مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی |
تکنیکهای تستزنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح (مهندسی معکوس) |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
فصل دوازدهم
سه روز بعد از شب هفت آنها به فرانسه برگشتند. من این بار برای بدرقه به فرودگاه نرفتم ؛ دیگه نمی خواستم او را ببینم. دلم می خواست ازدواج می کرد و من هم با خیال راحت به درسم می رسیدم.
قرار شده بود من و شقایق تا چند وقتی شب ها را پیش مادربزرگ بمانیم. اولش هر دو با هم می رفتیم ولی بعد از اینکه پدر و مادرها اعتراض کردند که حوصله آنها از تنهایی سر می رود قرار شد یک در میان شب من به آنجا بروم.
درست یک شب به چهلم مانده بود که تلفن زنگ زد ، گوشی را برداشتم صدای سیاوش به گوشم خورد. نمی دانم چرا قلبم به طپش افتاد.
- سلام سپیده ، تو باز آنجایی دختر! این دفعه من نیستم که تو را به دکتر ببرم ها.
- می دانم ، برای همین زیاد کار نمی کنم.
- پس خیالم راحت شد.
- گوشی دستت باشه با مادربزرگ صحبت کن.
بعد مادربزرگ با خاله و سیاوش و سیامک صحبت کرد و گفت: سپیده بیا سیاوش کارت دارد.
با تعجب گوشی را برداشتم و گفتم: الو بفرمایید.
گفت: تو پیش مادربزرگی؟
گفتم: آره.
گفت: به درس و مشقت هم که می رسی دیگه؟
گفتم: بله میرسم. از اینکه فکر من هستی ممنونم.
- در ضمن مراقب خودت باش.
- چشم آقا ، دیگه امری نیست؟
- نه خیر عرضی نیست. خدانگهدار.
بعد از قطع گوشی دلم گرفت ، مادربزرگ گفت: سپیده مادر چت شد؟
گفتم: هیچی مادربزرگ فقط یک کمی دلم گرفته.
گفت: هیچ زندگی را برای خودت سخت نگیر ، کمی راحت تر باهاش برخورد کن.
آن شب تا صبح نخوابیدم. نمی دانم چرا ، شایدم راستی راستی به او علاقه مند شده بودم ولی عاملی جلوی حرکتم را می گرفت.
شب عید همه در خانه مادربزرگ جمع شدیم. امسال عید اول خانواده مادرم بود و به همین خاطر همه آنجا جمع شده بودیم و همان روز کادوهایی از فرانسه برای شقایق رسیده بود. او هم از اینکه سیامک به فکرش بود سر از پا نمی شناخت. در میان کادوهای او و بقیه ، بسته ای جدا بود که روی آن نوشته شده بود: سپیده.
شقایق گفت: سپیده مثل اینکه این کادو مال توئه.
- خدا را شکر ، اقلا یکی هم به فکر من بوده است.
تا خواستم جعبه را باز کنم با اشاره نشان داد که این کار را باید یواشکی انجام دهم. با تعجب به دور و برم نگاه کردم ولی ظاهرا هر کسی سرش به کار خودش بود. دیدم حواس کسی به ما نیست رفتیم به اتاق دیگری و بسته را باز کردم. با دیدن کیف و کفش که ظاهرا از پوست مار بود و معلوم بود پول زیادی هم بابت آن پرداخت شده است نزدیک بود دود از سرم بلند شود. با تعجب نگاهی به شقایق کردم و گفتم: خیلی قشنگه. کی این کادو را فرستاده که اینقدر هم ولخرج بوده؟
- سیاوش برایت فرستاده و خواهش کرده جلوی کسی حرفی نزنی ، ببین عجب سلیقه ای داره این پسر!
گفتم: ولی شقایق من کادوی یواشکی نمی خوام ، خواهش می کنم اینها را پیش خودت نگه دار.
- تو چرا اینقدر لجبازی؟! اون بیچاره که اینقدر منتت را می کشد حالا تو چرا ول کن نیستی؟
- شقایق من موقعیت ازدواج با او را ندارم ، امیری محاله با این ازدواج موافقت کنه ، او هم باید به نظر پدرش احترام بذاره. چرا من را ول نمی کنه؟ من که عوض یکبار ، هزار بار به او گفته ام.
از اتاق بیرون آمدم و کیف و کفش پیش شقایق ماند.
مامان گفت: تو بسته ات چی بود؟
- مال من نبود ، روش اشتباهی اسم من نوشته شده بود. سیامک برای شقایق فرستاده بود.
دیگر حرفی نزدم. توی چمدان کادوی دیگری برای من نبود. مثل اینکه کسی جز سیاوش به فکر من نبوده است.
آن روز مهمان های زیادی به دیدن مادربزرگ و دایی و مامان فریبا آمدند. من و شقایق هم تا آخر شب مشغول پذیرایی از مهمان ها بودیم. تا فرصتی گیر می آوردیم صحبت می کردیم. گویا کلاس زبان شقایق رو به اتمام بود و برای رفتن داشت آماده میشد. خیلی خوشحال به نظر می رسید.
گفت: راستی برای عروسی امیرحسین هم از کانادا می آید.
- راست میگی؟! خیلی خوشحال شدم ، حتما زندایی خیلی دلش برایش تنگ شده است.
- آره ، بابا و مامان دارن روزشماری می کنند.
- آن وقت تو هم می خواهی آنها را تنها بگذاری ، واقعا که بی رحمی.
شقایق دلخور نگاهم کرد و حرفی نزد.
آن شب بعد از شام با مادربزرگ به خانه خودمان برگشتیم و قرار شد تا آخر عید پیش ما بماند. از اینکه این چند روز او تنها نیست خیلی خوشحال بودم. روزهای بعد هم آنها به بازدید اقوام و آشنایان رفتند و من هم کماکان درس می خواندم.
خاله فریده هم مرتب تماس می گرفت و از خبرهای آنجا می گفت و در ضمن اطلاعاتی هم از این دریافت می کرد.
خاله می گفت درس سیامک تمام شده اما سیاوش هنوز یک ترم دیگر دارد که بخواند. هر چقدر هم امیری به او اصرار می کند که با شیدا عروسی کند ، زیر بار نمی رود. دیگه از دستش خسته شده ایم و نمی دانم چش شده که با هیچ کس حرف نمی زند. راستی برای عروسی قرار خواهرشوهرم با شیدا بیایند. بعد ادامه داد: تو چی؟ سپیده را شوهر نداده ای؟
مادر گفت: نه بابا او خیال ادامه تحصیل داره ، البته خواستگار زیاد داره ولی به خاطر درس هایش همه را رد می کند.
فصل سیزدهم
آن سال امتحانات نهایی به خوبی گذشت و نوبت به کنکور رسید. دلشوره عجیبی داشتم ؛ پدر دلداری می داد و می گفت: اگر قبول نشدی ناراحت نباش حالا وقت زیاد داری.
- نه پدر ، من امسال حتما باید قبول شوم ، دیگه حوصله درس خواندن برای کنکور را ندارم.
- ان شاالله ، اگر هم قبول نشدی می فرستمت فرانسه پیش خاله فریده ات.
- نه پدر ، اگر هم قبول نشدم کار دیگری انجام می دهم. من خاله فریده را دوست دارم ولی آنجا نمی توانم زندگی کنم ، هر چند برای چند سال.
روزی که قرار بود برای امتحان کنکور از خانه خارج شوم مادر از زیر قرآن ردم کرد و بوسید و گفت: خوب حواست را جمع کن. موفق باشی دخترم.
- چشم مامان ؛ مرسی.
وقتی بیرون آمدم پدر توی ماشین منتظرم بود و گفت: بیا بالا خودم می رسانمت.
گفتم: نه پدر من با ماشین مادر می روم ، قراره دنبال شراره هم بروم.
- پس به امید خدا برو دخترم.
گفتم: چشم پدر.
سوار ماشین شدم و به راه افتادم. شراره سر کوچه منتظرم ایستاده بود با همان لبخند همیشگی سوار شد.
گفتم: دیر کردم ، نه؟
گفت: نه ، تازه رسیدم.
- در چه حالی؟
- هیچی آنقدر دلم شور می زند که کم مانده خفه شوم.
- به نظرم بعد از کنکور باید به یک دکتر یا یک روانپزشک مراجعه کنیم.
- ظاهرت که این طوری نشان نمیده ، برای اینکه خیلی خوب و با حواس داری رانندگی می کنی.
- توقع داری به خاطر کنکور هر دویمان را به کشتن بدهم؟
سرش را به صندلی تکیه داد و چشم هایش را بست. تا محل امتحان دیگر با هم حرف نزدیم. ماشین را گوشه ای پارک کردم و هر دو وارد شدیم. شور و حال خاصی بین داوطلبین حاکم بود. به شراره گفتم: از قرار معلوم همه حال ما را دارند.
- آره والله ، مثل اینکه تازه ما بهترینشان هستیم.
سر جلسه آرامش خاص در من به وجود آمد و بدون هیچ دلشوره توانستم تست های آن را جواب بدهم. بعد از برگرداندن برگه های جواب به رئیس حوزه ، با شراره بیرون آمدیم.
گفتم: شراره گردنم خشک شد.
- در عوض من از گرسنگی دارم می میرم.
- موافقی بریم آبمیوه بخوریم؟
- بریم.
و هر دو با شیطنت سوار ماشین شدیم و همان نزدیکی ها توی یه آبمیوه فروشی ، آبمیوه خوردیم.
گفتم: شراره ، بعده مدت ها چیزی خوردم که به دهانم مزه داد.
- راستش من هم خیالم راحت شد ، از این به بعد یک نفس راحت می کشم. حالال می خوای کجا بری؟
- از اینجا تو را می رسانم ، بعد هم خودم بر می گردم به خانه مادربزرگ ، حالا اگه کاری نداری زود بلند شو برویم که دیر شد ، راستش خیلی وقت ست به مادربزرگ سر نزده ام و دلم برایش خیلی تنگ شده است.
وقتی مادربزرگ در را باز کرد ناغافل خودم را در بغلش رها کردم و صورت پر از چروکش را بوسیدم و گفتم: آخیش خستگی ام در رفت.
- قربون دختر مهربانم بروم ، تو همیشه از بچه های خودم مهربان تر بوده ای. بیا تو خسته شدی.
هر دو وارد اتاق شدیم و شروع کردم به گردش در اتاق.
- مادربزرگ می دونی چقدر دلم برای شما تنگ شده بود ، راستش امروز هوس کردم بیایم دستپخت شما را بخورم.
- پریشب دایی ات شیرینی خریده بود. برایت نگه داشته ام ، می دانستم همین روزها پیدات میشه.
بلند شد رفت از یخچال برایم شیرینی آورد و گفت: الان برایت چای می ریزم با چای بخوری.
گفتم: نه شما بشین ، خودم می ریزم.
- پس زیرش را روشن کن ، تازه دم کرده ام.
بعد از روشن کردن سماور از او اجازه گرفتم که به مامان فریبا زنگ بزنم. با او صحبت کردم و بهش اطلاع دادم که ناهار مهمان مادربزرگ هستم. بعد چای ریختم و پیش مادربزرگ نشستم. گفت: بیا با شیرینی بخور.
- مادربزرگ چه خبرا ؟ خیلی وقته دایی و شقایق را ندیده ام.
- هیچی مادر ، دو سه روز دیگر خاله ات اینها می آیند.
- راست میگید؟ پس عروسی راه می افته. این چند روز آنقدر درس داشتم که نتوانستم حتی یک زنگ به شقایق بزنم.
- اتفاقا او هم خیلی از تو گله داشت و می گفت چند دفعه زنگ زده تو با او حرف نزده ای.
- آخه به خدا وقتی درس می خوانم اصلا از دور و برم بی خبر می شوم ، حالا کی خبر داد خاله اینها می آیند؟
- راستش فریده دیروز زنگ زد و گفت: ما می آییم ولی سیاوش یکی دو شب قبل از عروسی خودش را می رساند.
- راست میگید؟ لابد درس داره.
- نه بابا ، دارد بهانه می آورد ، نمی دانم این پسر چشه. مادر تو چرا زنش نمی شوی؟
از سوال مادربزرگ جا خوردم و با خنده گفتم: اوا مادربزرگ چقدر بی پرده می پرسید.
- مادرجون من از چشم های جوان ها همه چیز ها را می خوانم. چیزی رو که شما تو آئینه می بینید ما توی خشت خام می بینیم. برای اینکه خجالت نکشید به رویتان نمی آورم. می دانم که تو و اون چقدر همدیگر را دوست دارید ؛ پس چرا معطل می کنی؟
با گله گفتم: مادربزرگ شما که می دانید امیری چشم دیدن مرا ندارد ، فکر نکنم خاله هم به این ازدواج راضی باشد ، پس چرا می خواهید به ازدواجی که خانواده ها رضایت ندارند تن دهم؟
- آخه مادر دلم برای سیاوش می سوزد. الان سیامک دارد سر و سامان می گیرد ، او هم حتما دلش می خواهد تشکیل خانواده دهد.
- مادربزرگ او هم مثل پدرش از خودراضی تشریف دارد ، شما که می دانید من با این جور آدم ها نمی توانم راه بیایم.
- اون بدبخت که بارها از تو خواستگاری کرده.
- دیگه مجبور شده ... فکر کنم عشق زده توی کله اش!
و هر دو شروع به خندیدن کردیم.
مادربزرگ گفت: کمی عاقلانه فکر کن.
- مادربزرگ من اگر پدر و مادرم را پیدا کنم حتما با او ازدواج می کنم. امیری و پدربزرگ چندبار به من گفتند بی ریشه ، خب من هم می خواهم ریشه ام را پیدا کنم. از این حرف ها بگذریم مادربزرگ ناهار چی داریم.
- آبگوشت. از آنهایی که تو خیلی دوست داری.
- آخ جون من عاشق آبگوشت های شما هستم.
آن روز تا بعد از ظهر پیش او بودم و عصر به خانه برگشتم. مادر از تنهایی حسابی حوصله اش سر رفته بود. با دیدن من گفت: آقا رضا یک ماشین برای دخترت بخر ، این دختر دیگه ماشین من را صاحب شده است.
- خانم از صبح ماشین من بود اگر کاری داشتی با آن انجام می دادی. در ضمن رنو را بده به سپیده من برای شما یکی دیگه می خرم.
- آخ جون مامان جون قبول کن ، من رنو خیلی دوست دارم.
- خیلی خب بابا قبول. به شرطی که با پدرت دست به یکی نکرده باشید که سر مرا کلاه بذارید.
یک روز بعد از ظهر پدر با یک " بی ام و" دودی رنگ به خانه برگشت. اول راجع به اینکه مال مادر است حرفی نزد. گفتم: مامان فکر کنم مال شماست.
- یک جوری از زیر زبانش بکش ببین قضیه چیه.
رفتم کنار پدر روی مبل نشستم و گفتم: پدر مبارکه ، ماشینتان را عوض کردید؟
گفت: خیر ، این ماشین هدیه ایست برای فریبا خانم ، شاید جبران زحماتش که کمی کرده باشیم.
مامان آنقدر ذوق کرد که پرید و صورتم را بوسید و گفت: کاشکی زودتر بزرگتر شده بودی.
من هم به بغل پدر پریدم و از او تشکر کردم. خدا را هم سپاس کردم.
شب بعد همه در سالن پروازهای خارجی به انتظار مهمان ها دقیقه شماری می کردیم. شقایق نزدیک بود از خوشحالی بال در بیاورد. مادربزرگ هم دست کمی از او نداشت و مرتب با بی حوصلگی سوال می کرد پس کی می رسند.
گفتم: مادرجون ، کمی حوصله کنید الان دیگه پیداشون میشه.
خودم هم دلم گرفته بود ، شاید به شقایق حسودی می کردم. او سیامک را می دید ولی من چی؟ سعی کردم به روی خودم نیاورم ولی وقتی سیامک را با قامت بلند از دور دیدم ناخودآگاه به یاد سیاوش اشک در چشمانم حلقه زد. گفتم: تحفه بیا این هم نامزد گرامیتان!
او هم با خوشحالی به طرف سیامک دوید و دسته گل را به دستش داد و خودش را در بغل خاله انداخت و از ذوق شروع به گریه کرد. مادربزرگ شروع به گریه کرد و جلو رفت و گفت: مادر امان بده من هم بچه ام را ببوسم.
همه جلو رفتیم و با مهمان ها احوالپرسی کردیم. همراه آنها ، خواهر امیری و دختر خواهرش شیدا هم آمده بودند. با دیدن شیدا قلبم از هیجان فرو ریخت. سیامک جلو آمد و گفت: خانم چطوری؟
گفتم: ممنون.
برگشت نگاهی به شیدا کرد تا او را به من معرفی کند ، گفت: وای مامان این دو تا چقدر شبیه هم هستند. پس چرا تا حالا متوجه نشده بودیم؟
خاله گفت: برای اینکه هر بار یکی از آنها را دیده بودیم.
عمه خانم جلو آمد و گفت: دخترم اسم شما چیه؟
- من سپیده هستم و از آشنایی با شما خیلی خوشبختم.
- من هم همین طور.
پدر گفت: خیلی خب حالا بس کنید. وقت این حرف ها نیست ، بهتره زودتر بریم خونه ؛ مهمان ها حتما خیلی خسته هستند.
توی راه مرتب به شیدا فکر می کردم. شباهت او و من خیلی چشمگیر بود. فقط او سبزه بود با موهای تابدار ، من سفید بودم با موهای لخت و صاف. ولی صورت هر دوی ما به هم شبیه بود ، حتی خنده هایش هم شکل خنده های من بود. از همان اول احساس نزدیکی عجیبی به او کردم. نمی دانم چرا بهش علاقمند شده بودم. جوان ها در ماشین من نشسته بودند. شقایق و سیامک آنقدر حرف داشتند که یک لحظه هم به خودشان استراحت نمی دادند.
- بابا سرم درد گرفت ، چقدر شما حرف می زنید.
سیامک گفت: سپیده نمی دانی چقدر دلم برایت تنگ شده بود خانم ، یک زنگ هم نمی زنی. بعد سرش را نزدیک گوشم آورد و یواشکی گفت: تو که این آقا داداش ما را کشتی.
از تو آیینه بهش نگاه کردم و هر دو شروع به خندیدن کردیم.
شقایق گفت: چی شد؟! حالا دیگه در گوشی حرف می زنید؟!
گفتم: اوه اوه سیامک ، الان طلاقت میده.
سیامک گفت: به خدا خانم حرف آقا داداشم را می زدم. همه زدیم زیر خنده.
از شیدا پرسیدم: شما درستان تمام شده؟
- من سال آخر هستم. برای ورودی دانشگاه می خوانم.
- پس من و شما تقریبا همسن هم هستیم. راستی سیامک شما هم درستان تمام شد؟
- مال من آره ، ولی سیاوش این چند وقته تن به درس خواندن نمی دهد. چند واحدش مانده ، راستی تو چکار کردی؟
- من هم کنکور دادم ، چند وقت دیگه مشخص می شود چکار کرده ام.
- شقایق می گفت: پدرت کادویت را جلو جلو داده.
- البته او به آن حساب نخریده ولی من گفتم کافیه. آنها من را خیلی لوس می کنند.
شقایق گفت: راستی سیامک من هم تقریبا زبانم را تمام کرده ام. نمی دانی چقدر زحمت کشیدم همیشه از خواندن این درس فراری بودم آخر سر قسمت شد درست و حسابی بخوانمش.
- خب الحمدالله تو هم کمی به خودت زحمت دادی.
- خیلی بدی! یعنی من تنبلم؟
- عزیزم شوخی کردم.
گفتم: سیامک برنامه جشن و خریدتان را از کی شروع می کنید؟
- از همان موقع که شقایق خانمم اعلام آمادگی کردند ؛ هر چه زودتر بهتر. شیدا را هم قرار است چند روز به تو بسپاریم تا با هم بروید بگردید و از شیدا هم از وقتش استفاده کند.
گفتم: البته اگر من را به عنوان لیدر قبول داشته باشه.
شیدا گفت: خواهش می کنم. نمی دانم چرا با دیدن شما یک احساس محبت عمیقی به من دست داد. شاید به خاطر شباهتمان به همدیگر است.
گفتم: البته شما کمی از من بانمک تر هستید.
- متشکرم و باید بگم شما هم زیباتر از من.
سیامک گفت: اینقدر برای هم تعارف تیکه پاره نکنید. اصلا خودم از همه تان خوشگل تر هستم.
هر سه با خنده گفتیم: خیلی!
بعد از رسیدن به خانه تا نیمه های شب حرف از مراسم عروسی و کارهای دیگر بود. قرار شد فردا آنها دنبال کارهای آزمایش و خرید بروند و بزرگترها هم در تدارک مراسم باشند.
وقتی چشمم به مادربزرگ افتاد اشاره ای به شقایق کردم و گفتم: نگاه کن مادربزرگ نشسته خوابش برده. گفتم: مامان نمی خواهید بلند شوید؟ اگر به ما و خودتان رحم نمی کنید حداقل به مادربزرگ رحم کنید ، بیچاره از خستگی همش چشم هایش روی هم می افتد.
مامان گفت: ما هم دیگه می رویم خانه. فریده عمه خانم و شیدا جان را به خانه ما هم بیاور.
گفتم: مامان قراره از فردا من و شیدا جون حسابی با هم بگردیم.
گفت: به شرطی که احتیاط کنید و کار به دستمان ندهید. بعد به شوخی ادامه داد: یک وقت ماشین اوراق شده را از خیابان جمعش نکینم.
آن شب تا نزدیکی های صبح خواب به چشمانم نیامد. تا صبح به فکر شباهتمان به شیدا بودم. صدای مادر و پدر از سالن می آمد و معلوم بود آنها هم نخوابیده اند. کمی دقت کردم. صدای پدر را شنیدم که گفت: حالا چرا اینقدر ناراحتی؟! از کجا می دانی که سپیده همان دختر خانم امیری باشد.
- تو که دیدی چقدر به هم شبیه هستند.
- نه بابا ؛ همچین هم که می گویید نیست. به نظرتان این طور آمده. سپیده مثل برف سفیده و برعکس شیدا سبزه است. فرم موهایشان کاملا با هم فرق می کرد. این قدر به دلت بد نیار. مگه می شود توی این دنیای بزرگی سپیده دختر آنها از کار در بیاید؟ تازه مگر نمی گفتند یکی شان مرده بود ، پس امکان نداره.
- نمی دانم چرا می ترسم که سپیده را از دست بدهم. حالا که اینقدر به او عادت کرده ام. زحمت هایش به کنار ، تو که می دانی من به غیر سپیده کسی دیگر را ندارم. پس بهم حق بده بی قرار باشم.
- نه خانم من به تو حق نمی دهم که بیخودی بشینی و غصه بخوری. حالا هم برو بخواب ؛ بعد دیگر صدایی از آنها نیامد. حالا دیگر من هم قانع شده بودم که با آنها نسبتی ندارم.
فصل چهاردهم
صبح خیلی دیر از خواب بیدار شدم. مامان با آن چشم های ورم کرده اش معلوم بود که شب را نخوابیده است. گفت: چقدر دیر بیدار شدی.
- نمدونم چرا اینقدر خوابم می آمد.
دوباره گفتم: مامان صبحانه حاضره؟ خیلی گرسنه ام.
- برای اینکه تا لنگ ظهر خوابیدی. بشین برات تخم مرغ نیمرو کنم.
بعد از اینکه نیمرو آماده شد گفتم: ممکنه شما هم با من بخورید؟ آخر تنهایی نمی چسبد.
- خیلی خب ، انگار من هم گرسنه شدم.
صبحانه دلچسبی بود ، هر دوی ما آن را در سکوت خوردیم و گفتم: من میرم حمام ؛ اگر کسی کارم داشت بگید دوباره زنگ بزند.
- باشه عزیزم.
بعد از حمام کمی سر حال آمدم ، به آشپزخانه سرک کشیدم و گفتم: کسی زنگ نزد؟
- چرا ... شیدا تماس گرفت گفت سپیده وقت داره با هم بریم بازار. میخوام از تابلوهای گلدوزی شقایق بخرم ، آخه بیکارم میخوام سرمو گرم کنم. حالا برو باهاش تماس بگیر باهاش قرار بذار.
فوری شماره خونه مادربزرگ را گرفتم ، خودش گوشی را برداشت.
گفتم: الو مادربزرگ سلام ؛ حالت خوبه؟
- ای ننه ، چه خوبی! مهمان ها از صبح دارن زحمت می کشن. غذا تهیه می کنند.
- عیبی نداره ، شما دیگه بازنشسته شدید باید استراحت کنید. چه خبر؟
- هیچی ، سیامک و شقایق رفته اند آزمایشگاه. این طفلکی هم از صبح تنهاست. تو چرا دیر زنگ زدی؟
- آخه مادرجون دیر از خواب بیدار شدم تا یک دوش بگیرم شد الان. مامان گفت شیدا جون زنگ زده. بهش بگید آماده بشه میام دنبالش بریم بیرون.
آماده شدم ، روی مامان را بوسیدم و گفتم: کاری نداری؟
گفت: نه ، فقط زود برگرد. اگه خواستی شیدا را هم با خودت بیار.
- حتما ، اگر قبول کرد میاورمش. آخه این چند روز او خیلی تنهاست حوصله اش سر میره.
رفتم خانه مادربزرگ قبل از اینکه ماشین را پارک کنم شیدا در را باز کرد و آمد بیرون.
گفتم: چه دختر خوش قولی! حتما خیلی وقته منتظر من هستی.
- نه صدای ماشین را شنیدم و گفتم تویی.
- آفرین دختر باهوش. حالا خانم کجا تشریف می برند؟
سوار ماشین شد و گفت: می خواهم از آن تابلوهای گلدوزی شقایق بخرم. آخه می دانید من تو فرانسه اهل بیرون رفتن نیستم. راستش زیاد از محیطش خوشم نمیاد مجبورم سرم را با چیزی گرم کنم.
- پس دانشگاه چی میشه؟
- حالا امتحان دادم ، ببینم چی میشه.
- حتما قبول میشی ، ما هم میاییم آنجا شیرینی اش را می خوریم.
- خیلی خوب میشه بیایید. اگه بیایی تو را با برادرم شروین آشنا می کنم ، آخه برادر من خیلی خوشگل و خوش تیپه!
- ای بلا! تو هم واسه من نقشه کشیدی؟ راستی فامیلی تو چیه؟
- من هم امیری هستم.
- راست میگی؟!! پس چرا تو لجباز نیستی؟
- باید بگم پدرو مادر من پسر عمو و دخترعمو هستند و باید به عرض شما برسانم من از نوع امیری های آرام هستم.
- پس خیالم راحت شد ، می تونم باهات کنار بیایم.
بعد هر دو خندیدیم. به بازار که رسیدیم به زور یکجا جای پارک پیدا کردم و هر دو پیاده شدیم و بعد از طی مسافتی به فروشگاه ها رسیدیم و تا ظهر مشغول دیدن مغازه ها شدیم. شیدا هم تابلوی زیبایی پسندید و خرید. و گفت: باید خودت بهم یاد بدهی. شقایق از کار گلدوزی شما خیلی تعریف کرده.
گفتم: حتما. چرا که نه. برگشتیم خانه مادر بزرگ.
تو خانه مادربزرگ همه جمع بودند. سیامک و شقایق تازه از راه رسیده بودند ؛ سیامک گفت: خانم ها کجا تشریف داشتند؟
- با اجازه تون رفته بودیم بازار ، شما کجا تشریف داشتید؟
- ما هم با اجازه شما رفته بودیم آزمایشگاه ، جوابش را هم سه روز دیگه می دهند. بعد رفتیم با محضردار صحبت کردیم و برای روز عقد ازشون وقت گرفتیم.
- مبارکه انشاالله ما هم شاهد خوشبختی شما باشیم. حالا شیدا جان تابلویت را بیاور کمی یادت بدهم که کمی دیگه می خواهم بروم خانه. عمه خانم که تازه از حمام آمده بود گفت: سپیده جان شما هم از صبح تو زحمت افتاده ای.
- خواهش می کنم. راستی شقایق امیرحسین کی می آید؟
- بلیطش برای هفته دیگه است.
- زندایی خیلی خوشحالم که میاد ایران. حتما خیلی دلتنگش هستید؟
زندایی که اشک در چشم هایش حلقه زده بود گفت: سپیده دیگه دارم لحظه شماری می کنم.
مادربزرگ گفت: آمد زودی دستش را بند کن و زنش بده تا دیگه برنگرده.
- مگر این جوان ها زیر بار می روند. او باید خودش دختر مورد علاقه اش را پیدا کند.
کمی به شیدا طرز کار تابلو را یاد دادم و گفتم: شیدا جون اینجاها که ساده اس بدوز ، بقیه اش باشه برای فردا ، مادربزرگ کاری نداری؟
- کاری ندارم ، اما ناهار خانه ما هستید به مامانت هم زنگ زدم داره میاد.
شقایق گفت: آخ جون سپیده تو را به خدا نرو ، عصر با سیامک برویم سینما.
سیامک با گله گفت: از کیسه خلیفه می بخشه ، زندایی دخترت همه پول های من رو داده به باد.
گفتم: خیلی خب با این پول ها کی تا حالا ثروتمند شده ، اصلا همه تان مهمان خودم.
- آفرین! معلومه خیلی پولدار هستی ، شوخی کردم سینما و شام امشب مهمان من.
بعد از ظهر چهارتایی رفتیم سینما و شام را هم بیرون خوردیم. برگشتنی به سیامک گفتم: سیامک خیلی خوش گذشت ، به شرطی که باز هم از این کارها بکنی.
- همین بار اول و آخرم بود ، دیگه روتون رو زیاد نکنید!
- خیلی خب! حالا کاری می کنم که عذرخواهی کنی.
شروع کردم به ویراژ دادن در خیابان ها و با سرعت ماشین را می راندم ، آخر سر گفت: بابا تسلیم! حالا عروس وداماد را نکشی ، خودتان عیبی ندارد.
گفتم: تسلیم شدی؟
- بابا تسلیم! چه گیری افتادیم ها. این دختر خاله ما درست مثل پسر خاله ها می مونه. بعد از رساندن آنها به خانه ، با مادر به خانه برگشتیم.
تنها پنج روز به عروسی مانده بود که سیاوش و امیرحسین هر کدام در نوبت به ایران آمدند. هر دوبار هم سیامک و شقایق به استقبال رفته بودند ، من هم که این چند وقت را با شیدا گذرانده بودم ولی این چند روز مانده به عروسی ، به خاطر حضور سیاوش صلاح ندیدم به خانه مادربزرگ بروم.....
دو روز بعد مامان گفت: سپیده تو اصلا به فکر لباست نیستی.
- مامانی خب همان لباسی که خاله فریده از فرانسه آورده را می پوشم.
- نه عزیزم ، عصر بریم بازار یک دست لباس بخر برای جشن ، برای پاتختی هم همان پیراهنی را که تازه دوخته ای تنت کن.
- هر چی شما بگید.
همان روز عصر با مادر رفتیم بازار و یک دست کت و دامن سرمه ای رنگ خریدم و مامان هم کادویی برای سیامک و شقایق خرید. شب لباسم را پوشیدم و رفتم پیش بابا ، به قول مامان نیشش باز شد و گفت: قول می دهم دخترمان با پوشیدن این لباس همان شب شوهر کند.
- بابا! تو را به خدا اذیتم نکیند.
مامان گفت: سپیده نه تنها زیباییش بلکه اخلاق و رفتارش هم جلب توجه می کند ، به نظر من اخلاق خوب خیلی مهم تره.
- ممنون از هر دوتاتون ، اینقدر که از من تعریف کردید تا یک دقیقه دیگر اینجا بایستم خودم را هم نمی شناسم.
صبح روز بعد با شنیدن زنگ تلفن از خواب بیدار شدم: الو بفرمایید.
- الو و زهرمار! تو نمی گی عروسی دختر دایی هست؟
- اوه! سلام عروس خانم. چطوری؟ خوش می گذره؟
- چه خوشی! تا یک هفته دیگر به فرانسه می روم ، تو اصلا نمی گی این چند وقت باید پیش من باشی؟
- شقایق جونم ببخشید ؛ به خدا نمی خواستم مزاحمتون بشم. پس فردا تو عروسی می بینمت.
- خوبه دیگه ، حالا دیگه می خواهی مثل مهمان ها بیایی ، اصلا نیایی راحت تری. تازه امیرحسین هم آمده و مرتب سراغ تو را می گیرد و میگه پس این سپیده که ازش اینقدر تعریف می کردید کجاست. یه بنده خدایی هم که اسمش را نمی آورم اصلا از روزی که آمده با هیچ کس حرف نزده ، با عمه قهر کرده ، بچه ام نطقش کور شده!
گفتم: آخه چرا با خاله بیچاره؟!
- عمه میگه سیاوش از این ناراحته که چرا از تو خواستگاری نکرده.
- اگر هم خواستگاری می کرد من جواب رد می دادم.
- خب بابا ، لوس نکن خودت را ، مادربزرگ کارت دارد بیا باهاش صحبت کن.
گوشی را به دست مادربزرگ داد: الو مادر؟
- سلام مادربزرگ ، حالتون چطوره؟
- از احوالپرسی های نوه ی گلم. چرا اینجا نمی آیی؟ مگر قهر کرده ای؟
- راستش مادربزرگ این چند روزه سرتان شلوغ بوده ، گفتم بعدا که خلوت شد و مهمان ها رفتند میام چند روزی پیشتان می مانم.
- حالا هم بیایی خوشحال می شویم. بلند شو با مادرت بیا ، امشب همه دور هم جمع هستند. تازه شقایق می خواهد به اصلاح برود میگه باید با سپیده باشه. همه از دستت حسابی ناراحت هستند. سیامک هم یک بند غر می زند.
- چشم ؛ اجازه بدهید اول به مامان خبر بدهم و بعد برای ناهار خدمتتون می رسیم.
گوشی را قطع کردم و به اتاق مادر رفتم و موضوع را برایش تعریف کردم.
گفت: هر جور که راحتی. من می خواستم بهت بگم که کار بدی می کنی اما با خودم گفتم بگذارم هر کاری که راحتی انجام دهی.
گفتم: به خدا دلم همش آنجاست.منتها نمی خواهم امیری فکرهای ناجوری کنه. به خصوص که الان شیدا هم آنجاست ، نمی خواهم من را با او مقایسه کنه.
- امیری غلط می کنه! پسر خودش دارد دیوانه می شود به تو چه. دل را که نمی شود کاری کرد.
از حرف مامان خجالت کشیدم و سرم را پایین انداختم. گفتم: حالا بریم؟
- آماده شو بریم من که کاری ندارم.
تو ماشین گفت: سپیده می دانی سیاوش به پدرش چه گفته؟
- نه همان بهتر که ندانم. فکرش را که می کنم تمام تن و بدنم می لرزه.
- نه اتفاقا بهتره بدونی. گفته یا سپیده یا هیچ کس ؛ به خاطر تو هم تا پریروز به ایران نیامده. حالا دست تو نیست که ، تقصیر پسر خودشان هست که عاشق شده.
- مامان تو رو خدا اذیتم نکنید. آخه او هم تحفه گیر آورده؟ تازه شیدا هم از من نمکی تره و هم جذاب تر ، منو می خواد چکار؟
- پس خبر نداری! مثل اینکه گلوی امیرحسین هم پیش شیدا گیر کرده. دیروز که من آنجا بودم نمی دانی چه بازار گرمی برای همدیگر می کردند.
- ای وای راست میگید؟ خیلی خوشحال شدم مامان ؛ شیدا دختر خوبی است.
- حالا تو مانده ای با سیاوش! و خنده ای کرد و من باز خجالت کشیدم.
مشغول پارک کردن ماشین دم در خانه مادربزرگ بودم که سیاوش از خانه بیرون آمد. لحظه ای ایستاد و نگاهم کرد و بعد جلو آمد ؛ سعی می کردم خودم را کنترل کنم و اصلا به روی خودم نیاورم که او را دیده ام.
گفت: خاله چطورین؟ خوبین؟ بعد نگاهی به من کرد و گفت: شما چطورین خانم؟ خودتون رو برای همه گرفته اید!
- خواهش می کنم ، مگه من کی هستم که خودم را بگیرم. شما خوبید؟ دلمان برایتان تنگ شده بود!
- متشکرم ، معلومه!!!
دیگه چیزی نگفتیم و وارد خانه شدیم. شقایق هنوز نرفته بود فوری گفت: سپیده لباست را در نیار می خواهیم برویم آرایشگاه.
- بذار از راه برسم! چقدر تو مهمان نوازی!
- باشه بشین برایت یک چای بیاورم. رفت و برایمان چایی آورد. گفتم: حالا کیا میان؟
گفت: من و تو و شیدا.
گفتم: خوبه خوبه! از ما بزرگتر نبود؟ خاله فریده شما خودتان باید عروستان را به آرایشگاه ببرید.
خاله گفت: نه خاله شما برید کافیه. همه تون را قبول داریم.
به مامان نگاه کردم و گفتم: راستی مامان موهایم را کوتاه کنم؟
سیاوش که پشت سرم ایستاده بود با صدای بلند گفت: نه خیر!!
برگشتم نگاهی به او کردم. اصلا توقع نداشتم جلوی جمع اینطور حرف بزند. به روی خودش نیاورد و به حیاط رفت.
مامان برای اینکه جو را عوض کند گفت: ببین بقیه چه می گویند ، فریده بهتره کوتاه کند یا نه؟
خاله گفت: فکر کنم اگر کوتاه کنی مثل شیدا می شوی. بذار صدایش کنم خودت ببین.
- مگه او هم موهایش را کوتاه کرده؟
- آره خاله ، خیلی هم بهش می آید ولی آخه موهای تو صافه.
شیدا که آمد دیدم قیافه اش خیلی عوض شده است.
گفتم: چقدر خوشگل شده ای ؛ موی کوتاه خیلی بهت می آید. خیلی عالی شده ، من هم کوتاه می کنم دیگه از دستشان خسته شده ام.
مامان گفت: بذار برای بعد از عروسی.
موقع خداحافظی امیری را دیدم ، سلام علیک خشکی با هم کردیم و من زود از خانه بیرون امدم. پشت سر من شیدا و شقایق هم سوار ماشین شدند و رفتیم آرایشگاه....
در آرایشگاه خانم آرایشگر گفت: حالا کدام یک از این خانم های خوشگل عروس هست؟
گفتم: اونی که از همه خوشگل تره.
نگاهی به هر سه ما انداخت و گفت: پش بیا جلو.
هر سه تایی شروع به خندیدن کردیم و گفتم: نه ، اشتباه کردید ؛ شقایق خانم عروس هستند. و با دست او را نشان دادم. او شقایق را به اتاق دیگری برد و من و شیدا به انتظار نشستیم.
شیدا گفت: سپیده بیا موهایت را کوتاه کن ، راست میگم خیلی خوشگل میشی.
- نمی دونم می ترسم به من نیاد. میذارم برای بعد از عروسی.
- نه به خدا خوب میشه تازه سورپرایز هم میشه
- نه ؛ آخه مامان هم سفارش کرد بماند برای بعد از عروسی.
وقتی شقایق بیرون آمد همه برای او دست زدند ؛ چهره او کاملا فرق کرده بود. در گوشش گفتم: شقایق خیلی خوشگل شده ای. تا سیامک رونما نداده جلو نیا.
- اگر به سیامک هست که یک چیزی هم از من می گیره. همگی زدیم زیر خنده.
جلوی در خانه دو سه بوق پشت سر هم زدم و همه بیرون آمدند. پیاده شدم و رو به سیامک گفتم: آقا اول شیرینی بخر ، این طوری که عروست را تحویل نمی دهم.
- بابا به خدا شیرینی هم خریدم ، اذیت نکن دیگه. حالا خوشگل شده؟
- خودت باید بری ببینی.
جلو رفت و سرش را از شیشه به داخل برد و گفت: به به خانم! خیلی عالی شده ؛ انشاالله خوشبخت بشی.
گفتم: با کی هستی؟ با شقایق یا من که عروس را آوردم؟
- با خودم که تو انتخاب دقت کردم.
همه از حرف او خندیدند و بعد عروس را به خانه بردیم. خاله و مادر بزرگ بدون وقفه به سر عروس و داماد نقل می ریختند و سر و صدا می کردند. مادربزرگ شیدا را کنار امیرحسین برد و سر آنها نقل ریخت. خاله با هیجان گفت: به افتخار عروس و داماد آینده.
تا خواست طرف من بیاید با نگاهم از او خواهش کردم که این کار را نکند. چون می ترسیدم امیری باز خودش را برایم لوس کند و از آن نگاه های معنادار تلخ تحویلم دهد.
رفت طرف سیاوش و سر او به تنهایی نقل ریخت. مادربزرگ گفت: انشاالله عروسی پسر قشنگم.
سیاوش نگاهی به من کرد و گفت: مادربزرگ خیلی سرسخته.
مادربزرگ گفت: بمیرم برای هر دوتاتون! همه چیز درست میشه.
بغض داشت خفه ام می کرد. این حرف ها در عین شیرینی وجودم را عین حنظل تلخ می کرد و می سوزاند. زود از جمع خارج شدم و به حیاط پناه بردم. لب باغچه نشسته بودم و به فکر فرو رفته بودم. دقایقی نگذشته بود که شیدا پشت سرم آمد و کنارم نشست و گفت: چرا بیرون امدی؟ چت شد؟ از چیزی ناراحتی؟
- شیدا چرا اون من را ول نمی کند؟ از دستش خسته شدم.
- تو چرا اینقدر سر سختی؟! او تو را دوست دارد و به نظرم حق دارد برای به دست آوردنت تلاش خودش را کند. حالا بلند شو برویم. همه دارند می خندند و شادی می کنند. آن وقت تو اینجا نشسته ای و زانوی غم بغل گرفته ای؟
با هم به اتاق برگشتیم. پدر که تازه از راه رسیده بود دستم را گرفت و من را کنار خودش نشاند. آن شب قرار شد فردا صبح زود من بروم دنبال شیدا و شقلیق و با آنها به آرایشگاه برویم. زودتر از پدر و مادر با بقیه خداحافظی کردم و بیرون آمدم. کسالت سیاوش روی من هم اثر گذاشته بود. دوست داشتم یکجا بنشینم و دل سیر گریه کنم. در راه بابا گفت: مثل اینکه اشتباه کردیم و برای سپیده ماشین خریدیم. بچه ام از خستگی هلاک شده.
- عیبی نداره پدر ، همین چند روزه. شما که می دانید من چقدر شقایق را دوست دارم.
هرجور که راحتی عزیزم. فقط مراقب خودت باش. دیگر تا رسیدن به خانه حرفی نزدیم.
صبح زود از خواب بیدار شدم و دوش گرفتم و رفتم آشپزخانه تا صبحانه بخورم. بعد در مورد لباسم به مادر سفارش هایی کردم و در آخر گفتم: مامان یک خواهش از شما دارم اما رویم نمی شود.
مامان گفت: بگو دخترم. تو می دانی من و تو با هم مثل دو تا دوست هستیم. در ضمن هیچ دختری با مادرش نباید رودربایستی داشته باشد.
- مامان می خواهم اگر اجازه دهید آن گردنبندم را امشب گردنم کنم.
- کدام یکی را می گویی.
- همانی را که از شیرخوارگاه به شما دادند.
- مطمئنی که امشب می خواهی آن را گردنت بیاویزی؟ تو که این همه طلا و جواهرات داری ؛ آن هم قدیمی هست و هم مثل گردنبند پیرزن هاست.
-عیبی ندارد مامان. خواهش می کنم اجازه بدهید.
- باشه شب می آورم آنجا.
بوسیدمش و از او خداحافظی کردم و با رسیدن به خانه مادربزرگ زنگ در را زدم و سیامک در را باز کرد. گفت: بیا تو شقایق حمام هست. الان آماده می شود.
همه داشتند صبحانه می خوردند و کارها را تقسیم می کردند. امیر حسین گفت: چه عجب خانم این دفعه بدون ناز تشریف آوردند.
- این حرف ها چیه امیرحسین! رو به سیامک کردم و گفتم: راستی سیامک من برای برگشت دیگر نمی توانم نقش داماد را بازی کنم.
- نترس خانم ، برای برگشت سه تا داماد عوض یکی میان دنبال شما. خوبه؟
- نه آقا ، همان یک داماد بیاید دنبال عروس. زیادی دیگه حرف نزن!
امیرحسین گفت: وای وای! از پس زبون تو هیچ کس بر نمیاد. بیچاره داماد تو!
سیامک با خنده و لودگی گفت: بمیرم واسه دل بعضیا!! و ریز ریز خندید.
سیاوش با غضب نگاهی به او کرد و از اتاق خارج شد. همان موقع شقایق آماده وارد اتاق شد.
- عروس خانم حاضری؟
- آره بریم دیگه.
مادربزرگ گفت: سپیده موقع ناهار بیا برای خودتان غذا ببر.
سیاوش گفت: اینقدر سپیده را توی خیابان ها نفرستید. کار یک دفعه میشه من خودم غذای آنها را می برم.
سیامک گفت: به آقا برخورد! باشه می دهیم شما ببر.
از همه خداحافظی کردیم و سوار ماشین شده و به سوی آرایشگاه راه افتادیم.....
در آرایشگاه از من و شیدا در مورد مدل موهایمان سوال هایی پرسیدند و عروس را به اتاق دیگری راهنمایی کردند. هر کدام از ما در روی صندلی نشستیم و خانمی مشغول آرایش موهایمان شد. یکی دو ساعت بعد خانمی آمد و گفت: با شما کار دارند.
به شیدا گفتم: بی زحمت برو ببین کیه و چیکار داره؟
او رفت و با قابلمه ای برگشت. ازش پرسیدم: کی بود؟
- سیاوش ، غذا آورده بود. با یک من و نیم عسل هم نمیشه خوردش.
- اون کی خوش اخلاق بوده که الان بار دومش باشه؟
- هیچ وقت فکر نمی کردم که روزی او هم عاشق بشه.
- چرا؟! مگه اون دل ندارد؟
- آخه خیلی از خودراضی و قد هست.
گفتم: خیلی هم دوست داشتنی!
- خیلی بدجنسی ، پس چرا اینقدر اذیتش می کنی؟
- فقط می خواهم به حرف پدرش گوش کنه و با کسی که مدنظر آنهاست اردواج کنه.
- اینجاست که باید نشان دهیم که چه کسی لجبازتره.
- فکر می کنم من برنده می شوم.
- من هم می گویم که اشتباه فکر می کنی.
هماهنگ با بوق زدن پی در پی ماشین ها ما هم آماده شدیم. وقتی داماد با فیلمبردار داخل شد ، عروس خیلی ناز و محجوب از اتاق بیرون آمد ؛ لبخندی به روی هم زدند و دست همدیگر را گرفتند و از سالن بیرون رفتند. در حالی که با عجله وسایل را داشتم جمع می کردم گفتم: شیدا بدو که الان سیامک ما رو از یاد می بره.
- آره والا ، اصلا نگفت شما آدمین یا فرشته! مخصوصا تو که به این قشنگی شده ای.
- بیا بریم کم غر بزن. او الان سرش فقط به عروس خودش است.
از سالن بیرون آمدیم ، فیلمبردار هنوز مشغول کار بود. من و شیدا گوشه ای ایستاده بودیم که سیاوش نزدیک شد و گفت: خانم ها نمی خواهند سوار بشوند.
شیدا با خنده گفت: چه عجب یکی به یاد ما افتاد!
- مگه میشه شما دو تا را فراموش کرد؟!
گفتم: مگه یادتون رفته من ماشین همراهم آوردم. شما برید من خودم میام.
- الان اصلا نمیشه تو با این ریخت رانندگی کنی. ماشین را بده یکی از بچه ها بیاورند.
با شیطنت و لجبازی گفتم: نه نمیشه. من به هیچ کس اطمینان ندارم آخه می ترسم ماشینم خراب بشه.
خودم را لوس کردم و به طرف ماشینم راه افتادم تا سوار شوم که سیاوش به امیرحسین گفت: تو ماشین دایی را بیاور من کار دارم.
خودش جلو آمد و سوئیچ را از من گرفت و گفت: خیلی لجبازی. با خنده بهش نگاه کردم. پشت فرمان نشست و ما هم سوار شدیم و راه افتادیم.
گفتم: در جوابت باید بگم به پسرخاله گرامیم رفتم ؛ مگه چی میشد حالا؟ به غیرتت بر می خورد؟
- آخه نمی گی یک وقت یکی جلوی ماشینت می پیچه تصادف می کنی؟ هنوز دوچرخه سواریت یادم نرفته.
- من از پس همه بر میام.
- هنوز مطمئن نیستم. راستی می دونی اگر جواب بله را بهم می دادی امشب عروسی ما هم بود؟ من و سیامک همیشه دوست داشتیم عروسیمان یک شب باشد.
با بداخلاقی گفتم: خب یکی دیگه را انتخاب می کردی.
- حیف که ...
- که چی؟!
- هیچی بابا ، از خیرش گذشتم. رو کرد به شیدا و گفت: شیدا تو می دونی چرا اینقدر این دخترخاله من بداخلاقه؟
گفت: از تو که بداخلاق تر نیست.
گفتم: آخه از صبح عین میخ روی صندلی نشسته ایم ، حسابی حوصله ام سر رفته بود.
- یک کم آرامش واست خوبه ، قرار نیست همیشه در حال جنب و جوش باشی.
- شماها از صبح ما را اینجا زندانی کرده اید ، عروس را که در اتاقی جدا درستش کردند. من و شیدا از بیکاری داشتیم مگس می پراندیم.
- ظاهرا شما هم که زیاد بیکار نبوده اید! و از تو آینه خنده ای به شیدا کرد.
شیدا گفت: سیاوش خوشگل شده ایم؟
- درست مثل حوری های بهشتی!
گفتم: هی آقا داری زیادی تند میری!
- خب بگم شکل ابلیس شدید خوبه؟
و هر سه تایی خندیدیم. او هم پایش را روی گاز گذاشت و ماشین را به ماشین عروس و داماد رساند و ما هم برای آن دو تا دست تکان دادیم.
توی خانه همه چیز اماده بود. سفره عقد خیلی با سلیقه چیده شده بود. عروس و داماد پای سفره عقد نشستند ، از میان سفره قرآن را برداشتم و بعد از پیدا کردن سوره یوسف آن را به دست شقایق دادم و گفتم: این سوره را بخوان ، بهت آرامش میده. در ضمن من را هم دعا کن.
خنده ملیحی کرد وگفت: انشاالله سری بعد تو جای من می نشینی.
- ممنونم. اما منظور من این نبود.
بعد از اینکه شقایق بله را گفت همه دست زدیم و خاله کل کشید. فامیل ها به نوبت جلو آمدند و هر کدام به عروس و داماد هدیه ای دادند و برای آنها آرزوی خوشبختی کردند.
من هم به طبقه بالا رفتم و کت و دامنم را پوشیدم. وقتی از پله ها داشتم پایین می آمدم سیاوش پایین پله ها ایستاده بود و با خاله مشغول صحبت بود. با شنیدن صدای کفش هایم سرش را بالا کرد و نگاهش را بهم دوخت و گفت: وای مامان ببین سپیده چقدر خوشگل شده!
از کنارش رد شدم و گفتم: باید بگم شما هم خیلی خوشتیپ شدی. با اشاره دایی به سوی عروس و داماد رفتم تا با آنها عکس بندازم.
به مامان گفتم: شما نمی آیید؟
مامان گفت: نه ، تو تنهایی بنداز. من با بابات عکس میندازم.
سیامک برادرش را صدا زد و گفت: سیاوش بیا ، فقط تو و سپیده جفت ندارید.
گفتم: سیامک خیلی بدجنسی ، من می خواستم تنهایی عکس بندازم.
- خب حالا خودت رو لوس نکن و وایستا ، اینقدر هم این برادر منو اذیت نکن.
- به شرطی که به کسی نشانش ندهید.
سیاوش طرف سیامک ایستاد و من هم طرف شقایق و عکس انداختیم. گفتم: سیامک انشاالله همیشه شاهد خوشبختی شما باشیم ، حالا اگه کاری ندارید من برم و خودم را برای سالن آماده کنم.
مامان فریبا بیرون ایستاده بود ، گفت: سپیده خاله ات دنبالت می گردد برو بالا ببین چکارت داره؟
وقتی رفتم بالا دیدم شیدا پیراهنی شیری رنگ خیلی زیبایی به تن کرده بود و لنگه ی آن هم دست خاله فریده بود. گفت: سپیده بیا این هم پیراهن تو ، با مامانت طرحش را دادیم. قرار شده تو و شیدا ساقدوش عروس باشید و سیاوش و امیرحسین ساقدوش داماد.
- خاله جون آخه من تازه لباسم را عوض کردم. در ضمن با این لباس یک کمی معذب هستم. شماها کی این کارها را کردید که ما نفهمیدیم؟ شما و مامان چقدر زرنگ و تودار هستید!
- بیا بپوش غر نزن. خانم امیری هم گل سرتون را می زند. من باید زودتر برم سالن داره دیرم میشه.
به اجبار پیراهن را تنم کردم. درست شبیه شیدا شده بودم و هر دو جلوی آیینه به هم نگاه کردیم. با خنده گفتم: ببخشید اسم شما سپیده است؟
- نکنه ما دوتا راستی راستی دوقلو هستیم؟
- مگه میشه؟!! امکان نداره.
- پس چرا اینقدر به هم شبیه هستیم؟
- می دونی؟ من شنیدم هر کس شبیه خودش را توی کره زمین داره ولی چون فاصله آنها از هم خیلی زیاده نمی توانند همدیگر را پیدا کنند. ولی خوشبختانه ما همدیگر را دیدیم.
خانم امیری گفت: سپیده جون بیا گل سرت را بزنم ، داره دیر میشه.
جلو رفتم و او خیلی ماهرانه گل سر را بهسرم زد. هر دو با شیدا پایین آمدیم. همه رفته بودند و فقط ما مانده بودیم. سریع آماده شدیم و راه افتادیم.....
در سالن همه منتظر ما بودند ؛ سیامک گفت: پس شما دوتا کجایید؟
گفتم: همین دور و برا.
فیلمبردار گفت: حالا یکی بره آن دو تا ساقدوش داماد را پیدا کند.
وقتی آن دو آمدند فیلمبردار یک سری برنامه به ما دادو خودش پشت دوربین ایستاد. یکباره سرش را از پشت دوربین آورد و گفت: چه بانمک! شما دو تا دوقلوئید؟
گفتم: نخیر.
سیاوش با دقت به ما نگاه کرد و رو سیامک گفت: هی پسر این دو تا را ببین ، چقدر شکل هم شدند.
سیامک گفت: تا حالا شما گیج تشریف داشتید؟
گفتم: خیلی خب ؛ اینقدر ابراز احساسات نکنید. همه منتظر ما هستند.
بعد ما دخترها در طرفین عروس ایستادیم و پسرها در طرفین داماد و بعد به دستور فیلمبردار همگی وارد سالن شدیم. خیلی جالب شده بود و همه از شباهت ما به وجد آمده و متعجب ما را نگاه می کردند. مامان فریبا که معلوم بود از این همه پچ پچ ناراحت شده جلو آمد و گردنبندم را به گردنم آویخت ؛ شاید می خواست بدین وسیله همه را از شک بیرون بیاورد.
همان طور که سالن را دور می زدیم و عروس و داماد به مهمانان خوش آمد می گفتند به خانم امیری رسیدیم. یکباره نگاهش بر روس سینه من ماند ، با دقت نگاه کردم متوجه شدم که او با تعجب به گردنبندم خیره شده است.
سیاوش گفت: عمه جان چیزی شده؟
خانم امیری فوری خودش را جمع و جور کرد و گفت: هیچی هیچی! و خودش را روی صندلی پرت کرد. از او گذشتیم و روی صندلی هایی که برای ما در نظر گرفته بودند نشستیم. به شیدا گفتم: مامانت چش شد؟
- نم دونم والا ، فکر می کنم از یک چیزی ناراحت شده.
گفتم: شیدا حتما باید تا نیمه های شب همینجا بشینیم. من که اصلا نمی توانم بشینم. از همین الان احساس خستگی می کنم.
خاله جلو آمد و گفت: سپیده تو با سیاوش ، شیدا هم با امیرحسین دو به دو سبدهای گل را پشت سر عروس و داماد حرکت دهید.
- وای خاله جون این دیگه چه رسم و رسوماتیه! اینها را از آنجا یاد گرفتید؟
- آره خاله ، عروسی های آنجا خیلی دیدننی هستش. یک دفعه که بیایی فرانسه خودم یک عروسی خوب می برمت.
- وای خاله تو را به خدا! ما خودمان یک سبد گل بیاوریم و پسرها هم یک سبد دیگر را جابجا کنند.
- زیاد حرف نزن ، بشینید صدایتان می کنم.
اول عروس و داماد بلند شدند و بعد امیرحسین جلو آمد و شیدا را بلند کرد. وقتی سیاوش جلو آمد تا من را بلند کند ناخودآگاه چشمم به امیری افتاد که ما را نگاه می کند. به خاطر همین تقاضای سیاوش را رد کردم و از جایم بلند نشدم. او هم با عصبانیت گفت: چی شد؟! کسی بهت حرفی زده؟
- نه صلاح نمی دانم بلند شوم. خواهش می کنم کس دیگری را برای این کار انتخاب کن.
- می دانم ، تو همیشه خواستی من را سنگ روی یخ کنی. خودش هم کنارم نشست.
خاله جلو آمد و گفت: شما دو تا همه چیز را خراب کردید ، آخه چرا بلند نشدید؟
سیاوش بلند شد و با اخم هایی در هم رفت. من هم بعد از عذرخواهی از خاله رفتم پیش مادرم.
خانم امیری چیزی در گوش شیدا گفت و شیدا هم آمد کنارم نشست و گفت: سپیده میشه گردنبندت را ببینم؟
- کدام یکی را می گویی؟
- همین که مثل قاب می ماند.
آن را باز کرده و به دستش دادم.
- میشه بازش کنم؟
- باز کن ایرادی نداره. توی این گردنبند نشانه هایی هستش که من می توانم به کمک آن پدر و مادر حقیقی ام را پیدا کنم.
قاب را باز کرد و داخل آن را نگاه کرد. دوباره آن را بست و به دستم داد. برگشت پیش خانم امیری و آرام برای او حرف زد. بعد خانم امیری برادرش را صدا زد و با هم صحبت کردند. تمام مدت در کوک آنها بودم. آقای امیری با شنیدن حرف های خواهرش تغییر رنگ داد. طوری که تقریبا همه متوجه شده بودند.
خاله نزدیک رفت و سیاش هم از او چیزی پرسید و برگشت به من نگاه کرد. قیافه همه شان عوض شده بود. این وسط فقط من و پدر و مادرم چیزی از رفتار آنها نمی فهمیدیم. من هم خون خونم را می خورد.
امیرحسین جلو آمد وگفت: خانم افتخار می دهید کنارتان بشینم؟
- نه حوصله ندارم. از حرفم پشیمان شدم و گفتم: ببخشید ، خواهش می کنم بفرمایید.
امیرحسین گفت: سپیده چیزی شده؟ چرا کسلی؟
- نمی دونم چرا احساس بدی دارم. دلم میخواهد زودتر از شر این لباس ها خلاص شوم.
- لباس های قبلی ات را همراهت آورده ای؟
- آره تو ماشینه.
- میرم برایت بیاورم. حالا یک ذره بخند. بیچاره مردمی که تو را می بینند گریه شان می گیرد.
آرام با هم بیرون رفتیم ، تمام مدت سیاوش حواسش به ما بود. مثل اینکه او هم از چیزی ناراحت بود. امیرحین با وسایلم آمد وگفت: باز هم کاری داشتی صدایم کن.
- ازت ممنونم.
فوری لباس هایم را عوض کردم و به سالن برگشتم و پیش پدر و مادر نشستم.
مامان گفت: چرا لباس هایت را عوض کردی؟ آنها خیلی بهت می آمدند.
- خیلی تنگ بود و من هم معذب بودم.
- بلند شو برویم شام بخوریم.
- نه مامان میل ندارم ، شما برید من همین جا می نشینم.
- چرا؟! مریض که نشدی؟
- نه حالم خوبه. فقط نمی دانم چرا حوصله ندارم.
مامان رفت و من هم سرم را روی میز گذاشتم ، اشک هایم می غلتیدند روی گونه هایم ، اما اصلا اهمیتی نداشت. همین وقت پدر با یک ظرف غذا آمد و صدایم کرد.
- سپیده بابا ، بلند شو عزیزم با هم غذا بخوریم.
- بابایی به خدا میل ندارم.
- بلند شو دخترم ، بده گریه می کنی. الان همه فکر می کنند داری حسودی می کنی.
- باباجون حالم از این امیری به هم می خوره. نمی دانی چقدر بد نگاهم می کنه ، به خدا من اصلا رغبتی به حرف زدن با سیاوش ندارم ، مگه گناه من چیه که پدر و مادرم را پیدا نکرده ام. خود سیاوش هی پاپیچم میشه و هر دفعه من دست رد به سینه اش میزنم. پس چرا فکر می کند که من به پسر آنها توجه دارم؟
سیاوش با دیس جوجه کباب وارد سالن شد و گفت: چرا سر میز نیامدی؟
با کنجکاوی به من نگاهی کرد و گفت: سپیده چرا گریه کردی؟ آقا رضا کسی چیزی بهش گفته؟
- نه پسرم. تو برو کارهایت را انجام بده ، چیزی نیست.
نگاهم کرد وگفت: خواهش می کنم اشک هایت را پاک کن.
سرم را پایین انداختم و پدر گفت: سیاوش جان تو برو الان این هم خوب میشه.
او رفت و پدر گفت: سپیده بلند شو یه آبی به صورتت بزن. مطمئن باش اگر آنها هم بیایند خواستگاری تو ، من جواب رد به آنها می دهم. هرچند که سیاوش پسر خوبی هست و معلوم است که خیلی دوستت دارد.
صورتم را شستم و برگشتم. بیشتر مهمان ها از سالن غذاخوری برگشته بودند. مامان گفت: یک چیزی بخور ، آماده شویم بریم. می خواهیم عروس و داماد را به خانه دایی ات برسانیم.
سیاوش با ظرفی غذا آمد وگفت: خاله تا چیزی نخورده حق نداره از اینجا تکان بخوره.
گفتم: به خدا چیزی از گلویم پایین نمیره.
تکه ای جوجه کباب به چنگال زد و به زور در دهانم گذاشت و با اخم نگاهم کرد و با تحکم گفت: بخور!
نیم ساعتی گذشت. همه در ماشین هایشان جا به جا شده بودند. من هم ماشین را روشن کرد و می خواستم راه بیفتم که در طرف من باز شد. سیاوش بود ، گفت: برو کنار بشین.
- چرا؟!
- شیدا برو عقب ، سپیده جای تو بشینه. ماشین ها با سرعت می روند خطرناکه.
وقتی به راه افتادیم تمام ماشین ها در هم گره می خوردند و با سرعت زیاد عروس و داماد را همراهی می کردند. دو سه دفعه هم کم مانده بود تصادف پیش بیاد.
گفتم: تو را به خدا یواش تر برو.
- نترس! این طوری می خواستی رانندگی کنی کار دستمان بدهی.
- نه فکر می کنم جای تو بودم حالم بهتر بود.
- فکر می کنی.
بعد از توی آیینه نگاهی به شیدا کرد و گفت: شیدا می خواهی همین الان بله را ازش بگیرم؟
شیدا گفت: اگر می توانی بگیر.
سیاوش گفت: عروس خانم حاضری؟
- لوس نشو. خودت خوب می دانی که من هم جواب بله بدهم پدرت اجازه نمی دهد.
- برت می دارم و با هم فرار می کنیم. شاید هم نظرشان برگشت.
- من هیچ وقت خودم را به کسی تحمیل نمی کنم. اگر هم نظرشان برگشت ، این بار پدر من موافقت نمی کند.
با لب و لوچه ای آویزان گفت: شیدا می بینی تو رو خدا من چقدر مکافات دارم؟!
تا دربند هر سه مان ساکت ماندیم. در آنجا جوان ها پیاده شدند و شروع به دست و پایکوبی کردند. دوباره به راه افتادیم و عروس و داماد را به خانه دایی محمود رساندیم. مادر خیلی اصرار کرد که خاله و بقیه آن شب را به خانه ما بیایند ولی آنها قبول نکردند. رفتیم جلو و از آنها خداحافظی کردیم. عمه خانم خیلی محکم بغلم کرد و بوسید و گفت: خداحافظ عزیزم.
حس کردم این دفعه خیلی گرم تر از قبل برخورد کرد. خودم را از او جدا کردم. کنارش آقای امیری ایستاده بود ، در چشم هایم خیره شد و گفت: سپیده جان دخترم من را ببخش.
فقط نگاهش کردم و از حرف او متعجب در جایم خشک شدم.
سیاوش گفت: بیا سوار شو اول تو را می رسانم بعد ماشین را می برم.
گفتم: شما ببر ، من با مامان اینها می روم. فعلا خداحافظ.
از آنها خداحافظی کردیم و سوار ماشین شده و راه افتادیم. بین راه مرتب صحبت از عروسی بود.
گفتم: مامان راستی شقایق اینها کی به ماه عسل می روند؟
- پس فردا به مدت یک هفته می روند شیراز ، وقتی برگشتند عازم فرانسه هستند.
- از الان وقتی یادم می افته که ممکنه شقایق را حالا حالا ها نبینم غصه ام می گیرد.
مامان گفت: از کجا معلوم تو هم راهی آنجا نشدی! خنده ی آرامی به پدر کرد.
پدر گفت: مادرت میگه سیاوش پاشو توی یک کفش کرده که فقط سپیده را می خواهم. تو هم اگر به او علاقه ای داری می توانیم کاری کنیم تا به هم برسید.
- نه پدر من ازدواج با خواری را دوست ندارم. بالاخره او که نمی تواند دست از پدرو مادرش بردارد. من هم نمی خواهم همیشه در نظر آنها دختر سرراهی و عروس تحمیلی باشم. من هم بعد از قبولی در دانشگاه به اولین خواستگار مناسبم جواب مثبت می دهم تا سیاوش هم امیدش قطع شود. ( عجب دختر نامردی )
- راستی امیری آخر شب بهت چی می گفت؟ ازت عذرخواهی می کرد؟
- راستش خودم هم تعجب کرده بودم. شاید خواب نما شده.
مادر گفت: مرتب با خودشان پچ پچ می کردند. احتمالا نظرشان راجع به ازدواج شما برگشته.
- مادر شما چقدر همه چیز را راحت می گیرد. آن امیری که من می شناسم به این راحتی ها کوتاه نمی آید.
مادر گفت: تو خودت باید برای ازدواجت تصمیم بگیری ، من و پدرت نمی توانیم به تو اجبار کنیم. وگرنه نظر من به سیاوش خیلی مثبته. درسته یکدنده و از خودراضیه اما برای ازدواج مرد مناسبی هست.
وقتی به خانه رسیدیم فوری به آنها شب بخیر گفتم و به اتاقم رفتم. فوری به خواب رفتم و نفهمیدم کی صبح شد. وقتی بیدار شدم ساعت 11 بود و کاملا خستگی این چند روز از بدنم رفته بود.....
تو رخت خواب غلت می خوردم که مامان با زدن ضربه ای به در وارد شد و گفت: سپیده بلند شو مهمان داریم.
از جایم بلند شدم و با غر گفتم: سر صبحی کی آمده؟
- بلند شو دیگه ، خیلی خوابیدی.
لباس هایم را مرتب کردم و بعد از شستن دست و صورتم به آشپزخانه رفتم و یک چای ریختم و شروع به خوردن کردم. مادر با سینی استکان ها به آشپزخانه آمد و گفت: کجایی دختر؟ چرا نمیایی؟ آقای امیری و خواهرش آمده اند.
- خب بیان! خیلی ازشان خوشم میاد ، به من چه.
- اشتباه نکنم با تو کار دارند.
یکباره چیزی به دلم چنگ انداخت. با دلهره به مادر نگاه کردم ، رنگ و رویش پریده بود ، گفتم: با من چیکار دارند؟
- بلند شو بیا خودت می فهمی.
با دلشوره به دنبال او به سالن پذیرایی وارد شدم ، بله همه جمع بودند. مادربزرگ ، آقای امیری ، عمه خانم ، شیدا ، سیاوش و خلاصه همه بودند. با سلامی بلند توجه همه را به خودم جلب کردم. خانم امیری جلو آمد و من را بغل کرد و تا می توانست گریه کرد. از روی شانه اش نگاهی به پدر و مادر کردم ، آنها سرشان را پایین انداختند. خیلی سرد و بی تفاوت او را از خودم جدا کردم و پیش شیدا نشستم.
گفتم: مادربزرگ چه عجب اینجا آمده اید! جای عروس و داماد خالیه ، مگه امروز پاتختی نیست؟ چرا اینجا آمده اید؟ البته ببخشید که این را می پرسم!
خاله گفت: امروز کار مهم تری پیش آمده ؛ ما مجبور شدیم اول یک مادر و دختر را به هم برسانیم بعد به کارهای دیگر برسیم.
با تعجب گفتم: کدام مادر و دختر قرار است به هم برسند؟ مگر گم شده بودند؟
آقای امیری گفت: ببین سپیده جون! من بهت توضیح میدم. تو دختر خواهر من هستی ، اسمت هم شیوا امیری هست.
با تعجب به او نگاه می کردم ، قدرت گفتن حرف یا انجام حرکتی را نداشتم. حتی سرم را نمی توانستم تکان دهم. " تازه مادرم من را پیدا کرده بود!! هه!! پس این چند سال کجا بودند" امیری ادامه داد: خیلی سال پیش خواهر من در یکی از بیمارستان های تهران زایمان کرد و دو تا دختر خیلی قشنگ و خواستنی به دنیا آورد. ولی از آنجایی که شوهرش از دختر خوشش نمی آمد و به خواهرم گفته بود که بعد از زایمان اگر بچه دختر باشد ، بچه را زیر بغلش داده و راهی منزل پدرش می کند ؛ من هم تحت تاثیر گریه های خواهرم قرار گرفتم و یکی از بچه ها را به منزل مادرم بردم تا شوهرخواهرم نفهمد خواهرم دوتا دختر زایمان کرده است. از آنجایی که مادرم پیر و از کار افتاده بود مجبور شدم آن دختر را به شیرخوارگاه تحویل دهم. آن موقع مادرم گردنبندی داشت که از مادرش بهش ارث رسیده بود از گردنش باز کرد و به گردن بچه انداخت و گفت: اسم و تاریخ تولدش را در این قاب بنویس تا هر وقت بزرگ شد و خواست پدر و مادرش را پیدا کند ، دست کم بداند که بچه اصل و نسب داری است.
بعد بچه را به شیرخوارگاه بردم و ادعا کردم که در خیابان پیدایت کرده ام و بدین وسیله تو را به شیرخوارگاه سپردم. بعد از چند سال خواهرم همراه خانواده اش جلای وطن کرد و دیگر نتوانست سراغ تو را بگیرد. به غیر از شیدا یک برادر دیگر هم داری که حتما با دیدن تو خیلی خوشحال می شود. حالا بلند شو و مادرت را ببوس.
بدون هیچ کلامی در جای خودم میخکوب شده بودم. فقط سرم را پایین انداخته بودم و آرام اشک می ریختم. دوباره خاله سکوت را شکست و گفت: پاشو عزیزم ، بلند شو و مادرت خانم امیری را ببوس.
نگاهی به آنها کردم ، فقط مادربزرگ با نگرانی نگاهم می کرد و اشک می ریخت.
گفتم: مادربزرگ چرا گریه می کنید؟ من الان باید جشن بگیرم که مادر با محبتم را پیدا کرده ام!! آخه مگه می شود کسی مادر باشد و با دست خودش بچه اش را به شیرخوارگاه بدهد تا مثل علف خودرو بزرگ شود؟ با فریاد گفتم: من مادری به غیر از مامان فریبا ندارم. خواهش می کنم حرف کسی دیگر را نزنید. تا الان هم قصدم از پیدا کردن پدر و مادرم این بود که به آقای امیری که به من لقب بی ریشه داده بود نشان دهم بالاخره من هم پدر و مادر داشته ام ، حالا همین آقا که من را بی ریشه می دانست دارای ریشه ام می کند. خب تمام شد ، بلند شوید همه تون از این خانه بروید بیرون که چشم دیدن هیچ کدام از امیری ها را ندارم.
مرتب می لرزیدم ، مامان من را نشاند و گفت: سپیده بشین مامان ، چرا اینقدر می لرزی؟
رو کردم به خانم امیری و با گریه گفتم: شما اصلا دنبال من گشتید؟ می دانید من 6 سال از زندگیم را که شخصیتم در حال شکل گرفتن بود را کجا گذراندم؟ شما می دانید من با چه خفتی بزرگ شدم؟ حرف چه کسانی را شنیدم و دم نزدم؟ همین پدربزرگ 12 سال من را با غیض نگاه کرد ، چرا راه دوری برویم همین آقای امیری چقدر خار و خفیفم کرد. تا دیشب چشم دیدن من را نداشت حالا آمده برای من قصه حسن کرد را می بافد. آقای محترم شما با چه جراتی روی من ایستادید و این حرف ها را تحویل من می دهید؟ با صدایی بلندتر از معمول گفتم: من مادر ندارم ، من پدر ندارم ، پدر و مادر من و همه کس و کارم توی همین خانه است.
با سرعت به اتاقم رفتم و در را قفل کردم. این بار صدای گریه خانم امیری بلند شد. پشت سر آن شیدا دم در اتاقم آمد و چند ضربه زد و خواهش کرد که در را باز کنم اما من توجهی نکردم. وقتی رفتند پدر آمد پشت در اتاقم و گفت: باباجون در را باز کن ، نکند من را هم راه نمی دهی؟
در را باز کردم و او داخل شد. لبه تختم نشسته بودم و گریه می کردم. سکوت سنگین و غمباری بر فضای اتاقم افکنده بود. فقط گریه می کردم. بالاخره پدر سکوت را شکست و گفت: تو راستی راستی از گناهشان نمی گذری؟ من تو را با گذشت تر از این حرف ها می دانستم.
با گریه به طرف او برگشتم و گفتم: نه پدر من چند ساله از آقای امیری لغز شنیدم ، همیشه دیگران با ترحم نگاهم کرده اند. درسته که من محبت واقعی شما را داشتم و راحت زندگی می کردم اما میشد این نگاه های اطرافیان نباشد ، میشد این همه حرف های چرت و پرت نباشد. من هر حرفی را به خودم می گرفتم ، هر نگاهی را به خودم ترحم معنی می کردم. حالا بعد از هجده سال خانم یادش افتاده یک بچه دیگر داشته. خدا مادرش را بیامرزد که عقلش رسیده یک گردنبند گردنم انداخته ، وگرنه من هیچ رابطه ای با آنها نداشتم. آنها حتی به شباهت من و شیدا هم شک نکرده بودند. نمی توانم آنها را ببخشم.
پدر گفت: حالا بلند شو و بیا برویم ناهار بخوریم ، تو به من ثابت کردی که دختری بااصالت و با ریشه هستی. تو گناهی نداری ، آنها گناهکارن و باید تقاص رفتارشان را بدهند.....
یک هفته از این موضوع گذشت و زندگی ما روال عادی اش را طی می کرد. مامان گاهی به مادربزرگ سر میزد ولی اصلا چیزی از او راجع به آنها نمی پرسیدم.
یک روز به حرکت آنها مانده بود که شقایق زنگ زد: سپیده خانه هستی؟ می خواهم بیایم ببینمت.
- مگه می خواهید بروید؟ دلم برایت خیلی تنگ شده حتما بیا بینمت.
- یکی دو ساعتی طول کشید تا شقایق و شیدا رسیدند. با دیدن دوباره آنها از شدت خوشحالی و دلتنگی آنها را بغل کردم و بوسیدم.
تعارف کردم بشینند. راه افتادم برم چای و میوه بیارم که شقایق دستم را کشید و گفت: فقط می خوام ببینمت. چطوور آنجا دوام بیاورم؟
عادت می کنی. هم سیامک آدم خوبیه هم خاله هواتو داره.
تو نمی آیی فرودگاه؟
نه شقایق ، ازم دلخور نشو. شیدا شما هم امشب می روید؟
شقایق گفت: آره اینها هم با ما می آیند. راستی خبر داری شیدا و امیرحسین نامزد شدند؟ قراره چند وقته دیگه عروسی شون را راه بیاندازیم.
به سلامتی. به هر دوی شما تبریک می گویم. امیرحسین کی میره؟
او هم بعد از سه چهار روز برمیگردد سوئیس.
خب.. دیگه چه خبر؟
سپیده کاش یک زنگ می زدی با سیاوش خداحافظی می کردی. دو سه دفعه خواسته زنگ بزنه عمه فریده نذاشته ، می ترسید بزنی به پرش و جوابش را ندهی. چند بار به طرفداری از تو با پدرش جر و بحث کرده و ظاهرا با همه قهره و با هیچ کس حرف نمی زنه. در ضمن مادرت خانم امیری هم خیلی ناراحته و میگه جواب پدرت را چی بده. خواهش می کنم سپیده ، تو که دختر خوب و باگذشتی بودی ، پس چرا این همه کینه؟
شقایق نمی تونم ، از من نخواه. شاید به مرور زمان این کینه از دلم بیرون رفت.
بعد از چند ساعت گپ زدند پا شدند که به خانه مادربزرگ بروند. هر دوی آنها را بوسیدم و گفتم: هر دوتون بهم نامه بنویسید ، شقایق به سیامک سلام برسان.
اتفاقا او هم می خواست بیاید ولی چون تو گفته بودی از هرچی امیری هست بیزاری ، ترسید بیاد بیرونش کنی.
چه لوس! اصلا به من میاد اهل این حرف ها باشم؟
آن شب تا نیمه های شب تنها بودم و خوابم نمی برد. دو هفته دیگر جواب های کنکور می آمد و من برای خودم هزاران برنامه داشتم. وقتی پدر و مادر در را با کلید باز کردند از جایم بلند شدم و به پیشوازشان رفتم.
پدر گفت: تو هنوز نخوابیدی؟
خوابم نبرد.
مامان گفت: خیلی بد کردی نیامدی فرودگاه. لجبازی کردی ، بالاخره او هم مادرت هست و می گفت دلش برای تو پر می کشد.سیاوش هم که با هیچ کس حرفی نمی زد. فقط لحظه آخر بهم گفت: خاله مراقبش باشید. خلاصه خیلی بد شد.
در حالی که از ناراحتی بغض کرده بودم گفتم: نه مامان آنها 18 سال من را نخواستند ، چطور حالا دلشان برایم تنگ می شود؟
مامان گفت: او مجبور شده ، بهشان قول دادم همراه مادربزرگ یک سفر به فرانسه برویم. تو آنجا پدر و برادرت را می بینی.
شما هر جا می خواهید بروید. حس می کنم آرام آرام باید یک زندگی مسقل برای خودم دست و پا کنم.
پدر گفت: این چه حرفیه که می زنی؟ مسئولیت تو تا وقت ازدواجت با ماست.
نه پدر می خواهم زندگیم را عوض کنم. فقط خواهش می کنم کمکم کنید ، من شما دوتا را بیشتر از هر کس و هر چیزی دوست دارم. شما از پدر و مادر واقعی هم برایم بهتر بودید.
من هر کاری از دستم بر بیاید انجام می دهم فقط از پیش ما حق نداری بری. شب بخیر.
شب بخیر پدر و مادر مهربان.
به اتاقم رفتم و تا صبح نخوابیدم ، مرتب به زنی فکر می کردم که می گفت مادر من است ولی هیچ محبتی از او ندیده بودم. هیچ گذشتی در حق من نکرده بود. هیچ شبی به خاطرم بیداری نکشیده بود. حتی یک لالایی برایم نگفته بود و من را محروم از شیر مادر کرده بود. او من را از حق داشتن پدر و خواهر و برادر نیز محروم کرده بود. برای اینکه سرزنش های این و آن را نشنود من را قربانی کرده بود.
فصل پانزدهم
صف روزنامه غلغله بود ، تمام دخترها و پسرهایی که کنکور داده بودند برای گرفتن جواب آزمونشان در صف روزنامه فروشی ایستاده بودند و هر کسی که روزنامه می خرید همان جا روی کاپوت ماشینی پهن می کرد و اسمش را جستجو می کرد. اگر اسمشان در روزنامه بود ، شاد و شنگول به راه می افتادند و اگر هم نامی از آنها نبود طفلکی ها کسل می شدند. نوبت من که رسید روزنامه را خریدم و بدون اینکه نگاهی به آن بیندازم به خانه برگشتم.
مامان با دیدنم گفت: خانم خانما شیری یا روباه؟!
- راستش اصلا جرأت نکردم نگاه کنم.
- بده به من نگاه می کنم.
روزنامه را به او دادم و برای تعویض لباس هایم به اتاقم رفتم که یکباره صدای شاد مامان را شنیدم که گفت: سپیده مبارکه.
- راست میگی مامان؟!! چی قبول شدم؟ کجا؟
- من که سر در نمی آورم ، بیا خودت کد رشته ات را ببین.
بعد از اینکه کد رشته را در دفترچه راهنما پیدا کردم گفتم: مامان!! روانپزشکی ، دانشگاه تهران ... هورااااااا! داشتم از خوشحالی پرواز می کردم.
- سپیده خانم امشب شام مهمان شما هستیم.
- چشم ، حتما ؛ براتون بستنی هم می خرم.
فوری به سمت تلفن رفتم تا به پدر زنگ بزنم. ولی زنگ تلفن زودتر به صدا در آمد ؛ صدای پدر را شنیدم که هیجانش از من بیشتر بود. گفتم: بابایی روانپزشکی تهران قبول شدم.
- مبارکه باباجون ، من هم زنگ زدم بهت همین را بگویم.
- راستی پدر امشب زودتر بیایید خانه ، امشب با مامان شام مهمان هستید.
- به به ، این شام خیلی بهم خواهد چسبید.
شب پدر با یک دسته گل و یک جعبه شیرینی به خانه آمد ، گفت: تقدیم به دختر قشنگ و زرنگم.
- ممنونم پدرجون.
حاضر شدیم و به راه افتادیم. سر راه به طرف خانه مادربزرگ پیچیدم ؛ پدر گفت: خانم شما کجا می خواهید به ما شام بدهید؟
- یک رستوران خوب ، اول می ریم خانه مادربزرگ ، آخه بهش زنگ زده ام تا آماده شوند و با ما بیاد.
مامان با محبت بهم نگاه کرد و گفت: آفرین دخترم.
مادربزرگ دم در منتظرمان بود. پریدم بغلش کردم و بوسیدمش.
- دختر با من هم قهر کرده بودی؟ چرا دیگر پیشم نمی آمدی؟
- نه به خدا ، مادرجون این چند وقت همش خانه بودم و جایی نرفتم.
- به هر حال مبارکه ، انشاالله مهمانی فارغ التحصیلی ات.
پدر دستی به شکمش کشید و گفت: دخترجان از گرسنگی مردم ، بقیه صحبت هایت با مادرجون تو ماشین.
پایم را روی گاز فشردم و با سرعت به طرف سالن غذاخوری راه افتادم. شام را در محیطی شاد و صمیمی خوردیم. بعد از شام پدر گفت: سپیده این خوشمزه ترین غذایی بود که خوردم ، خیلی بهم مزه کرد.
مامان با اخم های در هم گفت: آقا حسودیم شد ، حالا دیگه غذاهای من خوشمزه نیست؟
- نه خانم آخه این شام ، سور قبولی دانشگاه دختر عزیزم بود.
گفتم: از زحمت های هر دوی شا ممنونم. ان شاالله بتوانم زحمت های شما را جبران کنم.
پدر گفت: اگر خوشبخت شوی جواب زحمت های ما را داده ای.
مادربزرگ گفت: راستی سپیده خاله ات زنگ زده بود ، خبر قبولی تو را به آنها دادم. حتما بهت زنگ می زنند.
- ممنون مادرجون ، ولی فکر نمی کنم برایشان مهم باشد.
- چرا دخترجون ، برایشان خیلی هم مهم هست ، مخصوصا برای یکی شان که هم خودت می دانی چه کسی ، هم من.
بعد از شام از رستوران خارج شدیم. اول مادربزرگ را به خانه رساندیم و بعد راهی خانه شدیم.
با شروع دانشگاه زندگی من شکل جدیدی به خود گرفت ، از اینکه دوره دبیرستان را به پایان رسانده و به دانشگاه می رفتم احساس بزرگی می کردم.
آنجا دوستان زیادی پیدا کرده بودم که جبران تنهایی ام را می کردند. پریسا بهترین دوستم به شمار می رفت. او یک دختر گرگانی بود شب ها در خوابگاه می ماند. بعد از چند وقت خیلی به هم خو گرفته بودیم.
وقتی پدر بهم گفت: می توانی گاهی وقت ها پریسا را مهمان کنی و با هم درس بخوانید خیلی خوشحال شدم. از اینکه پدر من را درک می کرد احساس خوبی داشتم.
وقتی به پریسا گفتم ، با کمال میل قبول کرد که گاهی شب ها را با ما بگذراند. مادر هم در آن شب ها پذیرایی خوبی از او می کرد تا کمتر نبود خانواده اش را احساس کند. آنها به پریسا محبت زیادی می کردند و پریسا همیشه از محبت آنها احساس خجالت توأم با شادمانی می کرد.
داشتیم امتحانات ترم را می گذراندیم. آ« روز صبح من و پریسا مشغول خواندن درس بودیم که تلفن زنگ زد ، گوشی را برداشتم.
- الو بفرمایید.
- الو سپیده جون ، سلام خاله ، خوبی؟
- سلام خاله جان ، چطورین؟ شقایق و سیامک خوبن؟ سیاوش ، آقای امیری خوب هستن؟
- همه خوبند ، حتما مشغول خواندن درس هستی. ما رو که فراموش کرده ای! چه خبرا؟ شوهر که نکرده ای؟
با خنده گفتم: نه خاله ، کو شوهر! اینجا قحطی اش آمده.
- عوضش تو بیا فرانسه ، یک دانه خوبش رو دئر آب نمک برات نگه داشته ام.
- ممنون خاله ، از آب نمک درش بیاورید بیچاره گناه دارد.
هر دو زدیم زیر خنده. خاله گفت: بیا با خودش صحبت کن ، همین جا نشسته.
ولی من نظورم سیاوش نبود. خودم هم جا خورده بودم ، مانده بودم چه بگویم.
- سلام ، چطوری؟
- سلام ، مرسی شما خوبین؟
- خوبم ، با درس هات چه می کنی؟ خوب پیش میری؟
- آره الحمدالله ، شما درست تمام شد؟
- آره خلاص شدم. می خوام بیام ایران ، مامان و بابا مخالفت می کنند ولی دیگه طاقت ماندن در اینجا را ندارم. یک چند وقتی می آیم پیش مادربزرگ و بعدا برای خودم یه جایی می گیرم. خب دیگه چه خبرا؟
- سلامتی. منم دارم امتحانات پایان ترم را می گذرانم.
- خاله گفته بود برای عید می آیید فرانسه ، تو هم می آیی دیگه؟
- نمی دانم ، شاید برای سفر هم که شده آمدم.
- خیلی خوشحالم و منتظر عید. مواظب خودت باش. دلم میخواد این دفعه سرحال ببینمت. حالا اگه کاری نداری گوشی را به خاله بده. از او خداحافظی کرده و گوشی را به مامان دادم و پیش پریسا برگشتم.....
پریسا گفت : کی بود؟
- خاله ام از فرانسه زنگ زده بود برای عید دعوت مون کرده برویم آنجا.
- خوش به حالت پاسپورت داری.
- آره قبل از اینکه دانشگاه قبول شوم ، پدرم درست کرده بود که اگر قبول نشدم من رو بفرستد فرانسه برای ادامه تحصیل. اما من از اولش هم قبول نکرده بودم.
تلفن مامان که تمام شد آمد به اتاق و گفت: سپیده می دونی عید چه خبره؟
- چه خبر؟
- قراره عروسی شیدا و امیرحسین رو عید برگزار کنند. راستی شقایق هم حامله است. خودش به خاله ات چیزی نگفته اما سیامک یواشکی راپورتش رو داده.
- وای مامان راست میگی؟! شقایق خیلی بلاست که تو این چند نامه ای که برایم داده چیزی ننوشته ، پس عروسی شیدا و امیرحسین هم راه افتاد.
مامان گفت: حالا دیگه بهانه ای نداری.. میای که؟
- نمی دانم. باید فکرهایم را کنم ولی اصلا دلم نمی خواهد آنها را ببینم.
- بالاخره آنها عزیزانت هستند.
او که رفت ، پریسا پرسید : دوست نداری چه کسانی رو ببینی؟
- آخه پریسا من تا حالا به تو چیزی از پدر و مادرم نگفته ام. اینها پدر و مادر واقعی من نیستند.
با تعجب پرسید : پس آنها کجا هستند؟
- آنها در فرانسه زندگی می کنند. البته از بچگی زحمت بزرگ کردن من بر دوش این پدر و مادرم بوده است. ولی آنجا من یک خواهر دوقلو و یک برادر دارم.
- چه خوب! پس چرا نمی روی پیش آنها زندگی کنی؟
- برای من مهم این ست که از بچگی اینها من را بزرگ کرده و زحمتم را کشیده اند. آنها حالا حاضر و آماده اش را می خواهند. تازه من و مامان فریبا خیلی به هم وابسته ایم. بروم آنجا هردویمان دق می کنیم.
- راستی من می خواستم برای عید از شما دعوت کنم بیایید گرگان ، حالا حتما می روید فرانسه.
- آره اگر نرفتم حتما میاییم گرگان. حالا دیگه بسه ، بریم سر درسمان.
یکی دو ساعتی با همدیگر درس خواندیم و از همدیگر سوال کردیم و بعد بیرون آمدیم تا ناهار بخوریم. متوجه شدم رنگ و روی مامان پریده ، فکر کردم از فکر رفتن من به فرانسه ناراحت شده ؛ بوسه ای بهش زدم و گفتم: مامان جونم چی شده؟ چرا رنگت پریده؟
- کمی سردرد دارم تو خودت را ناراحت نکن ، چند وقته هی سردرد سراغم می آید.
- پس چرا به من چیزی نگفته اید؟ دکتر رفتی؟
- آره با پدرت رفتم ، گفت که باید سیتی اسکن شوم.
- خب قرار است که بروید؟
- فردا صبح قراره پدرت مرخصی بگیرد و با هم برویم.
- اگر لازم می دانید من هم با شما می آیم.
- نه ، تو فقط به فکر امتحانات باش.
- حالا شما بشینید من غذا را می آورم. بعد یک بوسه از گونه اش برداشتم.
با کمک پریسا وسایل غذا را آماده کرده و ناهار خوردیم. بعد از ناهار به مادر گفتم که برود و استراحت کند. به زور او را به اتاقش فرستادم و درس هایم را که تمام کردم به پریسا گفتم تو با درس ها مشغول باش من بروم فکری برای شام کنم.
صبح زود به دانشگاه رفتم و پدر و مادر هم قرار بود برای سیتی اسکن بروند. اصلا فکر و حواس برایم نمانده بود و فکرم مشغول بود.
پریسا گفت: آخه دختر چت شده؟
- دلشوره عجیبی دارم ، نمی دانم چرا می ترسم برای مادرم اتفاقی بیفتد.
پریسا با چهره ای نگران گفت: انشاالله که چیزیش نیست. پدرت خیلی بهش علاقه داره ، نه؟
- آره ، آن دو تا با عشق ازدواج کردند. با اینکه علت بچه دار نشدن آنها عیب از پدر بود ، مادرم حتی یک بار به خانواده اش اجازه نداده چیزی به روی پدر بیاورند. همیشه به من می گوید سعی کن با مرد مورد علاقه ات ازدواج کنی چون عشق در زندگی گذشت به ارمغان میاره. من حالا که بزرگ شده ام متوجه می شوم که آنها با هم چه زندگی سعادتمندی دارند.
پریسا پرسید : تو تا حالا عاشق شده ای؟
- آره اما عشق من خنده دار هستش.
- چرا؟!
- برای اینکه هر دو لجباز و یکدنده و مغروریم.
- ای بلا!
بعد از امتحان به تنهایی به خانه برگشتم و وقتی وارد خانه شدم صدایینمی آمد. معلوم بود که هنوز به خانه بر نگشته اند. بعد از یکی دو ساعت که نگران مدام چشم به تافن داشتم ، بالاخره تلفن زنگ زد.
- الو بفرمایید.
- الو سپیده ، بابا ، خودتی؟
- آره باباجون ، شما کجایید؟ پس چرا دیر کردید؟
- چیزی نیست ، مادرت را نگه داشتند یک سری آزمایشات انجام دهند. ما شاید مجبور شدیم امشب در بیمارستان بمانیم. تو ناهارت را بخور. اگر می ترسی به خانه مادربزرگ برو.
- پدر شما بیایید خانه ، من میروم بیمارستان.
- نه خودم هستم ، مراقب خودت باش.
تلفن را قطع کردم و فوری کارهایم را انجام دادم. یک سری وسایل برای مادر برداشتم و سر راه برای پدر ساندویچ خریدم و به بیمارستان رفتم. مادر خوابیده بود و پدر مانند کسی که تمام دارایی اش را از دست داده بالای سرش بود و با چهره ای افسرده به مادر می نگریست.
جلو رفتم و دست بر روی شانه اش گذاشتم و گفتم: پدر؟
- سلام ، تو کی آمدی؟
- در حالی که نگاهم به مادر بود گفت: چرا بهش سرم وصل کرده اند؟
- قراره یک تکه برداری کوچک انجام بدهند که خوش خیم هست یا ...
با شنیدن این حرف دنیا دور سرم چرخید و به زمین افتادم. وقتی چشمانم را باز کردم بابا بالای سرم بود. گفت: ببین سپیده من نمی توانم هم از تو مراقبت کنم و هم از مادرت ، تو باید قوی باشی. انشاالله که چیزیش نیست.
- چشم بابا ، شما این ساندویچ را بخورید که حسابی گرسنه هستید.
مادر را به اتاق عمل بردند و بعد از بیرون آمدنش ؛ به زور پدر را راضی کردم به خانه برگردد. خودم تا صبح بالای سر مامان بودم. دو شب به این صورت گذشت ؛ ولی با وجود برگشت مامان به خانه زندگی ما مثل قدیم آن شادابی را نداشت. پدر کاملا بی حوصله و مادر هم تقریبا مریض بود.
یک روز پدر را در خلوت گیر انداختم و ازش خواهش کردم بیماری مادر را به من بگوید ، وقتی التماس هایم را دید گفت : قول میدی بتوانی تحمل کنی؟
با چشمانی اشک آلود گفتم: قول میدم. من از ظاهر شما یک چیزهایی فهمیده ام اما با این حال می خواهم از زبانتان بشنوم.
- سپیده جان باید بگویم مادرت داغ بزرگی را روی دلم گذاشته است. توموری را که آزمایش کرده اند ، مشخص شده که جای بدی قرار گرفته و ممکن بینایی اش را بگیرد. دیشب با سیاوش تماس گرفتم قرار شده آزمایشات را برایش بفرستم و او آنجا به دکترهای متخصص نشان بدهد. می خواهم پزشکان آنجا را امتحان کنم. سیاوش می گفت یکی از دوستانش در آنجا متخصص مغز و اعصاب مشهوری است.
- پس پاسپورت و ویزا چی میشه؟
حلشون کردم ، اگه سیاوش جواب مثبت بده بلیط را برای زمانی می گیرم که سال تحویل آنجا باشیم. البته من به بقیه چیزی نگفته ام ، فقط من و تو و سیاوش از این مسئله باخبریم.
در حالی داشتم اشک می ریختم دستش را گرفتم و گفتم: پدر تو رو بخدا به من بگویید که مامان خوب میشه ، شما که می دانی بدون او من هیچی نیستم.
صورتش را در میان دستانم پنهان کرد و با صدایی لرزان گفت: امیدوارم.
فصل شانزدهم
بعد از آخرین امتحان ترم با پریسا از دانشگاه بیرون آمدیم که پریسا با دیدن پسر جوانی خنده ای کرد و جلو رفت و او را بوسید و به طرف من برگشت و گفتک برادرم آقا سعید مهندس الکترونیک هستش. سعید جان ایشون هم سپیده خانم دوست بنده.
سعید گفت: خوشبختم ، پریسا آنقدر از شما تعریف کرده که مشتاق دیدار بودم.
- خیلی ممنون ، پریسا خوبی از خودشه. من هم از آشنایی با شما خوشبختم.
سعید رو کرد به پریسا و گفت : از شانست امروز در تهران کاری برایم پیش آمد ، گفتم تو را هم ببرم. بعد رو به من کرد و گفت: اگر شما و خانواده تان هم تشریف بیاورید خیلی خوشحال می شویم.
پریسا گفت : خانم عید را با خانواده اش می خواهد به فرانسه تشریف ببرد.
- خوش بگذرد.
- خیلی ممنون ، پریسا داری میری دیگه؟ یعنی همدیگر را نمی بینیم؟
- نه دیگه ، الان میرم خوابگاه وسایلم را جمع کنم بعدش با سعید بر می گردم گرگان ، دلم حسابی برای خانواده ام مخصوصا مادرم تنگ شده ؛ دیگه طاقت دوری اش را ندارم.
- خوش بگذرد. برای مادرم دعا کن. به مادرت سلام برسان.
- انشاالله که حال مامانت خوب میشه.
با خداحافظی از آنها به خانه برگشتم و مشغول کار کردن شدم. دست تنها بودم و از مامان نمی شد توقع داشت کار کند. یک دستم به خرید و یک دستم به بستن چمدان و ساک بود. شب قبل از حرکتمان سیاوش زنگ زد و گفت: با رسیدن ما ، آمبولانس در فرودگاه آماده است تا مادر را به بیمارستان برساند. دلم گرفته بود و هوای گریه داشت ، اما نمیشد در مقابل مامان اشک ریخت.
صبح روز حرکتمان مامان را به آرایشگاه بردم ، بعد از اتمام کارش گفتم : مامان اینقدر قشنگ شده اید که من هم هوس کردم موهایم را کوتاه کنم.
- خب تو هم کوتاه کن.
- یعنی اجازه می دهید؟
- موهات تازگی ها خیلی بلند شده ، حتما خسته شده ای.
من هم از خداخواسته زود نشستم روی صندلی و درست مثل پسرها موهایم را کوتاه کردم.
پدر با دیدنم گفت: سپیده مثل پسربچه های تخس شده ای ، بابا پس موهای قشنگت کو؟
ساعت پنج بعد از ظهر سوار هواپیما شدیم و بعد از چند ساعت پرواز در آسمان ها احساس می کردم به خدا نزدیک تر شده ام ، مرتب از او می خواستم تا مادرم را شفا بدهد و من را کمک کند تا کینه های چند ساله را از دلم بیرون بریزم. از آنجایی که مادرم سرگیجه داشت مهماندار بالش کوچکی زیر سر مادر گذاشت و او را به حالت نیمه خوابیده خواباند. بعد از ساعاتی که خیلی به سختی گذشت به کشور فرانسه رسیدیم.
در فرودگاه شارل دوگل همه به استقبالمان آمده بودند. از دور شقایق برایم دست تکان داد ولی من دیگر آن سپیده پر شور و شیطان نبودم. با آن برایش دست تکان دادم و نشان دادم که از اینکه آنها را می بینم خیلی خوشحالم. بعد از اینکه چمدان ها را تحویل گرفتیم به سالن انتظار رفتیم. همه دورمان جمع شدند. اول پریدم شقایق را بغل کرده و او را بوسیدم و گفتم: خیلی دلم برایت تنگ شده بود.
شقایق گفت: تو چرا اینقدر خوشگل شده ای؟
- البته نه مثل تو.
بعد خاله را بوسیدم و به ترتیب شیدا و بعد از آن مادرش را. بعد از آن شیدا گفت : سپیده می خواهم دو نفر دیگر را به تو معرفی کنم بعد دستم را گرفت و به طرف مردی برد که شباهت زیادی به شیدا داشت.
- سپیده این آقا پدرمان است.
- سلام ، امیدوارم که حالتان خوب باشد.
با من دست داد و بعد مرا بوسید ، در حالی که در چشمانش اشک می رقصید گفت : دخترم من تا آخر عمرم شرمنده روی تو هستم.
خودم را از بغل او بیرون کشیدم ، شیدا گفت : این هم برادرمان شروین.
او هم با هیجان زیادی بغلم کرد و مرا بوسید. موقعیت خیلی بدی بود. دو تا مرد که تا به حال حتی عکسشان را ندیده بودم حالا پدر و برادرم شده بودند. به او هم لبخندی زدم.
بغل دست شروین سیامک و سیاوش ایستاده بودند. سیامک با لبخند و مهربانی سلام کرد و حالم را پرسید. بعد از او سیاوش طبق معمول با اخم هایی درهم سلام کوتاهی بهم کرد.
وقتی متوجه خاله و مامان شدم که همدیگر را سفت در آغوش گرفته و گریه می کردند. با عجله به سمت آنها رفتم و گفتم : خاله جون خواهش می کنم ، الان حال مامان به هم می خوره. گریه نکنید دیگه.
زیر بغل مامان فریبا را گرفتم و به طرف آمبولانس رفتیم ، پدر جلوی آمبولانس ایستاده بود و با کمک خاله مامان سوارش شد و روی برانکارد خواباندند. تا آمدم سوار شوم خاله گفت : سپیده جون تو دیگه زحمت هایت را کشیده ای از اینجا به بعد دیگه با من.
به اجبار قبول کردم و سوار ماشین سیامک شدم و تا آنجا با اینکه حال و حوصله نداشتم ولی سعی می کردم ظاهرم را حفظ کنم تا آنها از دیدنم کسل نشوند. سیامک مرتب مزه پرانی می کرد تا مرا بخنداند. من هم جلوی آنها فیلم می آمدم.
وقتی به خانه رسیدیم شقایق حمام را نشانم داد و گفت : یه دوش آب گرم حالت را جا می آورد. بعد هر جا خواستی می بریمت.
فوری حمام کردم و بیرون آمدم ، شقایق گفت : بیا این حوله را و موهایت را خشک کن. مشغول خشک کردن موهایم بودم که شقایق گفت : سپیده درست مثل پسربچه خوشگل ها شده ای. سیاوش با بداخلاقی همیشگی گفت : اصلا هم خوشگل نشده ، مگه پسرها خوشگلند؟
شقایق گفت : البته نه برای خود پسرها.
- آخه می دانی شقایق من تو این چند وقت خیلی سرم شلوغ بود و نمی توانستم به کارهایم برسم. به خاطر همین خودم را از شر موهایم رها کردم. حالا من آماده ام. کدام یک از آقایان افتخار می دهند که مرا به بیمارستان برسانند؟
شقایق گفت : بگیر بشین یه چیزی بخور ، خستگی تو در کن ، بعد برو.
بعد از خوردن چای و شیرینی سیاوش بلند شد و گفت : اگر آماده ای بریم.
بین راه اصلا با من حرف نمی زد ، یکباره با حرص گفت : یادم که می افتد می خواهم با دست های خودم خفه اش کنم.
- کی را؟!!
- همان به اصطلاح برادرت را ، چرا اینقدر سفت بغلت کرده بود؟
- آخه به اصطلاح من و او با هم خواهر و برادریم.
- ولی حق نداشت یک دختر زیبا را اینطور بین همه بغل کند.
خندیدیم و گفتم : خیلی حسودی ، تازه تو که گفتی زشت شده ام.
- اگر باور داشتم که زشتی که اینطور دیوانه نمی شدم.
بین راه از خیابان سنگ فرش شده ای رد شدیم ، گفتم : اینجا اسمش چیه؟ چقدر قشنگه.
- خیابان شانزه لیزه است. اینم کاخ الیزه هست.
- چقدر سنتی و قشنگه! معماری فرانسه در زمان های قدیم کاملا از اینجا پیداست.
- اینجا جاهای دیدنی زیادی دارد اگر وقت شد همه را نشانت می دهم. دیگر تا رسیدن به بیمارستان حرفی نزدیم....
در بیمارستان داشتند مامان را برای یک سری آزمایشات آماده می کردند. طفلکی خاله عین مرغ پر کنده این و آن ور می رفت. تازه متوجه شدم داشتن خواهر و برادر می تواند چقدر برای انسان دلگرمی باشد. از اینکه بالاخره صاحب خواهر و برادر شده بودم خیلی خوشحال بودم.
به خاله گفتم : شما دیگه خسته شدی برید خانه من خودم هستم.
سیاوش گفت : تو که خودت کم خوابی. با آقا رضا بریم خانه امشب را استراحت کن فردا نوبت تو.
- خاله چه پسر بی رحمی دارید!! اصلا فکر شما نیست.
- این هم از اولاد!!
سیاوش رو به من گفت : حالا دیگه واسه من سوسه میای؟
خندیدم و گفتم : کی جرأت داره واسه تو سوسه بیاد.
دوباره به خانه برگشتیم و بعد از خوردن غذا به شقایق گفتم : من برم یک کم بخوابم. خیلی خسته ام.
بعد از یکی دو ساعت استراحت وقتی از اتاق بیرون آمدم شقایق گفت : شیدا زنگ کارت داشت ، سیاوش نذاشت بیدارت کنم.
گفتم : این سیاوش خیلی بدجنسه! شاید کار واجبی داشته.
- نه خیر کاری نداره. میخواد با جناب داداشت بیاد شما ببرند بیرون.
- ولی شقایق می خواستی بگی من این چند روز متعلق به مادرم هستم ، راستش اصلا دلم نمی خواست بیام فرانسه. به خاطر مامان فریبا آمدم. راستی عروسی شیدا و امیرحسین کی برگزار میشه؟
- هفته آینده ، فردا و پس فردا بابا و مامان و امیرحسین میان فرانسه عروسی را برگزار کنند ، امیرحسین برای همیشه میاد چون پدر شیدا اجازه نداده شیدا را به سوئیس ببرد.
- خوش به حال شیدا.
- خیلی حسودی ، پدر تو که بهتر از پدر شیداست.
- مثل اینکه پدر من و شیدا یکی هستا.
- می دانم ولی تو خوشبخت تر از شیدا هستی ، او هم بالاخره یک امیری هست.
- امان از دست این امیری ها ، مثل اینکه خوبه نصیب تو شده.
سیاوش با دلخوری نگاهم کرد.
- اوه اوه! یادم رفته بود یک امیری دیگه اینجاست.
سیاوش گفت : مثل اینکه خودت هم یک امیری هستی ، لجبازی هات درست مثل این امیری هاست.
گفتم : راست میگی این هم ژنی هست ، به خاطر همین می گویم که دو تا امیری نمی توانند با هم کنار بیایند.
گفت : اگر من قول بدم که کوتاه بیام چی؟
شقایق بلند گفت : سیامک؟ بی احساس بدو بیا از زنداداشت خواستگاری کن.
من که از جایم بلند شده بودم گفتم : ولی من یک امیری هستم و از الان جواب منفی را می شنود.
سیاوش دلخور از ضدحال من از جایش بلند شد و رفت.
گفتم : بابا شوخی کردم ببخشید.
سیامک گفت : دیگه حرفت رو زدی ، قهر کرد و رفت ، چه مکافاتی داریم ما ؛ اما باید بگم تو اون رو دیوانه کردی.
- به خدا قصدم این نیست. آخه ما هر دومون لجباز و یکدنده ایم ، در صورت ازدواج مدام مرافعه و دعوا خواهیم داشت. راستی شقایق تلفن کجاست یک زنگ به شیدا بزنم.
- بعد از اینکه با شیدا حال و احوال کردیم و کلی سر به سرش گذاشتم گفتم : خب خانم خانما مثل اینکه با من کاری داشتی.
- هیچی می خواهم بیام دنبالت امشب بیایی پیش ما ، از موقعی که خانه آمدیم پدر مرتب سراغ تو را می گیرد.
- ولی من باید این چند روز پیش مادرم باشم.
- قول میدم فردا صبح شروین تو را به بیمارستان برساند. حالا چی میگی؟
- باشه بیایید ، خوشحال می شم.
بعد از قطع گوشی شقایق گفت : چیکارت داشت؟
- هیچی قرار شد با شروین بیان دنبالم بریم خانه شان شب را بمانم. شروین هم صبح من را به بیمارستان برساند.
سیاوش که تازه از اتاق بیرون آمده بود گفت : لازم نکرده با آقا داداشت بری. صبح خودم میام دنبالت.
شقایق گفت : باز این سیاوش برزخی شد. سیامک و شقایق هی می خندیدند و سر به سر سیاوش می گذاشتند.
بعد از یکی دو ساعت شیدا با شروین آمدند ، در ظاهر سیاوش از شروین خوشش نمی آمد ، نمی دانم چرا. با دیدن آنها عذرخواهی کرد و به اتاقش رفت. موقع رفتن بیرون آمد و گفت : فردا منتظرم باش میام دنبالت.
گفتم : ممنون میشم.
بین راه از روی پل ناسیونال که بر روی رود سن واقع شده بود گذشتیم. شروین کناری پارک کرد و گفت : می خواهی از روی پل رود سن را ببینی؟ با تکان دادن سرم موافقتم را اعلام کردم.
هر سه پیاده شدیم ، وقتی از روی پل به رود سن چشم دوختم زیبایی های دنیا را پیش چشمم دیدم. کمی آنجا ایستادیم و دوباره سوار ماشین شده و راه افتادیم.
وقتی وارد خانه در واقع قصر آنها شدم هوش از سرم پرید. از شیکی و لوکس بودن وسایل مات شده بودم. حتی توی خوابم همچین خانه ای را نمی دیدم ، نمی دانم باید به حال خودم دلسوزی می کردم یا خوشحال بودم که از این زندگی تجملی به دور مانده ام.
در ساختمان چند تا مستخدم در حال رفت و آمد بودند ، آقای امیری با دیدنم جلو آمد و صورتم را بوسید و من را به مستخدم ها معرفی کرد.
دستم را گرفت و روی مبل نشست و به صورتم خیره شد. گفت : نمی دانی چقدر دلم می خواست آن یکی قل شیدا را ببینم ، حالا که خدا خواست و تو را به ما برگرداند. خب چکار ها می کنی؟
- دانشجوی روانشناسی در دانشگاه تهران هستم.
خانم امیری با دادن یک سری دستورات به مستخدمان آمد جلو و صورتم را بوسید و بعد گردنبند زیبایی را به گردنم آویخت و گفت : عزیزم قابلت را ندارد.
- ممنون ، خیلی قشنگه.
- پدر گفت : الان با شیدا هیچ فرقی برای ما نداری. یک مهمانی می خواهم ترتیب بدهم و تو را به فامیل معرفی کنم.
- ممنون ، اما می دانید که من الان تمام وقتم در اختیار مامان فریباست. او در حال حاضر محتاج کمک من است. مهمانی را برای وقتی که مامان از بیمارستان مرخص شد بگذارید.
- حتما ، ما مدیون آنها هستیم. مادرت می گفت آنجا در رفاه کامل بوده ای.
- بله آنها به من همه چی دادند ، محبت یک پدر و مادر واقعی را ، مرا زمانی که به خانه خودشان آوردند من شش ساله بودم ، آنها را قد جانم دوست دارم.
خانم امیری در حالی که رنگ صورتش کمی پریده بود گفت : ان شاالله خدا مامان فریبا را شفا دهد.
پدر گفت : حالا پا شید با شیدا برید اتاقت را ببینی.
- ممنون ، ولی اجازه بدید پیش پدر و مامان فریبا باشم. هر چی باشه شما شیدا و شروین را دارید ، اما آنها به جز من می میرند.
- تو دختر روشن فکری هستی ، هر جور که خودت صلاح می دانی.
آن شب را با خانواده حقیقی ام گذراندم ، شب به یاد ماندنی بود. شیدا و شروین مدام مرا سرگرم می کردند ، حالا احساس می کردم آنها را خیلی دوست دارم.....
ساعت 9 صبح بود که مستخدم در زد و مرا از خواب بیدار کرد و گفت : خانم با شما کار دارند.
زود لباسم را عوض کردم و پایین آمدم ، آقای امیری گفت : سپیده جان ، سیاوش آمده ببردت بیمارستان ، آماده ای؟
- سیاوش سلام ، یک کم صبر کن الان میام ، معذرت می خوام معطلت کردم.
آرام زیر لب گفت : ما خیلی وقته معطل شما هستیم.
یک جوری شدم ، لبخندی تحویلش دادم و رفتم اتاقم و سریع دوش گرفته و لباس هایم را پوشیدم. رفتن پیش آنها ، آقای امیری گفت : دخترم اول بیا صبحانه تو بخور بعد ، سیاوش می خواهم امروز صبحانه ام را با دختر زیبایم بخورم. تو هم بشین.
سیاوش با غضب گفت : بفرمایید.
صدای شروین از وسط پله ها آمد که گفت : اگر اجازه بدهید من هم می خواهم با خواهر خوشگله خودم صبحانه بخورم.
بعد همگی دور میز نشستیم و صبحانه مفصلی خوردیم. بعد از صرف صبحانه گفتم : شما ها اگر به اینطوری رو بدهید دیگه از چاقی نمی توانم از اینجا خارج شوم.
- نه بابا ، تو و شیدا عین هم هستین ، هر چقدر هم بخورید وزنتان تغییری نمی کند.
بعد از پدر اجازه گرفتیم و به همراه سیاوش از خانه خارج شدیم. سیاوش در ماشین را باز کرد و گفت : بفرمایید.
خودش هم سوار ماشین شد و گفت : خوش گذشت؟
- جات خالی ، خیلی خوب بود.
- حتما خیلی بهت رسیده اند.
- دیگه می خواستند تلافی این نوزده سال را کنند.
- با این اوصاف حتما نمی خواهی دیگه به ایران برگردی.
- من هر جا که مامان فریبا و پدر باشند همانجا خواهم بود. درسته که به شروین و شیدا خیلی علاقه پیدا کرده ام ولی هنوز نمی توانم از سر تقصیرات آن دوتا به عنوان پدر و مادر بگذرم و به عنوان پدر و مادر قبولشان کنم.
- آنها برای تو نقشه کشیده اند و می خواهند به یکی از ثروتمندان اینجا شوهرت بدهند و تو را مجبور به ماندن در اینجا کنند.
- حالا کی این نقشه را برای من کشیده ؟
- شروین آقا داداشت.
- حتما به همین خاطر هست که چشم دیدن او را نداری.
- باید اعتراف کنم هر کسی که بخواهد تو را از من بگیرد چشم دیدنش را ندارم.
خندیدم و به طرف خیابان برگشتم و گفتم : خیلی حسودی. چقدر از این خیابان شانزه لیزه خوشم آمده!
- می خواهی کمی قدم بزنیم؟
گفتم : نه الان وقتش نیست ، الان خاله دلش شور میزنه. باشه برای یک وقت دیگر.
در بیمارستان مامان را برای جراحی روز بعد آماده می کردند. خاله فریده خستگی از سر و رویش می بارید. گفتم : خاله شما دیگه برو خانه ، من هستم.
- نه عزیزم ، تو برو با بچه ها بگرد ، من پیشش هستم.
- مامان با بی حالی گفت : نه فریده جون تو خسته شدی. امشب سپیده پیشم باشه.
- باشه. ولی فردا من میام پیشت.
آن شب من پیش مامان بودم. صبح پرستارها او را به اتاق عمل بردند. جراحی روی سر مادر حدود 8 ساعت طول کشید. تمام این مدت پدر مثل ماتم زده ها فقط به در اتاق خیره بود. من هم به حال مادر و پدر گریه می کردم. خاله فریده دعا می خواند ، سیامک و سیاوش فقط راه می رفتند و در فکر فرو رفته بودند. از کسی صدایی در نمی آمد و همه منتظر بودیم.
بالاخره پزشک جراحش از اتاق بیرون آمد ، سیاوش به طرفش رفت و شروع رکد با او به فرانسوی حرف زدن. پزشک رفت و من هم با درماندگی دست سیاوش را گرفتم و گفتم : تو را به خدا حقیقت را بگو. به چشمانش خیره مانده بودم تا حقیقت را از چشمانش در یابم.
با لبخند گفت : میگه خاله حالش کاملا خوبه و دیگه هیچ ناراحتی نداره ، میگه عملش موفقیت آمیز بوده.پدر همان جا نشست و سجده شکر به جا آورد و من از خوشحالی گریه می کردم.
بعد از یک ساعت مادر تقریبا به هوش آمده بود و او را به اتاقش انتقال دادند. بالای سرش ایستاد بودم و گریه می کردم. خاله رو سیاوش گفت : بیا اینو ببر بیرون ، از بس گریه می کنه آخرش مریض میشه.
گفتم : نه میخوام بالای سرش باشم. آنقدر آنجا نشستم تا بالاخره به هوش آمد. بعد از کمی با اجبار خاله با بچه ها برگشتم خانه.
یک هفته بعد مادر را از بیمارستان مرخص کردند و او را به خانه آوردیم. با مشورت پدر شیدا و پدرم قرار شد مهمانی بزرگی برگزار شود. آنها می خواستند من را به عنوان فرزندشان به فامیل معرفی کنند.
یک روز قبل از جشن مادر صدایم کرد و گفت : سپیده از تو یک چیزی می خواهم که امیدوارم رویم را زمین نیندازی.
- مامان مطمئن باش اگه کاری از دستم بر بیاد دریغ نمی کنم.
- ازت خواهش می کنم دیگر مهری خانم و شوهرش را به اسم صدا نکن. آنها پدر و مادر واقعی تو هستند. تازه اگر می خواهی پیش آنها بمانی به خاطر ما خودت را اذیت نکن.
- چشم مامان ، حرف شما را گوش و عمل می کنم. اما هیچ وقت دوست ندارم وطنم را ترک کنم. خانه من جایی ست که شما آنجا باشید.
بعد از ظهر شروین و شیدا آمدند که من را برای خرید ببرند.
گفتم : مگه چیزی لازم است بخریم؟
شیدا گفت : آره پاپا گفته برایت یک دست لباس خوشگل بخریم.
- باباجون من خودم کلی لباس از ایران آورده ام. چیزی لازم ندارم.
شروین گفت : حالا دیگر آقای امیری بزرگ دستور داده اند.
به ناچار گفتم : باشه پس منتظرم باشید برم حاضر شوم بیایم.
بعد از یکی دو ساعت گردش در خیابان ها و در فروشگاه های بزرگ ، از فروشگاه لافانت درمیدان اپرا یک پیراهن آبی روشن و خیلی ساده اما بسیار شیک به سلیقه شروین خریدیم.
شیدا گفت : بهتره کسی نبیند ، من می برم خونه قایم می کنم حتی به پاپا و ماما نشون نمی دم. تو فردا با این لباس معرکه میشی.
- خواهر خوشگلم به من لطف داره.
شب برای استقبال از دایی و زندایی به فرودگاه رفتیم. مامان هم تقریبا راه افتاده بود و بهبودیش را به دست آورده بود. پدر نیز مثل قبل شاد و سرحال بود......
صبح روز بعد شروین آمد و مرا به خانه شان برد. خانم آرایشگری را آورده بودند و از صبح سر و صورت من و شیدا و خانم امیری را درست کرد. در آخر آرایش ملایمی روی صورتم کار کرد و به زبان فرانسوی گفت : خانم شما دیگه آماده اید.
نگاهی به خودم در آیینه انداختم ، خیلی راضی بودم. شیدا آمد اتاق و گفت : سپیده حسابی خوشگل شده ای.
- لطف داری ، مهمان ها آمده اند؟
- آره ، الان دیگه شروین می آید و تو را به پایین می برد.
- نمی دانم چرا دلم شور می زند.
- همه چیز مرتبه ، خیالت راحت باشد.
او رفت و بعد از چند دقیقه شروین آمد و در زد و گفت : عروس خانم آمده اید؟
خندیدم و گفتم : با اجازه شما.
وقتی از پله ها پایین آمدیم و وارد سالن شدیم ، مهمان ها بلند شده و کف می زدند. شروین مرا تک تک به مهمان ها معرفی می کرد ، همه داشتند در گوش هم پچ پچ می کردند. وقتی به مامان فریبا رسیدم بغلش کردم ، کم مانده بود بغضم بترکد. آهسته تو گوشم گفت : کارت درست نیست. تو که اینقدر ضعیف نبودی. در ضمن خیلی خوشگل شده ای و مرا از خودش جدا کرد و ما باز به معرفی شدن به مهمان ادامه دادیم.
آخر سر وسط دو پدر و مادر نشستم ، آقای امیری بلند شد و گفت : من بعد از چند سال تازه آرامشم را به دست آوردم و خیالم راحت شد که خدا بهم لطف کرد و دخترم را دوباره بهم بازگرداند.
با اشاره او یکی از مستخدمان با یک سینی جلو آمد و تعدادی مدارک و سند به من تعارف کرد. یکی از آنها را برداشتم و با تعجب شروع به خواندن کردم. آقای امیری گفت : من امشب یکی از رستوران هایم را به همراه کل درآمدش به نام دخترم می کنم تا کمی از کوتاهی که در این مدت در قبال دخترم کرده ام را جبران کرده باشم.
صورتش رابوسیدم و گفتم : خیلی ممنون. من تقریبا همه چیز در زندگی ام داشته ام. فقط اگر اجازه بدهید می خواهم درآمد این رستوران را به شیرخوارگاهی که شش سال از زندگیم را در آنجا گذرانده ام ، اختصاص دهم. در حال حاضر هیچ احتیاجی به پول ندارم ولی می دانم بچه هایی که در آنجا زندگی می کنند که حتی به شام شبشان محتاجند. کوچولوهایی که حتی یک شب هم طعم غذای گرم همراه با خانواده را نمی چشند. آنها فرشتگانی هستند که با غفلت پدر و مادرشان به این سرنوشت شوم دچار شده اند.
- دخترم هر کاری که صلاح می دانی انجام بده. تازه بهت قول میدم من هم به آنجا کمک کنم.
برای اولین بار بوسه ای با محبت و گرم به گونه اش گذاشتم. متوجه شدم که دارند دست می زنند. سیامک آرام دم گوشم گفت : واقعا لذت بردم ، تو خیلی خوبی.
- ممنون ، من هم یک امیری هستم.
- تو که تا حالا چشم دیدن امیری ها را نداشتی.
- نه دیگه ، الان فرق کرده.
گفت : البته.
شروین جلو آمد و گفت : سپیده بیا که می خواهم تو را به دوستانم معرفی کنم. از سیامک عذرخواهی کردم و همراه شروین پیش دوستان و همکاران او رفتم. بعد از کمی صحبت با آنها متوجه سیاوش شدم ، فوری از آنها عذرخواهی کردم و از جمعشان بیرون آمدم. قیافه سیاوش واقعا وحشتناک شده بود. گوشه ای نشسته بود و به من خیره شده بود. کنارش رفتم و گفتم : خیلی ساکتی.
- من مثل تو خواهان ندارم.
- آقایون باید زرنگ باشن.
نگاهی به من کرد و گفت : افتخار می دهی؟
خندیدم و گفتم : با کمال میل.
کمی صورتش باز شد ، کنار خودش برایم جا باز کرد. نشستم ، نگاهی به صورتم کرد و بعد سرش را پایین انداخت . آرام گفت : خیلی معرکه شده ای ، می ترسم امشب تو را از دست بدهم.
- متشکرم ، در ضمن مطمئن باش هیچ اتفاقی نمی افتد.
بهم نگاه کرد و گفت : خانم ما باید شما را از کدام پدر و مادرتون خواستگاری کنیم؟
- حالا دیگه هر دوتاشون.
- چه مکافاتی داریم! خدایا چه عروس سختی.
موسیقی که تمام شد ، آقای امیری بلند شد و گفت : باعث افتخار من است که شما عزیزان مهمان من هستید. من امشب می خواهم از دو موجود دوست داشتنی تشکر کنم که دختر عزیزم را سال ها مثل بچه خودشان نگه داشتند.
بعد جلو رفت و پدر را خیلی گرم در آغوش گرفت و از هر دویآنها تشکر کرد. سپس گفت : حالا بفرمایید سر میز شام.
من وشقایق و شیدا هر سه دور میزی نشستیم و بعد از انجام کارها امیرحسین و سیامک و سیاوش هم آمدند و کنارمان نشستند. برخلاف همیشه سیاوش مرتب می خندید و شوخی می کرد ؛ شقایق گفت : سیامک یادت باشه رفتیم خونه کمی اسپند برای سیاوش دود کنم.
سیاوش گفت : مثل اینکه شما عادت به خوش اخلاقی من ندارید.
گفتم : نه تو رو خدا ، وقتی بداخلاقی واقعا غیر قابل تحمل میشی. در ضمن این طوری دوست داشتنی تر میشی.
همان طور که مشغول صحبت و شوخی بودیم ، پسر جوان خوش تیپ و خوش برخوردی جلو آمد و گفت : خانم من از آشنایی با شما خوشوقتم. من عباسپور هستم و یکی از کارمندان شرکت پدرتان هستم.
از جایم بلند شدم و گفتم : از آشنایی با شما خوشحالم.
- اگر اجازه بدهید شما را بیشتر ببینم.
- خواهش می کنم ، اگر وقتی بود حتما می بینمتان.
بعد از رفتن او گفتم : وای چه مکافاتی شده ، چقدر آدم های جورواجور!!
سیامک اشاره ای به من کرد و توجهم را به سیاوش جلب کرد ، دوباره اخم هایش در هم فرو رفته بود. نگاهی به شقایق کردم و گفتم : باید بگم چشم هایت فوق العاده شور هستند.
همه مان بغیر از سیاوش زدیم زیر خنده. بعد از اتمام مهمانی با شروین جلوی در ایستادیم و از همه مهمان ها خداحافظی کردیم. وقتی سیاوش به من رسید گفتم : خواهش می کنم کمی بخند. اخم هایت را هم باز کن.
- هنوز مطمئن نیستم باید بخندم یا گریه کنم و از در بیرون رفت.
آن شب از مامان فریبا و پدر خواستم که پیش ما بمانند و آنها هم قبول کردند....
وقتی جمعمان خودمانی تر شد بدون هیچ مقدمه چینی پاپا به پدر گفت : آقا رضا می خواستم بهتون پیشنهاد کنم برای زندگی بیایید اینجا پیش ما ، من خودم همه کارهایتان را می کنم. الان برای خانم هم بهتره که پیش پزشکی که جراحی شان کرده ، باشند.
- من مخالف نیستم. خصوصا که به بازنشستگی ام چیزی نمانده ، هر چه سپیده و خانم بگویند من تابع ام.
- پدرجون من دوست دارم پیش هر دوی شما باشم ولی شما می دانید که من الان دارم درس می خوانم و دوست دارم اگر فرد مفیدی بودم برای کشور و مردمم باشم.
- خیلی خب ، به شرطی که هر وقت برایت بلیط گرفتم بیایی پیش ما.
- چشم ، حتما.
صبح روز بعد خیلی دیر از خواب بیدار شدم ، مهمانی دیشب مرا حسابی خسته کرده بود. اول در اتاق پدر و مادر را زدم مامان گفت : بفرمایید.
در را باز کردم ، مامان تنها بود.
- اجازه می دهید بانو؟
- بفرما خانم خانما.
کنارش جا باز کردم و پهلویش خوابیدم. با دستانش موهایم را لمس کرد و بوسه ای به پیشانی ام نشاند. گفت : تو دیگه بزرگ شده ای باید این لوس بازی ها را کنار بگذاری.
- من اگر بچه هم داشته باشم صبح زود باید بیایم شما ناز من را بکشید ، بعد من برم دنبال کارم.
- لابد خیلی خسته ای ، دیشب خیلی فعالیت داشتی.
- دیروز خیلی خسته بودم انگار از یک کوه بالا رفته ام.
مامان گفت : دیروز وقتی شروین داشت تو را به دوستانش معرفی می کردم ، به سیاوش نگاه کردم طفلکی رنگش خیلی پریده بود. او خیلی حسوده ، مراقب اعمالت باش.
- باید اقرار کنم من هم ناراحت می شوم اگر او با دختر دیگری حرف بزند ، هر چند که او به پدر و برادرم هم رحم نمی کند.
خنده ای بر لب آورد و گفت : سپیده من خیلی سیاوش ا دوست دارم آخه زحمت او را خیلی کشیده ام. قرار بود خاله ات او را به من بدهد. ولی وقتی قرار شد از ایران بروند قبول نکردند و او را با خودشان به فرانسه آوردند. او جوان با جذبه ای است.
- کمی هم از خودراضی و مهربان نسبت به شما.
هر دو خندیدیم و گفت : خب بلند شو برویم ، الان همه منتظر ما هستند.
وقتی به سالن غذاخوری رفتیم متوجه شدم که حق با مامان است ، همه بیدار شده بودند و منتظر ما بودند ، امیرحسین هم صبح زود به آنجا آمده بود.
گفتم : امیرحسین چطور شده که صبح زود از خواب بیدار شده ای؟ شنیده بودم که صبح ا باید به زور کتک باید از خواب بیدارت کرد.
- آخه کار زیاد داریم ، باید با شیدا به یکی دو جا برویم.
مامان گفت : از خانه فریده چه خبر؟
- هیچی ، همه چیز مرتب است.
شروین گفت : شما بروید خرید ، من و سپیده هم می رویم شرکت. می خواهم آنجا را به سپیده نشان بدهم.
پاپا گفت : آره پسرم ، بهتره که سپیده بدونه که ما اینجا چه کار می کنیم.
صبحانه را خوردم ، شروین گفت : خب خانم با چی بریم؟ با ماشین یا مترو شهری؟
- ترجیح میدم با مترو برم ، میخوام کمی شهر را تماشا کنم.
بین راه شروین مرتب از سرمایه و کارهای پاپا حرف میزد. از اینکه چقدر مهربان است و خانواده اش را دوست دارد. از اینکه چقدر از پیدا کردن من خوشحالند.
در شرکت تمام کارمندان مشغول کار بودند ؛ با دیدن ما همه از جای خودشان بلند شدند. وارد اتاق شروین شدیم گفت : تو همین جا باش تا برگردم.
او رفت و من تنها شدم ، شروع به بازی با کامپیوتر کردم که در دفتر باز شد ؛ همان طور که پشتم به در بود گفتم : آمدی؟
گفت : نخیر ، من هستم.
وقتی برگشتم متوجه شدم همان آقایی که سر میز شام خودش را به من معرفی کرد وارد دفتر شده.
- سپیده خانم حالتون خوبه؟ کارمندان گفتند که یک خانم با آقای امیری وارد دفتر شدند ولی فکر نمی کردم شما باشید. من بهزاد عباسپور هستم.
جلوی پایش ایستادم و گفتم : فکر می کنم شما قبلا به من معرفی شده اید.
- بله اما فکر نمی کردم یادتان مانده باشد. چطور شد که افتخار دادید بیایید شرکت؟
همین موقع شروین در را باز کرد و وارد اتاق شد ، از اینکه او برگشته بود خیلی خوشحال شدم.
شروین گفت : راستی سپیده تو قبلا آقای عباسپور را دیده بودی؟
- بله ، دیشب خودشان را بهم معرفی کردند.
- ایشان مدیر برنامه ریزی ما هستند و در این شرکت خیلی کوشا هستند.
سعی می کردم اصلا به عباسپور نگاه نکنم. او مرتب بهم خیره شده بود و من ابدا احساس خوبی نداشتم.
- ایشان ایرانی هستند ولی چند سالی ست که اینجا زندگی می کنند ، البته همراه با خانواده شون.
بعد عباسپور بدون مقدمه چینی گفت : شما اینجا می مانید؟
خیلی قاطع گفتم : نخیر.
وا رفت و گفت : چرا؟! مگه از اینجا خوشتان نیامده؟
- چرا .. اما من خودم را متعلق به اینجا نمی دانم.
و خودم را سرگرم دیدن کاتالوگ های شرکت کردم. آقایی با سینی چای و شیرینی وارد شد و رو به شروین چند جمله فرانسوی گفت. و بعد رفت.
گفتم : چی می گفت؟
- هیچی از زیبایی تو تعریف می کرد. و خوش آمد گفت.
- لطف کرد.
یکی دو ساعتی طول کشید که شروین کارهایش را تمام کرد و گفت : بریم؟
با خوشحالی گفتم : باشه بریم.
از اینکه از شر نگاه ها و پرحرفی های عباسپور راحت شده بودم خوشحال بودم. وقتی به خانه رسیدم فهمیدم که سیاوش به دنبال مامان و پدر آمده و آنها را با خودش برده. فوری گوشی را برداشتم و به خانه خاله زنگ زدم. صدای سیاوش دوباره با بدزخمی از آن طرف به گوش رسید. گفت : سلام چطوری؟
- خوبم ، چرا مامان اینها را بردی؟
- مثل اینکه آنها مهمان ما هستند.
- خب صبر می کردی تا من هم می آمدم.
- تو سرت حسابی شلوغه ، ترسیدم مزاحمت باشم.
- اصلا گوشی را بده به مامانم از دست تو خسته شدم.
- الو سپیده عزیزم خوبی؟
- آره مامان ، چرا صبر نکردین منم بیام؟
- می خواهی کسی را به دنبالت بفرستم؟
- نه همین جا هستم تا امیرحسین و شیدا برگردند تا ببینم چه می شود.
فصل هفدهم
تا شب عروسی به خانه خاله فریده نرفتم ، دیگه از دوپهلو حرف زدن سیاوش خسته شده بودم. روز عروسی با شیدا و شقایق به آرایشگاه رفتیم و خودمان را آماده کردیم. مادر و خاله هر کاری کردند قبول نکردم که ساقدوش شوم.
- خاله حوصله شو ندارم.
- پس ما چه کسی را ساقدوش کنیم.
- خب فکر کنید من اصلا نمی آمدم.
خلاصه پس از جر و بحث زیاد ، قرار شد دو تا از دوستان شیدا ساقدوش او شوند و سیامک و سیاوش هم ساقدوش داماد. از آرایشگاه که آمدیم ، عروس و داماد به جایگاه خودشان هدایت کردند. مراسم در باغ بزرگی که چراغانی کرده بودند و میزهای انباشته از میوه و شیرینی آماده کرده بودند.
با شروع موزیک اول ساقدوش ها و بعد عروس و داماد بلند شدند و شروع به رقص کردند. بعد کم کم مهمان ها بلند شدند. من در کنار مامان فریبا نشسته بودم که متوجه شدم عباسپور از دور به طرفم می آید. طوری وانمود کردم که او را نمی بینم ، وقتی به کنارم رسید گفت : خانم اجازه می دهید؟
- بفرمایید.
در صندلی کنارم نشست و گفت : می دونید شما خیلی جذاب هستید؟
با تعجب نگاه بدی به کردم و گفتم : متشکرم.
- موافقید کمی با هم قدم بزنیم؟
از لج سیاوش بلند شدم و با او کمی توی باغ راه رفتیم. سیاوش که متوجه ما شده بود با عصبانیت رفت نشست و سیگاری روشن کرد ، من هم با بی محلی با عباسپور از کنار او گذشتم.
عباسپور گفت : اگر شما اینجا بمانید پدرتان خیلی کارها برایتان انجام می دهد ، او شما را خوشبخت می کند.
گفتم : ولی من الان خوشبخت هستم.
- قبول دارم ولی اگر یک شوهر مناسب برایتان پیدا شود ، چه؟
- متاسفم ، من باز بهش جواب منفی می دهم ، من اصلا قصد و رغبتی به زندگی در اینجا ندارم.
بعد از او عذرخواهی کوتاهی کردم و آمدم کنار مامان فریبا نشستم ولی عباسپور ول کن من نبود ، آمد و کنارم نشست و تا آخر شب تکان نخورد ؛ شیدا از دور فهمید و تا آخر شب تکان نخورد ؛ شیدا از دور فهمید من ناراحتم. شروین را فرستاد تا عباسپور را به بهانه ای از من دور کند. با خنده از او تشکر کردم.
سر میز شام دوباره آمد و کنارم ایستاد. از عصبانیت سیاوش ناراحت شده بودم و مرتب از عباسپور کناره می گرفتم ولی او ول کن نبود. سر میز شقایق آمد و گفت : کارت دارم.
دنبالش رفتم تا ببینم چه می گوید. مرا به گوشه دنجی برد که همه دور میز بزرگی نشسته بودند. شیدا و امیرحسین هم آنجا بودد. گفتم : آخیش راحت شدم! این عباسپور کیه دیگه شیدا!! مغز منو برد!
سیاوش با کنایه گفت : تو که با او خیلی راحت بودی.
انگار جریان برق من را گرفت. خیلی ناراحت شدم که این طوری در موردم قضاوت می کند. نگاهی سرد به او انداختم و تصمیم گرفتم دیگر محلش نگذارم.
شیدا از لج سیاوش گفت : سپیده خیلی بی سلیقه ای! او که خیلی خوش تیپه ، پولشم که از پارو بالا می بره. تازه دیشب تو رو از پاپا خواستگاری کرد. خودم از مامی شنیدم.
- پاپا چی گفتند؟
- قراره با تو صحبت کنه ، به خاطر همین است که هی دور و بر تو می پلکه.
- شاید لازم باشه کمی بیشتر بهش فکر کنم.
این حرف را به تلافی حرف سیاوش زدم. شام را با بی اشتهایی خوردم ، اصلا نگاهش نمی کردم. من و او درست مثل دو تا بچه شده بودیم که به هم لج و هی با هم قهر می کردیم.
بعد از شام موزیک دوباره نواخته شد ، مهمان ها دوباره به وسط ریختند. طفلک ساقدوش های شیدا بیکار مانده بودند و مشخص بود که حوصله شان سر رفته. خاله فریده که از بعد از ظهر سرگرم پذیرایی از مهمان ها بود آمد کنار من و مامان فریبا و گفت : سپیده ، به امیری گفتم شیدا که اینقدر زیبا شده ، ببین سپیده چی میشه.
- مرسی خاله ، اما من ترجیح میدم عروس نشم.
- چرا خاله؟!
- والله با این لباس به این سنگینی از الان غصه ام می گیرد.
آن شب عروس و داماد را به آپارتمانشان رساندیم و من ترجیح دادم به جای خانه خاله ، به خانه پدر و مادر واقعیم بروم. حوصله سگرمه های درهم سیاوش را نداشتم. مستخدم ها مشغول تمز کردن باغ و جمع و جور کردن وسایل بودند. پاپا و مامی و شروین مشغول صحبت در مورد مراسم بودند.
پاپا صدایم زد و گفت : بیا بشین کارت دارم.
- چشم ، الان. اجازه بدهید لباسم را عوض کنم بیایم.
بعد از تعویض لباس رفتم کنارشان ، مامی مرا کنار خودش نشاند و بغلم کرد. با محبت گونه ام را بوسید و گفت : حالا که شیدا نیست دلم می خواهد تو پیشمان بمانی.
پاپا گفت : سپیده امروز چند نفر از تجار فرش که ایرانی هستند چشمشان تو را گرفته بود و چند نفرشان غیرمستقیم تو را از من خواستگاری کردند. من هم در جواب آنها چیزی نداشتم بگویم جز اینکه هر چه دخترم بگوید. یکی از آنها همین عباسپور خودمان هست که خیلی هم پیله کرده با تو ازدواج کند.
- پاپا اولا من باید به ایران برگردم ، دوم اینکه اصلا از این عباسپور خوشم نمیاد.
شروین با تعجب گفت : چرا؟!
- برای اینکه مثل کنه می ماند ، این عروسی را برایم زهرمار کرد. نه پاپا ، خواهش می کنم بهش جواب رد بدهید.
- هر جور میل خودته دخترم ، من دلم می خواد دور و برم باشی.
- پاپا جان من هر جا که باشم یاد شما هستم. در ضمن شروین خواهش می کنم کاری کن دیگه او را نبینم ، کلافه ام می کند. خب من دیگه میرم بخوابم. شب بخیر.
روز بعد نزدیک ظهر بود که از خواب بیدار شدم ؛ بعد از خوردنه صبحانه مامی گفت : میایی بریم پیش شیدا؟
- آره ، خیلی خوبه.
سر راه مامی گفت : این رستوران غذاهای خوبی داره ، بیا چند پرس بخریم.
بعد از خرید غذا سوار مترو شدیم و خودمان را به خانه آنها رساندیم. آپارتمان آنها خیلی لوکس و نقلی بود. پدر آن را به نام شیدا خریده بود. آنها ظهرا در همه موارد تفاهم داشتند.
امیرحسین در را باز کرد و با دیدن ما با صدای بلند گفت : خانم اگه گفتی کی آمده؟
- حتما مامی آمده.
- نه خیر یک خانم دیگه هم باهاشون آمده.
شیدا از اتاق بیرون آمد و گفت : وای خدای من! سپیده!! امروز باید پیش ما بمانی ، نمی دانی از صبح چقدر از دوری تو دلم گرفته بود. چند دفعه از خودم خواستم تو را برساند.
وارد آشپزخانه شد. گفتم ک ممنون عزیزم ، تو خیلی خوبی. شیدا داری چیکار می کنی؟ مثل اینکه از الان شروع به آشپزی کردی.
امیرحسین گفت : هر چی گفتم از بیرون غذا بگیریم گفت نه ، مثل اینکه ترجیح میده خودش بپزه.
شیدا به گله گفت : چرا دروغ میگی؟ از صبح دارم بهش میگم بریم خونه پاپا ، قبول نمی کنه. دوباره گفتم بریم خونه دایی جون ، باز قبول نمیکنه.
مامی با اخم های در هم گفت : عروس که از روز اول راه نمی افتد تو خیابون.
- آخه مامی دلم طاقت نمی آورد. پس فردا سپیده میره حیفه این دو روز از خواهرم دور باشم. اشک تو چشماش جمع شده بود. منم خیلی سعی می کردم اشک هایم نریزن. وقتی دیدم شیدا گریه کرد ، من هم گریه کردم. مامی هم زد زیر گریه.
امیرحسین برای اینکه سر به سر ما بگذارد گفت : مادر ببخشید شما تو جهیزیه شیدا ، شیشه نذاشته بودید؟ حیفه این همه آبغوره که زمین ریخته بشه.
هر سه تایی از حرف او به خنده افتادیم. گفتم : خب خانم داشتی چی می پختی؟
- کباب تابه ای.
- اما ما غذا آورده ایم. میزت را بچین بخوریم.
مامی گفت : بین راه از همان رستوران که چلوکباب هایش را دوست داری برایت چلوکباب گرفته ایم. تا گرمه بیایید بخوریم.
شیدا با خوشحالی گفت : قربون مامی خودم برم ، راستش کبابم شور شده بود.
بعد از ناهار ، همراه شیدا به خانه برگشتیم. غروب بود که مامان فریبا زنگ زد. گفت : خوب خوش می گذره ، نمی آیی اینجا؟ شقایق از صبح تا حالا ده بار سراغت را گرفته.
- مامان آخه شیدا غصه می خوره ، نمی دانم چرا. البته منم همین طوری هستم.
- برای اینکه شما دوقلو هستید و وابستگی خاصی بین بچه های دوقلو هست. حالا زنگ زدم که از خانم و آقای امیری دعوت کنم برای شام بیایید خانه فریده.
- حتما ، بذارید مامی را صدا کنم با خودش صحبت کنید.
بعد از اینکه آنها با هم صحبت کردند قرار شد شام برویم خانه خاله فریده. آنها سعی داشتند این چند روز را دور هم باشیم. برای شروین پیغام گذاشتیم و به طرف خانه آنها راه افتادیم.......
خانواده خاله همه از دستم ناراحت بودند ، سیامک با بد خلقی گفت : چه مکافاتی شده این شیدا خواهر تو از آب در آمد.
شقایق هم با گلگی می گفت : حسابی ما را از یاد برده ای.
- نه به خدا ، من همه شما را دوست دارم ، ولی می خواستم این چند روزه بیشتر با شیدا باشم تا کمی از کمبود این چند ساله را جبران کرده باشم. آخه شقایق نمی دانی چقدر خوشحال خواهر و برادر دارم.
خلاصه هر کدام آنها چیزی می گفتن به غیر از سیاوش که فقط با عمه و شوهرعمه اش گرم گرفته بود و اصلا توجهی به من نمی کرد. کنار آنها نشستم و سعی می کردم خودم را در بحثشان وارد کنم و توجه او را به خود جلب کنم.
فقط آرام کنار گوشم گفت : حسابی مارا از یاد بردی.
صحبت او از همه نیش دارتر بود. به خاطر همین از کنارش بلند شدم و پیش مامان فریبا نشستم. هنوز آرام نگرفته بودم که شروین با عباسپور وارد شد!! با دیدن او عرق سردی تمام پیشانیم را گرفت. بلند شدم و به آشپزخنه پناه بردم. پشت سرم شیدا و شقایق به آنجا آمدند.
شیدا گفت : چت شد؟ ناراحتی؟
- نه بابا ، لجم گرفته. این عباسپور کنه اینجا هم ما را ول نمی کند.
شقایق داشت میوه می خورد ، با دهان نیمه پر گفت : قیافه سیاوش را دیدی؟ بیچاره رنگش حسابی پریده بود. اگر چاره داشت بلند میشد حسابی حال این عباسپور را جا می آورد.
گفتم : الان با خودش فکرایی می کنه. که لابد من بهش رو دادم که این عباسپور ول کن نیست.
شیدا رو به شقایق گفت : چقدر می خوری! بده ببینم. در ضمن خب فکر کنه. بگذار یک کم باد دماغش بخوابه.
شروین از توی اتاق صدایم کرد : سپیده بیا اینجا کارت دارم ، یعنی پدر کارت داره.
وارد سالن شدم ، اول به سیاوش نگاه کردم. می خواستم به او بفهمانم که من هیچ نقشی ندارم ولی او سرش را پایین انداخته بود. گفتم : بله؟ با من کاری دارید؟
- باباجون می خواستم یک سوال از تو کنم.
گفتم : بفرمایید.
- اگر پدر و مادرت قبول کنند که برای زندگی اینجا بمانند ، می مانی؟
لحظه ای سکوت کردم ، نگاهی به قیافه همه شان کردم ، همه دلشان می خواست من جواب مثبت دهم به غیر از سیاوش. به خاطر همین گفتم : نه! اگر مامان فریبا و پدر بخواهند بمانند من حرفی ندارم ، من الانم می توانم تنها زندگی کنم و مزاحم کسی نباشم ولی قول می دهم هر موقع که دلم تنگ شد فوری برگردم. باید بگویم اصلا میلی به زندگی در اینجا ندارم.
پاپا گفت : باباجون باید بگم خیلی یکدنده ای.
خودم را لوس کردم و گفتم : باید بگویم همه امیری ها یکدنده هستند.
سیامک گفتم : بینشان فقط من یکی دو تا دنده اضافی دارم.
همه زدند زیر خنده. عباسپور گفت : شما خیلی سختگیر هستید ، مگر از زندگی چه می خواهید؟ شما در اینجا پدر و مادرتون هستند ، زندگی خوبی خواهید داشت. پس چه فرقی بین اینجا و آنجا هست؟
- آنجا ایرانی دارد ولی اینجا ندارد. آنجا محبت بین مردمش هست ولی اینجا ما را به چشم یک غاصب نگاه می کنند. من نمی توانم این نگاه ها را تحمل کنم ؛ از آن روزی که به فرانسه آمده ام ، یک فرانسوی را ندیدم که به چشم یک دوست به من نگاه کند.
خاله که مشغول پوست کندن پرتقال بود و معلوم بود که از جواب من خوشحال شده گفت : حالا چکارش دارید؟ بگذارید هر جا که دوست دارد زندگی کند ؛ شاید سپیده در ایران چشم به راه دارد؟ و چشمکی به من زد.
گفتم : نه بابا ، خاله این حرفا چیه که می زنی؟
به طرف پاپا برگشتم و گفتم : پاپا شما چرا به ایران برنمی گردید؟
پاپا با چشم هایی خندان گفت : فکر کنم این سپیده همه ما را به ایران بکشاند.
گفتم : پاپا حیف این سرمایه نیست که برای غریبه ها سرمایه گذاری کرده اید؟ چرا در کشور خودمان این کار را نمی کنید؟
عباسپور گفت : الان ما را از کاسبی می اندازید.
پاپا گفت : دخترم حرف سر ازدواج تو بود. آقا رضا توی این دو تا مهمانی چند تا از تاجر های درست و حسابی فرش ، او را از من خواستگاری کرده اند. نمی دانم چرا این دختر لگد به بختش میزند. دستش را روی شانه عباسپور گذاشت و گفت : همین آقا بهزاد خودمان... چقدر همراه خانواده اش به خانه مان آمده.
همه سرها به طرف سیاوش برگشته بود ، رنگ و رویش پریده و لبانش را می جوید. سکوت سنگینی توی فضا بود.
در حالی که مقطع نفس می کشیدم و دندان هایم را روی هم فشار می دادم با صدای بلندی گفتم : خواهش می کنم پاپا دیگه ادامه ندید. سریع سالن را ترک کردم.
سیاوش هم از جایش بلند شد و گفت : مامان بلند نمی شوی؟ از گرسنگی مردیم. مثل اینکه شما هم از این بحث خوشتان آمده.
سیامک برای تغییر فضا گفت : مامان بلند شید که الان سیاوش رگهایش قاطی می کنه.
شیدا و شقایق به آشپزخانه آمدند ؛ شیدا گفت : ناراحت نشو ، پاپا سر من خیلی تلاش کرد تا بوسیله من به خواسته اش برسد ولی حریفم نشد. تو هم اعتنایی نکن و زیر بار نرو .. تو باید با کسی که خودت دوستش داری ازدواج کنی. همه می دانند که تو و سیاوش همدیگر را دوست دارید ، اما نمی دانم چرا دست دست می کنید.گفتم ک شیدا متاسفانه اون فکر می کند که من دوست دارم با یک تاجر پولدار ازدواج کنم ، یا چه می دانم این عباسپور لعنتی را به او ترجیح می دهم. از نگاهش می خوانم که چقدر از دستم ناراحته.
شقایق گفت : بیا برو تو سالن از دلش در بیار.
گفتم : ولی او لجبازتر از این حرف هاست.
به صدای بزرگترها که ما را برای خوردن غذا دعوت می کردند ، همگی بلند شدیم و به سر میز آمدیم ؛ موقع خوردن غذا سعی می کردم مواظب رفتارم باشم حتی حرف زدنم را کنترل می کردم. سعی می کردم کمتر قاطی صحبت ها شوم. ......
بعد از جمع کردن میز رفتم و کنارش روی کاناپه نشستم. مشغول نگاه کردم تلویزیون بود و با هیچ کس حرف نمی زد. همه زیرزیرکی ما را می پائیدند ؛ حتی عباسپور و شروین هم متوجه شده بودند که می خواهم با او حرف بزنم.
طوری که خودمان دوتایی بشنویم گفتم : سیاوش من هنوز برج ایفل را ندیده ام ، فردا منو می بری برج را تماشا کنم؟
گفت : چرا با کسی دیگه نمی روی؟ این همه آدم.
گفتم : ترجیح می دهم با تو بروم. دلم می خواهد جاهای دیدنی را نشانم بدهی.
گفت : ولی تو دیگر وقت چندانی نداری. خیلی نقشه ها کشیده بودم تا به خوش بگذرد ولی خودت خواستی ؛ حالا اگر باز مایل بودی فردا همگی به آنجا می رویم.
سپس به طرف سیامک برگشت و گفت : فردا این دخترخاله یا چه می دانم دختر عمه عزیزمان را ببر برج را بیند. بلند شد و از سالن خارج شد.
دیگر کاردم می زدند خونم در نمی آمد. او لجبازتر از این حرف ها بود. حس کردم جلوی جمع کنف شده ام. سعی کردم به روی خودم نیاورم ، دیگر حوصله دیدن او را نداشتم. وقتی ماما و پاپا آماده شدند که بروند گفتم : من هم با شما می آیم.
پاپا گفت : قدمت روی چشم دخترم. خوشحال می شویم.
مامان فریبا با چشمانی که ناراحتی و تعجب در ان مشخص بود گفت : اینجا نمی مانی؟!
گفتم : اگر اجازه بدهید امشب هم می رویم پیش ماما و پاپا.
پدر گفت : هر جور راحتی.
پاپا گفت : فردا را چکار می کنید؟
شیدا با التماس گفت : فردا شب همگی بیایید خانه ما.
مامی گفت : فردا شب همه می آیید خانه ما.
خاله فریده گفت : نه مهری خانم همه تان بیایید اینجا.
به شیدا گفتم : فردا صبح با هم به گردش برویم ، من کمی هم خرید دارم. می خواهم برای دوستانم سوغاتی بخرم.
- باشه فردا صبح ساعت 10 آماده باش ، میایم دنبالت.
موقع خداحافظی با همه دست دادم ، به سیاوش که رسیدم با بغض گفتم : اشتباه می کنی.
- امیدوارم.
همه متوجه کارهای او بودند که قهرش را به من نشان می داد. مامی گفت : سیاوش عمه چت شده؟ چرا اینقدر بداخلاقی می کنی؟ بچه ام گناه داره ، حالا چرا با اون لج می کنی؟
- چیزی نیست عمه جون خوب میشم. من کاری به سپیده ندارم.
گفتم : مامی من عادت کرده ام. او با خودش هم قهر است و از در بیرون آمدم.
آن شب تا نیمه های شب نخوابیدم ، دلم می خواست هر چه زودتر به ایران برگردم.
صبح شروین گفت : اگر دوست داری با هم برویم شرکت.
گفتم : اصلا دوست ندارم این عباسپور را دوباره ببینم. مگه بهش جواب رد من را اطلاع ندادین؟
- چرا بهش گفتیم. عاقبت دیشب راضی شد و گفت : تما قسمت هم نیستید.
- خواهش می کنم امشب با خودت به خانه خاله فریده نیاورش. با دیدنش اصلا احساس راحتی ندارم.
- چشم خانم ، امر دیگه ای نیست؟
- نه مرسی. فقط ماشینت را بگذار من و شیدا می خواهیم بیرون برویم.
ساعت کمی ازده گذشته بود که شیدا آمد و گفت : خانمی آماده ای؟
- بریم.
- اول کجا می خواهید تشریف ببرید؟
-گفتم : اول بریم موزه لوور ، خیلی دلم می خواهد آنجا را ببینم.
نزدیکی های در ورودی موزه به چند زبان نوشته شده بود که موزه لوور بزرگترین موزه مشهور جهان است که در سال 1793 تاسیس و در زمان لویی سیزدهم و چهاردهم محل کاخ سلطنتی بوده است و پس از انتقال دربار به کاخ ورسای ، اینا به شکل موزه در آمده است.
وقتی وارد شدیم قبل از هر چیز شکوه و عظمت معماری آنجا مرا شگفت زده کرد. به حدی که شیدا گفت : سپیده جاهای دیگری م هست که باید ببینی ، آنقدرها وقت نداریم.
- واقعا از دیدن اینجا سیر نمی شوم.
- حالا بیا برویم ، خیلی جاها هست که دیدنی هست.
آنقدر در آنجا تابلوهای نقاشی و آثار قدیمی بود که هر کدام از آنها ساعاتی وقت می خواست تا بتوانی آنها را با دقت نگاه کنی. بین تابلوهای نقاشی تابلوی لبخند را شناختم و برایم خیلی جذاب بود. بعد از آن جسد مومایی شده رامسس سوم بود که نظرم را حجلب کرد ، شیدا گفت : بخون... نوشته او یکی از فراعنه مصر بوده.
گفتم ک خیلی جالبه ، مال مصر هست و سر از فرانسه در آورده.
- پس ندیدی چقدر اینجا اشیای ایرانی هست.
واقعا هم راست می گفت ، کلی از اشیای باستانی ایران که حتی در کشور خودمان گوشه ای از آن نبود در موزه لوور موجود بود و من واقعا از این موضوع متاسف شدم.
شیدا گفت : تمام اینها توسط قاچاقچیان و یک سری از شاهان به اینجا آمده اند.
گفتم : تمام این مسائل از بی کفایتی شاهانی ست که در قدیم بر ایران حکومت می کردند.
بعد ازآن به سراغ تابلوی اصل ، حضرت محمد (ص) رفتیم که واقعا به نظرم زیبا و دوست داشتنی آمد ، واقعا زیبا بود. فضای موزه آنقدر من را مبهوت کرده بود که زمان را فراموش کرده بودیم.
یکباره شیدا به ساعتش نگاه کرد و گفت : خانم ساعت از 3 گذشته. نمی خواهی ناهار بخوریم؟
گفتم : اینجا مگه غذاخوری داره؟
- آره ، ولی اگر می خواهی خرید هم بکنیم ، غذایمان را بخوریم و بقیه موزه را بگذار برای سفر بعدی که آمدی بیا ببین.
گفتم : اشتباه از من بود ، باید از روز اول می آمدم اینجا را می دیدم.
- اشتباه از ما بود که می دانستیم اینجا چقدر جای دیدنی دارد و مهمانمان را نیاوردیم.
در رستوران آنجا غذای خیلی خوشمزه ای را خوردیم که خیلی بهم مزه کرد. بعد بیرون آمدیم و به فروشگاه پرن تان رفتیم و کلی خرید کردیم. بعد هم به فروشگاه تاتی رفتیم ، خلاصه تا غروب مشغول دیدن مغازه ها و خرید بودیم. وقتی به خود آمدیم هوا کاملا تاریک شده بود......
گفتم : شیدا زود باش ، الان صدای همه در میاد.
گفت : هیچ کس حرفی نمی زنه. می خواستند خودشان تو را بیاورند بگردانند.
- طفلکی سیاوش ، برنامه ریزی کرده بوده خودش بیاره منو بگردونه.
- او هم خودش را لوس کرده ، با یک غوره سردیش میشه با یک مویز گرمیش.
- او مقصر نیست. همش تقصیر شروین و پدر بود که جلوی او مرتب از خواستگارهای رنگاورنگ من حرف می زدند. او هم فکر کرده من حالا که دارای چنین پدر و مادر ثروتمندی شده ام حتما دیگه نظرم در موردش عوض شده و نمی خواهم با او اردواج کنم.
- آخه او باید عقلش برسد. مگه امیرحسین چی داشت که من برای ازدواج او را قبول کردم. حتی شروین و پدر هم توانستند نظرم را عوض کنند.
- فکر می کنم سیاوش هنوز من را نشناخته.
وقتی به خانه رسیدیم تمام وسایل را برداشتم و عازم خانه خاله فریده شدیم. وقتی به آنجا رسیدیم همه دور هم جمع بودند. با دیدن شروین بدون عباسپور خیلی خوشحال شدم ، لبخند رضایت بخشی به او زدم.
خاله گفت کم شما دخترها از صبح کجا بودین؟
گفتم ک هیچی ، رفتیم موزه لوور ، کمی هم گردش کردیم. بعد هم برای دوستانم سوغاتی خریدم و برگشتیم. این آقایون محترم که این چند وقته من را هیچ جا نبردن مجبور شدم خواهرم رو این طرف و آن طرف بکشانم.
پدر سیاوش گفت : پس شما هم فردا می روی سپیده جان. اقلا تو چند وقت دیگه پیش ما می ماندی.
گفتم : نه دایی جان ، دانشگاه دارم.
شروین گفت : سیاوش بلند شو شطرنج را بیاور با هم بازی کنیم.
- شروین راستش هیچ حوصله ندارم. بلند شد و رفت داخل اتاقش. با دیدن او ناخودآگاه غم وجودم را گرفت. گفتم : شروین بیا با من بازی کن ، شطرنج را از سیامک گرفتم و هر دو شروع به بازی کردیم.
سیامک گفت : شروین شرط می بندم می بازی. ما خیلی با سپیده بازی کردیم و همیشه باختیم.
خندیدم و گفتم : سیامک چشمات شور نباشد و ببازم و آبرویم برود.
سیاوش از پله ها پایین آمد و گفت : شروین برنده شما با من.
با تعجب نگاهش کردم ، منظورش را فهمیده بودم. او می خواست با من بازی کند. سرم را پایین انداختم و بازی را ادامه دادم.
گفتم : شروین چه عجب اون سریش را با خودت نیاوردی.
شروین گفت : آنقدر با بیچاره بداخلاقی کردی که از هر چی زنه بیزار شد.
- بهتر ، خدا بهش عمر بده.
همین طور مشغول بازی بودم ، سیاوش آمد و کنار شروین نشست و گاهی هم راهنمایی هایی می کرد. خاله گفت ک شما شام نمی خورین؟
گفتم : خاله شما اجازه بدید من اول این دو تا آقا پسر رو ببرم بعد شام هم می خوریم. می خواهم شام امشب بهم مزه بدهد.
سیاوش زیر زبانی چیزی گفت که نشنیدم. شروین باخت و سیاوش جایش را گرفت. شروع کردیم به چیدن مهره ها. اولین مهره را حرکت دادم و پشت سرم او حرکتش را شروع کرد. هیچ صحبتی بین ما نبود فقط گاهی نگاهمان به هم می افتاد که در چشمانش خیلی حرف ها را می خواندم. نمی توانستم زیاد روی مهره ها تمرکز داشته باشم برای همین باختم.
گفتم : سیامک این دفعه چشمات شور بود من باختم.
گفت : ببین این آقا داداش ما چیکار کرده که حواست پرت شده وگرنه تو کسی نبودی که کوتاه بیایی.
آن شب تا نیمه های شب بیدار بودیم و صحبت می کردیم. بین ما فقط سیاوش بود که حرفی نمیزد. گاهی کسی از او سوالی می کرد و او هم به زور جواب می داد. آخرش خاله فریده به صدا در آمد ، گفت : سیاوش آخه تو چت شده؟ چرا اینقدر ساکتی؟
گفت : خب حوصله ندارم. شما صحبت کنید من گوش می کنم.
پدر گفت : خب عموجان اگر چیزی شده بگو ، شاید ما بتوانیم مشکلت را حل کنیم. این طوری که درست نیست ، خودت را اذیت می کنی.
گفت : نه عموجان ، من باید خودم به مرور مشکلم را حل کنم.
بلند شد و سالن را ترک کرد. منظور او را از این حرف فهمیده بودم ؛ او می خواست من را فراموش کند. خودم هم نمی دانم چش شده و چرا این کارها را می کند. من که کاری نکرده یا حرفی نزده بودم.
بعد از رفتن پاپا و مامی به همه شب بخیر گفتم و زود به رخت خواب رفتم. رفتار او مرا هم کسل کرده بود. صبح خیلی دیر از خواب بیدار شدم و از اتاق بیرون آمدم. حوصله دیدن او را با آن قیافه بی حوصله را نداشتم.
ناهار را خوردیم و به مامان فریبا کمک کردم وسایل را آماده کند. سیاوش بعد از ناهار از خانه بیرون رفت و دیگه برنگشت. ساعت 8 شب همه منتظر سیاوش بودیم ولی او نیامد و به اجبار همگی به سمت فرودگاه راه افتادیم. در آنجا همه دور هم جمع شدیم.
کنار شقایق ایستاده بدم و مرتب حواسم به در ورودی فرودگاه بود. حتی صدای مامان فریبا را نشنیدم که خطاب به من چیزی گفت. شقایق به پهلویم کوبید و گفت : حواست کجاست؟
گفتم : نیامد.
- سیاوش را می گویی؟
- آره اعصابم را بهم ریخته. چشمم به در خشک شد. نمی دانم چرا این اعمال را انجام می دهد.
- حتما نخواسته بیاد و تو را ببیند. میدونی چیه؟ او برنامه ریزی کرده بود که خودش تو را به همه جا ببرد. نقشه کشیده بود که تو این سفرتان تو را خواستگاری کند تا با هم نامزد شوید.
- من هم مخالف نبودم. چرا پس اقدام نکرد؟ عوضش فقط بهانه های الکی می گیره ، او از من نخواست که من بهش جوابی بدم.
- می خواهی بهش یه تلفن بزنی؟ شاید خانه باشد.
- پس با هم بریم.
- باشه.
به هوای رفتن به دستشویی با شقایق به طرفی دیگر رفتیم و از باجه تلفن شماره خانه آنها را گرفتم. دستانم می لرزید ، بعد از یکی دو زنگ گوشی را برداشت. با بداخلاقی همیشگی اش به زبان فرانسه گفت : بفرمایید.
- الو سیاوش ، خوبی؟ کجایی؟ چرا نیومدی فرودگاه؟
کمی سکوت کرد و بعدش گفت : خوبم ، مگه برای تو فرقی می کنه؟
- خیلی بدجنسی ، چطور نفهمیدی که تو برام فرق می کنی. حالا چرا عین بچه های لوس قهر کردی و خودت را قایم کردی؟
گفت : می دونی چیه؟ تو راست می گفتی. من باید تو را فراموش کنم ، من به همان سپیده بی ریشه قانع بودم. الان تو از من بالاتری و لیاقتت برای بیشتر و بالاتر از منه. حالا فکر می کنم نتونیم با هم کنار بیاییم.
داشتم از عصبانیت منفجر می شدم. با صدایی که حرص و ناراحتی توش موج میزد گفتم : تو خیلی بدی ، مغرور و خودخواه. حالم ازت به هم می خوره که به غیر از خودت به کس دیگه فکر نمی کنی. گریه ام گرفت و ادامه دادم : ازت بدم میاد ، دیگه نمی خوام ریختت رو ببینم. هیچ وقت من را درک نکردی ، خودت خواستی. دیگه با هم حرفی نداریم. دیگه حق نداری اسمم رو بیاری. بدون خداحافظی گوشی را جای خودش کوبیدم.
شقایق گفت : شما دو تا دیوانه اید!!
گفتم : عوضی میگه تو ازم بالاتری ، به سپیده بی ریشه راضی بودم. دیگه تموم شد ، فراموشش می کنم. سرم رو روی شانه شقایق تکیه دادم و گریه کردم.
شقایق گفت : بیا برویم ، الان نگرانمان می شوند. عشق دیوانه اش کرده.
مامان فریبا با دیدن ما گفت : سپیده پس شما دو تا کجا هستید.. وقت رفتنه.
تک تک آنها را بغل کردم و زار زار می گریستم. شیدا هم با صدای بلند گریه می کرد و با جملاتش می خواست من را از رفتن منصرف کند.
وقتی خاله فریده را بغل کردم گفت : خودش سر عقل میاد ، تو غصه نخور.
با بغض گفتم : نه خاله دیگه همه چیز تمام شد.
مامی و شیدا آنقدر گریه کردند که تحملم تمام شد و زود از آنها جدا شدم و به دنبال مامان فریبا و پدر از سالن خارج شدیم.
پدر گفت : سپیده همیشه خداحافظی سخت است ولی تو خودت خواستی که از انها جدا شوی. پس دیگه خودت را زیاد اذیت نکن چون خواسته خودت بود.
* در جواب دوستانی که هی ازمن می پرسند که چقدر مونده باید بگم که الان صفحه 222 هستیم و رمان 272 صفحه هست.
دو فصل هجدهم و نوزدهم مانده. کمی صبر داشته باشید ان شاالله سعی می کنم زود تموم بشه.
فصل هجدهم
بعد از یک ماه ورود به ایران ، به شیرخوارگاه مراجعه کرده و با آنها قرارداد بستم که ماهانه مبلغی را به حساب آنها واریز کنم. همان روز هم از اتاق ها و بچه ها دیدن کردم.
در یکی از اتاق ها دختربچه ای بود که نظر من را جلب کرد. زیبایی او واقعا خیره کننده بود ؛ گوشه ای نشسته بود و برعکس بقیه بچه ها که برای گرفتن شکلات دور و برم آمدند او از جایش هیچ حرکتی نکرد.
جلو رفتم و گفتم : عزیزم اسمت چیه؟
سرش را پایین انداخت و با خجالت گفت : مریم.
گفتم : مریم خانم ، شما شکلات نمی خوری؟
گفت : چرا ، دوست دارم.
بسته شکلات را جلویش گرفتم. فقط یک دانه ازش برداشت.
- حالا چرا نشستی و با بقیه بچه ها بازی نمی کنی؟
- دلم برای مامانم تنگ شده.
گفتم : مگه مامانت کجاست؟
- مرده!
وقتی گریه اش را دیدم ، دیگه نتوانستم آنجا بمانم. به دفتر شیرخوارگاه رفتم و سوالاتی راجع به او کردم. مسئول آنجا گفت : یک سال پیش بود که مریم را به اینجا آوردند. پدر او به جرم حمل مواد مخدر به حبس ابد محکوم شده ، مادرش هم که قبل از دستگیری پدرش از او جدا شده بود و شوهر کرده بود ، نمی تواند سرپرستی او را قبول کند ، برای همین ماموران او را به ما سپردند و چون آن روز خیلی بهانه می گرفت به دروغ به او گفتیم که مادرش فوت کرده.
در خانه یک لحظه هم از فکر مریم بیرون نمی آمدم ، غصه او کاری کرده بود که که از درس هایم هم مانده بودم. یک روز که با مامان فریبا نشسته بودیم گفت : سپیده چت شده مامان؟ از موقعی که از فرانسه برگشته ایم حال و روز درست و حسابی نداری. عزیزم غصه رو تو دلت نریز ، امروز خاله ات زنگ زده بود ، می گفت به وضع حمل شقایق یک ماه ماند.
ناخودآگاه گفتم : از سیاوش چیزی نگفت؟
بعد از این حرفم خجالت کشیدم و سرم را پایین انداختم.
مامان گفت : خجالت نکش ، من می دونم و درک می کنم که چه حالی داری. چرا ... از او هم گفت. از قرار دارد کارهایش را می کند تا به ایران برگردد. به کسی که حرفی نمی زند ، گاهی وقت ها سیامک از زیر زبانش به زور چیزی بیرون می کشد.
- حالا برای چی می خواد بیاد اینجا؟
- قراره یک چند وقتی را پیش مادربزرگ بماند ، بعد از مدتی برای خودش خانه می گیرد. مگه یادت رفته ، از اولش هم می گفت که می خواهد به ایران برگردد.
- چرا ... یادمه.
- حالا تو نگفتی برای چی ناراحتی.
- یک چند وقته به فکر یک دختربچه هستم.
- کدام دختر بچه؟
- چند وقت پیش که برای دیدن بچه های پرورشگاه رفته بودم ، یک دختربچه توجهم را جلب کرد ، وقتی راجع به او تحقیق کردم متوجه شدم که پدرش به حبس ابد محکوم شده و مادرش هم که قبلا طلاقش را گرفته بود حالا ازدواج کرده و نمی تواند دخترش را نگهداری کند. خیلی دلم برایش می سوزد ، با وجود داشتن پدر و مادر باید گوشه پرورشگاه زندگی کند. طفلکی هی بهانه مادرش را می گیرد.
- خب اگر اجازه می دهند چند روز بیاور خانه ، شاید حال و هوایش عوض شود.
- خودم هم همین فکر را داشتم ، زنگ زدم به مسئول پرورشگاه ، قرار شده پنج شنبه بروم و بیاورمش خانه تا شنبه صبح.
- خوب کاری کردی. هیچ وقت غصه این چیز ها رو نخور مریض میشی.
آن شب موضوع را برای پدر تعریف کردم ، گفت : اگر دلت برایش خیلی می سوزد و بهش علاقه داری چند روزی امتحانی بیاورش خانه ، اگر بچه خوبی بود پیش خودمان نگهش می داریم ، وگرنه که هیچی.
گفتم : پدر یعنی شما این اجازه را به من می دهید؟!
- آره ، البته به شرطی که از درس هایت نمانی ، بعدا هم اگر خواستگاری خوب برایت پیدا شد شوهر کنی و او را به ما بسپاری.
- چشم پدر. البته اگر آنها اجازه بدهند به شما می دهند نه به من ، چون من شاغل نیستم.
- یادت باشه الان درآمد تو از من بیشتره.
هر دو خندیدیم و گفتم : پدر جون درآمد من شما هستید که برایم بسیار با ارزشید.
پنج شنبه خیلی زود به شیرخوارگاه رفتم و با خانم مدیر به اتاق بچه ها رفتیم.
خانم مدیر گفت : مریم جون این خانم می خواهد تو را به مهمانی ببرد.
همه بچه ها از سر و کله ام بالا می رفتند و با التماس از من می خواستند که آنها را هم به مهمانی ببرم. ولی زود با حرف های خانم مدیر قانع شدند و کنار رفتند. مریم هم با خوشحالی آماده شد و با همه خداحافظی کرده و بیرون آمدیم.
سوار ماشین شدیم و به خیابان بهار رفتیم و یک دست بلوز و شلوار خوشگل برایش خریدم. همانجا تنش کردم با برس خودم موهایش را شانه کردم. واقعا زیبا شده بود ، صورتش را بوسیدم و دوباره سوار ماشین شدیم و کمی در خیابان گشتیم. بالاخره به خانه رسیدیم.
مقابل درب خانه پارک کردم و رو کردم به مریم و گفتم : مریم جان می خواهم تو را با یک خانم و آقای مهربون که پدر و مادر من هستند ، آشنا کنم. دوست داری؟
- آره ، فقط یک کمی خجالت می کشم.
- نه عزیزم ، تو نباید خجالت بکشی. کار خوبی نیست ، تو که اینقدر خانم و خوشگلی.
در خانه مامان فریبا و بابا مشغول نگاه کردن به تلویزیون بودند بودند. با شنیدن صدای من جلو آمدند و از مریم خیلی گرم استقبال کردند. مریم زود با آنها اخت گرفت مخصوصا با پدر که رابطه خوبی با بچه ها داشت.
آن شب مامان فریبا شام خوشمزه ای تدارک دیده بود. چهار نفری دور میز نشستیم و با خوشحالی شام را خوردیم. پدر و مادر خیلی از مریم خوششان آمده بود.
مریم دختر شیرین زبانی بود و کلی از شیرخوارگاه و مربیان و دوستانش برایمان تعریف کرد. وقت خواب او را به اتاق خودم بردم و خواباندم و سپس پیش مامان برگشتم.
گفت : اگر این بچه را می خواهی قبول کنی ، بهتره زودتر اقدام کنی ، بالاخره باید اسمش را در مدرسه بنویسیم ولی این را هم بگویم که نباید زیاد به خودت عادت دهی. آمدیم و شوهر کردی آن موقع تکلیف این بچه چیه؟
- آن موقع اگر شما قبول کنید می گذارمش پیش شما.
- اتفاقا من و پدرت هم از تنهایی در می آییم ، ثواب هم دارد. فقط مراقب باش زیاد تحت تاثیر احساساتت قرار نگیری و به فکر کارهایت و درس هایت باشی.
گفتم : چشم.....
روز جمعه مادر برای ناهار ساندویچ تهیه دید و به پیک نیک رفتیم. در آنجا کلی با مریم بازی کردیم و حسابی به همه ما خوش گذشت. بعد از چند وقت ، این پیک نیک حسابی حالمان را جا آورد.
روز شنبه صبح او را از خواب بیدار کردم و گفتم : بلند شو باید ببرمت.
گفت : سپیده جون من نمی خوام به اونجا برگردم.
گفتم ک مریم می دانی من چه تصمیمی گرفته ام ، تصمیم دارم تو را برای همیشه پیش خودم نگه دارم ولی به شرطی که تو هم صبر داشته باشی و یک چند روزی در آنجا تحمل کنی.
با شادمانی پرید بغلم و گفت : راست میگی سپیده جون؟! چشم ، تا هر موقع شما بگی صبر می کنم.
گفتم : از این به بعد تو خواهر من میشی.
وقتی به آنجا رسیدیم ، او را به مسئول پرورشگاه تحویل دادم و گفتم : خانم افشار اگر من بخواهم مریم را برای همیشه پیش خودم نگه دارم چه کارهایی را باید انجام دهم و چه مراحلی را بگذرانم؟
- شما باید پیش پدر مریم بروید و از او رضایت نامه بگیرید که دیگه توی کارهای بچه دخالت نکنه و کفالت او را به شما بسپارد. بعد از اینکه شما مراحل شناسنامه مریم را طی کردید ، ما حق تکفل او را به شما می دهیم.
- پس بی زحمت آدرس زندان و مشخصات پدرش را به من بدهید.
از آنجا به دانشگاه رفتم و ماجرا را با خوشحالی برای پریسا تعریف کردم.
گفت : کار خیلی خوبی کردی ، ولی اگر شوهر کردی چی میشه؟
- هیچی ، قراره آن موقع بابا و مامانم ازش مراقبت کنند. همین الان هم به کفالت پدرم برای او شناسنامه می گیرم.
- خب ببینم لابد این دو روز هم فقط بچه داری کرده ای.
- آره ! نمی دانی چقدر شیرین ست. حسابی خودش را در دل ما جا کرده است. راستی بعد از کلاس برویم یک مقدار وسایل برایش بخرم.
بعد از اینکه کلاس تمام شد با پریسا به بازار رفتیم و یک سری لباس و وسایل شخصی و غیره برایش خریدم و از آنجا با پریسا به خوابگاهش رفتیم و او وسایلش را برداشت و به خانه ما آمد.
وقتی مامان فریبا خریدهایم را دید رو به پدر گفت : رضا ببین چقدر خانم شده ، دیگه وقت بچه خودش هست.
پریسا گفت : خیلی هم خوش سلیقه است ، هر چیزی را پسند نمی کند.
مامان گفت : سپیده یک زنگ به فرانسه بزن ، شیدا زنگ زده بود و سراغت را می گرفت و ازت گله می کرد که یادی ازش نمی کنی. گویا سیاوش هم چند روز دیگه به ایران می آید.
احساس کردم قلبم فشرده شد ، با نگاهی رقصان از اشک به مامان نگاه کردم ، فکر می کردم چیزی گلویم را فشار می دهد.
مامان با تعجب گفت : چت شده دختر؟! حالت خوبه؟
با صدایی لرزان گفتم : نه ... نه چیزیم نیست.
سعی کردم خودم را کنترل کنم ، از جایم بلند شدم و به طرف اتاقم راه افتادم و همان طور به پریسا گفتم : تو که می گفتی می خواهی یک زنگی به مادرت بزنی. بلند شو دیگه ، چرا نشستی؟
رفتم اتاقم و بغضم را فرو خوردم. احساس عجیبی داشتم ، دلتنگی ، شادی ، مشتاق. زود پیش مامان برگشتم ؛ پدر هم آمده بود ، بهش گفتم : بابا باید برای گرفتن رضایتمند از پدر مریم به زندان بروم. پدر گفت : نه لازم نیست تو بروی ، خودم اقدام می کنم. و از آشپزخانه خارج شد.
پریسا هم تلفنش را تمام کرد و پیش ما آمد. ازش پرسیدم : حالشون خوب بود؟
با شوخی گفت : خیلی.
صدایش را پایین آورد و گفت : راستش سپیده می دانی سعید با من چکار داشت؟
گفتم : مگه به من مربوطه؟
خنده ریزی کرد و گفت : آره ، راستش او از من خواست تو را برای او خواستگاری کنم.
یک آن من و مامان فریبا به همدیگر نگاه کردیم ، نمی دانستم چه بگویم. فقط سرم را پایین انداختم.
پریسا گفت : ما توقع نداریم به این زودی جواب ما را بدهی.
گفتم : پریسا من به وقت زیادی احتیاج دارم.
گفت : ما تا هر وقتی که تو راضی باشی صبر می کنیم.
بعد گفت که درس دارد. به اتاق من رفت تا درس هایش را بخواند.
وقتی تنها شدیم مامان گفت : سپیده تو هنوز به سیاوش فکر می کنی؟
در حالی که مرتب آب دهانم را قورت می دادم تا اشکم نریزد گفتم : نمی دونم ، نمی دونم.
روز بعد پدر به زندان رفت و با قبول مبلغی به عنوان ماهیانه برای پدر مریم ، رضایت او را گرفته بود و من فوری رضایت نامه درش را به پرورشگاه بردم ، و کارهای مریم را دنبال کردم. تا بالاخره مریم عضوی از خانواده رضایی شد.
همان شب جشن کوچکی گرفتیم و من همه برای شام به بیرون دعوت کردم ؛ سر راه مادربزرگ و پریسا را هم سوار کردیم و دور هم شام مفصلی را خوردیم.
مریم خیلی خوشحال بود. مادربزرگ هم با تحسین می گفت : آفرین دخترم ، تو دختر خوش قلبی هستی ، انشاالله به هر آرزویی که داری برسی.
موقع برگشتن به خانه سر راه پریسا را به خوابگاه رساندیم. وقتی تنها شدیم مامان گفت : رضا فردا هواپیمای سیاوش کی می نشیند؟
پدر گفت : امیری اطلاع داده که ده شب می رسد. با هم می رویم دنبالش و او را به خانه می آوریم.
مادربزرگ گفت : من اتاق بالا را برایش آماده کرده ام. دلم می خواهد قبل از آمدنش اتاقش را برایش بچینم و آماده کنم. ولی حیف که هم سلیقه جوان ها را نمی دانم و هم توان قدیم را ندارم.
گفتم : مادربزرگ من می آیم و برایتان درست می کنم ، ولی به شرطی که به او نگویید که کار من است.
پدر گفت : شما کی می خواهید لجبازی هایتان را کنار بگذارید؟
گفتم : نه پدر ، دلم نمی خواهد فکر کند که منت او را می کشم. من و او قراره همدیگر را فراموش کنیم.
مامان گفت : سپیده اگه واقعا نظرت اینه پس زودتر ازدواج کن ، بگذار آن جوان هم اعصابش راحت باشد.
گفتم : مامان من قول می دهم که برخوردی با او نداشته باشم و هر وقت هم موقعیتم را مناسب دیدم شوهر کنم.
آن شب مریم را به اتاقم بردم و برایش قصه گفتم تا خوابید. از اینکه دیگر تنها نبودم احساس خوبی داشتم.
صبح وقتی کلاسم تمام شد به خانه مادربزرگ رفتم و با هم کمک کردیم کمی وسایل را جا به جا کردیم و از صندوقچه قدیمی مادربزرگ روتختی و پرده در آورده و استفاده کردیم.
میز تحریری را که دایی برایش آورده بود را در گوشه ای گذاشتم و روی آن گلدانی زیبا قرار دادم. بعد از اتمام کارهایم به گلفروشی رفتم و یک دسته گل مریم و رز خریدم. آنها را در گلدان گذاشتم ؛ کارم که تمام شد پایین آمدم و گفتم : مادربزرگ کاری ندارید؟
گفت : مادر مگه تو به فرودگاه نمیایی؟
گفتم : نه مادرجون ، مریم در خانه تنهاست ، باید پیش او باشم.
- دخترم این کار را نکن ، تو که بهتر از همه می دانی که او بیشتر به خاطر تو می آید. من از تو خواهش می کنم.
- نه مادرجون ، شرمنده ام نکنید. در ضمن ازتون خواهش می کنم که به او نگویید که من اتاقش را مرتب کردم. شما فرانسه نبودید ببینید که چه بلایی سرم آورد و چقدر ناراحتم کرد.
- باشه هر طور که خودت می خواهی. من چیزی بهش نمی گویم.
صورتش را بوسیدم و گفتم : کاری ندارید؟ خدانگهدار.
وقتی رسیدم به خانه ، مامان فریبا با پدر آماده بودند که به فرودگاه بروند. وقتی آنها رفتند من هم مریم را به سینما بردم برای دیدن یک فیلم کودک.
مریم با ذوق به فیلم نگاه می کرد اما من دلم آشوب بود. مرتب چشمم به ساعت بود که آمدنش را حس کنم. وقتی فیلم تمام شد ، مریم به بغلم پرید و گفت : سپیده جون خیلی قشنگ بود.
مریم دیگر به ما عادت کرده بود و سراغی از مادرش نمی گرفت. با هم به ساندویچی رفتیم و از او پرسیدم چی می خوری؟
گفت : من هم الویه دوست دارم هم کالباس.
گفتم : از هر کدومش می خریم و با هم می خوریم.
ساندویچ هایمان را با لذت خوردیم و به طرف خانه راه افتادیم. سر راه از سر خیابان خانه مادربزرگ رد شدیم ، چراغ اتاقش روشن بود و ماشین پدر هنوز جلوی در خانه مادربزرگ پارک بود.
وقتی به خانه رسیدیم ، مریم زود شب به خیر گفت و رفت خوابید. من هخم کتابی برداشتم و به سالن برگشتم و روی کاناپه به انتظار آنها نشستم.
بعد از گذشت ساعتی صدای ماشین پدر آمد. به استقبالشان به حیاط رفتم. پدر گفت : تو هنوز نخوابیدی؟
- نه خوابم نمی برد. با اشاره به کتابم گفتم : در ضمن داشتم کتاب خواندم.
مامان گفت : سیاوش بهت سلام رساند.
به زور خودم را بی تفاوت نشان دادم ، اما می دانستم رنگم پریده.. گفتم : راستی میگید؟ متشکر. می خواستید سلام من را برسانید.
مادر بی تفاوت به جمله من ادامه داد : وقتی به اتاقش رفت که وسایلش را بگذارد ، وقتی برگشت صورتش سرخ شده بود و هیجان زده گفت : مادربزرگ بالا را سپیده چیده؟
مادربزرگ گفت : مگه این طوری به نظر می رسد؟
سیاوش هم جواب داد : این طور نشان می ده. سلیقه او را کاملا می شناسم.
دیگر طاقت شنیدن هیچ حرفی راجع به او را نداشتم ، با عجله گفتم : کاری ندارین؟ میرم بخوابم. شب بخیر.
به اتاقم رفتم و چراغ را خاموش کردم و به رخت خواب رفتم اما تا نیمه های شب خوابم نمی برد و به او فکر می کردم.
فصل آخر ، فصل نوزدهم
درست یک ماه از آمدن سیاوش گذشته بود و من هنوز او را ندیده بودم. این چند وقت سرم به مریم گرم بود. پدر و مادر هم خیلی گرم و مهربان با او برخورد می کردند و مریم عضوی از خانواده ما شده بود.
مشغول امتحانات پایان ترم بودم ، آن روز صبح وقتی از خواب بیدار شدم دلم هوای مامی و بابا رو کرد ، به آنها زنگ زدم و بعد از حال و احوال پرسی با آنها و شیدا ، خبر زایمان شقایق خیلی خوشحالم کرد. آنها می گفتند شقایق بیست روزی می شود که زایمان کرده است.
گفتم : پس چرا به من خبر ندادین؟
گفت : گفتیم می آییم ایران خودت بچه را می بینی.
گفتم : حالا بچه چی هست؟
گفت : او صاحب دختری به زیبایی خود شقایق شده.
آخرش بابا گفت : سپیده جان عزیزم به پول احتیاج نداری برایت بفرستم؟
گفتم : نه ممنون. شما نمی خواهید به ایران بیایید؟
- چرا قراره با دایی و زنداییت یک سفری به ایران داشته باشیم. گویا آنجا کاری دارند که می خواهند انجامش دهند.
- راستی از شیدا چه خبر؟ هنوز بچه دار نشده؟
- چرا آنها هم یک مسافر کوچولو در راه دارند. شما هم تا چند وقت دیگه خاله می شوی.
- وای! راست می گید؟! یعنی من هم طعم خاله شدن را می چشم! خیلی خوشحالم.
از اینکه صاحب خواهر و برادر شده بودم خدا را شاکر بودم. بعد هم کمی با شروین حرف زدم ، بعد از او با مامی ، گفت : تو دختر خوب برای برادرت در ایران سراغ نداری؟
گفتم : او که خودش صاحب سلیقه ست.
- چرا همین طوره. اما او نمی خواهد از اینجا زن بگیرد. اگر کسی را سراغ داری برایش بفرست.
- نخیر فرستادنی نیست ، تشریف بیاورید چند تا دختر خوب سراغ دارم.
بعد از خداحافظی با آنها گوشی را گذاشتم و به آشپزخانه رفتم تا به مریم صبحانه بدهم که دوباره تلفن زنگ زد.
با شنیدن صدای مادربزرگ فریادی کشیدم و گفتم : مادربزرگ حالتون چوطره؟ دلم برایتان خیلی تنگ شده.
با صدای گرفته اش گفت : چرا نمی آیی احوالی از من بپرسی؟ من که اسیر سیاوش شده ام ، اقلا تو بیا.
- من هم دوست دارم بیایم ولی ...
- سپیده جون من کمی حال ندارم ، گفتم اگر می توانی یک سر بیایی اینجا برایم کمی سوپ بپزی.
گفتم : به ماماان فریبا می گویم بیاید بپزد.
گفت : نه ، دلم می خواهد تو بیایی.
کمی فکر کردم و گفتم : آخه مادربزرگ ... باشه ، الان با مریم می آییم.
بعد از قطع گوشی به مامان گفتم : مادربزرگ بود ، گویا کمی ناخوش احوال هستش. ازم خواست بروم برایش سوپ درست کنم. اگر شما می رفتید خیلی بهتر می شد.
- من نمی تونم دخترم ، وقت دکتر دارم.
- خیلی خب ، باشه. مریم صبحانه اش را بخورد می رویم.
چون صبح بود حدس می زدم که سیاوش خانه نباشد. قبلا شنیده بودم که او در جایی جذب کار شده. مادربزرگ در خانه تنها بود و از رفتارش معلوم بود که دلتنگ ما بوده است. بغلم کرد و صورتم را بوسید و گفت : سپیده نمی گی یک مادربزرگ پیر اینجا چشم به راهت هست؟
- شما تنها نیستید ، حتما سرتان با سیاوش حستبی گرم است.
- تو که می دانی با خودش هم قهر است و حال و حوصله ندارد چه برسد به من. فقط سرش به کار خودش است.
- چه بدجنس. حالا چی برایتان بپزم؟
- یک کم سوپ برای من درست کن ، یک کم هم زرشک پلو برای خودتان.
- ما هم از همان سوپ می خوریم.
- نه ، برنج درست کن ، سوپ غذای مریض هاست.
بلند شدم اول ترتیب غذا را دادم و بعد شروع کردم به تمیز کردن خانه ، طفلک مریم پا به پای می آمد و می رفت. مادربزرگ هم مرتب می گفت : سپیده زحمت نکش. خودم خوب شدم انجام می دهم.
کارهایم که تمام شد به آشپزخانه رفتم و مشغول درست کردن سالاد شدم که زنگ در به صدا در آمد. مریم در را باز کرد ، شنیدم که کسی با او احوالپرسی می کند. کمی بیشتر دقت کردم ، صدای سیاوش بلند تر و واضح تر آمد که گفت : وای مادرجون چه بوهای خوبی میاد.
با شنیدن صدایش دلم لرزید. حس کردم تمام خون بدنم به صورتم ریخت. طپش قلبم زیاد شده بود.
مادربزرگ گفت : چی شده که تو به حرف آمدی؟ خب دیگه برو لباس هایت را عوض کن. بچه ام سپیده از صبح توی زحمت افتاده ، از درس هایش هم افتاده.
همچنان خودم را مشغول درست کردنم سالاد کرده بودم. از پشت سرم صدای پایی را در آشپزخانه شنیدم. صدای سیاوش را شنیدم که گفت : نمی خواهی به من خوش آمد بگویی؟
برگشتم و گفتم : سلام. نگاهش نمی کردم همان طور ادامه دادم : حالت خوبه؟
گفت : از احوال پرسی های شما ، بعدش از آشپزخانه بیرون رفت.
نیم ساعت بعد سفره را انداختم و با مریم وسایل سفره را چیدیم. مادربزرگ مریم را فرستاد تا سیاوش را برای ناهار صدا کند. سر سفره فقط مادربزرگ حرف می زد. گاهی هم سیاوش از مریم سوالی می پرسید و او هم جواب می داد. من ساکت بودم. اشتهایم را از دست داده بودم چون سنگینی نگاهش را حس می کردم.
آخر سر مادربزرگ به صدا در آمد که چرا فقط با غذایت بازی بازی می کنی.
گفتم : اشتها ندارم.
گفت : چرا دخترم؟! غذای به این خوشمزگی پخته ای تازه ما به اشتها آمده ایم.
سیاوش گفت : مادربزرگ منو دیده اشتهاش کور شده. و خودش زد زیر خنده.
گفتم : نه مادرجون ، بوی غذا اشتهایم را از بین برد.
سیاوش دوباره مزه پراند : خدا رحم کنه ، بعد از این باید منت بکشم که خانم غذا بخورند.
و خودشان دوتایی خندیدند ، من هم به رویم نیاوردم. بعد از اینکه سفره را جمع و جور کردم او به اتاقش رفت و مادربزرگ بالش گذاشت و گفت : مریم بیا بخوابیم.
مریم گفت : سپیده جون برایم قصه می گی؟
مادربزرگ گفت : خودم برایت می گویم بیا پیشم بخواب.
آنها سرگرم قصه گفتن شدند و من هم به آشپزخانه رفتم و شروع به شستن ظرف ها کردم. سیاوش به آشپزخانه آمد و گفت : سپیده چایی داریم؟
با بد اخلاقی گفتم : نه خیر.
آمد و روبروی من به کابینت تکیه داد ، چند لحظه ساکت ماند ، بعدش گفت : می دانی به خاطر تو به ایران آمدم؟
نگاهش کردم و گفتم : نه لازم نبود این کار را کنی.
گفت : ولی بدون تو نمی توانستم آنجا دوام بیاورم. تازه اینجا هم که آمدم توی این یک ماه حتی در خانه را نزدی ببینی در چه حالم. آخه تو چرا این قدر سر سختی ... می دونی با من چکار کردی؟
گفتم : مثل اینکه خودت تو فرانسه گفتی یک کار دیگه کنم.
گفت : از مادربزرگ شنیده ام که خواستگار داری.
گفتم : هنوز جواب نداده ام.
- تو که می دانی من کمی حسود و دیوانه ام.
- تقریبا. ولی تو بیشتر از هر چیزی مغروری. منم مغرورم پس نمی توانیم با هم کنار بیاییم ، خودت می خواستی من را فراموش کنی.
- تو فراموشم کردی؟ دوست دارم راستش را بگویی.
فقط نگاهش کردم. او هم با لبخندی سری برایم تکان داد و از آشپزخانه بیرون رفت.
بعد از اینکه کارهایم تمام شد رفتم اتاق مادربزرگ و روی تختش دراز کشیدم. خیلی زود به خواب رفتم. وقتی بیدار شدم رویم را کشیده بودند.
گفتم : مادربزرگ دستتان درد نکند ، نمیخواستم بخوابم اما خوابم برد. نفهمیدم کی خوابم برد و کی روی من را کشیدید.
گفت : ننه من نکشیدم ، حتما سیاوش دیده چیزی رویت نیست ، رویت ملافه ای کشیده.
گفتم : رفت بیرون؟
گفت : آره یک دفتر اجاره کرده ، داره آنجا را تر و تمیزش می کند.
گفتم : کجاست؟
- خیابان گلها.
مریم را بیدار کردم و گفتم : اگر کاری ندارید ما برویم.
گفت : حالا سیاوش با تو حرف زد؟
خندیدم و گفتم : مگر قرار بود با من حرفی بزند؟
- آره بابا آمدنت به اینجا نقشه بود.
- مادربزرگ خیلی زبلید. سر من را کلاه گذاشتید.
- نه مادر بیشتر خودم دلم برایت تنگ شده بود. اما خب گفتم یک کاری هم برای شما کنم ، خیلی لجبازی می کنید با همدیگر.
خندیدم و صورتش را بوسیدم و گفتم : برای شامتان هم غذا مانده. اگر برسم باز هم بهتان سر می زنم.
گفت : دخترم این بچه گناه داره ، یک قراری با هم بذارید سنگ هایتان را وا بکنید. شما که همدیگر را دوست دارید ، چرا باهاش راه نمیایی؟ پسره بیچاره کم مانده دیوانه بشه.
- چشم مادرجون ، اما حرف های ما به جایی نمی رسه.
وقتی رسیدم مامان حمام بود در حمام را زدم و گفتم : ما آمدیم. گفت : اگر می خواهی مریم را بفرست تا او هم حمام کند....
حدود نیم ساعت طول کشید تا آنها از حمام بیرون آمدند. توی آشپزخانه برای خودم و مامان چای ریختم.
مامان گفت : تن مریم را دیده ای؟
- مگه چی شده؟
- هیچی ، دو سه دفعه است که حمامش می کنم می بینم که تنش کبود میشه ، فکر می کنی علتش چی باشه؟
گفتم : شاید به جایی خورده باشد.
- نه آن کبودی دردناک میشه اما ازش پرسیدم این لکه ها اصلا درد ندارند
با نگرانی بهش نگاه کردم و گفتم : به نظرم باید به دکتر ببرمش.
از ناراحتی دیگر هیچ حرفی نزدم و با نگرانی به مریم خیره ماندم.
مامان گفت : انشاالله که چیزیش نیست ولی به نظرم باید به یک دکتر نشانش بدهی. این بچه رنگش هم خیلی پریده است اصلا انگاری خونی تو بدنش نیست.
- فردا اقدام می کنم.
آن شب تمام افکارم معطوف به مریم و سیاوش بود. نمی دانستم به پریسا چه جوابی بدهم و به سیاوش چه بگویم. نگرانی مریم هم به این ها اضافه شده بود.
روز بعد امتحان داشتم رفتم به دانشگاه و نسبتا خوب دادم. به خانه آمدم و مریم را به دکتر بردم.
دکتر کلی آزمایش برایش نوشت و گفت : همین بعد از ظهر او را به اورژانس برید و جوابش را فردا فوری برایم بیاورید.
همان روز آزمایشات را انجام دادیم ، به خانه که آمدیم مامان با نگرانی آمد به استقبالمان و گفت : کجا ماندید شما؟ دلشوره پیدا کردم.
- آزمایشات طول کشید.
- خب دکتر چی گفت؟
- هیچی ... گفت جواب آزمایش ها رو ببرم ، جواب قطعیش را می دهد. پدر کجاست؟
- رفته دفتر سیاوش ، امروز افتتاحش می کنه.
- به سلامتی.
به مریم گفتم : بلند شو لباس هایت را عوض کن بیا یک چیزی بخوریم.
مشغول غذا خوردن بودیم که تلفن زنگ زد ، مامان گوشی را برداشت و بعد از احوالپرسی گفت : سپیده بیا پریسا با تو کار داره.
گفتم : شما گوشی را بذار من از آشپزخانه برمیدارم.
- الو پریسا سلام.
- سلام خوبی؟ زنگ زدم حال مریم را بپرسم. دکتر چی گفت؟
- هیچی فعلا آزمایش داد ، فردا نظرشو میده. خب چه خبرا؟ چه کارا می کنی؟
- هیچی ، سلامتی. مامان امروز از گرگان زنگ زد و خبر می گرفت که جوابت چی شد؟ سپیده جان نمی خواهی جواب داداش ما را بدهی؟ فکرهایت را کردی؟
- راستش پریسا نمی دانم چه طوری بگم ، حقیقتش اینه که فعلا قصد ازدواج ندارم. منتظر من نباشید.
- آخه چرا؟! به خدا سعید پسر خوبیه.
- می دونم ، تو هم خوبی. مسئله اینجاست که من الان فعلا نمی خواهم ازدواج کنم. ان شاالله برادرت خوشبخت شود.
- باشه ، هر جور خودت می دانی.
- قربونت برم ، سلام برسان. و گوشی را قطع کردم.
مامان گفت : چرا جوابشان کردی؟ پس تو کی می خواهی ازدواج کنی؟
- مامان من الان موقعیت ازدواج ندارم برادر پریسا خیلی خوب و آقاست ولی ... ؛ و دیگر ادامه ندادم.
گفت : ولی چی؟ ولی دلت یک جای دیگه گیر کرده. داری به خودت هم دروغ میگی سپیده؟ تو سیاوش رو دوست داری ، حرف دلت همینه. اما داری یک دندگی می کنی.
گفتم : نمی دانم. برای اینکه حرف را عوض کنم گفتم : مریم اگه حوصله ات سر رفته برو تلویزیو نگاه کن.
آن شب پدر ، سیاوش را هم با خودش به خانه آورده بود. مشغول درس خواندن بودم که صدای او را هم از پایین شنیدم. از اتاق بیرون نرفتم اما حواسم پرت شده بود و نمی توانستم درس بخوانم.
مامان در زد و گفت : سپیده بیا شام.
گفتم : الان میام.
کمی سر و وضعم را مرتب کردم و از اتاق بیرون رفته و سلام کردم و روبروی پدر نشستم.
پدر گفت : سپیده چی شد؟ دکتر چی گفت؟
گفتم : امروز آزمایش داد فردا میرم جوابش رابگیرم. گمانم باید او را پیش یک متخصص خون ببرم.
مامان گفت : بچه ام امروز کلی پای چشمش گود افتاده.
پدر با محبت نگاهی به من انداخت و گفت : خودش مسئولیت قبول کرده باید پایش بایستد.
لبخندی زدم و گفتم : هر کاری لازم باشد برایش انجام می دهم.
سیاوش که تا آن موقع ساکت بود گفت : عمو ، یکی از دوستان دبیرستانم را چند وقت پیش توی دادگستری دیدم. به یک مشکل حقوقی بر خورده بود و دنبال وکیل می گشت. از من خواست ، من هم وکالت او را قبول کردم. فهمیدم که پزشک شده ، البته تخصصش تو بیماری های خونی هست. اگر سپیده مایل باشد فردا میایم دنبالشان جواب آزمایشات مریم را می گیریم و می برم پیش دکتر.
پدر گفت : دستت درد نکنه سیاوش. چرا مایل نباشد. فردا بیا آنها را با خودت ببر ، خیال من هم راحت تر میشه.
مامان گفت : فردا بعد از ظهر جواب آزمایش را خودش می گیرد و همراه مریم به دفترت می آیند از آنجا با هم به دکتر بروید.
هر کاری کردم از زیرش در برم اما نشد. نمی توانستم روی حرف پدر و مامان حرفی بزنم.
مامان گفت : حالا بیایید شام که فکر کنم برنجم ته دیگ شد. مامان مشغول کشیدن غذا بود که پدر همان طور که داشت ماست می خورد گفت : امتحانت چطور بود؟
- بد نبود اما خیلی خوب هم نبود. کمی فکرم مشغول بود خوب از پسش نیامدم.
گفتم : راستی مامان ، یادم رفت بهتون بگم که به فرانسه زنگ زده بودم ، مامی برای شروین سراغ دختر خوب می گرفت ، در نظر دارم وقتی آنها به ایران آمدند یک جوری پریسا را به شروین نشان بدهم ببینم می پسندد.
مامان گفت : پریسا دختر خیلی خوبیه اما فکر نکنم قبول کند ، تو برادر او را رد کردی آن وقت بیاید زن برادر تو شود.
پدر با تعجب گفت : سپیده تو بهش جواب رد دادی؟
گفتم : با اجازه شما.
چشمم به سیاوش افتاد که با رضایت و لبخند به من نگاه می کرد. خجالت زده سرم را پایین انداختم.
پدر گفت : سپیده جان ، بابایی ، یکی را هم برای سیاوش پیدا کن.
سیاوش گفت : نه عمو احتیاجی نیست ، خودم پیدا کرده ام اما از نوع سرسختش ، حالا حالاها ناز می کند.
پدر و مامان هر دویشان متوجه منظور او شدند ولی به روی خودشان نیاوردند. اما رضایت در چهره هر دوی آنها موج میزد.
با شنیدن جمله اش شام از گلویم پایین نمی رفت اما به زور چند لقمه پایین دادم ، بعد از شام مشغول شستن ظرف ها شدم. آنها توی هال مشغول صحبت کردن و چای خوردن بودند.
عذرخواهی کردم و به بهانه خستگی به اتاقم پناه بردم.......
بعد از ظهر روز بعد ، مریم را آماده کردم و سر راه هم چند شاخه گل رز با یه شاخه گل مریم خریدم و به دفتر سیاوش رفتیم. وقتی زنگ در شرکت را زدم ، دختری خوشگل و خوش تیپ در دفتر را باز کرد و نمی دانم چرا وقتی او را دیدم حالم خراب شد و نتوانستم حرفی بزنم. احساس بدی داشتم.
گفت : بفرمایید.
با لکنت گفتم : با آقای امیری کار دارم.
گفت : بله ، اجازه بدهید ، متقاضی دارند. بفرمایید بنشینید تا کارشان تمام شود.
با مریم روی صندلی نشستیم گفتم : خسته که نشدی؟
گفت : نه سپیده جون ، اینجا چقدر قشنگه.
گفتم : اون خانم چی؟ اونم قشنگه؟
گفت : آره قشنگه اما تو از او خوشگل تری.
از حرف او خنده ام گرفت. در باز شد و خانم و آقایی از انجا بیرون آمدند ، سیاوش داشت آنها بدرقه می کرد که ما را دید گفت : به به سپیده ی عزیز! لطفا بفرمایید.
همراه مریم به اتاقش رفتیم. گل ها را روی میزش گذاشتم و گفتم : مبارک باشه.
گفت : ممنون. لبخندی زد و در حالی نگاهش به گل ها بود گفت : تو همیشه از رز و مریم خوشت می آمده ... آره؟
گفتم : من عاشقشونم.
ابروهایش را بالا انداخت و نگاهم کرد. بعد از چند لحظه گفت : الان آماده می شوم برویم. جواب آزمایشات را گرفتی؟
- آره سر راه رفتم گرفتم.
کتش را برداشت و از اتاق بیرون آمدیم. به منشی سفارشاتی کرد و هر سه از دفتر خارج شدیم.
گفتم : منشی ات دختر زیبایی ست.
- من زیباتر از او را هم دیده ام ولی هیچ کدام از آنها اهمیتی برایم ندارند. فقط یک دختر زیبا و ناز نظرم را جلب کرده که متاسفانه مثل اینکه من زیاد موفق نبوده ام نظر او را جلب کنم.
و باشیطنت به صورتم خیره شد. من هم به رویم نیاوردم و سوئیچ را به طرفش گرفتم ولی قبول نکرد. سوار شدیم.
گفت : از دفترم خوشت اومد؟ چطور بود؟
- عالی. باید بگویم سلیقه خوبی داری.
- تا ساعت 3 بعد از ظهر در دادگستری استخدام شدم ، بعد از ظهرها به دفتر می آیم.
- پس حسابی سرت شلوغه ، خب حالا من باید از کدام طرف بروم؟
- برو خیابان .... آدرس را گفت. از توی آیینه به مریم نگاه کردم دیدم که گوشه ای کز کرده و به فکر فرو رفته. گفتم : مریم اگر گرسنه ای برایت چیزی بخرم بخور.
سیاوش گفت : برویم دکتر ، برگشتنی می رویم با هم شام می خوریم.
دکتر مریم را معاینه کرد و سوالاتی پرسید. بعد از دیدن آزمایشات گفت : سیاوش خانمت را بفرست بیرون من با تو یک سری صحبت دارم.
سیاوش نگاهی به من انداخت ، قبل از اینکه حرفی بزند ، پیش دستی کردم و گفتم : من بیرون نمی رم. می خوام بشنوم. آمادگی هر حرفی را هم دارم.
دکتر با تردید به سیاوش نگاه کرد. سیاوش سری تکان داد و گفت : مریم جان شما برو بیرون تو سالن به تابلوهای روی دیوار نگاه کن تا ما هم بیاییم.
بعد از رفتن مریم دکتر زیر چشمی نگاهی به من انداخت و دوباره به میزش خیره شد و گفت : متاسفانه مریم دچار یک بیماری خونی شده که باید هر چه زودتر عمل پیوند استخوان رویش انجام شود که نمونه آن باید از پدر ، مادر ، خواهر یا برادر دریافت شود.
از حرف های دکتر دچار سرگیجه شدم ، سرم را روی میز قرار دادم.
دکتر گفت مثل اینکه فشارشون افتاد و سریع از پارچ روی میزش لیوانی آب پر کرد و به سیاوش داد. سیاوش هم از قندان چند تا قند برداشت و داخل آن ریخت و داد دست من.
کمی از شربت را خوردم و گفتم : آقای دکتر من مریم را از پرورشگاه آوردم تا زندگی عادی و مرفهی برایش فراهم کنم ولی مثل اینکه به این بچه خوشی نیامده.
گفت : ببخشید میشه بپرسم چرا از پرورشگاه آوردینش. آخه شما دو تا که سنی ندارین. هر چند که کار شما بشیار ارزنده و زیباست. باید به سیاوش تبریک بگم.
سیاوش گفت : خیلی ممنون.
هر چقدر خواستم به دکتر بگویم که ما با هم ازدواج نکرده ایم. سیاوش مهلت نداد.
دکتر گفت : حالا شما از خانواده مریم خبری دارید؟
- بله ، پدرش در زندان هست و مادرش هم ازدواج مجدد کرده. قول می دهم در عرض چند روز پیدایشان کنم.
گفت : بهتره همین کار را کنید. فرصتی زیادی نداریم.
بین راه به سیاوش گفتم : کاش یک برگه از دکتر می گرفتیم تا برای پدر مریم آزادی موقت صادر کنند. فکر می کنم اول باید سراغ او بروم.
سیاوش ترش کرد و گفت : لازم نکرده تو به آنجاها بروی. خودم ترتیب کارها را می دهم. تو بهتره بروی سراغ مادرش.
گفتم : نمی خواهم به تو زحمت بدهم.
گفت : خیالت راحت باشه تو خیلی وقته که من را به زحمت انداخته ای. و چشمکی به من زد. من هم با خجالت سرم را برگرداندم.
مریم گفت : سپیده جون دکتر بهم دارو نداده؟
گفتم : نه عزیزم.
سیاوش کناری نگه داشت و گفت : بهتره برویم شام بخوریم. بعد من را به خانه مادربزرگ برسانید. شما سپیده خانم ، بهتره بیشتر حواست به رانندگی باشه. موقع رانندگی به مسائل دیگه فکر نکن.
شام را در محیطی آرام خوردیم. اما من چیزی از گلویم پایین نمی رفت. بغض گلویم را گرفته بود و فقط خودم را مجبور می کردم چند لقمه فرو بدهم به خاطر حفظ ظاهر.
سیاوش هم مدام سر به سر من و مریم می گذاشت تا من را از ناراحتی در بیاورد. وقتی به خانه مادربزرگ رسیدیم گفت : پس تو فردا مدارک را برایم بیاور ، بیشتر به اعصابت مسلط باش.
لبخندی زدم و گفتم : چشم!
لبخند زد و چشمانش را باز و بسته کرد و گفت : بی بلا....
صبح روز بعد زود از خواب بیدار شدم و بعد از انجام کارهایم ، از خانه بیرون زدم و به طرف پرورشگاه راه افتادم. وقتی موضوع مریم را به مدیر آنجا گفتم خیلی ناراحت شد. گفت : شما تو دردسر بزرگی افتادید ، من واقعا متاسفم.
گفتم : مهم نیست ، من هر کاری از دستم بر بیاید انجام می دهم که حالش خوب شود.
او سراغ کمد مدارک رفت و حدود نیم ساعت مدارک بچه ها را این ور و آن ور کرد تا توانست آدرس مادر مریم را پیدا کند. گفت : امیدوارم موفق شوید ، انشاالله مریم هم حالش خوب میشه. اگر به کمک احتیاج داشتید خواهش می کنم مارا در جریان بگذار.
از آنجا مستقیم به دانشگاه رفتم و آخرین امتحانم را هم دادم. پریسا صورتش گرفته بود و زیاد تحویل نمی گرفت.
گفتم : خانم خودت را گرفته ای.
گفت : تو حسابی مخ سعید را تعطیل کرده ای و اعصابش را به هم ریخته ای. خیلی از تو خوشش آمده ، هیچ حرفی هم حالیش نمیشه و فقط حرف خودش را می زند. به من گفته هر طور که بتوانم تو را راضی کنم.
گفتم : پریسا تو که خوب می دانی من و سیاوش همدیگر را دوست داریم. درسته در ظاهر مثل سگ و گریه می مانیم اما تا او ازدواج نکند ، دلم راضی به ازدواج نمی شود. خواهش می کنم یک جوری به برادرت توضیح بده تا درکم کند.
گفت : پس اگر شما دوتا اینقدر همدیگر را دوست دارید پس چرا یکی از شما کوتاه نمی آید؟
گفتم : برای اینکه هر دویمان امیری هستیم و یک دنده!
زدیم زیر خنده. گفت : الان کجا می خواهی بروی؟
گفتم : الان می خواهم به خانه مادر مریم بروم ، عصر هم باید به دفتر سیاوش سر بزنم تا آدرس و نام پدر مریم را به او بدهم تا او هم از پدرش اقدام کند. می آیی با من به خانه مادر مریم برویم ، آخه یک کمی دلهره دارم.
گفت : باشه بریم.
آدرس را نگاه کرد و گفت : باید اول به خیابان جوادیه بروی.
گفتم : وای چه راه دوری! تا حالا سایه ام هم از آنجا عبور نکرده.
بین راه مجبور شدم چند بار نگه دارم و آدرس را از کسی بپرسم. بالاخره کوچه را پیدا کردیم و سر کوچه ماشین را پارک کردم و پیاده راه افتادیم به طرف خانه شان. پلاک 42 دری بود آبی رنگ و رنگ و رو رفته و بزرگ ، خانه به نظر قدیمی می رسید.
گفتم : پریسا زنگ را بزن.
گفت : زنگ ندارد. در را کوبید. دقایقی بعد پیرزنی غرغرو در را باز کرد و گفت : بابا چه خبرتان است مگر دعوا دارید؟ سرم رفت.
گفتم : معذرت می خواهم. ببخشید حاج خانم اینجا منزل شجاعی هست؟
گفت : بله بفرمایید.
با توجه به سن کم مریم تعجب کردم که مادری به این پیری داشته باشد. گفتم : شما خانم شجاعی هستید؟
گفت : نه خیر خانم ، اون عروسه منه.
گفتم : من باید ایشان را ببینم.
گفت : اول کارتان را به من بگویید تا من صدایش بزنم.
- نه خانم خواهش می کنم خودشان را صدا کنید. من دخترشان را به فرزند خواندگی قبول کرده ام و پیش خودم آوردم.
- چیه؟ حالا می خواهی پسش بدهی؟ اشتباه آمده ای. عروس من خودش هم اضافی هست چه برسه به اینکه ینگه هم داشته باشد. تازه سر و تیپت هم که خوبه ، نکنه تو خرجش مانده ای؟ یا اینکه اذیتت می کنه؟
گفتم : نه خانم محترم! هیچ کدام از این ها باعث نشده که من مزاحم بشم. مریم مریض شده ، یک مریضی سخت. من به خانم شجاعی به عنوان یک هم فکر احتیاج دارم.
در همین موقع زنی که ظاهری آشفته اما زیبا داشت جلو آمد و گفت : من هستم ، من شجاعی هستم. خانم شما را به خدا بگویید برای بچه ام چه اتفاقی افتاده است؟
پیرزن گفت : خفه شو ، برو تو ، کی به تو اجازه داد بیرون بیایی؟
زن جوان با حالتی زار و سردرگم التماس کرد : تو را خدا خانم جان اجازه بدهید برایم بگوید ، قول می دهم هیچ کاری نمی کنم.
پیرزن با بی ادبی نگاهم کرد و گفت : بگو خب.
گفتم : خانم شجاعی من سپیده هستم ، دختر شما را به عنوان فرزند خواندگی قبول کرده ام. حدود دو ماه می شود. اما اخیرا متوجه کبودی هایی روی بدنش شده ام.
پیرزن حرف را قطع کرد و گفت : لابد کتکش زدی.
دیگر صبرم تمام شده بود ، گفتم : نه خیر خانم ، من مثل شما بی رحم نیستم به کوچیک تر از خودم زور بگویم.
خانم شجاعی گفت : خواهش می کنم ادامه بدهید.
- پریشب بردمش دکتر ، متخصص بعد از آزمایشات و معاینه گفت که مریم متاسفانه به یک بیماری خونی مبتلا شده که به عمل پیوند احتیاج دارد. دکتر گفت : او می تواند این پیوند را از اقوام درجه یک قبول کند. ما سراغ پدرش هم رفته ایم. شاید اصلا به وجود شما احتیاج نباشد ولی من جلوتر گفتم به شما اطلاع بدهم که اگر پدرش نشد شاید شما بتوانید برای دخترتان مفید واقع بشوید.
پیرزن گفت : اجاقت کور بوده که رفتی از پرورشگاه بچه آوردی ، به ما چه .. خودت ازش مراقبت کن.
گفتم : نه خانم ، باید بگم که من هنوز ازدواج نکرده ام. ولی از آنجایی که دلم برای این بچه سوخت او را پیش خودم آوردم.
مادر مریم صورتم را بوسید و با بغض گفت : الهی قربونت برم ، خدا خودش عوضش را بدهد. اما شما که می بینید من چقدر اسیرم. با شوهرم صحبت می کنم اگر اجازه داد به شما خبر می دهم.
- شوهرتان کی می آید؟
- حدود یک ساعت دیگر ، شما بیایید در حیاط بایستید تا بیاید.
وارد خانه شدیم ، سه تا بچه دیگر در خانه داشتند بازی می کردند. پیرزن با کنایه گفت : حالا برو برای مهمان هایت چای بیاور.
بعد از اینکه خانم شجاعی برایمان چای آورد گفت : مریم حالش خوبه؟ بزرگتر شده؟
گفتم : آره ، خیلی بزرگ شده ، خیلی هم زیبا عین شما.
لبخندی زد. گفتم : شما چرا از پدرش جدا شدید؟
گفتم : معتاد بود ، جانم را به لبم رسانده بود. مجبور شدم ازش جدا شوم. الانم ازدواج کرده ام و از این شوهرم سه تا بچه قد و نیم قد دارم.
همان موقع در را زدند. پیرزن بلند شد و به طرف رفت. آقایی وارد حیاط شد ، پیرزن شروع کرد با او پچ پچ کردن. نگاه هر سه ما به آنها بود. آقا نگاهی به ما انداخت و جلوتر آمد ، پیش پای او بلند شدیم و سلام کردیم.
سلامی زیر زبانی به ما کرد. خیلی گرم گفتم : من سپیده رضایی هستم امیدوارم حال سرکار عالی خوب باشد.
گفت : خب فرمایش؟ برای چی اینجا آمده اید؟
گفتم : مثل اینکه حاج خانم جلوی در همه حرف ها برای شما گفتند ، من دیگه حرفی برای گفتن ندارم. فقط می خواهم ببینم چقدر در وجود شما مردانگی هست.
- منظور؟
- هیچ منظوری ندارم ، این مادر بچه اش در حال مرگه ، من از او و شما تقاضای کمک دارم.
- او سه تا بچه دیگر هم دارد ، نمی تواند خودش را ناقص کند.
- قرار نیست او خودش را ناقص کند و خدای نکرده به زندگی تان لطمه ای بزند. اگر آزمایشات خودم به او می خورد خودم این کار را می کردم چون هیچ خطری ندارد. مطمئن باشید چاره داشتم منت آدمای بی انصافی مثل شما را نمی کشیدم. شما باید از خودتان خجالت بکشید این مادر ، پنج ساله که بچه اش را ندیده ، آخه خدا بگم چکارتان کند مگه خودت اولاد نداری؟
- شما خیلی خوب صحبت می کنید اما نمی توانید سر من کلاه بگذارید.
- پریسا بلند شو برویم ، دیگر جای ما اینجا نیست.
هر دو به راه افتادیم که خانم شجاعی با ناله و التماس پای شوهرش افتاد و با گریه گفت : حسن قول می دهم کلفتی ات کنم ، ازت خواهش می کنم ، التماس می کنم بذار بروم و بچه ام را ببینم.
دم در رسیده بودیم که حسن آقا گفت : آی خانم! هر وقت خواستید می توانید بیایید و او را ببرید.
پیرزن که از حرف پسرش عصبانی شده بود گفت : مثلا تو مردی؟!! ببین یک زن چه جوری خامت کرد.
- برو خانم جان ، شما دخالت نکن.
با خوشحالی در حالی که دلم می خواست گریه کنم از خانه بیرون آمدیم......
در ماشین تقریبا هم می خندیدم و هم گریه می کردم. پریسا با خنده گفت : بابا بس کن دیگه! چه خبرته آبقوره گرفتی و عین دیوونه ها می خندی! خودش هم ریز ریز خندید.
گفتم : می خندم به خاطر این که موفق شدم ، گریه می کنم به خاطر اینکه یک زن چرا باید این قدر زیردست و تو سری خور باشه که حق انجام هیچ کاری را بدون اجازه همسرش نداشته باشد. حتی اولش اجازه از اتاق بیرون آمدن را هم نداشت. از پشت پنجره داشت نگاهمان می کرد.
تو خانه پریسا از سیر تا پیاز جریان را برای پدر و مامان تعریف کرد. مریم از اینکه از زبان ما اسم مادرش را می شنید تعجب کرده بود ، در آخر هم طاقت نیاورد و آمد جلو و گفت : سپیده جون منو می برید پیش مادرم ، قول می دهم اذیتش نکنم و پیش او نمانم.
بغض را قورت دادم و صورتش را بوسیدم و گفتم : مریم جون همه چیز به موقعش ، فقط خواهش می کنم صبر کن. مادرت را هم می بینی.
ساعت حدود پنج بعد از ظهر بود که زنگ در دفتر سیاوش را زدم ، منشی اش در را باز کرد و خیلی با ناز گفت : بفرمایید.
- آقای امیری تشریف دارند؟
- اجازه دهید الان بهش اطلاع میدهم.
وقتی به اتاقش وارد شدم پشت میزش نشسته بود و کتابی را مطالعه می کرد. گفتم : سلام.
سرش را بلند کرد و با نگاهی مهربان و لبخندی عمیق که کمتر در چهره اش دیده بودم گفت : سلام خانم خانما ، چطوری؟
- خوبم.
زنگ زد و به منشی گفت : دو تا آبمیوه و بیسکوئیت.
گفتم : زحمت نکش ، ممنون میل ندارم.
- من از ظهر چیزی نخوردم. الان مطمئنا تو هم گرسنه ای. خب چیکار کردی؟
- تقریبا موفق شدم ، شوهرش را راضی کردم اجازه دهد هم مریم را ببیند و هم اینکه لازم شد ، از او کمک بگیریم.
در حالی که به چشم هایم خیره شده بود گفت : ولشون کن ، کمتر از خودت کار بکش. ببین از دیشب تا حالا با چشم هایت چکار کردی!
- چی شدن مگه؟
- هم گود افتاده ، هم ورم کرده.
اخم هایم را در هم کشیدم و گفتم : خیلی زشت شدم؟
- تو هر طوری که باشی خوشگلی.
- ممنون ، اما با حرف های قبلی که زدی زیاد مطمئن نیستم خوشگل باشم.
و هر دو خندیدیم. در همین حال منشی در را زد و آمد تو اتاق. سیاوش گفت : بی زحمت هر کس آمد بگو باید نیم ساعت صبر کند.
از سیاوش پرسیدم شما چکار کردی؟
- یک اجازه از دادگستری گرفتم که بروم و پدر مریم را ملاقات کنم و فردا اگر توانستم یک مرخصی بگیرم تا ببرمش بیمارستان برای آزمایشات لازم.
با خنده گفتم : حتما باید شب ها ببریش پیش خودت.
- نه بابا ، شب ها برمی گردد زندان که لیاقتشه ، لابد توقع داری به خاطر مریم ببرمش و بگردانمش.
- عیبی نداره ، عوضش دلت باز میشه.
بهم چشم غره رفت و گفت : آدم قحط بود با اون برم گردش؟ من با یک نفر دیگه برم گردش دلم باز میشه که خودت می دانی کیه. راستی امتحاناتت تمام شد؟
- آره بالاخره از دستشان خلاص شدم.
بعد از صرف آبمیوه که بهم چسبید گفتم : اگه کاری نداری من برم.
- کار که ندارم اما اگر می توانی نیم ساعت صبر کن با هم برویم.
- می آیی خانه ما؟
- آره ، البته اگر منو ببری.
- البته.
همانجا نشستم. یک متقاضی داشت که باهاش حرف زد و او رفت. سیاوش هم آماده شد و کیفش را برداشت و با هم از اتاقش بیرون آمدیم. از منشی اش خداحافظی کردیم و راه افتادیم.
در همان موقع منشی اش از پشت سر صدایمان کرد و گفت : می بخشید آقای امیری میشه وقتتان را بگیرم؟
- بفرمایید.
- راستش کنجکاوی ام گل کرده ، میشه بپرسن خانم چه نسبتی با شما دارند؟
سیاوش گفت : نامزدم هستند.
منشی اش وا رفت و با تعجب و رنگی پریده به ما نگاه کرد. مجددا خداحافظی کردیم و بیرون آمدیم.
وقتی از دفترش بیرون امدیم با تعجب نگاهی به او انداختم. بعد از اینکه سوار ماشین شدیم گفت : ناراحت شدی از اینکه گفتم نامزدم هستی؟
- نه فقط کمی تعجب کردم.
- فقط خواستم دست از سرم برداره ، زیادی به پر و پایم می پیچد. آهی کشید و آهسته گفت : هر چند آرزوی خودم را هم بر زبان آوردم.
جمله دومش را نشنیده گرفتم و گفتم : مطمئنی کار درستی می کنی؟ شاید دختر خوبی برای ازدواج باشه.
- البته نه به خوبی تو.
دیگر حرف را کوتاه کردم و در عوض تا رسیدن به خانه ماجرای مادر مریم را برایش تعریف کردم.
گفت : فکر کنم تو با این فن بیانت بیشتر از من عرضه وکالت را داشته باشی.
- اختیار داری ، شکسته نفسی می کنی.
ماشین را نگه داشتم و گفتم : می روم برای مریم کاکائو بخرم.
خودش زودتر از من پیاده شد و گفت : تو بشین من میرم.
وقتی برگشت دستش سه تا کاکائو بود یکیشو باز کرد و داد دست من ، یکیشو هم باز کرد و خودش مشغول خوردنش شد. سومی را هم انداخت رو داشبورت و گفت : اینم مال مریم.
خندیدم و گفتم : مثل اینکه برای ما بیشتر لازم بود ، شدیم عین بچه ها.
خندید و گفت : تو که همیشه برای من سپیده کوچولویی ، می دونی برای چی؟ چون همیشه باهام لج می کنی.
- باید بگم به پسر دایی عزیزم رفته ام.
- در خانه مامان و پدر منتظرمان بودند. مامان با دیدن سیاوش چشماش برق زد. و گفت : بچه ها زود دست هایتان را بشویید و بیایید که مردیم از گرسنگی.
سر میز مریم نگاهم کرد و گفت : سپیده جون منو می بری پیش مامانم؟ قول میدم ، دختر خوبی باشم و اذیت نکنم.
در حالی که بغض کرده بودم ، به بقیه نگاهی انداختم و گفتم : مریم ، عزیز قول می دهم که مادرت را ببینی ، هر چی هم بخواهی برایت می خرم ، اصلا تو دختر گل منی. حالا هم اگه دختر خوب و صبوری باشی ، قول می دهم که مامان خودت را ببینی.
او آرام کنار مامان نشست و به زور شروع کرد به خوردن شام. به بقیه نگاه کردم ، قیافه همه آنها در هم و گرفته بود.
یک مقدار از شامم را خوردم و بلند شدم و از همه عذرخواهی کردم و خواستم به اتاقم بروم.
مامان گفت : سپیده خیلی زوده ، مگه خوابت می آید؟
سیاوش گفت : خاله سر به سرش نذارید ، بگذارید راحت باشه.
- مرا ببخشید. کمی سردرد دارم. شب بخیر گفتم و به اتاقم رفتم .....
دو روز بعد سیاوش پدر مریم را که یک سرباز هم همراهی می کرد ، به بیمارستان آورد.
جلو رفتم و گفتم : سلام من سپیده رضایی هستم. دختر شما مریم را پدر من به عنوان دختر خواندگی پذیرفته اند. فکر کنم حالا دیگه فهمیدید که دخترتان بیماری داره که به یک عمل پیوند احتیاج داره و کسانی که می توانند به او کمک کنند خانواده اش هستند. می خواهید به دخترتان کمک کنید؟
نگاهم کرد و گفت : آخه خواهر من ، من می ترسم. من تا حالا از این کارها نکرده ام. تو را به خدا یکی دیگر را انتخاب کنید.
- حالا شما یک آزمایش بدهید. اگر آزمایشات شما بهش بخورد شما را جراحی می کنند.
- آخه خواهر من زیر عمل از بین میرم ، می ترسم.
نگاهی از روی لاعلاجی به سیاوش کردم که گوشه ای ایستاده بود و ما را می پایید. با دیدن نگاهم جلو آمد و گفت : چی شده؟
- این آقا می ترسد آزمایش بدهد و جراحی شود. من خودم آزمایش می دهم.
با عصبانیت به صورت خیره شد و خیلی جدی گفت : تو اصلا حق همچین کاری رو نداری. خواهش می کنم دیگه حرفش را نزن و من رو عصبانی نکن.
بعد به طرف پدر مریم برگشت و گفت : برای یک بار هم شده نمی خوای در حق بچه ات یک لطفی کنی؟! آخه اصلا زندگی تو به چه دردی می خوره؟ الان تو باید جونت رو که حتی ارزش ماندن در زندان را هم نداره برای بچه ات بذاری. خجالت نمی کشی؟
پدر مریم با ناراحتی سرش را پایین انداخته بود. آرام اشک از چشم هایش می ریخت. سرش را تکان داد و گفت : باشه آقا آزمایش میدهم.
سیاوش به پرستار اطلاع داد و او را بردند و کلی آزمایش ازش گرفتند. بعد که کارش تمام شد پدر مریم همراه سرباز به زندان برگشت.
قرار شد آزمایشات را دو روز دیگر بگیریم و به دکتر نشان دهیم تا تصمیم نهایی اش را اعلام کند و مریم را بستری کنیم.
یک روز قبل از اینکه مریم را به بیمارستان ببریم به در خانه مادر مریم رفتم و از شوهرش حسن آقا اجازه گرفتم برای چند ساعت به خانه مان ببرم تا همدیگر را ببینند.
زنگ در را زدم و خودم کنار کشیدم. مریم در را باز کرد و به کوچه سرک کشید. وقتی سرش را بلند کرد و مادرش را دید به بغلش پرید و از گردنش آویزان شد. مادرش در حالی که گریه می کرد مریم را می بویید و می بوسید.
مامان فریبا دیدم که پشت سر آنها ایستاده و اشک در چشمانش حلقه زده. صحنه عجیبی بود. من و مامان فریبا هم به حال آن دو مادر و دختر درد کشیده گریه می کردیم.
بالاخره همدیگر را رها کردند و آمدیم به داخل خانه. اما مریم اصلا دست مادرش را ول نمی کرد. گفتم : مریم جون بیا یک خورده این ور تر بذار مادرت میوه پوست بگیرد.
مریم خیاری را از ظرف برداشت و توی پیشدستی گذاشت و گفت : مامان برام پوست می گیرید؟
مادرش خیار را پوست گرفت و به مریم داد.
گفتم : فاطمه خانم من با شوهرتان صحبت کردم که ماهی یکبار اجازه دهد بیایید به مریم سر بزنید اما به شرطی که به زندگی تان لطمه ای نخورد.
با شادمانی گفت : خدا حفظتون کند ، قول میدهم. همیشه دعاگویتان خواهم بود.
دو ساعت بعد فاطمه خانم را سوار کردیم و به خانه اش رساندیم. در راه برگشت مریم گفت : سپیده جون نمی دانی چقدر دلم برای مادرم تنگ شده ، می دانی چند وقت بود ندیده بودمش؟
قلب از غصه این دختر کوچیک گرفته بود. به زور اشکم را کنترل می کردم.
صبح روز بعد مریم را در بیمارستان بستری کردیم. پدرش را هم آورده بودند. مریم را زودتر به اتاق عمل بردند ، از شدت هیجان داشتم می لرزیدم و خودم را در بغل مامان انداخته بودم.
سیاوش نگاهم کرد و گفت : سپیده می خواهی بریم بیرون یک هوایی بخوری؟
گفتم : نه دلم طاقت نمیاره. فقط نمی دانم این چند ساعت را چطوری می توانم تحمل کنم.
بعد از مریم ، پدرش را بردند. مرد بیچاره رنگ و رویش را باخته بود. گفتم : شما کار مهمی برای دخترتان انجام دادید. از این به بعد اقلا کمی وجدانتان آرام خواهد بود.
- از اینکه مریم پیش شماست خیلی خوشحالم. از شما هم تشکر می کنم. انشاالله که خوب بشه ، از سر تقصیرات من هم بگذره.
- انشاالله.
حدود پنج ساعت گذشت ، حسابی خسته و نگران بودیم. چند بار از سیاوش خواستم که برود اما قبول نکرد و اعلام کرد که می خواهد پیش من بماند.
وقتی دکتر از اتاق عمل بیرون آمد و گفت که عمل رضایت بخش بوده از خوشحالی گریه ام گرفت. رو به سیاوش کردم و با لبخند گفتم : بابت همه چیز ازت ممنونم.
- قابلی نداشت خانم خانما. اگه کاری نداری من برم. کاری پیش آمد حتما بهم اطلاع بده زود خودم را می رسانم.
دو شبانه روز بالای سر مریم بودم. از پا داشتم در می آمدم. روز سوم پرستار آمد و گفت : حالش خوب شده و احتیاجی به حضور شما نیست. بهتره به منزل بروی و استراحت کنی.
از مریم خداحافظی کردم و به خانه آمدم. وقتی متوجه وجود کفش های مادربزرگ شدم از همان پشت در شروع کردم به قربان صدقه رفتنش. داخل شدم و خودم را در بغلش انداختم.
گفت : فدات شم مادر تو که حسابی خودت را نابود کرده ای. پدرت را در آورده ای.
گفتم : فکر می کنم الان بخوابم دو روز دیگر هم بیدار نشوم.
- می دانم ، اما اول بلند شو یک حمام بکن خستگی ات در برود.
سریع یک دوش گرفتم و برگشتم به آشپزخانه. مامان هر چقدر که می توانست برایم خوراکی آورد.
خندیدم و گفتم : مامان نکنه از قحطی آمده ام و خودم خبر ندارم؟
گفت : بخور ، غذای بیمارستان که غذا نیست. بخور جان بگیری.
بعد از خوردنشان گفتم : مامان من می روم کمی استراحت کنم.
مادربزرگ گفت : حالا قبل رفتن جواب من را بده بعد برو.
گفتم : چی باید به شما جواب بدهم؟
- من آمده ام خواستگاری.
خندیدم و گفتم : مبارکه ، برای کی؟ از طرف کی؟
گفت : برای تو از طرف پسرم سیاوش.
در حالی که خجالت کشیده بود با هیجان سرم را پایین انداختم. مامان گفت : سپیده آن پسر به امید تو نشسته. تکلیفش را معلوم کن.
در حالی که سرم پایین بود داشتم فکر می کردم که چقدر علاقه ام به سیاوش زیادتر شده. در عرض این چند ماه اخیر روحیه ی دیگر سیاوش را شناخته بودم. یاد محبت هایش نسبت به خودم و دل نازکی و فداکاری هایش به مریم افتادم.
مادربزرگ من را از افکارم بیرون آورد : عروس خانم بالاخره من وکیلم؟
آرام و با لبخند گفتم : بله. بعد سریع بلند شدم که به اتاقم بروم. مادربزرگ بلند شد و صورتم را بوسید و گفت : الهی که خوشبخت بشین عزیز دلم.
روی تختم دراز کشیده بودم و هنوز خوابم نبرده بود. شنیدم که مادربزرگ گفت : سیاوش جان تبریک می گم بالاخره بله را گرفتم.
لبخند رضایت بخشی زدم و به خواب عمیقی فرو رفتم. یکی دو ساعت بعد با صدای جیغ و خنده عده ای از خواب پریدم. غریدم : معلوم نیست کیه که اینقدر سر و صدا می کنه.
ولی صدا قطع نمی شد. مثل اینکه یک دسته آدم پشت در اتاقم ایستاده بودند از روی عمد سر و صدا می کردند.
با عصبانیت بلند شدم و در اتاقم را باز کردم و خواستم داد بزنم که چه خبرتونه. که یک دفعه خشکم زد. دیدم سیامک و شیدا و شقایق و مامی و پاپا و خلاصه خاله فریده و دایی و ... پشت در اتاقم ایستاده اند و با خنده نگاهم می کنند.
شیدا بغلم کرد و گفت : عروس خانم مبارکه. دلم برایت خیلی تنگ شده بود.
از شادی گریه می کردم. تک تک باهاشون روبوسی می کردم. به سیاوش که رسیدم دسته گلی از گل های رز و مریم را به طرفم گرفت و با شیطنت در حالی که لبخندی گوشه لب هایش بود گفت : تا حالا عروس به این خوش تیپی ندیده بودم.
ناخودآگاه سریع دستی به موهایم کشیدم و به سر و وضعم نگاه کردم که از جا پریدم و جیغ کشیدم : وای خدای من! و برگشتم سمت اتاقم. با سر و وضعی ژولیده و لباسی چروک واقعا دیدنی بودم. همه پشت سرم داشتند خندیدند.
چند روز بعد آنها برای خواستگاری رسمی به خانه مان آمدند. در چشم بر هم زدن مراسم ازدواج ما رسید. پاپا برایمان یک آپارتمان در ساختمان دفتر وکالت سیاوش به نام من خریده بود.
یک هفته بعد ما رسما زن و شوهر شدیم. سر سفره عقد بهم گفت : سپیده فکر می کنم دارم خواب می بینم که یک حوری بهشتی کنارم نشسته.
- ای ناقلا مگه قرار بود کسی به غیر از من اینجا بنشینه؟
- نه خانم من خیلی سخت شما را بدست آوردم ، همچین جسارتی نمی کنم. شما تاج سر منی.
و آن شب مریم را به دست پدر و مامان فریبا سپردم و با سیاوش دست در دست همدیگر به خانه کوچک خوشبختی مان پا گذاشتیم.
پایان