هدفم میرسه این مهمه,حالا اون یکی زناتو کی میاری؟عروسی من و بهار قبل از عروسی پوریا و آرزوه و آذر رو نمیدونم شاید یه عقد کوجیک بگیریم زیاد فک و فامیل ندارهسرم را به نشانه فهمیدن تکان دادم و از روی میز پایین پریدم و گفتم:پس مبارکه و منتظر شدم تا از اتاق خارج شود همه چی سریع اتفاق افتاد,تنها کسانی که در عقدم حضور داشتند,آقا و خانمو پورجم و آرزو,پریناز,بابایی,و پدر و مادرم...وقتی فامیل فهمیدند من چه قصدی دارم هر کدام زنگ میزدند و نزدیک به یکساعت روی مخ من رژه میرفتند...محمد و ریما و سحر و سیناو شهره که جای خود داشتند دسته جمعی شب ساعت ده به خانه یمان آمدند و به هر ترفندی سعی در عوض کردن تصمیمم داشتند ولی من کوتاه نیامدم..سر سفره عقد تنها چادری سفید بر سر کردم و هیچ تغییری در ظاهر همیشگی خود ایجاد نکردم..آریا لباسی اسپورت پوشیده بود چندان به خودش نرسیده بود...شلوار جین مشکی با اور کت یشمی که از زیر آن تی شرت سفید تنگ و چسبانی پوشیده بوددوست داشتم حالا که ازدواجم با همه فرق دارد عقدم هم فرق داشته باشد..مادرم آهسته در گوشم گفت:برای بار شوم بله بگیهاعاقد خطبه را خواند و پرسید عروس خانوم وکلیم؟سریع جواب دادم با اجازه بزرگترها بلهحیرت همه را در بر گرفت..آریا آهسته در گوشم گفت:هیچیت مثل آدامیزاد نیستعاقد به خودش آمد غش غش خندید و گفت:مثل اینکه عروس خانوم خیلی عجله دارندپدرم برای اولین در طی این چند روز اخیر خندید و همه به خنده افتادندخانوم پورجم گفت:اخه میخواستم زیر لفظی بدمپریناز بی توجه به او کل کشید و همه دست زدند...گردنبند خیلی گران قیمت و شیکی از طرف خانوم پورجم هدیه داده شد و سپس نوبت داماد بودعاقد خطبه را خواند و پرسید آقای داماد وکلیم؟آریا خیلی سرد و بیروح گفت بلهپدرم اخمهایش را درهم کشید و آقای پورجم در گوش آریا آهسته پچ پچ کردجاهایی را که باید امضا میکردیم امضا کردیم و وقتی مادرم و پریناز خواستند حلقه به دست هم کنیم و عسل در دهان هم بگذاریم من امتناع کردم ...که باز موجب شد آریا بار دیگر با تمسخر بگویدشاید بهتر بود به جای آزمایش خون از تو آزمایش میگرفتند ببینند آیا عقل سلیم داری یا نه؟باز هم سکوت کردمحلقه ای که آنها خریده بودند خودم در دست کردم و آریا به تعیت از من همینکا ررا کردمادرم سخت در آغشوم گرفت و گریست..پریناز هم سعی میکرد لبخند بزند ولی هر چه کرد نتوانست و در بغلم گریه کرد..بابایی با آریا روبوسی کرد و پیشانی منرا بوسید و آسته گفت:نگران نباش دخترم,دلم روشنهسختر از همه خداحافظی با پدرم بود...پدری که از جانم هم بیشتر دوستش داشتموقتی در آغوشم گرفت:خیلی سعی کردم گریه نکنم ولی نشد و چند قطه اشک از چشمم پایین افتاد پدرم که راضی نمیشد منرا از آغوشش جدا کند بغض داشت اینرا از نفسهای عمیقی که میکشید حس میکردم آقای پورجم با شوخی به پدر گفت:نمیخواهی عروس خوشگلمون ول کنی شهرام خان؟پدر به خود آمد و سریع از من جدا شد و بی هیچ حرفی به سمت ماشینش راه افتادبعد از خداحافظی از آرزو و مادرش سوار ماشین آریا شدیم و به سمت خانه ی مشترکمان راه افتادیم...نیم نگاهی به من انداخت ..مستقیم به روبریم زل زده بودمپرسید:خیلی دوستداری خو نه ای که قراره توش زتدگی کنی را ببینی؟فرقی برام ندارهگرفته ای,تازه اول غمهاست خودت این راهو انتخاب کردی؟به طرفش برگشتم و گفتم:دلم برای پدرم خیلی تنگ میشهپوزخندی زد و گفت:میخوام باهات روراست باشم سعی کن نقطه ضعف دست من ندی,چون بر علیه ت استفاده میکنم همین الان گفتی دلت برای پدرت تنگ میشه,پس خوب گوش کن اگه تو زن منی من بهت اجازه نمیدم در ماه بیشتر از دو بار به خانه ی پدرت بریبا تعجب نگاهش کردم و گفتم:مگه اسیر گرفتی ؟ببین تو هم خوب گوش کن اگه اذیتم کنی خیلی بد جواب میدم حواستو جمع کنغش غش خندید و گفت:خیلی بچه ای..واقعا از سر به سر گذاشتن با تو لذت میبره..بعد با حالتی بامزه حرفهای منرا تکرار کرد:ببین تو هم خوب گوش کن اگه اذیتم کنی بد جواب میدم حواستو جمع کن..و باز هم خندیدخوبه دیگه شدم دلقک جنابعالیخند ه اش را فرو خورد و سعی کرد دوباره جدی شود و در همان حال گفت:همش تقصیره خودته,اگه اونروز تو مهمونی اون چرت و پرتا را تعریف نمیکردی منم نمیخندیدم تا پدرم ببینه و بگه این دختر چون پسرمو خندونده پس حتما خوشبختش میکنهخب تو نمیخندیدی تا اینطور گرفتار نشیبه جواب من گفت:رسیدیم و مقابل خانه ای سه طبقه نگه داشت..از ظاهر خانه مشخص بود بسیار شیک استبا هم وارد طبقه مخصوص من شدیم روبروی در ورودی آشپزخانه بود ...کمی جلوتر از در ورودی دو اتاق کنار هم قرار داشت و روبرو سرتا سر پنجره بود و مبلها و وسایل بسیار شیکی اتاق پذیرایی را کامل میکرد..میدانستم چیدن اینجا سلقه ی پریناز است..یک در هم گوشه پذیرایی بود که به بالکن خانه راه پیدا مکرد و بغل آن در سرویس بهداشتی بود..با صدای آریا به خود آمدماگه دید زنیت تمام شده بیا ناهار بخوریم...چادر سفید را از سرم برداشتم و به آشپزخانه رفتمروی میز غذاهای رنگارنگی خود نمایی میکرد همانطور که روی صندلی مینشستم گفتم:اینا از کجا اومدهآریا که روبروی من مشغول خوردن بود نگاهی دقیق به من انداخت و گفت:از غیب..حالا بخور بسه سوال مسخره پرسیدیشروع به کشیدن غذا کردم وپرسیدم:پریناز تدارک اینارو دیده؟او با سرش جواب مثبت داد....بعد از خوردن ناهار کمکم کرد تا طرفهارو جمع کنیم و بعد به سوی اتاق رفتگفتم:باید کمک کنی بشورمشون..پشتش به من بود سریع به طرف من برگشت و باچشمای گشاد شده گفت:چیکار کنم؟بی اعتنا شانه هایم را بالا انداختم و گفتم :من تا به حال ظرف نشستم در ضمن من که خدمتکارت نیستم و به طرف ظرف شوی رفتم وادامه دادم:من فقط ظرفهای خودمو میشورم این خیالو از سرت بیرون کنم که واسه شما ظرف بشورماو به طرفم آمد و ظرفهای خودش را از من گرفت و گفت:تو باید سعی کنی که منو به طرف خودت جلب کنی...اینطوری از رقیبات شاید پیشی بگیریو شروع به شستن ظرفهایش کرد...کنارش ایستادم و با حرص اسکاچ را از دستش گرفتم و کفتم:تو خواب ببینی آقا...تو کی هستی که من بخوام نظرتو جلب کنماو تقریبا اسکاچ را از دستم قاپید و گفت:اینطور پیش بری هفته ای یک بار هم بهت سر نمیزنماسکاچ را با شدت از دستش گرفتم و با غیظ گفتم :به درکخواست دوباره اسکاچ را بگیرد ولی سریع دستم را کشیدم که باعث شد آرنجم به ظرفهای پشت دستم بخورد و همهیشان زمین بریزد و با صدای گوشخراشی بشکند....هردو به ظرفهای خورد شده نگاه کریدیم بعد از چند لحضه ظرفهای باقیماند ه اش را آب کشید و گفت:خودت شکوندی ...خودت هم جمع میکنیولی تقصیر تو هم بودبی توجه به حرف من روی کاناپه ی جلوی تلویزیون دراز کشید با بیزاری به تکه های روی زمین نگاه کردم چاره ای نبود.....خیلی احتیاط کردم که دستم را نبرم ولی نشد ودر نهایت بریدم........ ولی صدایم را در نیاوردم..اصلا دوست نداشتم مرا دست و پا چلفته ای فرض کند..بعد از یک ربع به سویش رفتم در خواب بود...نگاهش کردم ..چقدر معصومانه خوابیده بود حتی لباسهایش را هم عوض نکرده بود...باید بیدارش میکردم و گرنه از تنهایی دیوانه میشدمآریا..تکانی خورد و چشمهایش را باز کرد چقدر خوابت سبکهبلند شد و نشست و گفت:صدای شما بلنده ربطی به خواب من نداره حالا چیکار داری؟حوصلم سر رفت...خیلی میخوابیآمد کنارم نشست و گفت:خب چیکار میتونم واست کنم؟به او انقدر نزدیکم نشسته بود نگاه کردم و گفتم:نمیدونم...لبخندی زد و گفت:میخواهی اتاق خواب را نشانت دهمبا تعجب نگاهشکردم و گفتم:البتهبه سوی اتاق اولی رفتیم...تخت دو نفره بزرگ با رو تختی یاسی درست همرنگ پرده ها برای یک لحضه فکری از ذهنم خطور کردسریع به طرفش برگشتم و گفتم:باید بخوابیم؟چند لحضه نگاهم کرد و بعد بلند زد زیر خنده...عصبی نگاهش کردم چرا تمام حرفهای من برای او خنده دار بود؟..من در خانه هم همینطور بودم ولی کسی نمخندید..شاید آنها به حرفهای من عادت کرده بودند...به آریا نگاه کردم از شدت خنده قرمز شده بودبراق شدم به رویش و گفتم:تمومش کنبا خنده گفت:تمومش کنم تا بخوابیم و باز هم خندیددیگر واقعا عصبی شده بودم ...او را از جلوی در کنار زدم و به بالکن رفتمهوا کم کم رو به تاریکی میرفت..بالکن مشرف به خیابا ن شلوغ و پر ترددی بود به ماشینها نگاه کردم سعی کردم آرام باشم...چند دقیقه ای نگذشته بود که بوی ادوکلن آریا راحس کردم سرم به طرفش برگرداندم وگفتم:تموم شد؟معلوم بود خنده اش را فرو میخورد ولی با این حال گفت:خیلی دوستداری با هم باشیم؟منظورش را فهمیدم...به قلبم رجوع کردم...به شدت نیازمند این بودم که به طور واقعی حس کنم آریا شوهرم است ....حضورش را در کنارم حس کنمخجالت بلد نبودم ولی کمی سرخ شدم و گفتم:اوهومبه طرفم برگشت و ناباورانه نگاهم کرد و گفت:اولا من باور نمیکنم ...دوما من دلم نمیخواد چون فکر میکنم داری دستم میندازی...سوما سعی کن یه کم مثل دخترها رفتار کنیبا نگاهم غافلگیرش کردم وبرای چند لحضه در دچشمانش غرق شدم ولی سریع نگاهش را بر گرفت و به روبرو نگاه کرد....چرا فکر میکرد من قصد دست انداختنش را داشتم...نمیدانم...ولی دیگر جایز نبود بیش از این غرورم را خدشه دار کنم و حرفی در این مورد بزنم با خود گفتم بذار هر چی فکر میکنه فکر کنه واسه چی از اشتباه درش بیارم آهسته گفتم:پس لطف کن تو اتاق بغلی بخواب و خسته و درمانده خود را به اتاق..یا بهتر بگویم به اتاقم رساندم. گاهی وقتها با خودم میگم چی میشد ..اگه انسانها احساس نداشتن...ولی مگه زندگی بدون احساس هم میشه؟بدو عشق...بدون غم....بدون شادی...لحضه سال تحویل لج بازی کردیم اون میگفت بریم خونه ی ما و من میگفتم نه خونه ی ما...آخرش هم جیچ بدون سفره هفت سین سال رو دو تای در قهر تحویل کردیم حتی عیدو هم به هم تبریک نگفتیم....از اون بدتر اون شب کذایی بود نمیدونم اگه خانواد ه ام جلو نمی گرفتند چی میشد...شاید اون دختر با دستام خفه میکردم....از اون بدترش هم وجود داشت نگاه های ترحم انگیز فامیل که رو اعصابم بود...از خودم بدم اومد من چه بلایی سر زندگی آرومم آورده بودم...مریض بودم دستی دستی خدوم بدبخت کردم...ولی پشیمونی هم زود گذره وقتی به آریا فکر میکنم همش دود هوا میشه...خیلی دلم گرفته میخوام خاطرات دروزمو بنویسم تا یادم بمونه چقدر سختی کشیدم...حالا احساس شدید حسادت زنهارو درک میکنم..خدایا صبرم بده.اونروز از صبح تو خونه تنها بودن تا شب از وقتی که نذاشته بود درسمو ادامه بدم بیکار شده بودم..نزدیکای ساعت هشت بود که اومد..صبح موقع رفتن ندیده بودمش ...زیر لبی سلام دادمبر عکس همیشه سر حال جواب سلامو داد و روی مبل روبروی من نشست ..مجله ای رو که به دست داشتم را بیخودی ورق زدم و زیر چشمی نگاهش کردم تو این پنج روزی که باهاش بودم تا به حال انقدر خوشتیب ندیده بودمشیه شلوار جین آبی سیر پوشیده بود خیلی شیک....با بلویز بهاره ی آستین بلند به رنگ آبی روشن که خیلی به چشماش میومد آستینهای بلویزشوهم داده بود بالا و ساعت شیکشو به نمایش گذاشته بود موهاشو هم خیلی قشنگ و امروزی رو به بالا حالت داده بود با ادوکلن همیشگیش....یه نگاه به لباس خودم کردم...تیشرت لیمویی پسرانه که مارک آدیداس روش بود با یه شلوار کتان قهوه ای...یعنی از من بد سلیقه تر هم وجود داره؟تو همین فکرها بودم که صدای او مرا از فکر و خیال بیرون کشیدفردا شب مهمونی دعوتی و با لبخند نگاهم کرددعوتم؟تنها من دعوتم؟آرهپس تو چی؟من صاحب مهمونیمواضح حرف بزنچند روزیه با بهار دنبال خرید عروسی و تدارکش بودیم..الان دارم از پیشش میام رفته بدویم کارتهای دوستای بهار بدیم بهشون...فردا شب عروسیه تو ویلای عموی بهارهخشم و حسادت و نفرت در یک آن به من هجوم اوردند میدانستم تک تک حرکات منرا زیر نظر دارد سعی کردم ماسک بی تفاوتی بزنم که تقریبا هم موفق شده بودم...آریا-نکنه نمخواهی بیایی؟البته بهت حق میدم سختته ...حرفش را قطع کردم و گفتم:نه میام,واسه چی نیام یه خورده حالو هوامم عوض میشهنگاهی دقیق به من انداخت و کفت:یعنی واقعا هیچ حسی نداری؟دوستداشتم در گوشش فریاد بزنم چرا هیج حسی دارم میگر آدم نیستم...دوست داشتم با صدای بلند بگویم میخواهم خودتو و بهارو بکشم..دوستدارم زار بزنم...ولی با این حال خیلی عادی گفتم:منظورت چیه؟حس دارم...حس لامسه دارم..بویایی دارم ...بینایی دارم...حرفم را عصبی قطع کرد و گفت:خوب بابا ,شوخی هم بلدی پس...من موندم تو خلقت تو و همانطور غر غر کنان به سمت اتاقش رفتبعد از رفتنش نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم تا شب همینطور خونسر بمانمبه اتاقم رفتم..باید یک لباس شیک بپوشم..در یک آن از ذهنم گذشت خودم را به شکل یک خانم با وقار در بیاورم...ولی اگر آریا فکر میکرد من اینکار را از روی حسادت و جلب توجه او کردم چه؟نه اینطور نمیخواستم..باید با برای همان هیبت پسرانه ام لباسی قشنگ تهیه میکردم...ولی پول که نداشتم یعنی داشتم و از خانه پدری آورده بودم ولی برای خریدن لباس کافی نبود...یعنی میرفتم جلو آریا دست گدایی دراز میکردم سرم را با شدت تکان دادم تا این فکر را از ذهنم دور کنم....زنگ بزنم از پدر درخواست پول کنم..نه آنوقت آنها ناراحت میشدند و کلی فکر و خیال درباره ی من میکردندپریناز و حامد چه؟...نه صورت خوبی نداشت...درمانده روی تختم نشستم و در دلم نالیدم..خدایا کارم به کجا کشیده برای خریدن لباس هم پول ندارم با یاد خانه ی پدریم آهی کشیدم...نمیدانم چقدر در همان حال بودم با صدای در اتاق از جا پریدم..سر و وضعم را مرتب کردم و گفتم :بیا تو آریااو با همان لباسها بود چرا من فکر میکردم خوابیده؟نگاهی به من انداخت چیکار میکردی؟شانه هایم را بی اعتنا بالا انداختم و گفتم:فکر و خیالبا شیطنت گفت:داری حسودی میکنی به بهار نه؟بی اختیار گفتم:نه درباره ی پول فکر میکردماز خودم لجم گرفت ,چطور نا خواسته این حرف از دهانم بیرون پریدپول؟ عجب...اتفاقا منهم به خاطر همین مزاحم خلوتت شدم..فکر کردم شاید واسه فردا شب لباس بخواهیو بی هیچ حرفی دیگری عابر بانکش را به طرفم گرفتاحساس کردم غرورم خورد شد مگر من گدا بودم....نه نباید قبول میکردم خودم بعدا در مورد تهیه ی لباس فکری میکردم الان مهمتر غرورم بودنمیخواهم...همانططور که عابر بانک را در دستش تکان میداد و گفت:بگیر خودتو لوس نکن...با خشم گفتم :نمیخواهم خودم پول دارمعابر بانک را پس کشید و گفت :نکنه گنج داری و ما بیخبریمآره,گنج دارم...و بعد برای عوض کردن بحث گفتم :چرا نمیشینی؟باز هم لحن صدایش شوخ شد و گفت:بشینم تا بعدا وادارم کنی بخوابیمبلند شدم ودستش را گرفتم از اتاق بیرونش بردم و گفتم:از الطافت ممنون,میخوام استراحت کنم و بعد محکم در را به رویش بستمشب آنقدر درباره اینکه چگونه پول تهیه کنم فکر کردم تا بالاخره به این نتیجه رسیدم از آقای پورجم پول بگیرم من به خواست او در این وضعیت بودمصبح تا چشم باز کردم آریا را بالا سر خود دیدم اول فکر کردم خواب است و چند لحضه ای با لبخند به او نگاه کردم و او هم متقابلا لبخند میزد,در یک لحضه خواب از سرم پرید و مثل برق گرفته ها ملاحفه را دور خود پیچدم..تاب رکابی و شلوارک کوتاه بر تن داشتم...او با دیدن حرکات من به خنده افتاد و گفت:من موندم تو چرا دو شخصیتی هستی..تا دیروز میگفتی دوستداری به هم باشی و الان خودتو میپوشونی عجیبه نه؟با اخم نگاهش کردم و گفتم:بی اجازه اومدی تو اتاق زبون درازی هم میکنی...حالا چیکار داری زود بگو برو که معذبمنگاهی به ساعت مچی اش کرد و گفت:دارم میرم دنبال بهار یه سری کار داریم بعدش ببرمش آرایشگاه و بعد برم خونمون تا کت و شلوار دامادی را مادرم تنم کنه و بعد برم بهارو از آرایشکاه بیارم و با هم بیاییم باغاوه ,سرت پس خیلی شلوغه حالا این به من چه ارتباطی پیدا میکنه؟سرش را خاراند و گفت:از چند وقت پیش جهاز بهارو چیدن,طبقه بالا کامله امشب منو وتازه عروسم میایم اونجا تا یک هفته شبا میرم پیش بهار خواستم بگم تا اطلاع داشته باشیاحساس کردم هر آن ممکن است به آریا حمله کنم(دختره وحشیه) پس عصبی گفتم:حالا که گفتی برو بیرون تا من لباس بپوشمسر را تکان داد و خداحافظی کرد از خانه خارج شدمستاصل سرم را میان دستانم گرفتم,واقعا من مریض بودم که خودم را اینگونه گرفتار کردمسعی کردم به این مسائل فکر نکنم و به آقای پورجم زنگ بزنم..ولی تا دو ساعت بعدش تلفنهای بی وقفه مامان,پریناز,شراره و شهره,زنعمو,و از میان پسران سینا این اجازه را نداد,هر کدام برای تسلی من چیزی کیگفتند ,گاه آریا را نفرین میکردند,گاه منو نصحیت میکردند که چگونه در جشن ظاهر شوم و...با دومین بوق آقای پورجم جواب داد:الو,بفرماییدسلام آقای پورجم خوب هستین؟سلام,ممنون شما؟پریا فرهنگ عروستونآهی کشید و با لحنی شرمنده گفت:دخترم چی بگم به خدا قسم روم نمیشد بهت زنگ بزنم خیلی سعی کردم این پسره رو منصرف کنم ولی نشد سیما از من بدتره همش گریه میکنه و به بخت تو دل میسوزونهمن به خاطر آریا زنگ نزدم,راستش واسه مهمونی امشب لباس مسخوام و متاسفانه دوستندارم از آریا پول قبول کنم به خاطر همین...نگذاشت ادامه دهم و گفت:باید قبول میکردی وظیفه اشه تو اون شرکت پول در میاره که چی؟ولی اصلا مشکلی نیست الان یه حساب برات باز میکنم و زنگ میزنم بهت خبرشو میدم تا زودتر به کارات برسیممنون خداحافظآهی کشید و گفت:خداحافظحاضر و اماده خودم را در آینه ورانداز میکردمبلویز آستین سه ربع طوسی با شلوار جین کاربنی مشکی هر دو شیک و گران قیمت موهایم را مثل همیشه به حال خودشان گذاشته بودم....قرار بود پریناز و حامد به دنبالم بیایند خودم بهشان زنگ زده بودم البته حامد راضی نمیشد اصلا به مهمانی برود ولی به خاطر من...مادرم صبح میگفت آقای پورجم و همسرش شبش خودشان به خانه یشان رفته بودند و از پدر قول گرفته بودند که همگی شرکت کنندبا صدای زنگ سریع به دم در رفتم و پریناز د حامد را منتظر خود دیدمسلام ,دیر کردیدحامد با اخم رویش زیر لبی جواب سلامم را داد میدانستم هنوز از تصمیم احمقانه ی من دلخور استپریناز به طرفم من برگشت و گفت:آره یه کم طول کشید تا آماده شیم,لباست شیکه ولی کاش واسه یک بارم شده مثا دخترها لباس میپوشیدیحامد با عصبانیت گفت:لازم نکرده خودشو مثل مترسک کنه,حالا دیگران فکر میکنند به خاطر اینکه به چشم بیاد این کارو کردهآره,دقیقا همین فکرهای حامدو کردم نیازی نبود خودمو انگشت نمای عام و خاص کنمبقیه مسیر به صحبتهای متفرقه گذاشت تا به باغ محل برگزاری رسیدیم پدرم و پوریا تقریبا دم در ورودی باغ انتظارمان رو میکشیدند...به سویشان پرواز کردم شش روز بود ندیده بودمشان...بغل پدرم احساس امنیت میکردم اصلا دوستنداشتم از او جدا شوم ولی پوریا تقریبا منرا با زور از بغل پدر جدا کرد و یه بوس محکم از لپم کرد و سفت و سخت در آغوشم گرفت..هیچکداممان حرفی نمیزدیم...بعد از اینکه پوریا ابراز محبتش تمام شد..نوبت مادرم بود که فقط گریه میکردپدرم او را از من جدا کرد و پرسید:اذیتت که نکرده؟خنده ام گرفت مگر آریا شوهرم نبود پس این سوال چه معنی میتوانست بدهدبا خنده گفتم :جرات نداره اذیت کنهپوریا هم خندید و گفت:پریا ضربه فنیش میکنه...حالا بیایید بریم پیش مهمونهای دیگه زشته جلو در ایستادیمهمانطور که به سوی یکی از میزهای خالی میرفتیم پرسیدم :پس پیمان کو؟پدر روی صندلی کنار من نشست و گفت:باهات قهره,میگه آدم حسابش نکردی و هر کاری که دلت خواسته کردی تازه با منم حرف نمیزنه میگه اگه من بهت اجازه نمیدادم تو هیچ کاری نمیتونستی کنی...پریا خونه بدون تو شده مثل محل رفت و آمد ارواحا خیلی سوت و کورهپوریا با چشم و ابرو به پدرم اشاره کرد و پدر سریعا گفت:پاشو بریم انور کارت دارمبابا دیدم پوریا بهتون علامت میداد نقشتون چیه؟پریناز عصبی گفت:لوس نشو پاشو ببین بابا چیکارت دارهمردد بلند شدم ولی درست در همین اثنا آریا و عروس زیبایش در میاه سوت و جیغ دیگران وارد شدندحالا معنی اشاره ی پوریا را فهمیدم..آنها میخواستند من این صحنه را نبینم تا ناراحت نشومپدر دستم را کشید گفت:بیا بریم ولشون کنروی صندلی نشستم و گفتم :من ناراحت نمیشم بابا بذارید راحت باشمآریا و بهار دست در دست هم تک تک سر میز مهمانان میرفتند و به انها خوشامد میگفتندحتی نمیتونم احساسی را که تو اون لحضه داشتم توصیف کنم...احساس حقارت...خشم...کینه...نفرت...حسا دت... و هزاران احساس دیگر که با مهارت تونستم همه یشان را کنترل کنم و چه بسا اگر دستان پدر که نوازشم میکرد نبود من موفق نمیشدمهر لحضه به میز ما نزدیکتر میشدند حالا میتوانستم به جز عروس و دوماد افراد آشنایی را ببینم که از روی صندلیهایشان بلند میشداند و به میز ما سرک میکشند... ونزدیکانم مانند پیمان و حامد دستانم را میفشردند...پوریا را دیدم که با بغض به من خیره شدهچرا بغض کرده..حتما قیافه ی من خیلی ترحم انگیز شده...با زور لبخند زدم و رو به پریناز گفتم:این آدمها چرا اینطور نگاهمون میکنند...شاخ یا دم در اوردیم..پریناز قطره اشکی را که از گوشه چشمانش را پایین چکیده بود سریع پاک کرد و تا خواست جواب دهدپیمان همانطور که دستم را میفشرد به جای او گفت:نه..تا به حال خوشگل مثل خواهر من ندیدندچقدر از داشتن این خانواده خوشبخت بودم...در همین لحضه بهار و آریا به سر میز ما رسیدندبعد از خوش آمد گویی (که خانواده ی من با اخم تبریک گفتند) بهار نگاهی حقیرانه به من انداخت و گفت:خیلی خوشحالم از اینکه هووم تویی..مستانه قهقه زد و دست آریا را کشید با خودش برد...آریا هم مظلومانه سر به زیر داشت(مظلومانه نه که خیلی مظلومه)پیمان دندان غروچه ای کرد و از میان دندانهای کلید شده اش هر چه ناسزا میدانست بارشان کرد...دیگران از او بدتر بودند..پوریا سرش میان دستانش گرفته بود و به میوه های دست نخورده ی روی میز زل زده بود مادرم تند تند اشکهای که از چشمش پایین می آمد را پاک میکرد و حامد هم دستم را گرفته بود و فشارهای گاه بی گاهی که به آن وارد میکند عصبانیت خود را نشان میداد و پریناز که سرد و بی روح نشسته بود و در آخر پدرم که هنوز موهای کوتاهم را نوازش میکردبدتر از ان زمانی بود که فرزندان عمو و خاله و دایی و عمه به کنارم آمدند و هر کدام برای تسلی من چیزی گفتند...ومن که خاموش و با لبخندی که از لبانم دور نمیشد فقط شنونده بودمهادی و همسرش نیلو به کنارم آمدند...نیلو شرمنده گفت:خدا منو ببخشه خیلی سعی کردم نظر بهارو عوض کنم ولی خب آریا اونو مجذوب خودش کردههادی هم ادامه داد:پریا رو من حساب کن اگه مشکلی پیش اومد فقط به خودم بگو شاید اینطوری بتونم جبران کنمپدرم به جای من گفت:خودتونو ناراحت نکنیند این پسره بیعشوره که قدر دردانه ی منو نمیدونه...دیگر حرفهای پدر را نمیشنیدم و فقط رقص دو نفری عروس و داماد را میدیدم...آریا عاشقانه در گوش بهار نجوا میکرد و بهار با لبخندهای دلفریبش او را همراهی میکرد...گویی دیگران این منظره را دیده بودند چون سعی داشتند به هر نحوی حواس مرا پرت کنند ...به خود آمدم این تصمیم خودم بود چرا باید به خاطرش دیگران را هم عذاب دهم..با این تفکر شاد و خندون به پوریا گفتم:نظرت چیه بریم وسط برقصیم؟با تعجب نگاهم کرد ولی سریع به خود آمد و شاد گفت:البته بریمدستم را گرفت و رفتیم وسط و در برابر چشمان حیرت زده ی دیگران رقصیدیم..آن هم چه رقصی من که فقط تکنو بلد بودم و پوریا هم به طور بامزه دستانش را تکان میداد وقتی حرکات همدیگر را میدیم به شدت به خنده میفتادیم از آن بهتر هم دست سوت و پیمان و حامد و محمد و هادی و... دیگران برای ما بود به طوری که برای چند دقیقه واقعا احساس نشاط کردم ..آقای پورجم ,سیما ,آرزو,آرین هم آنقدر بر سرمان پول ریختند که موجب حیرت فامیلهای عروس شدو وقتی برای چند لحضه نگاهم با نگاه بهار گره خورد خوشحالتر هم شدم..برق نفرت و عصبانیت چشمانش شادم کرد و آریا هم سر در گم به ما و رفتار خانواده اش نگاه میکردآنشب هر چقدر پدر و مادرم اصرار کردند تا با آنها به خانه یشان بروم قبول نکردم و آنها هم ناچارا و نگران منرا به خانه ی خودم بردندبرق اتاق را روشن کردم و خسته لباسهایم را عوض کردم...چند دقیقه یعد من صدای خند های بلند بهار در راهرو پیچید با عجله به سوی در رفتم و گوشم را به آن چسباندم تا صدایشان را بشنوممفهوم نبود آریا چه میگوید ولی با حرف او بهار مستانه میخندید...و بعد از چند دقیقه صداها قطع شد..همانجا پشت در نشستم ...بهار و آریا امشب با هم بودند...ومن تنها ....شاید آریا همانطور که با من همخواب نشد با او هم نشود...نه مگر صدای خندهای بهار را نشنیدیسلانه سلانه به اتاقم رفتم..روی تختم دراز کشیدم سعی کردم بخوابم ...ولی مگر میشود همسرت با هوویت بخوابد و تو هم تنها و بدون فکر بخوابی...نمیدانم چقدر فکر و خیال کردم ولی بالاخره چشمانم گرم خواب شد.
چرا همیشه باید عاشق آدمهایی بشیم که دسترسی به اونها مشکله,شایدم تقاص گناهی رو کردم دارم پس میدم ...ولی یعنی مستحق اینهمه عذاب هستم...هیچ زنی رو نمیشناسم که با هووش بتونه دوست باشه ممکن نیست همچین چیزی پیش بیاد...شایدم تو بعضی از قصه ها باشه,ولی قصه قصه ست نه واقعیت...من یه دختره شانرده ساله شدم زن یه پسر بیست و پنج ساله با دو هوو...خنده داره...نتونستم اون یک هفته ترو تو خونه طاقت یبارم..منم آدمم هر چقدرد که قوی باشم ولی بازم احساس دارم...تحملش برام سخت بود که ببینم آریا هر روز با یه دسته گل قشنکژگ از جلوی در خانه ی من بگذره بدون اینکه اینکه نیم نگاهی بندازه...تحملش برام سخت بود که ببینم فردای روز عروسی سر کار نره و از همسرش مراقبت کنه...تحکلش برام سخته که ببینم با هم دیگه دست تو دست هم شام برن بیرون بدون اینکه فکر ککند یک انسان دیگه هم تو این خونه وجود داره...تحملش برام سخته که صدای خنده های بلند بهارو بشنوم دم نزنم...تحملش برام سخته که ببینم بهار هنوز نیومده از آریا یک ماشین گرون قیمت هدیه گرفته...
سه روز بیشتر دوام نیاوردم وزدم بیرون...مطمئنم آریا حتی متوجه اینکه من خونه نیستم نمیشه...رفتم خونه ی پریناز...درکم کردند و به کسی چیزی نگفتند فقط چون پدر خیلی نگران بود خودم بهش گفتم پیش پرینازم...آقای پورجم هر روز بهم زنگ میزنه...خانواده اش هم همینطور..میدونستم مهمونی پا گشا هم واسه عروس جدیدشون ترتیب دادند...دلم شکست منم عروسشون بودم ولی...
وقتی دلخوریمو به آرزو گفتم,محزون گفت:
شرمنده به خدا آریا نذاشت دعتتون کنیم
چی داشتم بگم...بگم من واسه آریا مهم نیستم ولی بهار هست
بهار,بهار,انقدر اسمشو تو این چند روز تکرار کردم ازش بیزار شدم...اون چقدر خوشحاله که آیا کوچکترین محلی به من نمیده..ولی من خدایی دارم وقتی آذر بیاد اونم حالو روز منو میکشه...دوستدارم فرار کنم نمیدونم به کجا ولی یه جا که دیگه آریایی نباشه...آریایی نباشه تا با اون چشمای آبیش ذوبم کنه...غرورم خرد کنه...نا چیزم کنه...تواین چند روز هیچ اتفاق خاصی نیفتاد فقط وقتی داشتم دردهای خودمو با این دفتر التیام میدادم پریناز دید
یک لحضه گفتم الانست که یکی بخوابونه تو گوشم ولی مات نگاهم کرد
هول شده بودم بریده بریده بهش گفتم:
پری,به جون خودم فقط یکم مینویسم تا خودمو...خالی کنم....یکی مثل همینو...واست میخرم..ببخشید ..
خودشو بهم رسوند بغلم کرد و با گریه گفت:
فدات بشم واسه خودت,آخه مگه تو بی کسی که با این دفتر دردودل میکنی..مگه من مردم...این دفتر مال خودت ارزشی نداره
تعجب کرده بودم,مطمئن بودم اگه هر موقع دیگه ای بود پریناز منو میکشت ...یعنی انقدر ترحم انگیز شده بودم پس چی شد اونهمه ابهت و غروری که بهش مینازیدم کجا رفت وقتی یک شیطنتی میکردم همین پریناز تا چند تا بشکون درست حسابی ازم نمگرفت آرو نمیشد..اون از پیمان که صد و هشتاد درجه عوض شده اینم از پریناز..
دوست نداشتم دل کسی واسم بسوزه..دوست داشتم همه فکر کنند هنوزم همون پریای سابقم یا همون آقا پسر شیطون
یعد یک هفته به خونه برگشتم شاید بهتر بود میموندم تا اینهمه حرف پشت سرم درست نشه
چراغ ها رو روشن کردم ...روی اوپن کلی خاک نشسته بود معلوم بود آریا اصلا به خونه سر نزده..آهی کشیدم یعنی انقدر بی اهمیت بودم...نزدیکای نهار بود..گرسنه هم بودم بی معطلی زنگ زدم تا پیتزا بیارن...لباسمو عوض کردم و روی کاناپه نشستم و منتظر غذام شدم..یه زمان حتی واسه ده دقیقه هم نمیتونستم ساکت یک جا بشینم...ولی مثل بخت برگشته ها گشنه منتظر غذا بودم ...تا زنگ خونه به صدا در اومد دوان دوان رفتم در را باز کردم
ولی پیتزایی نبود,آریا بود
وارفتم...مثل همیشه شیک کرده جلو وایستاده بود و بر اندازم میکرد,زبونم نمیچرخید سلام بدهم...
آریا-زیونتو موش خورده..سلامت کو؟
بازم مثل منگها نگاهش میکردم انقدر ازش دلخور بودم که دلم نمیاد بهش سلام بدم ولی اگه اینو میذاشت پای ناراحتی من از روی حسادت چی؟
کمی این و آن پا کرد و گفت:
اگه سلام نمیدی لااقل بذار بیام تو
به سختی خودم را کنار کشیدم و او وارد شد به دنبالش روانه ی آشپزخانه شدم..اعتماد نفسم را یکجا جمع کردم و با زور سلام دادم
دستهایش را با حوله خشک کرد و گفت:
علیک سلام,چته تو امروز از زبون هشت متریت خبری نیست و یعد به سمت اجاق گازها سرک کشید
خودم را پیدا کردم و شدم همان پریای همیشگی
-واسه چی سرک میکشی...دنبال ناهار نباش..تو خیالت ببینی من برات ناهار درست کنم
مایوس روی صندلی آشپزخانه نشست و گفت:
از ساعت شش صبح میرم شرکت ساعت دو هم که واسه ناهار میام خونه زنهام باید بگن ناهار نداریم
با تعجب گفتم: زنات؟
آره,اول رفتم پیش بهار ولی گفت قراره با دوستاش برای عروسی آرزو بره خرید و داره آماده میشه وقت نکرده ناهار درست کنه
قلبم آنقدر تند تند میزد که با خودم میگفتم امرزو صد در صد راهی قبرستان میشم
ولی با این حال سعی کردم عادی باشم
-من زنگ زدم برام پیتزا بیارند خودمم خیلی گشنمه یکی سفارش دادم زنگ بزن برای تو هم بیارند
-نه خیلی طول میکشه,پیتزایی که الان میاد رو من میخورم و تو زنگ میزنی یکی دیگه واسه خودت سفرش میدی
نه بابا زرنگ شدی
پیتزا که بیاد من میخورمش و به تو نمیرسه
من میخورمش و به تو نمیمونه
تو همین زنگ خونه را زدند هر دو سریع خیز برداشتیم به سوی در خانه
اول من رسیدم و سریع پیتزا از روی دستهای کارگر پیتزا فروشی قاپیدم و رو به آریا گفتم حساب کن
او نگاهی خشمگین به من انداخت و دست در جیبش کرد تا پول پیتزاها را حساب کند خوشحال روی صندلی آشپزخانه نشستم...بوی پیتزا گرسنگیم را تشدید کرده بود..اولین برش را خوردم
دومی را که برداشتم آریا رویروی من نشست
نگاهی به من انداخت و گفت:
ظالم نباش دارم ضعف میکنم
برش پیتزا بی توجه به او گاز زدم و تو دلم گفتم من ظالم یا تو...تو که اول رفتی پیش بهار جونت ..خستگیتو اونجا از تن بیرون کردی خنده هاتو کردی و ضعف و گرسنگیتو واسم اوردی....
همانطور بی صدا جلوم نشسته بود منم پیتزا را خوردم و ظرف آشغالش انداختم تو آشغالی..انگار که اصلا وجود نداره آواز هوان روی کاناپه دراز کشیدم و تلویزیون را روشن کردم
زیر چشمی نگاهش کردم ...انگاری باور نداشت بدون اینکه بهش تو جهی کنم انقدر راحت آواز بخونم یا تلویزیون نگاه کنم چون متعجب نگاهم میکرد
ته دلم مالش رفت..خوب حالشو گرفتم
عصبی بلند شد اومد تلویزیون را خاموش کرد و روبریم ایستاد و با چشمهایی که از عصبانیت برق میزد گفت:
میخواهی با هم لج کنی؟
خونسر گفتم:
مگه بچم!
با همون لحن گفت:پس با این کارات قصد داری چیو ثابت کنی....من میدونم تو میخواهی با من لجبازی کنی..ولی تو وتسه من بجه ای ...عیب نداره پریا خانوم دارم برات و سریع به اتاقش رفت
خند ه ام گرفت...آخه کی میتونه با من لج کنه...من استاد همه بودم..کور خونده و با همین فکرها به خواب رفتم
با تکان های شدیدی چشم باز کردم خیلی ترسیده بودم
دورورم را نگاه کردم و آریا را بالا سر خود دیدم بلند شدم نشستم
پیاپی چند نفس عمیق کشیدم خیلی ترسیده بودم...
غضبناک آریا را نگاه کردم و گفتم:
مگه مریضی؟سکته میکردم چی؟
نگاهم کرد و گفت:ببخشید
ولی به وضوح برق خوشحالی را در چشمانش میتوانستم ببینم
-حالا چیکار داری؟
جدی شد و گفت:میخوام درباره موضوع باهات صحبت کنم ,
حرفی نزدم تا شروع کند
-من شوهرتم و تو هم زنمی...از صبح تا شب بیکاری تو خونه ...من این هفته پیش بهار نمیرم و میام پیش تو البته هر روز بهش سر میزنم ولی شما پریا خانوم موظفی برای من ناهار درست کنی..اگه بخواهی نه و اما تو کار بیاری ازت شکایت میکنم خودش یه مجازاتی را برات در نظر میگیره و منتظر منرا نگاه کرد
از عصبانیت سرخ شدم ولی به روی خودم نیاوردم نقشه های زیادی برایش داشتم...با لبخند گفتم :
مشکلی نیست همسر فداکار
تغییر قیافه ش خنده دار بود ...انتظار داشت من عصبانی شوم و مخالفت کنم ولی حالا...
او هم با لبخند جواب داد :عالیه
ولی میتوانستم ببینم چقدر پکر شده خودش را آماده ی بگو مگو با من کرده بود ولی بد جور مایوس شد
زنگ خانه یه صدا در آمد
نگاهی به او انداختم که گفت:باز میکنم
هنوز در فکر نقشه های جالبم برای او بودم که با صدای خنده های بلند بهار شوکه شدم
بهار-عزیزم,ببخشید که ناهار نداشتم
آریا-فدات عزیزم خوش گذشت
بهار دستش را در گردن آریا انداخته بود به من که رسیدند
آریا با پورخند نگاهم کرد بهار که انگار من موجودی مزاحم هستم
زیر لبی سلامی داد
هنوز در بهت بودم و مات نگاهشان میکردم ولی آندو بی توجه به من...
بهار روی پای آریا نشسته بود و لباسهایی را که خریده بود در می آورد و یکی یکی نشان آریا میداد و آریا هم با لبخند نگاهشان میکرد این وسط گاه بی گاهم بهار شادمانه آریا را میبوسد
بهار-نگاه عزیزم اینو واسه عقد خریدم...وای اگه بدونی چه نقشه هایی واسه این عروسی دارم
در دل گفتم عروسی برادر من است کاش میتوانستم تو را به عروسیش راه ندهم..اصلا با چه اجازه ای وارد خانه یمن شده بود یک لحضه خواستم بلند شوم و بیرونش کنم
ولی صدایی درونم نهیب زد:با این کار هر دوشونو خوشحال میکنی..بهار از اینکه تو را عصبی کرده و آریا از حسادت تو ...
رویم را از آنها بر گرفتم و تلویزیون را روشن کردم میتوانستم نگاهای گاه بی گاه آریا را روی خود حس کنم
بهار-وای من واسه این عروسی کلی ذوق زده ام
میدانستم چاپلوسی آریا را میکند چون از علاقه ی زیاد آریا به آرزو خبر داشت ..در دل گفتم چی میشد این عروسی برگزار نشه و نقشه های تو دود هوا بشه
درست همان لحضه موبایلم که روی میز بود زنگ خورد سریع با یک خیز آنرا برداشتم و جواب دادم
بله؟
پریا جونم چطوری آبجی؟
پوریا بود خوشحال گفتم:قربونت بشم تو چطوری؟
حالا آریا را کنجکاو مرا نگاه میکرد و به بهار توجهی نداشت بهر هم که دید آریا دیگر توجهی دندار خاموش مرا نگاه کرد
از قصد گفتم:عزیزم اینجا دو تا فضول نشستن که دارند حرفهای منو گوش میکنند گوشی را نگه دار تا برم اتاق
وقتی از جلوی آندو رد میشدم لبخندی تحویلشان دادم
بهار خشمگین نگاهم میکرد و آریا همچنان کنجکاو..
در اتاق را بستم و باکشیدن نفس عمیقی تلفن را به گوشم نزدیک کردم..
پوریا چه خبر؟
منظورت از فضول کی بود؟
مختصر برایش توصیض دادم غش غش خندید و گفت:
من مطمئنم این دختر ه رو فراری میدی,داشت یاد میرفت واسه چی زنگ زدم,راستش من و آرزو تصمیم گرفتیم عروسیرو عقب بندازیم به خاطر تو
-کاش از خدا یه چیزه دیگه میخواستم
-یعنی از خدا میخواستی عروسی سر نگیره؟
فکر بد نکن به خاطر بهار بود با ذوق واسه عروسی شما لباس خریده بود منم بک لحضه ...
حرفم را برید و گفت:عیب نداره درکت میکنم,راستش تصمیم گرفتیم هر وقت اوضاع تو معلوم شد یه عروسی بزرگ بگیریم آخه همه پکرن خودمم انقدر فکرم درگیره زندگیه توه که عروسی بهم نمیچسبه
-یعنی چی؟اوضاع من روشنه داداش..یا طاقت میارم و میمونم و رقیب رو از میدون به در مسکنم یا هم دیوانه میشم بر میگردم خونه ی بابام تازه معلوم نیست چقدر طول بکشه بستگی به صبر من داره
-همینو میگم دیگه یا خوشبخت میبینمت با خیال راحت عروسی میگیرم یا هم آزاد از دستهای آریا میبینمت
- به من مربوط نیست خودت میدونی
-عروسی عقب می اندازیم الانم باید برم به آرزو بگم کاری نداری؟
-مرسی که نگران منی برو به کارات برس خداحافظ
-خداحافظ
ولو شدم روی تخت ...چقدر مشکل ساز شده بودم من تبدیل به یک مشکل خانوادگی...ولی قیافه بهار دیدن داره وقتی بفهمه عروسی در کار نیست
آریا بی هوا در را باز کرد و به چار چویش تکیه داد
بلند شدم و نشستم و گفتم:بهار رفت؟داشتم میومدم ازش پذیرایی کنم
-به اندازه ی کافی پذیرایی کردی خیلی ممنون
خواهش میکنم وظیفه ام بود
-با خنده سرش را تکان دادوگفت:
تو دیگه عجب جونوری هستی,حالا کی بود؟
-من انسانم یکی از دوست داشتنی ترین موجودات خدا,در ضمن کی,کی بود؟
-بانمک تلفنو میگم
آهان,شخصه خاصی نبود
-باهاش خیلی صمیمی بودی کم پیش میاد اونطور قربون صدقه ی کسی بری
-یکی از عزیزترین اقراد زندگیم بود
کلافه شده بود آمد و کنارم روی تخت نشست و گفت:آشناست؟
آره-حالا تو چرا داری جوش میزنی؟
میخوام بدونم زنم با چه کسهایی ارتباط داره حقمه نه؟
بله حقته,ولی اینم حقمه منه که شوهرم وقتی که با منه هووم رو سرم آوار نشه و جلوی من با شوهرم بگو بخند نکنه نه؟
-زیر لبی گفت:حق با توه
-فکر کن تحفه ای که از بودن اون باهات ناراحت بشم اینطور نیس,میخوام بهار خانوم مزر خودشو رعایت کنه اگر با هم رفتار بهتری داشت شاید منم سخت نمیگرفتم ولی خودت که شاهد بودی
دستش را میان موهایش فرو برد وگفت:بهش میگم
و بلند شد که از اتاق خارج شود ...صدایش کردم
به طرفم برگشت و پرشگر نگاهم کرد
-عروسی آرزو و پوریا عقب افتاده معلوم نیست کی برگزار کنند ...پس بهتره زودتر دست به کار شی و آذر رو بیاری
تای ابرویش را بالا داد و گفت:
-تو از کجا میدونی؟
پوریا بود الان بهم زنگ زده بود
-که اینطور خوبه یاد آوری کردی امروز با آذر حرف میزنم فکر کنم یه عقد کوچیک و خودمانی تو خونه ی آذرینا بگیریم..با پدرش زندگی میکنه ,مادرش فوت کرده,فک و فامیل آنچنانی نداره..شاید فقط خانواد ه ام تو عقد شرکت کنند..
-اگه بخواهی منم میام
با تعجب نگاهم کرد وگفت:جدی میگی؟
-مگه شوخی هم داریم!؟
-آذر ناراحت نمیشه,تو خیلی عجیبی پریا بهار حتی دوست نداره اسم آذر رو بدونه انوقت تو دوستداری تو عقدمون هم شرکت کنی
-با من با بهار فرق دارم,خدا کنه آذر مثل بهار نباشه
چطور؟از چه نظر مثل بهار نباشه هوو هووه دیگه
-بهار فکر میکنه آسمان سوراخ شده اون از توش افتاده بیرون...قیافه امو درهم کردم وگفتم:
یه جوریه چطور بگم
به قیافه ی من خندید و روی صندلی میز میکاپم نشست و گفت:
-بیشتر توصیح بده تا بهتر بفهمم
-به قول تو هوو هووه دیگه نمیشه باهاشون رفیق شد ولی بهار از اون هووهای بدجنسه ..از اونایی که منو پیشت بده کنه ,پشت سر آذر صفحه بذاره از این جور آدمهاست ,به خاطر همین میگم کاش آذر لااقل اینطور نباشه خودشو زیاد نگیره پشت سرمون حرف نزنه حسود بازی در نیاره..متوجه میشی چی میگم؟
سرش را به نشانه مثبت تکان داد و گفت:
-خوب آدمها رو میشناسی به سنت کمت نمیخوره اینطور باشی..راحت از هوهای دیگه ات حرف میزنی و درباره شون نظر میدی بدون اینکه منظور خاصی داشته باشی
-من خودم میدونم استثنائیم لازم نیست شما حرفی بزنی,حالا کی عروس خانومو میاری؟
به احتمال زیاد پس فردا
-یک هفته میخواهی باهاش باشی؟
-آره,از شیفت تو میزنم میرم پیش اون واسه تو که مهم نیست هست؟
-خونسرد گفتم:چرا باید مهم باشه,من نگران عکس العمل بهارم
در حالی که بلند میشد تا برود گفت:
باید تحمل کنه خودش از اول اینارو میدونست و در اتاق را بست
بعد از رفتن آریا از خونه به سوی آشپزخانه رفتم و تو دلم کفتم:
حالا وقتشه وظایف همسریمو به جا بیارم ...یه شامی واست بپزم آریا خان که حظ کنی..
غذا پختن را هیج وقت یاد نگرفته بودم...یعنب علاقه ای نداشتم ..ولی بلد بودم دست و پا شکسته برنج یا ماکارونی را درست کنم رد خانه یمان گاهی از روی هوس ماکارونی درست میکردم که زیاد بد نمیشد البته به پای ماکارونیهای پیمان نمیرسید...
دو ساعتی وقت گذاشتم تا مواد لازم را از بیرون تهیه کنم بعد هم شروع به پختنش کنم..ساعت نزدیکای هشت بود که کارم تمام شد...
توی ماکارونی از قصد فلفل زیاد ریخته بودم...حتی وقتی بخارش بهم میخورد بینیم را میسوزاند...وای که قیافه ی آریا موقع خوردن غذا دیدن داشت
با وسواس خاصی میز را چیدم ...میدانستم وقتی برسد خانه گرسنه است و اولین کاری که انجام دهد خوردن غذا خواهد بود
بعد از اتمام کارم لحضه شماری میکردم که بیایید...زیاد طول کشید که زنگ را زد ...در را باز کردم
تا وارد خانه شد و کفت:-به به بوی غذا میاد ...تا دستهامو بشورم شما هم غذا رو بکش
در جوابش لبخندی زدم و به سوی آشپزخانه رفتم برایش مقدار زیادی ماکارونی کشیدم و برای خود هم یک لیوان شیر و کیک آماده کردم پشت میز نشستم و منتظر او ماندم
سریع آمد...تا چشمش به میز افتاد گل از گلش شکفت و گفت:
فکر نمیکردم بلد باشی...واسه چی واسه خودت نکشیدی؟
-من رژیم دارم شبها همیشه شیر و کیک میخورم
پشت میز نشست و گفت:
-من نمیدونم این زنها چرا انقدر رژیمهای مختلف میگیرند.. و بعد دور چنگالش ماکارونی پیچید و با و لع آنرا خورد...
اولش تغییر خاصی در چهره اش اتفاق نیفتاد ولی بعدش به سوی پارچ آب خیز برداشت و همانطور پارچ را سر کشید...قرمز شده بود و نفس نفس میزد
چنگال را روی میز کوبید و فریاد زد:
مسخر ه ام کردی...تو غذا پره فلفله
مظلومانه گفتم:
آخه من تا به حال غذا درست نکردم اولین بارم بود
-عصبی جواب داد:
تو داری با من بازی میکنی...پریا بخدا بد حالتو میگیرم ببین کی گفتم
-پوزخندی تحویلش دادم و گفتم:
منتظر میمونم وبلند شدم که از آشپزخانه بیرون بروم ولی باز به طرفش برگشتم و گفتم:
بازم برات غذا درست کنم؟
براق شد به رویم و داد کشید:
لازم نکرده
چقد خوشحال بودم از اینکه حرصش را در آوردم..حقش بود مگر من غلام دست به سینه ی او هستم
چه روز به یاد ماندنی بود امروز...راستش آریا از جریان ناهار به بعد یه جورایی باهام قهره میومد خونه مستقم میرفت اتاقش ...با هام حرف نمیزد حتی جوای سلامو هم نمیداد...ولی امروز فرق داشت
از صبح زود زده بود بیرون تا ساعت 9 شب.... بهار هم مشخص بود نگرانشه چون ده بار رفته در حیاط باز کرده و بیرونو سرک کشیده و برگشته گرچه آریا پیش من میومد ولی میدونستم هر روز میره به بهار سر میزنه....موبایلشو هم خاموش کرده بود یک بار زنگ زدم که همون یک بار هم خاموش بود...
ساعت نه شب با سر صدای فراوان از جلوی در خانه ی من گذشت البته تنها نبود و یک دختر هم همراهش بود صداشونو میشنیدم...حدس زدم باید آذر باشه...ولی عکس العمل بهار خیلی جالب بود ..دیدم طبقه ی بالا انگاری دعوا ست بی سر و صدا پله ها را بالا رفتم آذر و آریا پشتشون به من بود ولی بهار روبروم بود فکر کنم اصلا متوجه ی من نشد چون چنان سر و صدا راه انداخته بود که...
بهار-از صبح تا حالا غیبت زده حالا با این بی سر و پا برگشتی,خجالت نمیکشی این دختر ی احمقو اوردی اینجا...صورتش قرمز شده بود و یکریز حرف میزد
حیف عکس العمل اون دو تا را نمدیدم ولی تو یک لحضه صدای جیغ مانند آذر کل ساختمون را خاموش کرد
-خفه شو...من زنشم
خدا میداند چه حالی داشتم باید میرفتم جلو من هم داد و بیداد میکردم ولی وایستاده بودم و با خنده نگاهشون میکردم شبیه طنز بود تا واقعیت...
آذر همنطور بلند داد کشید:
این شوهرمه تو حق نداری به من توهین کنی میمون خانوم
این واسه انفجاره بهار بست بود اون که خودشو شاهزداه ی زیبایی میدونست
خیز برداشت به طرف آذر و یه دونه خوابوند تو گوشش
بهار تا خواست بجنبه آذر پرید موهاشو چنگ زد...چشمام چهار تا شده بود موهای همو میکشیدن و هر جی فحش بودبلد بهم میدادن..آریا هم خاموش نگاهشون میکرد معلوم بود شوک زده شده...واسه یه لحضه روشو برگردوند طرف من ...از دیدن قیافش دیگه نتونستم خودمو نگه دارم و با صدای بلند خندیدم ...چشماش شده بود اندازه دو تا توپ تنیس وگیج اطرافشو نگاه میکرد...اون وسط خنده ی من تو اون هیاهو ناگهانی بود طوری که بهار و آذر دست از جنگیدن برداشتن و با عصبانیت نگاهم کردند
خنده ام قطع شد...تو دلم گفتم الانه که حمله کنند روی من...ولی بازم خنده اومد سراغم قیافه ی آذر و بهار به قدری دیدنی شده بود که نمیشد نخندی
واسه یک لحضه دیدم دو تاشون خیز برداشتن طرفم...خنده ام افزایش یافت و دوا دوان پله ها را پایین رفتم در را محکم بستم..همونجا پشت در نشستم انقدر خندیدم که تقریبا به حالت غش رفتم
به خودم اومدم سر و صداها خوابیده بود حتما آریا را بیرون کرده بودند...
رفتم تو فکر قیافه ی هووهام...بهار قد بلند با اندامی ظریف بود..صورت دراز و کشیده ای داشت..چشمهای نه چندان درشت به رنگ شز تیره..ابروهای نازک و باریک...موهای خرمایی..لبهایی نازک وبینی که معلوم به زیر تیغ جراحان رفته ..باریک و نوک تیز با کمی انحطاط...روی هم رفته خوشگل بود یعنی همه همین نظرو داشتند لطافت ,با ناز و عشو های جالب که نظر هر بیننده ای را جلب کرد الحق که زیبا بود
اما آذر ...قد کوتاه کمی تپل ,صورت گرد و پر با دو تا چشم درشت قهو ه ای ..لبای بر جسته..بینی گرد و کمی کوفته ای نمشید گفت بزرگه ولی خب به صورتش میامد ابروهای کوتاهی هم داشت...موهاشو هم کاهی کرده بود که خیلی هم بلند بودند...با مزه بود
آریا شانس آورده بود....
بازم که یاد دیشب می افتم خند ه ام میگیره,انقدر خسته بودم که میخواستم بخوابم ولی با صدای آهسته ی در با تعجب رفتم در را باز کردم و آریا را دیدم...مظلومانه سرش را پایین انداخته بود...از جلوی در کنار رفتم که وارد شد..روی مبل نشست گفت:
ببخشید,مزاحمت شدم خواب بودی؟
-نه میخواست بخوابم
-نمیپرسی چرا اومدم اینجا؟
خند ه ام را فرو خوردم و گفتم:نه چون میدونم
سرش را بالا کرد و گفت:خیلی احمقانه بود نه؟آذر میخواست به خاطرش وایستم جلو بهار ...رفتم پیش بهار ولی نه به قصد اینکه سرزنشش کنم ...اصلا نذاشت حرف بزنم گفت باید آذر رو ادب کنم..نمیدونم چه جوری بگم آخرش به هر ود شون گفتم نه و این شد سزای عملم هیچکدوم خونه راهم ندادند
زدم زیر خنده ...نفسم بالا نمیامد
آریا کمی نگاهم کرد ولی خودش همراهم خندید...نمیدونم چقدر خندیدم تا آروم شدیم
ولی آخرش آریا که از شدت خنده روی زمین ولو شده بود گفت:
کاش اونها هم مثل تو بودند
-مثل من؟
-آره,همه چی را ساده میگرفتند و میخندیدند و منو هم میخندوندند
-بگو مثل من دلقک میشدن
سرش را تکان داد و گفت:
پیش خودممون باشه ولی کم کم دارم پشیمون میشم
-تازه اولشه آقا,اینایی که من دیدم از فردا این خونه رو میکنند میدون جنگ بالاخره تو هم میان داری کنی
سرش را خاراند و گفت:
خدا به دادم برسه,دیدم حمله کردند طرفت هوای خودتو داشته باش
خندیدم و گفتم:
جرات ندارند طرفم بیان اگه فقط یک بار دیگه مثل وحشیها حمله کنند خوب درسی بهشون میدم
-میدونم از پسشون بر میایی ولی من بدبخت چیکار کنم به قول تو تازه اولشه
-یه راهنمایی فردا اگه دیدیشون نگو شب خونه ی من بودی
-دیوانه ای مگه,دوتایی با هم خفه ام میکنند
به هر حال این مشکل خودته من خسته ام دارم میرم بخوایم آخه میدونی از دیدن یه نمایش خنده دار برگشتم
و او را همچنان متفکر تنها گذاشتم
صبح که از خواب بلند شدم اثری از آریا نبود...حدس زدم باید به شرکت رفته باشد...با حوصله صبحانه ام را آماده کردم وشغول خورنش شدم در همان حال فکر کردم چقدر عید امسال بدایم بی معنی فقط به باغ بابایی رفته بودم همین و بس....فردا هم که سیزده بدر بود...حتما همه دسته جمعی به شمال میروند و من تک و تنها اینجا میمانم..این عادت هر ساله ی خانواده بود که همگب با هم سیزده بدر به شمال بروند البته من از دریا اصلا خوشم نمیاد ولی از سرسبزی جاده بی نهایت سر ذوق می آمدم...
دلم گرفته بود تصمیم گرفتم به باغ بابایی بروم و چند روزی را آنجا بمانم ...با این فکر کارهایم سریع انجام دادم آماده شدم ...ولی چند دقیهی بعد صدای آذر و بهار کل ساختمان را در بر گرفت...خواستم بروم بیرون و سرک بکشم ولی ترسیدم نمیدانم آنها وقتی مرا میدیدند دو نفری علیه من اقدام میکردند..زیر لب زمزمه کردم:
از امروز به بعد همیشه شاهد این دعواها باشم
زنگ ردم به آریا با سومین بوق جواب داد:
بگو پریا
-سلام عرض شد جناب پورجم
-سلام,عجله دارم کلی کار سرم ریخته
-میبخشید اولین و آخرین باره که مزاحمت میشم..راستش زنات افتادن به جون هم ..منم دارم میرم خونه ی باغ پیش بابایی یه چند روزی رو هم اونجا میمونم..خواستم اطلاع داشته باشی
-وای بازم دوباره,خدایا چه خاکی بریزم سرم دعوای فیزیکیه یا لفضی؟
خندیدم و گفتم فکر کنم :لفضی باشه چون بیرون نرفتم
-باشه تو بروم ممنون که زنگگ زدی منم سعی میکنم سریع خودمو برسونم
-باشه,خداحافظ
خداحافظ
تلفن را قطع کردم و بی سر و صدا از خانه خارج شدم صدای آندو هنوز میامد که چه ها به یکدیگر نمیگفتند!!
بابایی مثل همیشه با روی باز از من استقبال کرد
-روز اول انقدر مثل قدیم از درختها بالا رفتم و شیطنت کردم که بابایی نزدیک از باغ مرا بیرون بیندازد ولی روز بعدش انقدر افسرده بودم که...
پدرم به همراه عمو و عمه و خاله عالیه به شمال رفته بودند...چقدر بچه ها از دور هم بودن خوشحالند ..چقدر بهشان خوش میگذرد...برای یک لحضه ام تصویر آنها از ذهنم دور نمیشد ...حتی تلفنم را خاموش کرده بودم دوست نداشتم با هیچکدامشان حرف بزنم
دلخوریم وقتی بیشتر شد که فهمیدم خانواده ی آقای پور جم آنها را همراهی کرده حتی آریا و زنهایش...
من یعنی انقدر بی ارزش بودم که حتی آریا اصلا به من نگفته بود...پدرم دائم حال مرا از پدرش جویا میشد و بابایی هم از افسردگی ودلتنگیم به آنها میگفت
پدر بزرگم به خاطر اینکه روحیه ام را بدست آورم گفته بود نه پدرم و نه عمویم و نه فرشید خان راضی نشده ه اند که آریا به آنها بپوندد و او با همسرانش به ویلای خود آریا رفته بودند ولی شام و نهار در کنار دیگران میخورند این رو حیه ام را بهتر نکرد که هیچ بدتر هم شد...چگونه خانواده ی من راضی شده اند با هووهای دخترشان سر یک میز بنشینند....
فردای سیزده به در صبح زود بلند شدم تا کمی در باغ قدم بزنم ...ولی در نهایت تعجب ماشین پوریا را دیدم انقدر ذوق زده شده بودم که نمیدانستم چه عکس العملی از خود نشان بدهم سریع به داخل عمارت باغ برگشتم وتک تک اتاقها را گشتم تا عاقبت پوریا را در یکی از آنها یافتم ...خوابیده بود ولی برایم مهم نبود با سر و صدای فراوان بیدارش کردم
-پوریا...پوریا..اینجا چیکار میکنی؟پوریا داداشی؟
خواب زده بلند شد و با عصبانیت نگاهم کرد وگفت:
این چه طرز بیدار کردنه روانی...
-ببخشید...اینجا چیکار میکنی؟
-اومدم دنبال شما تا با هم بریم شمال
جیغی کشیدم و محکم بغلش کردم پوریا که از حرکات من به خنده افتاهده بود گفت:
بسه دیگه,پاشو آماده شو باید بریم اگه تا ساعت سه اونجا نباشیم بابا پوستمو میکنه انقدر نگرانته که...
ماچش کردم. سریع آماده شدم پوریا هم صبحانه نخورده آماده شد...هر چقد به بابایی اصرار کردیم تا همراهمان شود قبول نکرد و در آخر دو نفری به راه افتادیم
انقدر در ماشین با پوریا گفتیم و خندیدم و انقدر از دیدن مناظر لذت بردم که به کلی آریا را فراموش کرده بودم نزدیکای ویلا که رسیدیم تازه به یاد آورم آریا هم شمال است
رو به پوریا گفتم:دوستدارم اول برم یه درس درست حسابی به ابن پسره ی پرو بدم تا بعد بیام ویلای خودمون
-نه,بابا ناراحت میشه بعدا میری ویلاشون پیاده پنچ دقیقه با ویلای ما فاصله داره
ملتمسانه گفت:
ولی پوریا من اینطوری بهم خوش نمیگذره باید اول دق و دلیمو سر آریا خالی کنم تا راحت شوم منو ببر اونجا
نگاهی مردد به من انداخت و گفت:ولی واسه شام میایی پیش خودمون میمونی قبوله؟
با شادی گفتم:قبوله اصلا قبل شام میام زود بر میگردم
پوریا منرا جلوی ویلای انها پیاده کرد و خودش رفت..در ویلا باز بود قدهایم را محکم کردم و وارد ساختمان ویلا شدم ...بهار روی کاناپه بزرگی در وسط حال بود ولو شده بود و آذر هم روی زمین نشسته بود و مجله ای را ورق میزد
با دیدن منو هر دو با تعجب نگاهم کردند
اخمی کردم وخیلی جدی و محکم پرسیدم :
آریا کجاست؟
بهار چینی به ابرویش داد وگفت:تو اینجا چیکار میکنی؟
بی توجه به او باز هم سوالم را تکرار کردم
آذر اینبار با اخم و عشوه گفت:پاش درد میکنه تو اتاق داره استراحت میکنه دیروز موع بازی والیبال پاش پیچ خورد..هر کاری کردیم ببریمش دکتر راضی نشد
به طبقه ی بالا نگاه کردم و گفتم :تو کدوم از اتاقهاست؟
بهار پشت چشمی نازک کرد و گفت:برو پیداش میکنی
همانطور که از پله ها بالا میرفتم با خودم فکر کردم چطور شده این دونفر بدون اینکه با هم جنگ کنند ساکت یکجا نشسته اند..حتما از دیروز انقدر دعوا کرده بودند که دیگر نایی برایشان باقی نمانده بود...آریا در اولین الاق بود روی تخت نشسته بود و چهر ه ی درهمی پای چپش را می مالید
با دیدن من از ماساژ پایش دست برداشت و با تعجب گفت:
تو اینجا چیکار میکنی؟
-به تو ربطی نداره....
راستش تصمیم گرفته بودم تا او را دیدم دهنم را باز کنم و هر آنچه لیاقتش را دارد بارش کنم و اگر هم میتوانستم سیلی جانانه بزنم ..میخواستم سرش فریاد بزنم و بگویم یعنی من انقدر بی ارزش هستم که حتی به خودت زحمت ندادی تا به من بگویی که به شمال میروی من به خاطر تو از رفتن با خانواد هام خودداری کردم ولی تو...
آنقدر دلم به حال چهره ی درد آلویش سوخت که همه را به یکباره فراموش کردم و به جایش پرسیدم :
پات چی شده؟
باز هم داشت آنرا میمالید...بدن اینکه نگاهم کند گفت:
به تو ربطی نداره
اخم کردم و گفتم:لازم نیست حرف خودمو تحویل خودم بدی,چرا راضی نشدی بری دکتر آذر میگفت نتونستند راضیت کنند
-وای پریا به خاطر همین پا درد منه که ساکت یکجا نشستند و به هم نمیپرند...انروز بعد اینکه تو زنگ زدی رفتم خونه بازم به جون هم افتاده بودند با هزار بدبخت از هم جداشان کردم و به خاطر اینکه واسه یه مدتی ساکتشون کنم پیشنهاد دادم بیاییم شمال ولی بعدش سخت پشیمون شدم چون انقد تو ماشین بگو مگو کردند که نزدیک بود تصادف کنم..بعدش که باباتینا و کلا همه بهمون بی محلی کردند ..گفتم بیاییم تو ویلای خودمون والیبال بازی کنیم از شانس خوبم پام پیچ خورد دیدم کلی ترسیدند و دو تاشون به خاطر من رعایت همو میکنند با خودم گفتم اگه برم دکتر بازم خوب میشم و اینا بازم شروع میکنند الان مثلا دارم استراحت میکنم اونام به خاطر من سر و صدا نمیکنند..ولی درد پام کشنده است...دلم به حالش سوخت ...گفتم :
نمیشه که درد بکشی اینجا سرایداری ,باغبونی چیزی نداره؟
-چرا عمو نجف احتمالا باید تو آشپزخانه باشه
با عجله از پله ها پایین آمدم و از جلوی چشمهای کنجکاو آذر و بهار گذشتم و به آشپزخانه رفتم پیرمردی مشغول پختن غذا بود...با دیدن من پرسید :
دخترم تو اینجا چیکار داری مهمون آریا خانی؟
-نه زنشم
خندید و گفت:اولیه؟
آره,راستش میخواستم بپرسم تو این ده های اطراف شکسته بند میشناسی
-واسه آریا خان میگی؟
بله,راضی نمیشه بره دکتر
کمی فکر کرد و گفت:
آره یه ده این نزدیکیا هست که حاج ممد اونجا زندگی میکنه شکسته بند قابلیه
-میتونی بری بیاریش؟
آره
خیلی طول میکشه؟
پانزده دقیقه..زیاد دور نیست
باشه پس همین الان برو منم میرم به آریا مسکن بدم
و به این ترتیب دوباره به اتاق آریا برگشتم اینبار بهار و آذر را ندیدم حدس زدم برای استراحت به اتاقهایشان رفته اند آریا همچنان از درد کلافه بود و پایش را مالش میداد
-آریا این قرصو بخور ..وگرنه صدات آسمونو کر میکنه
منظورت چیه ؟
فرستادم دنبال شکسته بند ولی اما نیار که به هیچ وجه راه نداره قرصو بندازی بهتره خواب آوره و اگه تو خواب پات جا بیفته دردش کمتره
-قرص و لیوان آب را از دستم گرفت و بی معطلی خورد روی تخت دراز کشید و گفت:دردش افتضاحه دیگه نمیتونستم طاقت بیارم حتی به خاطر اون دو تا
بالای سرش نشستم و گفتم:
تا چند دقیقه دیگه شکسته بند میاد سعی من بخوابی
چشمانش را بست و من هم از پنجره تاتق به بیرون خیره ماندم...مدتی نگذشته بود که عمو نجف به همرا شکسته بند بی سر و صدا داخل اتاق شدند
چند بار آریا را صدا کردم که مطمئن شدم خواب است
حاج ممد به دقت مچ پای آریا را بررسی کرد و گفت:
در رفته,موقعی که میخوام بندازمش واسه چند لحضه درد داره ولی اشون که خوابن شاید زیاد دردو حس نکنند و با این حرف به دقت پای آریا را تکان داد برای چند لحضه مکث کرد ولی بعدش سریع پیچاند که آریا در خواب صدای خفیفی در آورد و تکانی خورد
حاج ممد خندید و گفت:خانوم چه قرصی بهش دادی معلومه خیلی بهش ساخته
خندیدم و گفتم دیازپام اونم از نوع قویش
آندو خنده کنان پایین رفتند و من ماندم
موهای بلوطی رنگش روی پیشنایش آشفته شده بود ..آرام موهایش را مرتب کردم و نمیدانم چطورشد که بی هوا خم شدم واز پیشانیش بوسیدم...چه حس خوبی داشت ...از ترس اینکه مبادا آریا بیدار شود بلند شدم که از اتاق بیرون بروم ولی مچ دستم را گرفت
ضربان قلبم به اوج خودش رسیده بود و از حرارت میسوختم..حتی جرات اینکه برگردم و به صورتش نگاه کنم را نداشتم...
آریا با لحنی که معلوم درد دارد و هم سعی دارد شوخ باشد و گفت:
بوس میکنی بعدشم فرار میکنی هان؟اگه طرف مقابلت راضی نباشه چی؟
خواستم بروم که مچ دستم محکم تر گرفت و ادامه داد:
کجا؟نمیخواهی جواب بوسوتو بگیری؟
فقط خدا میداند در آن چه حالی داشتم...انقدر در دلم خودم را لعنت کردم که خسته شدم
با صدای بمی شروع به خواندن یکی از شعر های رهی معیری کرد:
دیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم
دیدی که با آن دل بی آرزو عاشق شدم ,با آنهمه آزادگی بر زلف او عاشق شدم
ای وای اگر صیاد من غافل شود از یاد من
قدرم نداند
فریاد اگر از کوی خود
و زرشته ی گیسوی خود
بازم رهاند
پریا این شعر درباره کدوممون صدق میکنه؟
با دستش آزادش مرا به طرف خودش برگرداند...جرات نداشتم سرم را بالا کنم...پاهایم سست شد و بی اختیار روی تخت کنارش نشستم ولی سرم را بالا نکردم
او هم بلند شد و نشست...صورتهایمان خیلی نزدیک به هم بود طوری گرمای نقسش را حس میکردم..بیش از اندازه معذب بودم
با دستش چانه ام را بالا آورد و برای چند لحضه هر دو در چشمان یکدیگر گم شدیم...
با صدای بهار به خود امدیم آریا ولی همچنان دستم را در دست گرفته بود..سرم را به زیر انداختم
بهارعصبانی گفت:چه غلطی داشتین میکردین؟
آریا خونسر د گفت:فکر نکنم ربطی داشته باشه..درو ببند و برو بیرون
بهار-چی؟تو میخواهی با این کولی باشی...تو که تا دیروز اینو مسخره میکردی...میگفتی ازش چندشت میشه
قلبم شکست ولی هنوز همانطور مانده بودم
آریا تقریبا نعره زد:خفه شو و گم شو بیرون (فرهنگ لغت ادبین)
دیگر طاقت نیاوردم دستم را محکم از دست آریا بیرون کشیدم و سریع از اتاق خارج شدم
صدای جر و بحث آنها را شنیدم ولی دیگر هیچ جز یرایم مهم نبود..چرا باید با کسی زندگی میکردم از من چندشش میشد... خیلی زودتر از آنچه فکر میکردم میدان را خالی کردم...حتی برای یک لحضه هم دیگر نمیخواستم به آریا فکر کنم...انقدر در حیاط نشستم و فکر کردم که به کلی زمان را از یاد بردم...این مناطق را میشناختم باید به ویلای خودمان میرفتم پدرم منتظر بود ولی با تا ریکی هوا دو دل مانده بودم...
برگشتم ویلا تا از سرایدار کمک بگیرم ولی درست روبروی در ورودی با آریا سینه به سینه شدم
هر دو سریع نگاهمان دا از هم دزدیم...دیدم نمیرود کنار...سعی کردم با لحنی خشک از او بخواهم کنار برود
-میشه برید انور میخوام داخل ..دنبال سرایدارم تا کمک کنه برم ..منمیخوام باعث اذیتتون بشم چرا باید چندشی مثل من را تحمل کنید
با لحن محزونی گفت:
به خدا اونموقع تو حال خودم نبودم حتما یه چیز گفتم...باور کن به جان آرزو منظوری نداشتم
-مهم نیست میرید انور یا نه؟
-چرا رسمی حرف میزنی؟پریا اینطوری نکن میدونی با چه بدبختی این پله ها را پایین اومدم...درد پام بیشترو کرده ولی فدای سرت فقط به خاط تو...
با اوقات تلخی حرفش را بریدم و گفتم:برو انور,بابام منتظرمه قول دادم برم پیش اونا
سرش را بلند کرد و خیلی جدی گفت:نمیزارم بری اگه تو زنمی و من شوهرت این اجازه رو بهت نمیدم
-تو حق نداری دخالت کنی تو این پانزده روز تحملت کردم کافیه
دستم را گرفت و گفت:خودم میبرمت
-با این پای چلاقت دو قدم هم نمیتونی برداری
عصبی شد و گفت:با ماشین میبرمت
یکدنده گفتم:اصلا خودم میرم و دستم را از دستش در آوردم
لنگان به دنبالم آمد و گفت:
وایسا میرسونمت و دوباره از پشت بازویم را گرفت و فشرد
_دیوانه دردم گرفت
-پس وایسا برم ماشین بیارم
ناچارا استادم و او به طرف متشین که کمی آنطرفتر پارک شده بود رفت
نمیدانم با آن پایش چگونه رانند گی میخواست بکند...یعد از یک دقیقه هر دو سوار ماشین به سوی ویلا ی ما میرفتیم ولی برای بک لحضه حس کردم مسیر را اشتباه میرود
-مطمئنی راه درست اومدیم؟
-نه
چی؟
-ویلا نمیریم میرم داخل شهر
مسخر ه ام کردی بابام نگران میشه برو ویلا اصلا داخل شهر چیکار داریم؟
-میشه انقدر سوال نپرسی میخوام برم یه جای خلوت
-یه جای خلوت,جای خلوت چیکار کنیم؟
-برگشت نگاهم کرد و زد زیر خنده...مقطع و بریده بریده میان خنده هایش گفت:
انوقت میگی ...چرا به حرفهای من...میخندی....آخه دختر فکر..کن بعد حرف بزن
از خجالت سرم را پایین انداختم و گفتم:گاهی وقتها کارهام و حرفهام بی اراده صورت میگره
خنده اش را قطع کرد و گفت:
مثلا مثل بوسه ی امروز
سرم را به طرف پنجره چرخاندم و جوابی ندادم
-از حرفهای من دلخور نشو بدون منظور حرف میزنم...درباره بهار هم واقعا متاسفم..من اون حرف رو قبل از اینکه ازدواج کنیم بهش گفته بودم اما از وقتی باهات زندگی کردم...به پدرم حق دادم که تو رو واسم در نظر گرفته
با تعجب سرم را به طرفش برگرندام ...ماشین را گوشه ای خلوت از خیا بان نگه داشت و رو به من گفت:
-خیلی زود از کارهای احمقانه ام پشیمان شدم ,راستش قصد نداشتم آذرو هم عقد کنم ولی از روی لج بازی باتو...
خیلی صریح پرسیدم:
-یعنی میخواهی بگی به من علاقه مند شدی؟یعنی منو بیشتر از بهار دوستداری
-با ریتم خاصی ا نگشتانش روی فرمان به حرکت در آورد گفت:
نمیدونم...گاه حس میکنم بین زمین و هوا معلق ماند ه ام ...اصلا نمیدونم چه مرگم شده...دوست دارم با تو باشم ولی از یه طرف هم دوستندارم بهارو از دست بدم
-آذر چی؟
پوزخندی زد و گفت:
شنیدی میگن مردها از زنهایی که میخوان خودشون با زور آویزنشون کنن متنفرن
_این احساسو به آذر داری؟
تقریبا,راستش با اونکه زن عقدمی ولی اصلا طرفش نرفتم...چون دوستندارم در آینده نفرینم کنه ..آذر قبلا به پس عمه اش علاقه مند بوده...ولی عمه شون نمیزاره با هم ازدواج کنند...بعدش هم که خودش میگه عاشق قیافه ی من شده ولی وقتی به عقدم در اومده همش یکجا فروکش کرده ...یعنی اونم به من تمایل نداره...شنیدم پسر عمه اش برگشته و در به در دنبال آذره..نمیخوام مانع آذر بشم...با هم دیگه حرف زدیم شاید امروز و فردا بریم محضر
-نه!!خیلی عجیبی آریا واقعا نمیدونم چی بگم
-همش از روی جس کینه توزی به مادرم شروع شد میدونم که بابام همه چی واست گفته...خیلی بهم ریختم وقتی فهمیدم اون عجوزه دوباره ازدواج کرده و کاملا خوشبخته..اون به خاطر هوس پدرمو نابود کرد...از اون به بعد اینطوری میخواستم خودمو خالی کنم...ولی کاملا اشتباه میکردم..همه چی بر عکس شد...به عشق تو نگاه اول ایمان ندارم...برای اولین بار که دیدمت به نظرم بچه اومدی..یه بچه ی مغرور و لوس ...برای بار دوم که بازم دیدمت به نظرم یه کم بزرگتر تومدی ولی هنوز در نظرم بچه ای بودی که پدر و مادرش بیش از حد لوسش کردن...وقتی بابا گفت باید با تو ازدواج کنم..خندیدم باورم نمیشد تو بشی زن من!ولی بعدا با خودم گفتم خودم درستش میکنم خودم از نو ادبش میکنم تا لوس بودن از یادش بره...ولی تو با کارهایی که کردی منو هم ناخواسته به بازیهای یچه گانت کشوندی...
خیلی محکم برخورد میکردی همین هم باعث میشد واقعا از ته دلم بهت علاقه مند بشم تو با دخترهای دیگه فرق داشتی...یعد خندید و با شیطنت ادامه داد:
راستش به نظرم هنوز زیادی لوسی
هنوز در فکر حرفهای او بودم نمیدانستم چه برداشتی باید داشته باشم به من علاقه مند شده و میخواهد با من بماند یا نه هم من را مخواهد وهم بهار را...
-زیاد فکر نکن...کسی که باید فکر کنه منم...بهار بهم یه فرصتی داده تا تصمیمو یگیرم یا اون یا تو...سخته برام خودم هم نمیتونم اینجوری زندگی کنم بالاخره باید یکیو انتخاب کنم و بعد ماشین را روشن کرد و به طرف ویلای ما حرکت کردیم
-من شدم بازیچه ی دستت نیستم آریا من قبول کردم با تو زندگی کنم چون حس کردم اگه باهات باشم زندیگیم یکنواخت نخواهد بود
-جدا به همین خاطر قبول کردی باهام ازدواج کنی؟
-اوهوم
باور کنم چیزیه دیگیه نبوده
-مثلا چی؟
-علاقه,عشق
علاقه به چهر ه ات بوده مکثی کردم وادامه دادم
-ولی عشق تو چشمات....
محکم زد روی ترمز و برگشت نگاهم کرد
-دیوانه حرکت کن وسط جاده است
با منگی ماشین را به حرکت در آورد و در حالی که در صدایش غم موج میزد گفت:
-از این بازی جدیدی که شروع کردی اصلا خوشم نمیاد
بازی؟!
همین دروغهایی که الان گفتی...عشق و این مضخرفات
غرورم اجازه نداد بیش اندازه خودم را کوچک کنم پس ساکت ماندم
او هم تا رسیدن به ویلا دیگه حرفی نزد...بدون اینکه خداحافظی کنم از ماشین پاده شدم و به حالت دو به طرف ویلا رفتم
همه در حیاط پشتی که مشرف به دریا بود دور آتش جمع بودند
با دیدن خوشحال شدند و کلی سرو صدا کردند وهر کس برای خوشامد گویی چیزی میگفت
سعی کردم عادی باشم...که فکر کنم موفق هم شدم....ولی آتشی درونم بر پا بود ذوبم میکرد....آریا به من علاقه داشت؟چرا تصور کرد حرفهای من شروع یک بازی جدید است...نکند با این اندیشه ی غلط بهار را به من ترجیح دهد...شاید بهتر بود همه چی را برایش توضیح میدادم اما نه امکان نداشت تا این اندازه کوچک شوم....
هر چقدرم بخواهیم زندگیمان را از روزمره گی و یکنواختی در بیاوریم بازم امکانش نیست...من به خیال خودم فکر میکردم زدنگی با آریا برایم یکنواخت نخواهد بود...ولی چه فکر بیهوده ای....شاید اگر او توجه بیشتری نشان میداد تا این حد دلسرد نمیشدم..از وقتی که از شمال برگسته ایم پنج ماه میگذرد...از آنه به بعد آریا هنوز هیچ تصمیم نگرفته...شاید یکی از تصمیمهای مهمی که بعد از مسافرتمان گرفت جدایی از آذر بود...اینطور بهتر بود و منجبور نبودم شاهد دعواهای هر روزه ی هووهایم باشم...دو هفته بعد از اینکه از شمال برگشتیم آذر را طلاق داد تا او به عشق دیرینه اش برسد...نا گفته نماند این دو هفته انقدر بهار و آذر بهم پریدن که من به مرز دیوانگی رسیدم....ولی خب او از خانواده ی ما جدا شد...آریا کم حرف شده هر کاری میکنم تا مثل قبل بختندد یا حداقل با هم دعوا بکنیم بی فایده است..ساکت یم گوشه مینشیند و به نقطه ی مقابلش خیره میماند...حدس میزنم همین رفتار را هم با بهار دارد...البته حدسم به یقین تبدیل شد چون بالاخره طاقت بهار سر آمد و اعتراض کرد...
روی اوپن آشپزخانه نشسته بودم و با زوق پایم را تکان میدادم و همراه خواننده ی مورد علاقه ام میخواندم پدای ظبط را تا آخر زیاد کرده بودم میخواستم تا میتوانم احساس شادی کنم....
ولی با صدای داد و بیداد از طیقه بالا سریع پایین پریدم و ضبط را خاموش کردم..رفتم گوشم را چسباندم به در...
بهار-ازت خسته شدم,شدی مثل جغد میشینی یه گوشه فقط زل میزنی,نه تفریحی نه گردشی,ازتم که درباره ی تصمیمت میپرسم میگی هنوز زمان میخوایی...جونم به لبم رسیده آریا,از اول زندگی همش دعوا,همش قهر..
آریا عصبی حرف او را برید و فریاد زد:
خودت قبول کردی,میخواستی قبول نکنی مجبورت که نکرده بودم...همینه که هست
-یعنی چی همینه که هست...من میدونم آخرش فقط من و تو میمونیم و اون بچه رو رد میکنیم میره ولی از این بازیهای تو سر درنمیارم....
هر چقدر گوش کردم دیگر صدایی نشندیم گویی دعوایشان پایان گرفته بود
عصبی روی مبل نشستم و با خودم فکر کردم:
چرا بهار انقدر از خودش مطمئن حرف میزد ,نکنه جدی من این وسط اضافه ام...اگه اینطور نیست پس چرا آریا تصمیمشو نمیگیره حتما دلش برام میسوزه...من بدون آریا میتونم زندگی کنم نه...امکانش نیست...فردا که بیاد اینجا باهاش حرف میزنم خسته شدم از این همه انتظار...این ماه تولدمه اگر منو انتخاب کنه بهترین تولدو تو تمام سالهای عمرم خواهم داشت....پس فردا حتما تکلیفم رو روشن میکنم
با این فکر آنروز کسالت آور را به پایان رساندم
نزدیکهای ساعت 2 بود که اومد...مثل همیشه زیر لبی جواب سلامم را داد و رفت که دستهاشو بشوره
آنروز به خاطر او یک ماکارونی مخصوص درست کرده بودم فقط امیدوار بودم که آنرا بخورد
وقتی وارد آشپزخانه شد نگاهی تعجب برانگیز به میز انداخت و گفت:
-تو کی میخواهی از رو بری؟چرا فکر میکنی دوباره از غذات میخورم...من به همون نو و پنیری که میخورم عادت کردم خودتو خسته نکن تا منو اذیت کنی
و مثل همیشه پنیر را از یخچال در آورد و سبد نان را برداشت و پشت میز نشست
من هم پشت میز نشستم و شروع به خوردن ماکارونی کردم...عجیب خوشمزه شده بود کلی به ذوق آمدم که بالاخره برای یک بار هم شده غذایم قابل خوردن است
آریا که دید با ولع میخورم نگاهی مشکوک به من انداخت و گفت:
میخواهی بگی خوشمزه است
شانه هایم را بی اعتنا بالا انداختم و مشغول خوردن شدم...کمی از ماکارونی را که برایش ریخته بودم خورد و بعد با نگاه آبیش به من خیره ماند
-اینطوری نگاه نکن اگه بده خوب نخور
سرش را به نشانه ی منفی تکان داد و او هم مشغول خوردن شد..بعد از اتمام غذا گفتم:
اگه بخواهی ظرفاتو میشورم
چشمانش را گرد کرد و گفت:
امروز عجیب و غریب رفتار میکنی,ناهار برام درست میکنی,ظرفامو میخواهی بشوری,خبریه؟
-نه,فقط دوست ندارم بعد از اینکه من از زندگیت خارج شدم همه خاطر هایی که از من داری بد باشه...دوستدارم حداقل چند تا خاطره ی خوب هم از داشته باشی
چینی به پیشانیش داد و گفت:
منظورت چیه؟یعنی میخواهی بگی ....
حرفش را ادامه نداد و سریع به طرف من که مشغول آب کشیدن ظرفها بودم آمد شیر آب را بست از بازوهایم گرفت و مرا به طرف خودش برگرداند و گفت:
تو از من متنفری...تو هم فقط عاشق چهره ام شدی درسته؟
از چشمانش ترسیدم....خشمی غیر قابل انکار آن چشمهای آبی را به قرمز تبدیل کرده بود
-نه,چهر هات اونقدرهام که فکر میکنی قشنگ نیست که بخوام عاشقش بشم فقط من واقعیتو فهمیدم
بازوانم را محکم فشار داد و گفت:
-خب بگو واقعیت چیه؟
در حالی که از شدت درد بازوانم صدایم دو رگه شده بود گفتم:
این که تو بهارو انتخاب میکنی و من یه مهره ی سوخته ام این وسط
نعره زد :
کی این اراجیفو تحویلت داده؟بهار بهت چیزی گفته آره؟
به شدت ترسیده بودم تا به حال او را اینگونه ندیده بودم...هر لحضه فشار دستانش بیشتر میشد و از صدای فریادش گوشم زنگ میزد
-آریا,بسته داری دستمو میشکونی؟
-گفتم بهار بهت چیزی گفته؟
نمیدانم چرا انقدر این سوال برایش مهم بود....
-نه ,من حدس زدم به جون پوریا دارم راستشو میگم ولم کن
-باورم نمیشه,یعنی بهار هیچی نگفته بهت؟
-بسه داد زدی,ولم کن دستم شکست
گویی به خود آمده باشد شوک زده دستانم را آزاد کردم تا خواستم به خود بجنبم محکم مرا در آغوشش گرفت
-پریا بدون تو میمرم بگو که ترکم نمیکنی خواهش میکنم بگو که دوستم داری
از این احساسات ضد و نقیص او در عجب بودم ولی انقدر آغوشش برایم گرم و پر از اطمینان بود که با مهربانترین لحنی که در خود سراغ داشتم گفتم:
دیوانه من عاشقتم
تند تند بر موهایم که حالا کمی رشد کرده بود و از مدل پسرا نه اش خارج شده بود بوسه زد
ناگهان از زمین بلندم کرد ...و در همان حال به من خیره شد...باورم نمیشد مانند کودکی اشکهایش جاری بود
دست کشیدم و اشکهایش را پاک کردم
لبخندی زد و با بغض گفت:من خیلی بیعشورم نه؟
-آره چون ممکنه کمر درد بگیری و من هم اینطوری راحت نیستم میشه یه کم از شعورت استفاده کنی ومنو بذاری زمین
خندید و گفت:
نمیخواهی دست از لودگی برداری؟
-من جدی گفتم اگه منو زمین بذاری هم میتونیم با هم حرف بزنیم
با خنده مرا پایین گذاشت و گفت:
دوستدارم وقتی میخوابم بالا سرم باشی میترسم یه موقع...
حرفش را خورد و مرا به دنبال خود کشاند...
روی تختخوابش دراز کشید و منهم بالا سرش نشستم..بی اختیار دستم را میان موهایش فرو کردم و به آرامی آنها را بازی دادم...همانطور که نگاهم میکرد کم کم خواب به سراغش امد...
در این یک هفته خوشبختی را به معنای واقعی حس کردم....با آریا خوش بودیم برای اولین حس کردم یک زن خوشبختم....آریا انقدر مهربان و دلسوز است که حتی در باورم هم نمیگنجد....خودش میگوید دکتر روانشناسش به او گفته اگر زمانی به معنای واقعی دل ببندی با فراوان احساسات شدیدی روبرو خواهی شد ممکن است طرف مقابلت را با عشق و محبت بیش از اندازه خفه کنی!!! گر چه آریا گاهی واقعا با محبتهای زیادیش اذیتم میکند ولی سریع از یاد میبرم من تشنه ی محبت او هستم...او هم فقط در کنار من شاد و خوشحال است با شوخیهایم اذیتش میکنم شاید گاهی وقتها هم از حد خودم خارج شوم ولی به هیج وجه دلخور نمیشود...ازم درخواست کرده موهایم را بلند کنم ...آرایش کنم و لباسهای زنانه بپوشم...در جوابش گفتم هر وقت تکلیف بهارو روشن کردی چشم!! نمیدانم چرا بهم ریخت و بیخودی ناراحت شد ..با این کارش باعث شد فکر کنم نکند من بازیچه هستم....دیشب آخرین شبی بود که در کنار من میماند از فردا باید پیش بهار میرفت خودش گفت تا آخر هفته تکلیفمان را روشن میکند با زمزمه های عاشقانه ای که برایم نجوا کرد به این باور رسیدم بدون شک عشق اول و آخر آریا من هستم... فصل نوزدهم دفتر رابستم از اینجا به بعدش در ذهنم حک شده بود بر پیکره ی روحم...چقدر بدبختم من, چطور شد کارم به اینجا کشید...دوستداشتم حالا که دفتر را خوانده ام ذهنم را هم مرور کنم ...برگشتم به شب آخری که با او بودم تک تک حرفهایش را به یاد دارم ...بازویش زیر سرم قرار داشت ...چقدر خوشحال بودم,هر دو دراز کشیده بودیم و به صدای نفسهایمان گوش سپرده بودیم...بعد از مدتی گفت: -پریا چرا انقدر دوستت دارم؟ -چون من خیلی دوستت دارم بی منطقه,من عاشقتم...وقتی با توام خوشحالم حس میکنم دیگه از هیچکس کینه ای به دل ندارم,وقتی میبینم چطور شیطنت میکنی بالا پایین میپری حرفهای بامزه میزنی و خیلی هم با دیگران بی پروایی میکنی بی اراده به طرفت جذب میشم..از همون روز اول تو باغ با اذیت کردن برای با اول احساس زنده بودن کردم..سر سفره ی عقد که برای بار اول بله رو گفتی قلبم لرزید ولی بهش توجهی نکردم به خیال خودم میخواستم روی تورو کم کنم...ولی روتو کم نکردم که هیچ ذره ذره قلبمو هم بهت هدیه دادم خم شد روی پیشانیم بوسه ای زد و به صورتم خیره ماند -میشه خیره نگاهم نکنی چرا؟ نگاهت .... نگاهم چی؟ خیلی دوستداشتنیه میترسم قلبم طاقت نیاره و تو بی پریا بشی -خدا نکنه ,و بعد در آخوشم گرفت و محکم مرا به خود چسباند و گفت: زندگی بدون پریام یعنی جهنم و بعد زمزمه کرد: دوستت دارم خیلی خیلی خیلی زیاد جقدر آنموقع به آریا خندیدم مثل بچه ها شده بود کل شبو فقط گفت دوستت دارم آخرش دیگه خسته شده بودم و سرش داد کشیدم تا خوابید..چه میدانستم آخرین باری است که را برای خو دارم کاش قدر میدانستم..من که اشتباه نکرده بودم...بعد از ان شب چه شد؟ آریا چرا بهارو به من ترجیح داد...چرا به من دروغ گفت...چرا منرا امیدوار کرد...تازه به یاد آوردم بعد از ان چه شد...صبح طبق معمول آریا رفته بود شرکت..بی حوصله بودم در این یک هفته بد جور به او وابسته شده بودم ...بی حوصله یک لیوان آبیموه خوردم...ذهنم آشفته بود و از یک طرفم هم دلشوره داشتم که البته آنرا به نبودن آریا ربط داد بودم...دلم برای بهار میسوخت با خودم فکر میکردم وقتی آریا بگوید منرا به او ترجیح داده خیلی خورد میشود چند بار این کلمه را با خودم زمزمه کردم:بهار خورد میشود,بهار خورد میشود...ولی کسی که داغون شد من بودم...آنروز برای فرار از افکار آزار دهنده به خانه ی پدریم رفتم ...شب هم آنجا ماندم..ولی باز فردایش هم بی حوصله بودم..به آریا زنگ میزدم جواب نمیداد بی خبری از او بد جور مرا کلافه کرده بود خواستم برگردم به خانه یم که پدرم وقتی اوضاع و احوالم را دید به هیچ وجه اجازه نداد میگفت اگه تا شب خبری ازش نشد شب با هم میریم خونتون ببینیم چه خبره...شب شد ولی از او خبری نبود...با پدر روانه ی خانه ی ماشدیم...وقتی رسیدیم کلدی انداختم تا در حیاط را باز کنم ولی درست همان لحضه در باز شد و آریا سراسیمه بیرون آمد هنوز هم بعد از گذشت یک سال حالت چهر ه اش را به یاد دارم...از او پرسیدم: -آریا ,چی شده کجا داری میری چرا زنگ میزنم جواب نمیدی آریا با توام برگشت نگاهم کرد و گفت:انقدر سوال نپرس عجله دارم باید برم پدرم هم پیاده شد و رو به آریا گفت: مشکلی پیش اومده؟ جوابی نداد دوباره پرسیدم :آریا چت شده ؟ -فریاد زد خفه شو شوکه شدم این چه طرز رفتار بود ,پدرم خشمگین به آریا گفت: این چه طرز حرف زدنه مرا که جلویش ایستاده بودم هول داد و به طرف ماشینش رفت,قادر نبودم هیچ حرکتی انجام دهم و فقط او را نگاه میکردم,پدرم خشمگین تر از قبل گفت: -این دختره نگرانته,انوقت اینطوری جوابشو میدی آریا سرش را از پنجره ماشینش بیرون آورد و رو به من گفت: منتظرم نباش و گاز داد و رفت پدرم به خود ش آمد زیر بازویم را گرفت و کمک کرد سوار ماشین بشئم...در خانه به هیچکس چیزی نگفتیم...یعنی وقتی حال روز مرا دیدند دیگر سوالی نپرسیدند,چه روزهای سختی بود دو هفته بود فقط به دنبال آریا بودم زنگ میزدم جواب نمیداد...از خانواد ه اش میپرسیدم اظهار بی اطلاعی میکردند حتی به سراغ خانواده ی بهار هم رفتم..بهار هم همزمان با او غیبش زده بود آنها هم گفتند بهار گفته برای مدت کوتاهی با دوستانش رفته کیش...آنموقع بود که شک کردم شاید با هم بودند..ولی خب میتوانستند رودرو بهم بگویند نه اینکه دیگر پنهان شوند خسته شده بودم افسرده...حوصله ی هیچکس را نداشتم در اتاق قبلیم در خانه یپدری مینسشتم و به روزهایی که با او داشتم فکر میکردم...باورم نمیشد به این راحتی مرا فراموش کرده ....پس آنهمه نجواهای عاشقانه دورغ بود..آنگاه تبدارش دروغ بود.... دو هفته تبدیل به یک ماه شد ولی هنوز نا امید نشده بودم هر روز به شرکت سر میزدم آرین سعی میکرد مرا از آرام کند ولی فایده ای نداشت...برایم عجیب بودکه خانواده ی پورجم انقدر آرام هستند یعنی نگران پسر خود نبودند... عزمم را راسخ کردم تا اینبار جدی از ماجرا سر دربیاورم...طبق معمول آماده شدم همه خواب بودند اینبار باید تنها میرفتم هرروز یا پوریا مرا میرساند شرکت و منتظر میماند یا پیمان ولی اینبار باید تک میرفتم...ساعت هفت نیم بود که رسیدم حتی سرایدار شرکت هنور نیامده بود در در شرکت منتظر آرین استادم زیاد طول نکشید از دور با ماشینش ساهش او را دیدم به محض اینکه به من رسید پیاده شد و گفت: صبح به این زودی اینجا چیکار میکنی؟ لبخند سردی زدم و گفتم:منتظر بودم مثل اینکه سرایدار هم هنوز نیامده -رفته مرخصی ..موافقی بریم یه جای باصفا با هم صبحانه بخوریم من که ناشتانم -بی معطلی سوار ماشینش شدم و گفتم: موافقم بریم او هم سوار ماشین شد و سریع حرکت کردیم آرین-پریا خسته نشدی انقدر دنبال آریا گشتی؟ -نه هیچ وقتم خسته نمیشم..من مثل تو خانواده ت بیخیال نمیشم -طعنه نزن اگه تو هم... حرفش را قطع کرد و آهی کشید -آرین من میدونم تو خانواده ات ه از همه چی خبر دارین اگه به منم بگین گناه نمیشه منو هم از سرگردونی نجات میدین -وایسا برسیم صیحانه بخورم جون بگیرم -مگه چی میخواهی بگی که... پریا زود قضاوت نکن خواهش میکنم تا موقعی که به مقصد نرسیدیم حرفی نزن همانطور که او خواست تا رسیدن به جای مورد نظر او ساکت ماندم...چای دنجی بود...چند تا سفره خانه ی سنتی بغل هم قرار داشتند و افرادی که از کوه پیمایی آماده بودند با شور و نشاط خاصی صبحانه میخوردند به طرف یکی از تختهای خلوت رفتیم بعد از اینکه آرین صبحانه را سفارش داد گفتم: حالا میگی؟ -صبحانه بخوریم بعد کلافه سرم را تکان دادم و سعی کردم خونسرد باشم نمیدانم چقد گذشت که آرین صبحانه اش را خورد و با زور به من هم خواند و شمرده شمرده شروع به صحبت کرد: پریا,شاید برiت سخت باشه,ولی من نمیتونم بیشتر از این شاهد زجر کشیدن تو باشم از وقتی که آریا وارد زندگیت شده همش اذیت شدی واقعا متاسفم که تا به حال همه چیو ازت مخفی کردیم خواست خود آریا بود پدرم اگه بفهمه من دارم اینارو بهت مگم مسلما منو زنده نمیذاره آریا هم که جای خود داره...ولی مهم نیست به عقیده یمن الان مهم تر از همه تویی اگه بدونی چه حالی میشم وقتی میبینم تو هرروز به شرکت سر میزنی -آرین خفه ام کردی بسه مقدمه چینی کردی -حق میدم بهت ولی پریا دوست ندارم ناراحت بشی البته میدونم بی جا این درخواستو ازت دارم از شدت دلهره هر نزدیک بود هر چه خورده بودم را بالا بیاورم با زور خود را کنترل کردم و گفتم:آرین جون به لبم کردی بسه -باشه آرام باش,معلوم نیست آریا کی برگرده انقدر وقتتو به خاطرش تلف نکن...پوست کنده بهت میگم امید واهی به خودت نده...آریا به دنبال بهار رفته خارج از کشور..از ما هم خواسته به تو چیزی نگیم تا دوروز پیش که همش میگفت برمیگردم ولی از دیروز میگه معلوم نیست برگردم یا نه...اون خیلی خودخواه از بچه گیش همینطور بوده همه چیزو همیشه واسه خودش میخواسته اون در حینی که بهارو دوست داره ولی دلش میخواد تو رو هم داشته باشه این احمقانه است...پدرم خیلی تهدیدیش کرده تا بلکه زودتر برگرده ولی جواب نداده مادرم که روش نمیشه تو صورتت نگاه کنه..اون تو رو به امان خدا ول کرده ...من خیلی باهاش درباره ی تو حرف زدم ولی انگار نه انگار اسم تو به میان میاد ساکت میشه دریغ از یه کلمه حرف...دیروز که گفت معلوم نیست برگرده یا نه ..گفتم اونجا داری چه غلطی میکنی دست زنتو بگیر بیار این پریای بدبخت رو هم از این همه نگرانی نجات بده...گفت بچه ام که به دنیا بیاد همه چی معلوم میشه سنگ شدم ....اصلا دیگر حتی یک کلمه از حرفاهای آرین را نمیشنیدم فقط میدیم که لبهایش تکان میخورد....بعد از آن را دیگر به یاد ندارم...همش بیمارستان بودم...تمام خاطرات مربوط به آریا از ذهنم گریخته بود...هر چقدر فکر میکردم چرا انقدر دیگران برایم نگرانند درک نمیکردم..وقتی میپرسیدم چرا در بیمارستانم فقط گریه میکردند...ذهنم بسته شده بود اطرافیانم را میشناختم ولی گویی با آنه غریبه ام به شدت منزوی و گوشه گیر شده بودم و دکترها بالااجبار به من قرص میخورانند....شاید تنها کسی که با او راحت بودم پدر بزرگم بود وقتی لبخند مهربانش را میدیم حالم بهتر میشد بعد از مدتی تیکه تیکه از خاطراتم را به یاد آوردم گویی دور تمام آنها هاله ای پیچیده شده بود...آریا را در ذهنم میدیم ولی نسبتش با خودم را درک نمیکردم...دیگران هم همه چیز را از من پنهان میکردند...ولی وقتی شناسنامه ام را دیدم فهمیدم با آریا چه نسبتی دارم...بعد تمام حرفهای عاشقانه ی او را به یاد آوردم ولی نمفهمیدم چرا او نیست چرا در کنارم نیست تا مرا با حرفهایش آرام کند..اصلا من چه مرگم شده بود ...انقدر فکر کردم و به ذهنم فشار آوردم تا آخرین دیدارم را با آرین به یاد آوردم...بعد از آنه به خانه ی بابایی پناه برم ...همه چیز آنجا برایم تسکین بخش بود...و یک عادت جدید پیدا کرده بودم ...گریه...روزی نبود که گریه نکنم وقتی گریه میکردم به جای آنکه سبک شوم دردم بیشتر میشد حس میکردم این مرض گریه کردنم هم فقط به خاطر آن نامرد است...هیچکس را دوست نداشتم ببینم تا اینکه بالاخره امروز دفترم را به یاد آوردم از مادرم خواهش کرم آنرا از خانه ی آریا برایم بیاورد ولی گفت تمام وسیله هایم و لباسهایم را به خانه ی خوشان انتقال داد ه اند و وقتی گفت آن دفتر را نخوانم بهتر است شصتم خبر دار شد که آنها تمام مطالبش را خواند ه اند ...گر چه تمام نوشته هایم را به یاد نمیاوردم ولی حد س زدم با خواندن دفتر بتوانم باز خودم را پیدا کنم...ای کاش نمیخواندم یک سال بود در بی خبری به سر میبردم حالا با خواندن دوباره دفتر ...چرا نگفت دوست دارد با بهار زندگی تاز ه ای در کنار کودکش آغاز کند...چرا این همه مدت حتی سراغی از من که همسرش بودم نگرفت...نگاهی به ساعت انداختم نزدیک به صبح بود کش و قوسی به بدنم دادم ...تصمیم را گرفته بودم به پدر میگفتم که به طور غیابی طلاقم را بگیرد و مهریه ام را تمام و کمال دریافت کند...گر چه مهریه برایم ارزشی نداشت و لی اینطور میخواستم انتقامم را از خانواده ی پورجم که مسبب تمام بدبختی های من بودند بگیرم به یاد آخرین برخوردم با آریا افتادم چقدر عجله داشت حتما همان موقع میخواسته برود فرودگاه...چقدر بد با من صحبت کرد تا به حال هیچکس مثل او با من برخورد نکرده کرده..خشم غریبی به زیر پوستم به جریان در آمد...شده بودم همان پریای سابق...توجه ای به ساعت نکردم مهم نبود اگر پدر هم خواب بود تلفن را برداشتم و به موبایل پدرم زنگ زدم...چقدر آزارش داده بودم او چه گناهی کرده بود یک ماهی مشید نه دیده بودمش نه با او حرف زده بودم با بوقهای آخر خواب آلود گفت: بله بعد از مدتها پر انرژی گفتم: سلام بابا خواب بودی جوابی نیامد -بابا هستی؟ ناگهان با صدای بلند زد زیر گریه قلبم لرزید خیلی بی انصافی کرده بودم ....بعد از اینکه آرام شد گفت: پریا بابایی فدات شوم دلم برات تنگ شده بیام ببینمت..بذار بیام پریا مامانت امروز تو رو دیده بود کال خوشحال بود خیلی بهش حسودی کردم چرا اون باید دفترو برات بیاره و ببینمت ولی من نه...چرا نذاشتی من بیارمش هان بیام بابایی؟ با همان انژریم گفتم: بابا من به قولم عمل کردم و شدم همون پریای سابق ..دلم برت یه ذره شده منتظرتونم -اومدم وبدون اینکه خداحافظی کند گوشی را قطع کرد...چقدر دلتنگش بودم با شنیدن صدایش دلتنگیم افزایش پیدا کرده بود سریع رفتم اتاق بابایی ..داشت کتاب میخواند...با خوشحالی گفتم پدرم قرار است بیایید و او مثل همیشه گرم و صمیمی لبخند زد دو ساعت بعد کل خانواده ام در کنارم بودند پدرم مرا بغل کرد و با بغض مدام ازم گله میکرد...پیمان در کمال ناباوری من اشک میریخت وقتی خواستم بغلش کنم کنارم زدو با بغض و اشک گفت: خیلی بیعشوری برو انور ...ولی بعد چنان در آغوشم گرفت که نفسم بالا نمیامد و بعد از او پوریا بود بغض کرده بود و بی هیچ حرفی فقط صورتم را میبوسید و در آخر مادرم که او را دیده بودم ولی انقدر ماچم کرد که.... وقتی همه ساکت شدند شروع کردم به صحبت : -من خیلی اذیتتون کردم,خودم میدونم مخصوصا تو این یک سال,عادت ندارم مقدمه بچینم رک و راست بگم میخوام از آریا جدا بشم و حق مهریه ام را به طو کامل میخوام بین پدرم و بابایی نگاهی رد و بدل شد عاقبت پیمان در حالی که اخمهایش آویزان بود گفت: خیالت راحت باشه طلاقتو گرفتیم مهریه رو هم بخشیدیم -چی؟چه جوری من باید طلاقنامه را امضا میکردم من مهرم را میخواستم پوریا گفت: امضا رو شاید یادت نیاد اونموقع ها که حالت خوب نبود خب....شاید کار درستی نکردیم ولی ما واقعا صلاح تو را میخواهیم نیازی هم به مهریه نداری نه!من خوشحالم که دیگه زن اون پست فطرت نیستم ولی مهرم نه نمیتونم ببخشمتون پدرم سریع گفت: هر چقدر مهرت بود خودم میدم هر کاری دلت خواست باهاش بکن چطوره ؟ -چرا متوجه نیستین من احساس میکنم اگه مهریم رو میگرفتم یه جوری انتقام از اونا برام محسوب میشد پوریا-پریا حالا شش ماه گذشته دیگه نمیشه کاریش کرد بلند شدم و فریاد زنان گفتم: تو به خاطر آرزو جونت داری منو قانع میکنی که از پول باباش بگذرم تو داری منو به اونا میفروشی تو میترسی پدر زنت برشکست بشه ازت متنفرم تو زنتو به من ترجیح میدی نمیخوام ببینمت گم شو پوریا-سر به زیر بلند شد و اتاق را ترک کرد نفس زنان نشستم و عصبی به جمع خیره شدم عاقبت بابایی گفت: اون از تو بزرگتره,نباید اینطوری باهاش حرف میزدی اونم مثل ما خوبی تو رامیخواد پیمان -بابایی ول کنید پوریا فراموش میکنه الان پریا مهمه دوست ندارم دوباره گریه کنه -من گریه نمیکنم گفتم که شدم همون دختر سابق گریه کردن رو ترک کردم درباره ی پوریا هم اصلا متاسف نیستم آرزو هم از جنس همون خانواده است پدرم به موهایم که حالا کلی رشد کرده بودند دستی کشید و گفت: -آرزو مهربونه میدونی چند بار اومده دیدنت یادت رفته بخاطر تو عروسیشون عقب انداختن منصفانه نیست اینطور دربارش قضاوت کنی من از همه ی اون خانواده متنفرم پوریا هم داره جزئی از اونا میشه این تنفر من شامل حال اون هم میشه دردل با خود فکر کردم من واقعا از پوریا متنفرم...معلومه که نه فقط ناراحتم چون او آرزو را دوستداره...چه گناهی کرده مگه خودم برادر آرزو رو دست نداشتم...با صدای پدرم به خود آمدم: حالا میخواهی چیکار کنی؟ -معلومه زندگی یکسال واسم بس بود یک سال از زندگی عقب افتادم کافیه میخواهم برگردم خونه و درسم رو ادامه بدهم. فصل بیستم خیلی وقت بود دیگه تو این دفتر چیزی نمی نوشتم انگار برای فراموش کردن آریا باید این دفتر را هم فراموش میکردم ولی... در عجبم که زندگی چیزهایی واسه غافل گیریا آدمها داره.... چند وقت گذشته نمیدونم هفت ماه یا هشت ماه حالا دیگه شدم یه دختر نوزده ساله و لقب دانشجو هم دارم...برق و الکترونیک چیزی که واقعا بهش علاقه مندم... راستش هر وقت سر وقت آریا تو زندگیم پیدا میشه من هم ناخودآگاه یاد این دفتر ما افتم کاش هیچوقت اینو از پریناز کش نمیرفتم شاید برام بهتر بود اصلا با ورود این دفتر آریا هم پیداش شد. حرفهای زیادی رو دلم سنگینی میکنه...نمیدونم از کجا شروع کنم ولی باید بنویسم تا خالی شوم... همه چی از یه مهمونی دوباره شروع شد...ازدواج هادی و نیلو ای کاش نمی رفتم ای کاش.. خیلی وقت دیگه موهامو کوتاه نمیکردم یعنی حامد و پیمان انقدر قسم دادند و التماس کردند که کوتاه نکنم میگفتن واسه تنوعم خوبه...مهمونی هم دیگه نمی رفتم از همه ی مهمونیا به شدت بیزار شده بودم چون همین مراسمها بود که من و آریا را بهم پیوند داد و من در سن نوزده سالگی شدم مطلقه... انروز ماشین خراب بود و مجبور بودم با تاکسی از دانشگاه برگردم صبح پیمان رسونده بود ولی الان چاره ای نداشتم پیمان که همراه پدر به کارخانه میرفت و پوریا هم که.... ازش بد جور کینه به دل گرفته بودم ...شاید بچه گانه باشه ولی من ازش ناراحتم به خاطر اینکه به خاطر آرزو به کلی منو فراموش کرده .... اونا سه ماه ازدواج کردند البته ازدواج که نه...هیچ جشنی نگرفتند و بای ماه عسل رفتن مالزی بعدش هم آغاز یک زندگی جدید تقریبا نزدیک منطقه ی ما...پوریا اوایل میخواست متقاعدم کنه که آرزو اونطور که من فکر میکنم نیست ولی بعدش کلا دیگه بیخیال این مسئله شد هر وقت میاد خونه ی ما تنها میاد چون من گفتم به هیج وجه آرزو حق نداره پاشو تو این خونه بذاره پوریا هم به خاطر این ازم دلخوره و یه جورایی با هم سرسنگینم ولی عوضش روابطم با پیمان صمیمیتر شده اون واقعا مهربونه...و سعی میکنم تمام خلا زندگیمو همراه با بردیا پر میکنم اون بچه ی سه ماه ی پرینازه واقعا شیرینه وقتی اون کنارم باشه همه غم و غصه هامو فراموش میکنم... خلاصه اینکه انروز دم دانشگاه منتظر تاکسی بودم ولی در کمال تعجب دیدم هادی جلو پایم ترمز زد اولش یه کم جا خوردم ولی بعد خوشحال از اینکه مجبور نیستم سوز ماه سوم پاییز رو تحمل کنم سریع سوار شدم -هادی اینجا چیکار میکنی فکر میکردم به خاطر عروسی سرت خیلی شلوغ باشه هادی-اولا سلام,دوما ممنون خوبم تو چطوری,سوما عروسی که مهمتر از تو نیست خندیدم گفتم: ببخشید,سلام خوبی راضی شدی؟ -او هم خندید و گفت: آره حالا شد ,دیدم تو که دیگه هیچکس را قابل نمیدونی و تو هیج جشنی شرکت نمیکنی گفتم من مزاحمت بشم و ببینمت بی معرفت تو حتی جمعه ها به باغ نمیایی و خودت تنها وسط هفته میری آخه چیکارت کردیم دختر -هادی این چه حرفیه از جمع خوشم نمیاد فکر میکنم نگاه دیگران نسبت به من تغییر کرده -پریا انقدر بد بین نباش,نشستی درباره ی همین مضخرفات فکر کردی و شدی تارک دنیا بسته دیگه -حالا چی شده تو نگرانم شدی ؟ -بی انصافی نکن من همیشه نگرانتم همه نگرانتیم اگه نبودیم که هفته ای یک بار دسته جمعی با بچه ها جمع نمی شدیم بیاییم خونتون دیدنت -معذرت خواهی خوبه؟ -نه,من احساس عذاب وجدان دارم باید کمکم کنی -من !چه کمکی؟ به صورتش دستی کشید و گفت: اگه آریا تو مهمونی نامزدی من با بهار آشنا نمیشد الان تو... -بسه هادی نمیخوام بشنوم,خیلی احمقی اگه به خاطر همچین موضوعی عذاب وجدان داشته باشی -نه پریا هم من هم نیلو خودمونو مقصر میدونیم نیلو هم میخواست امروز همراهم بیاد ولی ترسید نتونه قانعت کنه بیچاره انقدر نا امیده... -واضح حرف بزن -من و نیلو دوستداریم تو جشن عروسیمون شرکت کنی اینطوری اون عذاب وجدان کمتر میشه -بچه ای مگه ...غیر ممکنه -پریا دارم جدی بهت میگم اگه نیایی نه من و نه نیلو هیچ وقت خودمون نمی بخشیم تو که زاضی نیتی ما اول زندگیمون ... -بسه هادی -نه باید بگم پریا اگه شرکت نکنی فکر میکنم من رو مقصر میدونی بهت قول میدم دیگه هیچ وقت منو نبینی اما اگه شرکت کنی جوابی ندادم ملتمسانه گفت: پری خواهش میکنم با لبخند سرم را تکان دادم ...حالا بماند که هادی چقدر خوشحال شد و زود به نیلو خبر داد... خانواده ام که جای خود داشتند انقدر خوشحال بودند که من باور نمیکردم همه ی این خوشحالیها برای من باشد پریناز انقدر التماسم کرد که لباس دخترانه بپوشم و به آرایشگاه بروم که حد نداشت ولی قبول نکردم در آخر وقتی جان بردیا را قسم داد دیگر نتوانستم مقاومت کنم...چهار روز تمام من و پیمان به همراه پریناز کل بازارها را گشتیم تا لباس مناسبی برای من پیدا کنیم البته من اصلا نظر نمیدادم و فقط پیمان و پریناز بودند که لباس برایم انتخاب مکردند...پریناز از یک آرایشگر خوب هم برای خودش و من وقت گرفته بود...حس عجیبی داشتم شاید به خاطر اینکه برای اولین بار بود اینگونه در جمع حاضر میشدم جلوی آینه خودم را بر انداز کردم باورم نمیشد تصویر در آینه متعلق به من باشد... لباس شیری دنباله دار از بالا تا پایین سنگ دوزی شده خیلی زیبا....ا موهای سشوار کرده و آرایش ملایم پریناز نگذاشت آرایشگر خیلی غلیظ مرا آرایش کندعقیده داشت چون بذای اولین بار است که آرایش میکنم بهتر است ساده باشد ولی در هر حال واقعا زیبا شده بودم(چه از خودش تعریف میکنه) مادرم با دیدن فقط در آغوشم گرفت و بیصدا اشک ریخت...پیمان و پدرم و حامد مدتی بدون اینکه پلک بزنند خیره نگاهم کردند..گرچه من خیلی خجالت کشیدم و خیلی سریع سوار ماشین شدم.... طبق عادت دیرینه باز هم آخرین نفر بودیم!!!!!! مهمانی در یکی از هتلهای بزرگ برگزار شده بود.... چه خبر بود جوانها وسط در هم می لولیدند عروس و داماد هنوز نیامئه بودند به همراه پیمان به کنار سحر و سینا رفتیم سحر نگاهی غمگین به پیمان انداخت و گفت: پریا نیومد؟ من که کمی عقبتر از پیمان ایستاده بودم با تعجب به سحر خیره شده بودم یعنی او مرا نشناخته بود سینا گفت: پیمان نباید تنها میذاشتی بمونه خونه بریم دنبالش شاید بتونم راضیش کنم جلوتر رفتم و گفتم: یعنی واقعا منو نشناختید؟! سحر جیغ خفیفی کشید و گفت: پریا خودتی -آره سینا مگه جن دیدی که اینطوری نگاهم میکنی سینا چند بار پشت سر هم پلک زد و گفت: باورم نمیشه پیمان با مشت به بازوی سینا زد و گفت: بسه زل زدی یه بلایی سرت میارم ها سینا به خود آمد و گفت: محشر شدی دختر خندیدم و گفتم: اینطوری نگو خجالت میکشم هر سه زدند زیر خنده با آمدن عروس و داماد خند ه یشان را فرو خوردند نیلو با آرایش ملیحی که داشت زیبا شده بود و هادی در کت و شلوار طوسی بی نهایت برازدنه دستم را در زیر بازوی پیمان انداختم و گفتم : بریم تبریک بگیم و او بدون هیچ صحبتی همراهم روانه شد.... هادی در حال خوش و بش با آرزو و پوریا بود...آهسته در گوش پیمان گفتم: بذار اینا برن بعد... -نه زشته برگردیم عقب هادی متوجه ی من شده نگاهی به هادی انداختم در گوش پوریا چیزی گفت و پوریا هم سرش را به طرف ما چرخاند و با دقت نگاهمان کرد... وقتی به آنها رسیدیم پیمان به آندو تبریک گفت هادی خیره نگاهم کرد و گفت: این نمیتونه پریا باشه! پوریا چشمانش را گرد کرد و گفت:پریا تویی؟!! نیلو و آرزو اصلا حواسشان به ما نبود دوست نداشتم با آرزو هم صحبت شوم پس از موقعیت استفاده کردم و گفتم: پسر عمو تبریک میگم و دست پیمان را کشیدم تا همراهم بیایی ولی پوریا دستم را گرفت و گفت: خوشگل خانوم وایسا نگاهت کنم باورم نمیشه این آبجیه منه چرا خودمم میشه دستمو و ل کنی بابا منتظرمه پوریا دستم را آهسته ولکرد ولی همچنان خیره نگاهم میکرد هادی سریع به خود آمد و رو به نیلو گفت: نیلو ببین این خوشگله رو میشناسی و به من اشاره کرد همزمان نیلو و آرزو به من نگاه کردند نیلو گل از گلش شکفت و گفت: پریا جونم تویی خندیدم و گفتم:نه بابا روحمه دستم را گرفت و گفت: ممنون که اومدی خیلی خیلی ممنون آرزو با رنگی پریده نگاهم کرد و گفت: تو هم اینجایی؟ با اخم نگاهش کردم و جواب دادم : فکرکنم عروسیو پسر عموم باشه و بدون معطلی از آنها دور شدم کلافه با خود فکر کردم: اگر هر کس میخواهد مرا ببیند و کلی تعجب کند پس بهتر است بروم چون اصلا حوصله ی این اداها رو ندارم با ابن فکر با به جمع نگاهی انداختم تا بلکه پدر را پیدا کنم ولی پدر را پیدا نکردم در عوض دو چشم آبی غمگین را کمی دورتر از خود دیدم چند بار پلک زدم تا باورکنم خودش است...غمگین به روبرو زل زده بود و گویی اصلا در این مهمانی وجود ندارد...قلبم لرزید او اینجا چکار میکرد حتما بهار هم به همراه خودش آورده... قادر نبودم هیچ کاری انجام دهم مثل مجمسمه فقط نگاهش میکردم دلم به سویش پر میکشید ولی او حیف که دیگر او معلق به من نبود گویی منوجه سنگینی نگاهم شد چون سرش را به طرفم برگرداند نگاهمان برای چند لحضه ی کوتاه در هم گره خورد ولی من سریع نگاهم را بر گرفتم و عصبی به طرف پوریا رفتم او به همراه محمد و پیمان و حامد و سینا بر سر یک میز نسشته بود -بدون توجه به حضور دیگران به حالت فریاد گفتم: این اینجا چیکار میکنه پوریا میخواهی دوباره دیوانه بشم میخواهی ایندفعه رهیم کنی تیمارستان آره؟ آنها که از برخورد من شگفت زده شده بودند نتوانستند حتی کلمه ای بگویند -پیمان فکر میکردم آدمی واسه چی نگفتی اونم هست همتون از خداتونه من برم تیمارستان نه؟ محمد اولین نفری بود که از شوک خارج شد و گفت: پریا این تویی ,من گیج شدم چی داری میگی من ... و به بقیه نگاهی انداخت ...پاهایم سست شد و بی اختیار کف سالن نشستم بعد تر از آن سر گیجه ی شدیدم بود که باعث میشد همه جا را تار ببینم...پنج نفری به سویم آمدند و هر کدام سوالی میپرسید لبهایم را به سختی تکان دادم و گفتم: میخوام بشینم روی صندلی با عجله مرا روی صندلی نشاندند و نگران نگاهم کردند...سینا لیوانی آب به دست داد و گفت: پریا حالت خوبه چت شد یهو آب را سر کشیدم و گفتم: شماها میدونستید نه؟ پیمان با لحنی دلسوزانه گفت: -پریا از چی حرف میزنی؟ -نگاهی به پوریا انداختم که نگران دستم را گرفته بود -آقا پوریا بردار زن عزیزتم که اینجاست آقا آریا رو میگم معرف حضورتون که هستن مثل شوک زدها نگاهم کرد و گفت: پریا,چی داری میگی حالت خوب نیست آریا خارج از کشوره اینجا چیکار میکنه حامد-پریا شاید اشتباه دیدی؟ سینا-معلومه که اشتباه دیده اون عوضی جرات نداره بیاد میدونه هممون به خوش تشنه ایم -من روانی نیستم...من اشتباه ندیدم مطمئنم خودشه پیمان عصبی گفت: چطور جرات کرده با این حرف پیمان همه ی پسرها نگاهش را دنبال کردند خودش بود روبروی ما ایستاده بود و نگاهمان میکرد حامد زیر لب غرید: پست فطرت و به تبعیت از او هر کدام چیزی بار آریا کردند پوریا صورتم را بوسید و گفت: الان بیرونش میکنم -نه میخوام برم نمیتونم اینجا بمونم حالم اصلا خوب نیست حامد حرفم را تائید کرد و گفت: خودم میبرمت نگران نباش و کمک کرد که بلند شوم محمد دستم را گرفت و گفت: -ولی این عروسی پسر عموی توه ...کسی که باید بره اونه نه تو سینا-خیلی دوستدارم انگیزه ی هادی رو از این دعوت بدونم وبا این حرف به طرف جایگاه عروس دو داماد رفت دستم را از دست محمد بیرون کشیدم و گفتم: حالم خوب نیست میخواهم برم پیمان با اخم گفت: با هم میریم منم طاقت موندن ندارم و بعد رو به پوریا گفت: میشه بهش بگی مراقب خودش باشه براش متاسفم و همراه حامد مرا تا ماشین برد ... حامد مرا سوار ماشین کرد و گفت: پریا به خاطر هادی بهش هیچی نگفتیم ولی قول میدم بعدا حالیش کنیم خوب استراحت کن نگران هیچی هم نباش در طول مسیر پیمان یکریز به آریا بد بیراه میگفت به طوری که من خسته شدم و گفتم: پیمان بسته دیگه من باید با اون تصفیه حساب کنم اونطوری خالی نمیشم -یعنی میخواهی کتک کاری کنی؟ هر چی اسمشو میذاری بذار من میگم تصفیه حساب -اون حقش بود ,باید یکی از ما رو انتخاب میکرد چه گناهی کرده... -پریا واسم مهم نیست حداقل میتونست محترمانه بیاد بگه اون زنیکه رو میخواهد نه اینکه این همه بازی سر ما در بیاره و تورو سر کار بذاره.. نمیدونم اونجا چیکار میکرد تا اونجایی که من اطلاع دارم بابا و عمو با پورجم دیگه روابط خانوادگی ندارند و فقط محدود شده به کارشون حالا نمیدونم اون پسره چطوری اومده دم خانه ماشین را نگه داشت و کمک کرد تا پیاده شوم و تا دم اتاقم منرا همراهی کرد به محض اینکه دوش گرفتم روی تخت ولو شدم و نفهمیدم کی خوابم برد. صبح روز بعد همگی در اتاق نشیمن جمع شده بودیم پوریا عصبی پاهایش را تکان داد و زیر چشمی پدر را نگاه میکرد پدرم دستی بر صورتش کشید و گفت: پس برگشته اونم بدون زن و بچه پوریا نگاهی گذرا بر من انداخت و گفت: بهارو طلاق داده و از بچه هم هیچ خبری نیست مثل اینکه اینا همش بازی بهار بوده تا آریا رو به طرف خودش بکشونه پیمان گفت: حالا واسه چی برگشته میموند همون جا امنیت جانی بیشتری داشت پوریا-راستش اومده دنبال پریا پدرم عصبی خندید و گفت:غلط کرده مرتیکه ی... پوریا-من نمیخوام طرفداری کنم ولی اون خیلی پشیمونه وقتی پای حرفهاش بشینی پیمان خشمگین حرف پوریا را قطع کرد و گفت: -کم کم به دارم به این نتیجه میرسم که در مورد تو حق با پریاست...تو داری از اون حمایت میکنی یادت نرفته با همین خواهر دردانه ات چیکار کرده؟ پوریا سرش را تکان داد وگفت:من هنوزم پریا رو مثل قبل دوستدارم فقط خوشبختیشو میخواهم کیفم را از روی مبل بغل دستم برداشتم و گفتم: من کلاس دارم دیر میشه باید برم و بدون هیچ حرف دیگری از خانه خارج شدم ...ماشینم دم در پارک بود ...خواستم سوار ماشین شوم که متوجه یک شاخه گل و یک تکه کاغذ بر روی شیشه ی جلوی ماشین شدم ...گل رز را بو کردم و کاغذ را باز کردم تقریبا میدانستم از طرف چه کسی است درون کاغذ با خط خوشی نوشته شده بود دوستت دارم حس خوبی زیر پوستم دوید...کاغذ را بو کردم....بوی ادوکلن آریا بود به اطراف نگاهی انداختم ولی هیچ خبری نبود... فکری به ذهنم رسید با عجله سوار ماشین شدم و به طرف شرکتش راندم...میدانستم ماشینش را در پارکینگ مجتمع میگذارد ...از ماشین پیاده شدم و در پارکینگ به دنبال ماشینش گذشتم فقط امیدوار بودم هوز ماشینش را عوض نکرده باشد که خوشبختانه شانس با من یار بود... پشت کاغذ خودش نوشتم ازت متنفرم..... این بازی تا سه روز ادامه داشت هر روز صبح او مینوشت دوستت دارم و من هم این همه راه را تا شرکت میرفتم و مینوشتم ازت متنفرم دوست نداشتم کوتاه بیاییم راستش از این بازی لذت میبردم..... روز چهارم دوباره یک شاخه گل با جمله ی دوستت دارم.... سوار ماشین شدم تا مثل روزهای قبل جوابش را بدهم ولی در همان لحضه با دست به شیشه ی ماشین زد با تعجب شیشه را پایین دادم و نگاهش کردم خندید و گفت:دیر به کلاست میرسی نمیخواهد بری شرکت ماشین رو همینجاها پارک کردم بیا جملتو بنویس و برو از ماشین پیاده شدم و گفتم: خیلی پروریی میدونی اگه پیمان یا بابا تو را ببینند چه بلایی سرت میارند -آره,ولی اگه تو میخواستی همون روز اول میتونستی بهشون بگی من هر روز میام اینجا ولی نگفتی -من فکر نمیکردم تو باشی... -جدا,پس چرا هرروز میایی واسم .... من من کنان گفتم: میخواستم...بفهمی واقعا ازت..متنفرم...من فکر میکردم اونی که واسم گل میاره....چیزه خندید و گفت:یه ذره هم عوض نشدی حالا اون چیز کیه؟ -خب...فرهاد چینی به پیشانی اش انداخت و گفت:فرهاد کیه؟ سوار ماشین شدم و در همان حال گفتم:شوهر آینده ام وبه سرعت از آنجا دور شدم فرهاد یکی از خواستگارانم بود ...من به هیج وجه عالاقه ا ی به او نداشتم ولی در آن زمان در برابر آریا بی اختیار اسم او را گفتم چون دلم میخواست بفهمد وجود رقیب یعنی چه....ولی خدا میداند چقدر خود را سرزنش کردم اگر آریا باور میکرد و برای همیشه میرفت ...من که از او متنفرم پس برای چی انقدر حرص و جوش میخورم....تنفر نه.... من دیوانه او بودم وقتی به قلبم رجوع میکردم متوجه میشدم نه تنها از او متنفر نیستم بلکه هنوز عاشقانه دوستش دارم...پس چرا این بازیها در آوردم...؟؟ روز بعد چون کلاس نداشتم تا لنگ ظهر خوابیدم....موقع ناهار بود که بیدار شدم و به طبقه ی پایین رتم...بازه پوریا خانه یما بود بادین من نگاهی به مادم انداخت و گفت: پریا تو قصد ازدواج داری یخ کردم...حتما آریا جریان را گفته بود بی توجه به او به آشپزخانه رفتم ...اینبار پیمان پرسید: پریا تو واقعا میخواهی ازدواج کنی؟ پریدم رو اپن نشستم و گفتم: میتونم بپرسم این سوال و جوابها برای چیه؟ مادرم لبخندی زد و گفت:آخه یه چیزایی شنیدیم -پاهایم را تکان دادم و گفتم: یه خواستگار سمج دارم...زیاد ازش بدم نمیاد ولی ... پیمان چینی به پیشا نی اش انداخت و گفت: ولی چی؟ -دو دلم پوریا-دو دل یعنی چی؟یا میخواهیش یا نمیخواهیش دیگه -چطوره دعوتش کنم بیاد تا باهاش آشنا بشید مادرم خندید و گفت: -عالیه شب که بابات اومد موضوع را بهش میگیم...ولی دخترم اون میدونه تو...مطلقه ای؟ -آره پوریا بلند شد و به طرفم آمد و گفت:مطمئنی دوستش داری؟ -آره سرش را تکان داد و گفت: باشه روزی که دعوتش کردین بگید منم بیام و بعد خداحافظی کردورفت.
نمیدونم تصمیم درسته یا نه....از عکس العمل پیمان وبابا خیلی میترسم...ولی باید این کارو انجام بدهم و گرنه.....
امرزو زنگ میزنم بهش....چی بگم؟بگم آریا میخواهم ببینمت....اگه پرسید چیکار داری چی؟نه....نمیشه باید سرزده برم....اگه وسط حرفهام بلند شد و رفت انوقت چی....نمیره ولی شاید یه بلایی سرم بیاره....بهتره با پوریا مشورت کنم مطمئنم حمایتم میکنه.....ولی آخه روم نمیشه با اونهمه بی احترامی که به خودش و زنش کردم این درخواست خیلی زیادیه......چاره ای نیست این کارو باید بکنم...
فصل بیست و دوم
بعد از مراسم ازدواج هادی ....همه تو خونه یه جورایی ساکت بودند ولی با پیش اومدن ماجرای ازدواج دوباره ی من همه سر شوق و ذوق اومدند مخصوصا بابا که خیلی نگرانم بود...هادی و عمو اصلا خبر نداشتند کی آریا رو دعوت کرده...پس حدس زدیم که خودش احتمالا تحقیق کرده و فهمیده و اونجا سر و کاه اش پیدا شده...بهر حال پیمان خشمش فروکش کرده...انقدر خوشحاله که دوباره میخواهم ازدواج کنم..میدونم خودش دلش پیش سحر گیره ولی به خاطر من تا حالا دست نگه داشته...
تصمیم قطعی ام را گرفته بودم باید میرفتم پیش آریا...یه بازی براش داشتم.....ولی در نهایت پسری که قرار بود دعوتش کنم همون آریا بود البته هیچکس نمیدونست....و من به شدت از برخورد بابا و پیمان میترسیدم...
صبح روزی که میخواستم برم پیش آریا زنگ زدم به پوریا گفتم میخواهم برم خونشونم بیچاره باورش نمیشد گفت من برم خودش تا بیست دقیقه دیگه میاد...
فقط یک بار به خانه شان رفته بودم اونم به اصرار بابا....نزدیک بود ...به مامان گفتم میرم یکی از دوستامو ببینم و پیاده روانه ی خانه ی برادرم شدم.
آرزو با دیدنم در آغوشم گرفت و با بغض گفت:
خیلی خوش اومدی,
وارد خانه شدم و روی نزدیک ترین مبل نشستم و شرمنده گفتم:
آرزو کارهای منو بذار به حساب بچگی ....شرمنده ام ببخش
لبخندی زد و گفت:
شاید اگه من هم به جای تو بودم همین رفتارو میکردم من مثل خودت یه زنم و احساستو در ک میکنم
در همین لحضه پوریا وارد خانه شد آرزو به استقبال او رفت ....من را که دید با اخم شیرینی گفت:
-اینجا چیکار میکنی؟حقته از خونه بیرونت کنم....الان یه مدتی میشه داداشت فقط پیمان شده
-خندیدم و گفتم:
بیرونم کنی نمیرم,در ضمن پیمان هر چقدر خوب باشه ولی مثل تو نمیشه
پوریا-اگه پیمان اینو بشنوه قیامت میکنه,حالا چی شده خانوم افتخار تشریف فرمایی دادند
مختصر برایش همه چی را توضیح دادم ....
پوریا-راستش نمیدونم آریا چه عکس العملی نشون بده,ولی خیالت از بابت پیمان و بابا راحت باشه من اونارو راضی میکنم
-چطوری؟بابا راضی بشه پیمان ....
حرفم را برید و گفت:
گفتم که از نظر من اونا زود قانع میشن میمونه آریا و بعد نگاهی به آرزو انداخت
آرزو همان طور که با انگشتان دستش بازی میکرد گفت:
-آریا خلق تندی داره میترسم یه موقع حرفی بزنه یا عملی نشون بده که پریا جون ناراحت بشه
-میدونم ولی میخواهم احساس واقعیشو بدونم
پوریا-حالا کی میری به دیدنش؟
عصر
به مامانینا چی میخواهی بگی ,نمیگن کجا میری؟
-شما زحمت میکشی و زنگ میزنی بهشون و میگی با هم دیگه شام میخواهیم بریم بیرون.....
عصری پوریا را مرا تا دم شرکت رساند و خودش رفت....خیلی دلهره داشتم ...روبرو شدن با آریا...
اول آرین با ماشینش از پارکینگ خارج شد و خوشبختانه من را ندید و مدتی بعد او آریا....اصلا یه طرف من نگاه نمیکرد سریع جلو دویدم...گویی منوجه شد ..چون اشاره کرد سریع بروم و سوار ماشین بشوم...بی معطلی خودم را روی صندلی انداختم . او سریع حرکت کرد....
آریا-اینجا چیکار میکنی دختر...زنگ میزدی من میامدم
-کاری واجبی باهات داشتم و گرنه مزاحمت نمیشدم
-شما سرور مایی در خدمتم موافقی بریم بستنی بخوریم
-تو این هوا بستنی!!
-اتفاقا میچسبه بریم؟
-برو
ده دقیقه ی بعد به هم روی صندلی های پارکی خلوت نشسته بودیم و در حالی که میلرزیدیم بستنی میخوردیم!!
آریا-دیدی گفتم میچسبه
-دارم یخ میکنم دیونه
کتش را در آورد انداخت روی شانه های من....
-خودت چی..سردت میشه ها
-تو که کنارم باشی سرما را حس نمیکنم
-بستنیم را نیمه کاره گذاشتم کنار و گفتم:
-اومدم یه درخواستی ازت بکنم
با تعجب نگاهم کرد . گفت :
چه درخواستی؟
-حیاتیه انجام میدی؟
-نمیدونم ...راستش دوست داشتم باهات در مورد بعضی چیزا باهات صحبت کنم...
-گوش میکنم
ممنون,میدونستم منطقی عمل میکنی....من در حقت بدی کردم خودم قبول دارم ولی باور کن ناخواسته بوده,یادته آخرین باری که باهات بودم ؟
سرم را به نشانه ی مثبت تکان دادم
-اونموقع میخواستم همه چیز را برات بگم اما ترسیدم ترکم کنی...انقدر دوستت اشتم که حتی نم تونستم خودم را لحضه ای بدون تو تصور کنم,بهار همون روزها باردار بود..ماه دومشو میگذروند...به خاطر همین انقدر تو تصمیم گیری مربوط به شما انقدر تعلل کردم....نمیتونستم بهار را ول کنم قرار بود بچه ام را به دنیا بیاره از طرفی هم تو را خیلی دوست داشتم سخترین روزهام بود...
تا اینکه به این نتیجه رسیدم بعد از به دنیا اومدن بچه بهارو طلاق میدهم اگه بچه رو داد که داد...اگه هم نه که سعی میکردم به جوره دیگه براش پدری کنم...ولی بهار همه چیز را بهم ریخت زنگ زد گفت داره قاچاقی از کشورش خارج میشه..چون نم تونست بدون اجاز ه ی شوهر نمیشه از کشور خارج شد...داغ کردم دلیلشو پرسیدم گفت تو از پله ها هولش دادی پایین باور نکردم...انروز صبح که با پدرت اومدید دم خانه پرواز داشتم میخواستم برم پیش بهار تا مطمئن بشم داره دروغ میگه...رفته بود دبی...با دیدن تو حرفهای بهار یادم اومد و باعث شد باهات تند برخور کردم بعد از اون هم خیلی دنبال بهار گشتم ...از یه طرف دلم پیش تو بود از طرفی هم بچه ام...بعد دو ما دوندگی پیداش کردم..دروغ میگفت بچه سالم بود...خواستم زنگ بزنم بهت ولی نتونستم ...با خودم گفتم زنگ بزنم چی بگم دو ماه که ازم بیخبر بوده حالا هم زنگ بزنم بگم با زن و بچه ام اینجا خوشم از خانواده هم از همون اول خواسته بودم به تو چیزی نگن ...میخواستم بعد به دنیا اومدن بچه همراه بهار برگردم...ولی انگار بخت با هم یار نبود ...تو همون ماها پدرت با هزار ترفند طلاقتو گرفت...دستم به هیجا بند نبود خیلی زنگ زدم تا باهات صحبت کنم ولی هر دفعه با کلی تحقیر و توهین روبرو میشدم...پریا منو ببخش من از خیلی جهات اشتباه کردم..
-بهار و بچه ات چی شدن؟چی شد برگشتی؟
-بچه از شش ماهگی به این به بعد رشد نمی کرد دکترا گفتن نمیشه کاری کرد بها بچه را سقط کرد و بعد خودش ازم تقاضای طلاق کرد فکر کنم یکیو اونجا واسه خودش پیدا کرده بود..بعد برگشتم ایران رفتم سراغ آرزو بهم گفت قراره تا چند روز دیگه عروسی هادی برگزار شه البته میگفت تو نم یایی ولی شانس با من یار بود من فقط به خاطر تو شرکت کردم
-خیلی دیره
-چی خیلی دیره,تازه اول راهیم میتونیم از اول شروع کنیم من خیلی دوست دارم
-مطمئنی حاضری برای خوشبختی من هر کاری بکنی؟
-آره,این چه حرفیه که میزنی
-حتی حاضری خودتو کنار بکشی و برام فداکاری کنی
-منظورت چیه؟
-من قراره نامزد کنم اونا میدونن من مطلقه ام آدرس تو را دادم تا علت جدایی ما را بودند و مطمئن شوند که من هیچ تقصیری نداشتم امیدوارم همکاری کنی
-بستنیش را زمین کوبید و گفت:
همون پسره که انروز درباره اش حرف میزدی؟
-آره
نه من حاضر نیستم اینکارو انجام بدهم,حتی شاید ازت بد گویی هم کنم
-ولی تو قول دادی واسه خوشبختیم هر کاری کنی
بلند شد و روبریم ایستاد و گفت:
-نه این کارو نمی کنم نمیذارم دست اون پسره بهت برسه
-خواهش میکنم آریا من اونو دوست دارم
خشمگین گفت :به درک که دوستش داری من نمیذارم
دستانم روی صورتم گرفتم و نمایشی گریه سر دادم از لای انگشتانم زیر نظرش داشتم دستش را میان موهایش فرو کرده بود و من را نگاه میکرد بعد از چند دقیقه بالاخره به حرف آمد و محزون گفت:
گریه نکن عصبی بودم یه چیز گفتم,حالا قراره کی بیاد پیشم؟قول میدهم کامو به نحو احسن انجام بدهم ولی ازش قول می گیرم که خوشبختت کنه این برام مهمتر از هر چیزه دیگه است
خوشحال پریدم بغلش کردم و گفتم:
ممنون تو بهترینی ,من میدونستم واقعا دوستم داری
مرا از خودش جدا کرد و با چشمهای بارانی گفت:
یعنی انقدر دوستش داری که به خاطرش حوشحالی میکنه
-خیلی دوستش دارم,عاشقشم
با بغض سرش را تکان داد و گفت:
خوشبخت بشی و سریع پشتش را به من کرد تا برود
از پشت شانه هایش را گرفتم و گفتم:
تنهام میزاری
بدون اینکه برگردد گفت:
دیگه باید برات چیکار کنم؟
-کار خاصی نیست فقط اینکه فردا لطف کن به اتفاق خانواده برای خواستگاری من تشریف بیار
به طرفم برگشت و گفت:
بیام شاهد ازدواجت باشم...نه
-نه بیا منو خواستگاری کن البته اگه برات مقدوره
چند ثانبه بدون پلک زدن نگاهم و عاقبت با خوشحالی مرا از زمین بلند کرد و چرخاند
آریا یکی میبینه زشته بذار زمین
خندید و گفت:
مهم نیست ولی دیوانه میخواستم برم خودمو سر به نیست کنم چطور دلت اومد
-تو چطور دلت اومد واسم هوو بیاری هان؟فقط میخواستم امتحانت کنم و یه درس کوچیک به تو بدهم
حالا به خانه آمده بودم و منتظر پیمان و پدرم قرار بود پوریا به شرکت برود و با آنها صحبت کند دل تو دلم نیست امیدوارم قبول کنند....
بیست و دوم
پدرم روی تختم نشست و گفت:
بابایی میگفت خیلی دوستش داری؟
-درست گفته
-اخمی کرد و گفت:
ولی من هنوز بهش اطمینان ندارم
-بابا من فکر میکردم شما راضی بشی ولی پیمان نشه...حالا بر عکس شده اون رضایت داره ولی شما با اونکه بابایی هم با شما صحبت کرده باز هم میگید نه
-یه بار رضایت دادم نیتیجشو دیدم..یک سال از عمرت به بطالت گذشت
کنارش نشستم و گفتم:
قول میدهم این بار خوشبخت شوم
در چشمانم خیره شد و لبخند زد
همه چی خیلی زود برگزار شد من و آریا از خوشحالی روی پا بند نبودیم...انقدر مهمان دعوت کرده بودیم که...
جالبتر ازهمه حضور آذر و شوهرش در مراسم ما بود...خودم دعوتشان کرده بودم گر چه آریا خیلی ناراحت شد ولی به خوبی از آنها استقبال کرد و به درخواست من دیگران هم هیچ بی احترامی به آنها نکردند.....
هنوز لحضه ای که آریا من را در لباس عروسی دید فراموش نمیکنم...به جرا میتوانم بگویم به مدت یک دقیقه به من خیره ماند...ولی به نظر من خودش خیلی سر تر از من شده بود...کت شلوار مشکی براقش زیبایی او را بیشتر کرده بود...میتوانستم حسرت را در چشمان دختران فامیل بخوانم.....
بیست و سوم
دوست ندارم این چند صفحه ی آخر دفترم را خالی بگذارم ....دو سال از ازدواج من و آریا گذشته و کودکی به زیبایی پدرش به دنیا آورده ام چشمان آریا ...موهای آریا ...و تمام اعضای صورت آریارمن به آریا رفته....من خوشبخترینم....ولی گاهی آریا با محبتهای فراوانش مرا آزرده کرده و زمانی هم که به آریارمن توجه زیادی داشته بام مانند کودکان قهر میکند...ولی مهم نیست ...مهم این است که من در کنار آریا و آریارمن بیش از اندازه خوشبختم
پایان