آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید |
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
فصل اول
در شبی سرد و بارانی که رعد و برق آسمان گاهی همه جا را روشن و زمانی هم ، دیو تاریکی همه جا را فرا می گرفت من و فاطمه دست های همدیگر را گرفته و به آسمان خیره شده بودیم و هر دو از تنهایی به همدیگر پناه آوردیم و همه کس هم شدیم.
همین طور که سرم بالا بود گفتم: فاطمه اگر الان یک خانم قشنگ از آسمان بیاید و بگه هر چی دلتان می خواهد بگویید تا من برای شما انجام دهم تو از او چه می خواهی؟
گفت: هیچی فقط میگم خانم مهربان من فقط یک مامان می خواهم که موقع تنهایی من را بغل کند و برایم قصه بگوید. یک بابا هم می خواهم که شب ها برایم قاقالی بخره. تو فکر می کنی او این کار رو برای من انجام بده؟
گفتم: بالاخره یک شب آن خانم پیداش میشه ولی میدانی من از او چی می خوام؟ از ش می خوام که یک کاری بکنه تا من دیگه شب ها جام رو خیس نکنم تا صبح خانم عباسی دیگه من رو جلوی بچه ها خیط نکند و شب ها زیرم مشما پهن نکنه! آخه می دونی من خیلی خجالت می کشم ولی هیچ کس نمی فهمه که دست خودم نیست.
همین طور که مشغول حرف زدن با هم بودیم در خوابگاه باز شد و خاله زهرا مستخدم شیرخوارگاه با خنده وارد شد و گفت: شیوا خانم مبارک باشه ، میدونی امشب ششمین سال آمدن تو به اینجاست.
گفتم: راست میگید؟ یعنی تولدم هست؟
گفت: آن شب تو چند روزی بیشتر نداشتی. فکر کنم 6 یا 7 روزه ؛ درست مثل امشب باران می آمد وقتی مأمور کلانتری تو را به بغل من داد از تمیزی و لباس های قشنگت فهمیدم که از خانواده سرشناسی هستی. آنقدر قشنگ بودی که تا نبوسیدمت دلم نیامد تو را زمین بگذارم. حالا چرا شما دو تا نمی خوابید؟ مگر چراغ ها را خاموش نکرده اند؟
گفتم: چرا ، ولی منتظریم که شاید آن خانم از آسمان بیاد و هر چی دلمان می خواهد به او بگوییم.
گفت: حالا بخوابید شاید آن فرشته ای که شما هر شب منتظرش هستید فردا بیاید. بی خوابی مریضتان می کند.
به هم شب بخیر گفتیم و هر دو خیلی زود به خواب رفتیم. صبح زود از خیسی رخت خوابم بیدار شدم ؛ فکر اینکه که خانم عباسی برای بیدار کردن بچه ها به خوابگاه بیاید و مرا با آن لباس های خیس ببیند رعشه به تنم می انداخت. جرأت حرکت نداشتم. همانجا نشستم و شروع کردم به گریه کردن.
از صدای من فاطمه بیدار شد و آمد کنارم نشست. گفت: عیبی ندارد ، الان می روم و خاله زهرا را صدا می زنم تا بیاید و تمیزت کند.
- اگر خانم عباسی را دیدی چه می گویی؟
- هیچی ، می گویم می خواهم آب بخورم.
و خیلی زود رفت و با خاله برگشت و او هم با مهربانی همیشگی لباس هایم را عوض کرد و گفت: چیزی نیست ، الان تشکت را هم می اندازم هوا بخوره و خشک بشه و دیگه هیچ کس هم متوجه نمی شود.
بعد از اینکه همه بچه ها صبحانه هایشان را خوردند ، خانم عباسی با قیافه خشمگینش وارد شد و گفت: خاله زهرا لباس های بچه ها را عوض کن ، ممکن است مهمان داشته باشیم.
بعد از رفتن او ، خاله زهرا لباس های ما را عوض کرد و موهایمان را شانه زد. این لباس ها را فقط روزهایی که مهمان داشتیم تن ما می کردند. بعد هم اگر برایمان کوچک می شد بچه های کوچکتر می پوشیدند.
بعد از اینکه ما را آماده کرد گفت: همه تون مرتب می ایستید و خیلی مودب به خانم و آقا سلام می کنید. شاید آن خانم مهربان که هر شب شیوا و فاطمه منتظرش هستند این خانم و آقا باشد.
با چهره ای خندان به همدیگر نگاه کردیم ولی خیلی زود لبخند از صورت هر دوی ما محو شد.
گفتم: فاطمه اگر ما را از هم جدا کنند چی میشه؟ من طاقت دوری تو را ندارم.
گفت: عیبی نداره. عوضش از اینجا بیرون می رویم ولی بیا به هم قول بدهیم هر شب به آسمان نگاه کنیم و همدیگر را به یاد بیاوریم.
یکی دو ساعت بعد در سالن باز شد و خانم عباسی به همراه خانم زیبا و آقایی بلند شد وارد شد و همه ما با دیدن آنها سلام کردیم و آن خانم که ظاهر مهربانی هم داشت از کیفش یک بسته شکلات بیرون آورد و بچه ها برای گرفتن شکلات جلو رفتند و هر کدام سهمشان را گرفتند. من که کمی خجالتی هم بودم گوشه ای نشستم و طبق معمول اصلا جلو نرفتم ولی خیلی زود آن خانم متوجه من شد و برای دادن شکلات به من جلو آمد. گفت: اسمت چیه؟
گفتم: شیوا.
به طرف شوهرش برگشت و گفت: رضا ببین چه دختر قشنگیه.
آقا گفت: آره خیلی ؛ مخصوصا چشماش درست مثل شفق می درخشند.
خانم گفت: به نظر این چطوره؟
- ولی تو که پسر می خواستی.
- حالا دیگه نمی خوام. فکر می کنم اگر دختر داشته باشم بیشتر به دردم می خورد و خوشبخت تر هستم.
- هرجور که خودت فکر می کنی راحتی انجام بده ، من حرفی ندارم. فقط به نظرت کوچکتر انتخاب کنی بهتر نیست؟
- ولی من از این دختربچه بیشتر خوشم اومده.
بعد از رفتن آنها فاطمه را بغل کردم و گفتم: من نمی خوام از تو دور شوم.
- لوس نشو ؛ تازه راحت تر میشی. قول می دهم هر شب به یادت باشم. فقط دعا کن نفر بعدی من باشم که از اینجا بیرون می روم.
- حتما ؛ هر شب سرم را به آسمان می گیرم و تو را دعا می کنم.
خیلی زود خاله آمد و گفت: خانم عباسی تو را کار دارد.
با دیدن خانم عباسی با آن سگرمه های وحشتناکش نزدیک بود دوباره خودم را خیس کنم. او با قیافه ای به ظاهر مهربان جلو آمد و گفت: شیواجان! این خانم و آقای مهربان تصمیم دارند تو را به فرزند خواندگی قبول کنند. حتما تو هم خوشحالی.
پشت خاله زهرا پناه گرفتم و گفتم: ولی من نمی خوام از خاله و فاطمه دور بشم.
که اخم های او دوباره در هم رفت و گفت: همان کاری را می کنی که من می گویم دیگه خودت رو لوس نکن!
خانم مهربان جلو آمد و گفت: من قول می دهم که هرچند وقت یکبار تو را برای دیدن خاله و دوستت به اینجا بیاورم.
گفتم: مرسی ، شما خیلی خوبید.
و بعد خانم عباسی یک سری مدارک آورد و از آن آقا که هنوز حتی اسمش را نمی دانستم چند امضا گرفت و در آخر از کمدش گردنبندی بیرون آورد و گفت: این گردنبند تنها نشانه ای است که این بچه هنگام آمدن به اینجا با خودش به همراه داشت. لطفا نزد خودتان نگه دارید تا شاید بعدا با این نشانی راحت تر پدر و مادرش را پیدا کند.
بغض گلویم را گرفته بود اما اشک هایم جرأت پایین آمدن نداشتند. آخه خانم عباسی گفته بود که هر کسی گریه کند ضعیف هست. فقط دامن خاله زهرا را گرفتم و از او خواستم که مرا یکبار دیگر پیش بچه ها ببرد. او بعد از اجازه ی خانم عباسی این کار را کرد.
با برگشتن پیش بچه ها همه آنها را بوسیدم و فاطمه را در آغوش گرفتم و تا می توانستیم هر دو به حال همدیگر گریه کردیم. آن طور که خاله به زور ما را از هم جدا کرد و مرا دوباره به دفتر پرورشگاه برگرداند.
خانم مدیر دست مرا در دست خانم مهربان گذاشت و گفت: امیدوارم شیوا دختر خوبی برای شما باشد.
- متشکریم.
فصل دوم
با بیرون آمدن از شیرخوارگاه انگار که از زندان مخوف آزاد شدم و تازه احساس کردم که چرا فاطمه هر شب انتظار خارج شدن از آنجا را داشت و در دل آرزو کردم که او هم به خواسته اش برسد. همراه آنها سوار ماشین قشنگی شدم و خودم را گوشه صندلی عقب پنهان کردم.
خانم مهربان به عقب برگشت و گفت: دخترم از این به بعد من مامان فریبا و این آقا که شوهر من ست بابا رضای تو هستیم. تو هم دختر خوشگل ما سپیده هستی.
آقا گفت: فریبا اسمش که خوبه ، چرا می خوای عوضش کنیم؟
- آخه من همیشه دوست داشتم اسم دخترم را سپیده بگذارم. حالا آقا اول بریم برای دخترمان کمی خرید کنیم و بعد از گرفتن یک حمام آب گرم ببریم تا مادربزرگ و پدربزرگ هایش او را ببینند.
بعد از خرید لباس هایی که من تا به حال در خواب هم ندیده بودم به خانه رسیدیم. با دیدن اتاقی که از این به بعد به من تعلق داشت از خوشحالی روی پای خودم بند نبودم.
مامان فریبا مرا به حمام برد و یکی از لباس هایی را که خریده بودیم به تنم کرد و گفت: حالا دیگه بریم بابا رضا دخترش را ببیند و دستم را گرفت و با هم پیش بابام آمدیم.
- آقا رضا نظرت چیه؟
- به به! چه خانم شدی. فریبا باید بگم که سلیقه خیلی خوبی داری. چطوری از بین این همه بچه گل چین کردی؟
- آخه چشم های سپیده خیلی زیباست. این چشم هاش بود که مرا جذب خودش کرد ، حالا آقا حاضرند؟
- بله من در اختیار خانم ها هستم.
آن شب پدر و مادر آقا رضا مرا خیلی خوب پذیرفتند و از من به گرمی پذیرایی کردند و قرار شد که از این به بعد آنها را مادرجون و پدرجون صدا کنم. موقع برگشتن پدرجون صورتم را بوسید و شکلاتی خوشمزه از جیبش درآورد و گفت: این هم مال دختر خوشگلم.
از اینکه آنها را مهربان و دوست داشتنی می دیدم تعجب کردم و با خودم می گفتم حتما همه آنها را خدا از آسمان برایم فرستاده و در دل او را شکر می کردم. بعد از بیرون آمدن از خانه آنها و کمی گردش در خیابان ها ، پدر ماشین را جلوی در خانه ای بسیار لوکس و شیک نگه داشت و گفت: این هم خانه پدر و مادر مامان فریبا.
من که با دیدن این خانه هوش از سرم پریده بود با تعجب به در و دیوار آنجا نگاه می کردم ، پام به لبه باغچه گیر کرد و نزدیک بود به زمین بخورم که پیرزنی مهربان جلو آمد و دستم را گرفت و گفت: این دختر خانم خوشگل که از صبح اینقدر از او تعریف می کنند شما هستی؟ اسمت چیه دخترم؟
گفتم: شیوا ، نه ببخشید سپیده.
- حالا دستت رو بده ببرمت پیش پدربزرگت تا او هم تو را ببیند.
میان آن همه آدم مهربان ، فقط پدربزرگ بود که نه تنها نگاهم نکرد بلکه جواب سلام مرا هم نداد فقط به پیرزن گفت: چقدر بچه ندیده ای! حالا خوبه این همه نوه خوشگل داریم.
از حرف زدن پیرمرد جا خوردم و نگاهی به مامان کردم و دست هایم را در دستش جا دادم.
پیرزن با عصبانیت گفت: تو هنوز هم همان پیرمرد لجباز و یکدنده هستی.
و مرا به همراه مادرم به طرف دیگر اتاق برد و برایم تا می توانست شکلات و خوردنی آورد تا بخورم. بابا رضا هم که از حرف زدنه پیرمرد با من کاردش می زدی خونش در نمی آمد ، آمد و کنار ما نشست. مادربزرگ چون مرا سرگرم خوردن و بازی با شکلات هایم دید ، رو کرد به مامان فریبا و بابا رضا و گفت: بهتر نبود که یک بچه ی کوچکتر می آوردید؟
مامان گفت: نمی دونم چرا سپیده اینقدر به دلم نشست. تازه فراموش نکنید که ما دیگه الان باید یک دختر ده ، یازده ساله داشتیم.
مادربزرگ گفت: مبارکتون باشه. انشاالله دختر خوبی برای شما باشه ، از رفتارش معلومه که بچه آدم حسابی بوده.
ولی نمی دانم چرا تا چشم پیرمرد به من می افتاد از او می ترسیدم. نگاه او به من مثل نگاه به دشمن بود. هر وقت او را می دیدم خودم را به مامان فریبا بیشتر می چسباندم.
آن شب بعد از اینکه به منزل خودمان برگشتیم به پدر و مادر شب بخیر گفتم. مامان فریبا صورتم را بوسید و مرا به اتاقم راهنمایی کرد و گفت: این تخت توئه. از این به بعد روی این می خوابی.
وقتی روی تخت دراز کشیدم ناخودآگاه گفتم: چقدر نرم! تا حالا تشک به این نرمی ندیده بودم.
- مگه تو شب ها روی چی می خوابیدی؟
- تشک های ما آنقدر سفت بود که من فکر می کنم امشب نتوانم راحت بخوابم. آخر من به آنها عادت کرده ام تازه زیر من مشما می انداختند.
- چرا؟ مگه جات رو خیس می کردی؟
با حالتی خجالتزده گفتم: بله ، ولی امشب قول میدم مواظب باشم.
- عیبی نداره ، تازه اگر هم خیس شد صبح می شوریمشون.
- یعنی شما زیر من مشما نمی اندازید؟
- نه اصلا ؛ تو باید راحت بخوابی. هر وقت احساس کردی که خیس شدی صدایم کن تا جایت را عوض کنم.
صحبت های او به من آرامش داد. تا صبح بدون اینکه از جام تکان بخورم خیلی آرام و راحت خوابیدم. خورشید دیگه از پشت کوه ها بیرون آمده بود که از خواب بیدار کرد. وقتی جایم را خشک دید گفت: دیدی دخترم ، تو بزرگ شدی.
گفتم: دیشب تا صبح از خواب بیدار نشدم. ولی تو پرورشگاه شبی چند دفعه هم به دستشویی می رفتم ولی باز هم بعضی روز ها جایم را خیس می کردم.
- تو دلهره بیجا داشتی. حالا بلند شو لباس هایت را مرتب کن و بیا صبحانه بخور.
همان روز ظهر پدر از سر کار به خانه آمد شناسنامه جدید من را با اسم و فامیل جدید گرفته بود و گفت: راستی یه مژده هم می خوام به سپیده خانم بدهم که اسمش را در مدرسه هم رزرو کرده ام.
از خبر او آنقدر خوشحال شدم که با همان بچگی به بغلش پریدم و بوسیدمش. او هم پیشانی ام را بوسید و گفت: میدونی سپیده تو باید با درس خواندنت همیشه ما را جلوی فامیل سرافراز کنی.
همان موقع صدای تلفن بلند شد و مامان بعد از برداشتن گوشی و کمی صحبت اعلام کرد که برادرش با خانواده اش به اینجا می آیند. بعد رو به من کرد و گفت: سپیده برادر من یک دختر و پسر کوچولویی هم دارد که حتما هم بازی های خوبی برایت می شوند. امشب می خواهم خودت را به آنها نشان بدهی که چه دختر خوبی هستی.
- چشم مامان!
آن شب مهمان ها برای شام آمدند و با خود دسته ای گل و شیرینی همراه آوردند. برادر مامان فریبا که از این به بعد باید دایی محمود صدایش می کردم با دیدنم جلو آمد و گل را به دستم داد و گفت: این گل به مناسبت ورود دختر خوشگلم به فامیل ماست. حالا بیا با بچه هایم آشنات کنم. این دختر زبر و زرنگ من شقایق هست که فکر کنم هم سن و سال شما باشه و این آقا امیرحسین هستش که از شقایق سه سال بزرگتره.
مامان فریبا گفت: شقایق یک سال از سپیده بزرگتر هستش.
دایی محمود گفت: خب پس چه بهتر. از این به بعد شقایق تو درس ها به سپیده جون کمک می کنه.
آن شب من و شقایق آنقدر به هم خو گرفتیم که او کمبود فاطمه را برایم پر کرد و زمان خداحافظی من با او خیلی سخت شد. آنقدر که با رفتن انها زدم زیر گریه و مامان فریبا قول داد که هفته ای یکبار من را به دیدن شقایق ببرد.
یک روز که مشغول بازی با عروسک هایم بودم مامان فریبا گفت: سپیده ، چون تو دختر خوبی بودی و شب ها هم جات رو خیس نکردی تصمیم گرفته ام برایت یک جایزه بخرم ؛ حالا بگو ببینم چی می خوای؟
گفتم: خواهش می کنم یک کادو برای فاطمه بخریم و مرا به شیرخوارگاه ببرید تا فاطمه و خاله زهرا را ببینم.
او هم قبول کرد و روز بعد با هم به بازار رفتیم و بلوز شلوار خیلی قشنگی برای فاطمه خریدیم و همان روز عصر به شیرخوارگاه رفتیم. همه بچه ها با دیدنم به دورم جمع شدند و خاله زهرا هم جلو آمد و من را بوسید و گفت: الحمدالله مثل اینکه جای خوبی افتادی. رنگ و رویت باز شده و عین فرشته ها شده ای.
گفتم: خاله زهرا پس فاطمه کو؟
گفت: یک ماه بعد از رفتن تو یک خانواده خوب به اینجا آمدند و او را هم با خود بردند.
از اینکه او هم به آرزویش رسیده خیلی خوشحال شدم. کادو را به خاله زهرا دادم و گفتم: پس شما این را به یکی دیگر از بچه ها بدهید.
فصل سوم
چند سال بعد....
اردیبهشت ماه بود که یک روز وقتی از مدرسه برگشتم ، مادر در آشپزخانه مشغول پختن شام بود. اول صورتش را بوسیدم و گفتم: مامان چه بوهای خوبی میاد ، نکنه امشب خبریه.
- امشب کلی مهمان داریم. دایی و بچه ها و مادربزرگ از طرف من و عمو و عمه و خلاصه کل فامیل پدرت قراره دور هم باشیم.
- آخ جون! اگر کاری داشتید من را خبر کنید.
- تو برو درس هاتو بخون ، لازم باشه صدات می کنم.
به اتاقم رفتم و مشغول درس خواندن شدم. ساعت از شش گذشته بود که مادر در زد و وارد شد. گفت: بلند شو دیگه لباس هایت را عوض کن. الان دیگه پیداشون میشه.
گفتم: به نظرتون چی بپوشم؟
- بیا این بلوز شلوار رو امروز برایت خریدم بپوش ببینم اندازه ات هست.
بلوز و شلوار را پوشیدم ، خیلی قشنگ بود. صورت مامان را بوسیدم و از او تشکر کردم.
گفتم: مامان شما همیشه خوش سلیقه ترین مادر دنیا بودید.
گفتک سپیده خیلی قشنگ شده ای ، گل سر بیار سرت رو از پشت ببافم.
گل سری به رنگ بلوزم آوردم و او موهایم را از پشت خیلی ساده بافت. نیم ساعت بعد پدر با کیک بزرگی وارد شد و پشت سر او دایی جون و عمو جون و عمه نیز وارد شدند. با دیدن آنها به وجد آمدم و جلو رفتم و شقایق را بوسیدم. مادربزرگ را بغل کردم و بوسیدم.
پدر گفت: خانم خانما نمی خواید کیک را بگیری.
جلو رفتم و کیک را از او گرفتم و با کنجکاوی نوشته روی آن را خواندم: سپیده جان! تولدت مبارک. چیزی نمانده بود از خوشحالی کیک را از دستم رها کنم. جلو رفتم تا مامان را ببوسم که گفت: خیلی خوب بابا حالا کیک را بذار روی میز و بعد بیا هر چقدر می خواهی من را ماچ کن.
گفتم: پدر واقعا برایم سوپرایز بزرگی بود ، خیلی زحمت کشیدید.
- مبارکت باشه دخترم.
گفتم: از هر دوتون ممنونم.
با نشستن مهمان ها با مادر به آشپزخانه رفتم و شروع به پذیرایی از مهمان ها کردم. بعد کنار مادربزرگ نشستم و از او پرسیدم: پس پدربزرگ کو؟ چرا نیومده؟
- ولش کن مادر ، او همیشه از آدمیزاد به دوره.
عمو گفت: سپیده خانم با درس ها چه می کنی؟ چند وقته با پدر و مادرت نمیای به ما سر بزنی.
- آخه عموجون تقریبا امسال ، سال سختی پیش رو دارم. شما باید مرا ببخشید. بعد از کمی احوالپرسی و تشکر از بزرگترها خودم را به شقایق رساندم و با هم شروع کردیم به صحبت کردن.
گفتم: شقایق درس می خونی؟
- آره بابا ، پدرم در اومده. سال چهارم تا وارد کلاس می شوی امتحان ها هم شروع می شود. حالا هر وقت که بتوانم کمی هم برای کنکور می خوانم.
- خوش به حالت ، امسال درست تموم میشه ، منه بیچاره هنوز یک سال دیگه تا کنکور و دانشگاه دارم.
- راستی سپیده چرا پدر بزرگ نیومده؟
- تو که می دانی! اون هیچ وقت من رو دوست نداشته.
- آخه برای چی اون با تو چنین رفتاری می کنه؟ مگه باباشو کشتی؟
خندیدم و گفتم: به خدا من مرتکب این جرم نشده ام. خیلی هم سعی کرده ام روابطش با من خوب شد ، ولی مثل اینکه هر چه می کنم ، او بیشتر از من فاصله می گیرد.
همان طور که مشغول صحبت بودیم دایی محمود گفت: سپیده نمی خوای بلند شی یک آهنگ بذاری؟
- الان دایی جون. بلند شدم و نوار گذاشتم و بچه ها شروع کردند به بازی و شادی. خودم هم به آشپزخانه رفتم تا در چیدن میز به مادرم کمک کنم.همان طور که مشغول بودیم که تلفن زنگ زد. مامان گفت: سپیده تلفن را بردار.
گوشی را برداشتم ، صدای خاله فریده از آن طرف سیم خیلی ضعیف به گوش می رسید.
- الو ، الو خاله حالتون خوبه؟
- مرسی سپیده جان! تو خوبی؟ چه عجب ما صدای شما رو شنیدیم! چیکارا می کنی خاله؟
- مرسی خاله ، مشغولم. چه خبر آقا پسرهاتون خوبند؟ آقای امیری چطورند؟
- همه خوب هستند آنجا چه خبره؟ سر و صدا زیاد میاد.
- هیچی خاله ؛ امشب تولدمه بابا و مامان زحمت کشیدن و یک مهمانی کوچیک گرفته اند که همه دور هم باشیم. بیایید با مامان حرف بزنید. او کنار تلفن ایستاده و طاقتش تمام شده بود گوشی را گرفت و شروع به صحبت کرد و خودم رفتم و مادربزرگ را کنار تلفن آوردم.
بعد از قطع تلفن مامان وارد سالن شد و گفت: همگی مژده بدید که فریده و بچه ها جمعه شب میان ایران.
همه از دادن این مژده خیلی خوشحال شدند و مادربزرگ از شوقش زد زیر گریه و همه به گریه ی شادی او اشک ریختیم.
آن شب بعد از شام مامان شمع های روی کیک را روشن کرد و با خواندن ترانه تولد ، من 17 شمع را به نشانه پایان یافتن هفده سال از سنم خاموش کردم و همگی با لذت کیک را خوردیم و بعد از آن کادوها را یکی یکی باز کردم. در آخر مادر گردنبندی از داخل جعبه بیرون آورد و به گردنم آویخت و گفت: دخترم انشاالله تو را در لباس عروسی ببینم.
از خوشحالی روی پاهام بند نبودم و گفتم: مامان انشاالله بتوانم جبران زحماتتون رو بکنم.
از اینکه تنها نبودم و دو نفر بودند که می توانستم به آنها تکیه دهم خدا را شکر کردم.
فصل چهارم
روز جمعه از صبح در خانه مادربزرگ جمع شدیم و خانه را برای ورود مهمان ها آماده ساختیم. مادربزرگ از شوقش دلشوره عجیبی داشت. مرتب دستورهایی می داد و مامان و زندایی فوری آن را انجام می دادند.
برای اینکه کمی آرامش کنم گفتم: مادر بزرگ خیلی دلتون براشون تنگ شده؟
- آره دخترم ؛ همیشه فکر می کردم بمیرم و نتوانم بچه هایم را ببینم. تو نمی دانی فریده چقدر مهربان بود. او از مادرت بزرگتره. من همیشه بچه هایم را دوست داشتم اما وابستگی عجیبی به او داشتم. دست تقدیر ما را از هم جدا کرد و الان چند ساله که بچه هایم را ندیده ام. حالا دیگه سیاوش و سیامک هم بزرگ شده اند. وقتی رفتند فقط پنج سال داشتند ، نمی دانی چقدر بانمک بودند.
- انشاالله از این به بعد تند تند می آیند و می روند. حالا بلند شوید حمام کنید ، ما خودمان بقیه کارها را انجام می دهیم.
قرار بود که مهمان ها ساعت 10:30 شب به ایران برسند. بعد ازاتمام کارها با پدر و مادر برای تعویض لباس هایمان به خانه رفتیم و بعد از کمی استراحت مامان گفت: سپیده لباس هاتو عوض کن بریم ، دیر میشه.
- چشم مامان. وقتی آماده شدم پدر و مادر هم آماده بودند ، سه تایی عازم فرودگاه شدیم. بین راه پدر سبد گل زیبایی خرید و به دست مادر داد.
مامان گفت: بهتره سپیده دستش بگیره. تا حالا خاله اش اون رو ندیده. دلم می خواهد این چند روزه حسابی خودت را نشان بدهی که چه دختر بالیاقتی هستی.
پدر گفت: دخترمان همیشه در بین فامیل تو و من بهترین بوده.
گفتم: پدر شما خیلی از من راضی هستید و زیادی از من تعریف می کنید. یه وقت آبروریزی نشه!
- نه دخترم. من به تو اطمینان کامل دارم. بعد پایش را روی گاز گذاشت و با سرعت تمام ماشین را به طرف فرودگاه به حرکت درآورد. وقتی رسیدیم تقریبا تمام فامیل آنجا جمع شده بودند و هر کسی با چند شاخه گل به استقبال عزیزانش آمده بود. انتظار جوش و خروش خاصی بین همه برقرار کرده بود. پدر و مادربزرگ ناآرام بودند. جلو رفتم و تا آنجایی که توانستم کاری کردم که لبخند روی لب ای بنشیند.
پدربزرگ گفت: سپیده می دونی چقدر خوشحالم که امروز نوه های خوشگلم می آیند. نمی دانی چقدر آنها را دوست دارم.
مادر بزرگ گفتک ما همه نوه هایمان را دوست داریم. من که عاشق سپیده هستم.
پدر بزرگ با حالتی عبوس و بداخلاق گفت: نه خیر ، آنها فرق می کنند!
حرف های او دوباره باعث شد که در بین آنها احساس غریبی کنم. خودم را به مامان چسباندم و تا آمدن مهمان ها از او جدا نشدم. همه می خندیدند و در بین آنها فقط من بودم که دلم می خواست هر چه زودتر به خانه برویم و خودم را دوباره در اتاقم حبس کنم.
تنها کسی که متوجه حالم شد شقایق بود ؛ کنارم ایستاد و گفت: هی دختر چت شده یکباره؟ چرا مثل برق گرفته ها شده ای؟ بعد شروع کرد به حرف ها و جک های خنده دار گفتن.
دقایقی بعد هواپیما بر زمین نشست و آنها از دور نمایان شدند. من با اینکه فقط عکس خاله را دیده بودم ، خیلی زود او را شناختم و بعد به همه ورود آنها را اعلام کردم. با نزدیک شدن آنها همه جلو رفتند و شروع کردند به احوالپرسی و روبوسی.
مامان جلو رفت و خاله را بغل کرد و هر دو خواهر شروع کردند به گریه کردن. مامان در حالی که او را به خود فشار میداد گفت: دختر کجا بودی ، تو که ما را کشتی!
خاله هم در جوابش گفت: به خدا دلم برای همه شما یک ذره شده بود. فقط گرفتار بچه ها بودم. همه با آنها دیده بوسی کرده بودند به جز من که گوشه ای ایستاده بودم.
ناگهان چشم خاله به من افتاد ؛ جلو آمد و گفت: تو حتما سپیده فریبا هستی ، آره؟ ماشالا! چه دختر زیبایی! بیا جلوتر با بچه های خاله ات آشنا شو. آن وقت دو پسر دوقلوی خودش را به من معرفی کرد.
سیامک پسر خوشرویی بود و خیلی گرم با من آشنا شد و رو مادر گفت: خاله جون دستت درد نکنه. چه دختر خاله خوبی برای ما آورده ای. ولی در عوض سیاوش درست برعکس او بداخلاق به نظر می آمد. فقط با دیدن من لبخند کوچکی زد و گفت: خوشبختم. و روی برگرداند.
آقای امیری با بی اعتنایی نگاهی به من کرد و حتی به خودش زحمت یک لبخند کوچک را هم نداد. با دیدن قیافه او بیشتر احساس تنهایی کردم و بیشتر خودم را به مامان فریبا چسباندم.
تنها پدر بود که میان آنها دستم را گرفته بود و از خودش جدا نمی کرد و گاهی هم برای دلخوشی من لبخندی به چهره اش می افشاند.
مسافرها در ماشین دایی مستقر شدند و همه به راه افتادیم و عازم خانه پدر و مادربزرگ شدیم. وقتی رسیدیم گوسفندی که از قبل آماده کرده بودند جلوی آنها ذبح کردند و همگی وارد خانه دشیم. همه دور مسافران جمع شدند و من و شقایق مشغول پذیرایی شدیم.
هر بار چیزی جلوی آقای امیری می گرفتم دهانش را جمع می کرد و با قیافه ای عبوس فقط نگاهم می کرد. کارمان که تمام شد به آشپزخانه رفتم و همانجا نشستم.
دقایقی بعد شقایق برای بردن مجدد چای به آشپزخانه آمد. گفت: چرا اینجا نشسته ای؟ بلند شو بیا تو هال.
گفتم: حوصله ندارم ؛ راستش اصلا از این امیری خوشم نیامده ، مثل اینکه از من یک طلبی دارد.
- ولش کن ، محلش نگذار. راستش همه از اول از او بدشان می آمده ؛ این چندوقته هم عمه فریده را به زور به فرانسه برده و بیچاره بعد از چندین سال تازه توانسته به ایران بیاید. در صورتی که تمام فامیل خودش در آنجا زندگی می کنند و لی من در عوض از آمدن عمه و پسرهایش خیلی خوشحالم.
با هم وارد سالن شدیم و گوشه ای نشستیم. دیگر مهمان ها رفته بودند و فقط خانواده مادربزرگ مانده بودند.
مامان از خاله پرسید: فریده تا چند وقت می مانید؟
خاله گفت: دو ماه. چون امتحانات پایان ترم سیاوش و سیامک شروع میشه و آنها باید خودشان را برسانند.
مادربزرگ در حالی که خنده از لب هایش محو شده بود گفت: حالا بگذارید برسند بعد از رفتن حرف بزنید.
نگاهی به ما کرد و گفت: دخترها بلند شوید سفره را بیاندازید.
سیامک گفتک مادربزرگ قربان دهنت ، از گرسنگی نزدیک بود پس بیفتم.
سیاوش به زور لبخندی زد و گفت: راستش مادربزرگ دلم برای غذاهایتان تنگ شده بود.
خاله فریده گفت: اینها انگار هنوز مزه غذاهای مادر در دهانشان است. آنجا هم مرتب هوس غذاهای مادربزرگ را می کردند.
مادربزرگ گفت: من که دیگه پیر شده ام. غذاهای امشب را خاله فریبا و زندایی پخته اند ولی گفته ام آن غذایی که شما دوست دارید بپزند.
سیامک گفت: مادر بزرگ حدس بزنم چیه؟ حتما قرمه سبزی و شیرین پلو!
شقایق گفت: خیلی هم هنر نکردی. بوی قرمه سبزی از تو کوچه پیچیده. همه زدند زیر خنده و خیلی زود بساط شام را چیدیم. همه با اشتها غذا را خوردند و بعد از شام روی مبل ها نشستند و خاله مرتب از این چند سال که ایران نبوده سوال می کرد. من و شقایق هم پیش بقیه نشستیم و به صحبت های آنها گوش می دادیم.
گاهی سنگینی نگاهی را حس می کردم ، سرم را که بر می گرداندم نگاه پرجذبه سیاوش را بر چهره ام می دیدم.
زدم به شقایق و گفتم: چقدر بداخلاقه!
گفت: کی؟
گفتم: این سیاوش را می گم.
گفت: برعکس سیامک را ببین چقدر بامزه است.
تازه متوجه شدم که چقدر از حرف زدن سیامک لذت می برد و چهار کنج حواسش به سیامک است.
گفتم: مثل اینکه سیاوش به باباش رفته ، یک مدلیه. از همه انگاری طلبکاره.
- تو هنوز او را نشناخته ای. شاید هم قیافه اش این طوریه.
- شاید با آن ابروهای کلفتش!
- نه اینکه ابروهای خودت نازکه.
دوتایی از ته دل شروع کردیم به خندیدن و همان طور که ریز ریز با هم حرف می زدیم و می خندیدیم خاله فریده گفت: شقایق ، سپیده شما دو تا یواشکی چی به هم می گویید و می خندید؟ بلند بگید ما هم بخندیم.
از حرف او جا خوردم و گفتم: نه خاله جان! حرف خودمان را می زدیم.
سیامک با کنایه گفت: خدا کنه!
همه زدند زیر خنده و من از خجالت به آشپزخانه پناه بردم. پشت سرم شقایق وارد شد.
گفتم: چقدر زرنگه!
گفت: خیلی! خاله می گفت آنقدر گوشش تیزه که از راه دور هم می فهمه چی میگن.
گفتم: شاید لب خوانی می کنه.
یکی دو ساعت بعد مامان فریبا گفت: سپیده جان بلند شو مامان ، فردا امتحان داری.
از شقایق خداحافظی کردم و از آشپزخانه بیرون آمدم. مامان به خاله گفت: فردا بیایید خانه ما ، خوشحال می شویم.
مادربزرگ گفت: حالا چند روزی اینجا شوید ، امتحانات بچه ها که تمام شد خواهرت و بچه ها مال شما.
موقع خداحافظی با خاله روبوسی کردم و به سیامک که رسیدم گفت: ایشالا خانم را بیشتر ببینیم.
گفتم: چشم اگر درس ها اجازه بدهند.
صورت شقایق را بوسیدم. حس کردم رنگش پریده ست. فهمیدم که از حرف سیامک به من خوشش نیامده.
بین راه مامان مرتب از بچه ها تعریف می کرد ، گفت: سپیده به نظرت کدام یکی از آنها بهتر است؟
پدر گفت: حالا چرا از سپیده می پرسی؟
- خیلی دلم می خواهد سپیده را به یکی از این پسرها بدهم.
پدر گفت: ولی خانم من و تو نمی توانیم سرنوشت بچه ها تعیین کنیم. بی خودی از الان فکر بچه را خراب نکن. تازه باید بگویم من سپیده خانم را به کس کسانش نمی دم.
از محبت پدر خیلی لذت بردم و خیلی هم خندیدم.
فصل پنجم
روز بعد با دیدن شراره در مدرسه شروع به تعریف از شب قبل کردم و از مهربانی های خاله و سیامک گفتم. ولی در عوض گفتم: نمی دونم چرا شوهر خاله ام با غضب به من نگاه می کرد.
گفت: شاید اخلاقش این طوریه. حالا پسر خاله هایت چی می خوانند.
گفتم: سیامک مدیریت و سیاوش وکالت.
- شاید قسمت شد و با یکی از آنها ازدواج کردی؟!
- نه بابا! تو که می دانی. اصلا اروپا دوست ندارم ولی آنها بالاخره بزرگ شده آنجا هستند. تازه فقط سیامک اخلاق خوبی دارد که فکر می کنم گلوی شقایق پیش او گیر کرده. آن یکی آنقدر بداخلاقه که دیشب از نگاه هایش داشتم زهره ترک می شدم.
سر جلسه امتحان تقریبا تمام مسائل را خیلی راحت حل کردم. وقتی آقای عباسی دبیر فیزیک که مراقب کلاس ما بود از بالای سرم رد شد با دقت به برگه امتحانی ام نگاهی کرد وگفت: دخترم اسمت را ننوشته ای.
گفتم: آه.. خیلی ممنونم.
فوری اسمم را نوشتم و قبل از بچه های دیگر برگه امتحانی ام را تحویل دادم و از جلسه خارج شدم و منتظر ایستادم تا شراره هم آمد. هر دو از مدرسه خارج شدیم. بین راه مسائل جبر را برایش حل کردم و هر دو تقریبا از امتحانمان راضی بودیم.
به خانه که رسیدم مامان گفت: شیری یا روباه؟
گفتم: شیر!
گفت: ازت به غیر از این انتظار نداشتم. حالا بیا بشین ناهارت را بیاورم.
گفتم: شما دیشب دیر خوابیدید برید استراحت کنید ، من خودم ناهارم را آماده می کنم.
- می کشم می گذارم روی میز برو بخور.
لباس هایم را عوض کردم و دوباره به آشپزخانه رفتم.
گفت: سپیده کارهایت را بکن ، برای شام می رویم خانه مادربزرگ.
گفتم: مادر من را ببخشید ، پس فردا امتحان فیزیک دارم می ترسم وقت کم بیاورم.
گفت: درست را با خودت بیار ، اگر اشکالی داشتی می توانی از سیاوش بپرسی. میگن خیلی مغزه!
- معلومه!
- از کجا؟
- از بس که بداخلاقه ، من اگه از اشکال هم بمیرم از او چیزی نمی پرسم.
- او از اول هم همین طوری بود. برعکس سیامک که خیلی خودش را تو دل ها جا می کند. حالا هم ناهارت را بخور ، کمی استراحت کن. درس بخونم و بعد خودت را برای شب آماده کن.
شب پدر دیر به خانه آمد. با شنیدن صدایش از اتاق بیرون آمدم و سلام کردم.
گفت: دختر من چطوره؟
- خوب خوب. دوباره به اتاقم رفتم که درسم را جمع و جور کنم و حاضر شوم.
گفت: می دانی فریبا... من عاشق شور و حال این دخترم. ببین با اینکه اینقدر خسته است چقدر چالاکه!
مامان گفت: به پدرش رفته. حالا بلند شو حاضر شو برویم ، منتظرند.
همین موقع بیرون آمدم و گفتم: مامان بلوزم خوبه؟
- خیلی عالیه.
ساعت از نه شب گذشته بود که به آنجا رسیدیم. خانواده دایی محمود زودتر از ما رسیده بودند. مثل اینکه خیلی وقت بود که آنها در انتظار ما بودند.
سیامک با شوخی گفت: میز شام آماده پذیرایی از شماست.
مامان گفت: بمیرم ، حتما خیلی گرسنه اید؟ کاشکی غذایتان را خورده بودید.
مادربزرگ گفت: خیلی هم دیر نشده ، سیامک از بعدازظهر دهنش می جنبه.
پدر گفت: تقصیر من شد ، برایم کاری در شرکت پیش آمد مجبور شدم دیرتر بیایم.
مادربزرگ گفت: امشب نوبت شقایق و سپیده بود ، غذای مورد علاقه آنها را پخته ام.
گفتم: مامان بزرگ من حدس میزنم .. کباب های شما محشره!
سیاوش با همان قیافه بداخلاقش گفت: چه خوش سلیقه! تا حالا کی از کباب بدش آمده؟
همه با خنده به طرف میز شام رفتیم. پدر من را بین خودش و مامان فریبا نشاند و شروع کرد به کشیدن غذا برای ما دو نفر. رو کرد به آقای امیری و پسرها گفت: خب چیکارا می کنید؟
سیاوش گفت: هیچ کار! مثل اینکه این دو ماه را فقط باید بخور و بخواب کنیم. حسابی حوصله مان سر رفته.
- ان شاالله روزهای تعطیلی قرار می گذاریم برویم گردش این و آن ور.
از آنجایی که پدر می دانست من چقدر کباب دوست دارم ، سهم کبابش را به من داد. امیری که چهارکنج حواسش به ما بود گفت: چه خبره! چقدر لوسش می کنی!!
پدر گفت: خب بچه مه. مگه تو برای پسرهایت نمی کنی؟
گفت: آخه فرق می کنه.
همه به طرف من برگشتند. مثل اینکه می خواستند عکس العمل من را ببینند. سکوت خاصی در فضا حکم فرما شد. همان طوری که سرم پایین بود و اشک در چشم هایم حلقه زده بود ، از سر میز بلند شدم و گفتم: مادربزرگ خیلی ممنون.
پدر گفت: سپیده بشین بابا ، کجا میری؟
گفتم: پدرجون سیر شدم دیگه میل ندارم.
خاله نگاهی به امیری کرد و گفت: باز تو آن زبان نیش دارت را نتوانستی جمع کنی؟ تو چیکار به کار مردم داری؟
امیری گفت: فکر نمی کردم این قدر لوسش کرده باشید. حیف این همه رحمت نیست که برای این جور بچه ها می کشید که معلوم نیست ریشه شون کیه؟
پدر که حوصله اش سر رفته بود ، به سالن پذیرایی آمد و کنارم نشست و با دیدن اشک هایم دستمالی از جیبش بیرون آورد و گفت: اشک هایت را پاک کن.
گفتم: نه پدر موردی نداره. او حقیقت را گفت. تقصیر منه که با محبت های شما یادم رفته که متعلق به این خانواده نیستم.
پدر گفت: سپیده جان ، بابا خواهش می کنه که دیگه از این حرف ها نزنی.
آنها تو سالن مرتب با هم پچ پچ می کردند. خاله و آقای امیری هنوز با هم می جنگیدند و دایی محمود با مامان فریبا هم با او جواب به جواب می کردند. فقط پدربزرگ حرفی نمیزد ، او هم از قهر بابا می ترسید.
برای اینکه ریخت امیری را نبینم از آنجا بلند شدم و به اتاق کناری رفتم و در را بستم و روی تخت دراز کشیدم. به خودم و پرورشگاه فکر کردم. خدایا مگه میشه کسی از زیر بوته به عمل اومده باشه؟ پس پدر و مادر من کجا هستن؟ آخه چه جوری دلشان اومده بچه شان را رها کنند به امان خدا. حتی گربه هم بعد از زاییدن اقلا چند وقت آنها را تر و خشک می کند. یاد حرف های خاله زهرا افتادم که می گفت: تو فقط شش یا هفت روزه بودی که به اینجا آوردند.
صدای در رشته افکارم را پاره کرد ، خودم را جمع و جور کردم. گفتم: بفرمایید.
سیامک وارد شد و با خنده ای ساختگی گفت: دختر خاله عزیز افتخار بازی شطرنج را به ما میدهند؟
با اینکه از دیگران خجالت می کشیدم و نمی توانستم برای یک دقیقه امیری را تحمل کنم ، به سالن رفتم و کنار شقایق نشستم. پدر به هیچ کس محل نمیگذاشت و فقط به تلوزیون نگاه می کرد.
شقایق با دست به پهلویم زد و گفت: ولش کن! مامانم میگه از اولش هم همین طوره بوده. زیاد به دل نگیر.
گفتمک نه من از دست او ناراحت نیستم. از دست سرنوشت می نالم.
سیامک با وسایل شطرنج وارد شد و گفت: سپیده شروع کنیم؟
گفتم: نه شما با شقایق بازی کنید.
گفت: نه ، برنده اش با شقایق.
بعد از چیدن مهره ها شروع به بازی کردیم. با اینکه بازی می کردم ولی چهارکنج حواسم به صحبت های پدر و بقیه بود. امیری برای اینکه از دل پدر در بیاورد مرتب برای حرفش دلیل می آورد.
پدر می گفت: من سپیده را با دنیا عوض نمی کنم. او با آمدنش به زندگی ما برکت آورده است. تازه تمام زندگیم متعلق به سپیده است. یادته من و فریبا چقدر زحمت سیاوش را کشیدیم؟ شماها قرار بود او را به ما بدهید ولی با برنامه رفتنتان به فرانسه ، او را نیز با خود بردید. من از شما گله ای ندارم ولی می دانم اقلا سپیده مال خودمان است و مال کس دیگری نیست.
امیری جواب می داد: رضاجان! ولی به تو بگم فرزند کسی نمی کند فرزندی ، گر طوق طلا به گردنش آویزی. کافیه مادرش را پیدا کند.
مامان فریبا که تا آن زمان به احترام امیری ساکت بود ، گفت: نه برادر من ؛ من نمی توانم سپیده را حتی یک روز از خودم دور کنم.
پدربزرگ که تا آن لحظه ساکت بود گفت: آقای امیری اینها زیر بار نمی روند. من خیلی با آنها کلنجار رفتم بهتره تو هم چیزی نگویی.
اصلا حواسم نبود که چیکار می کنم ، سیامک متوجه حال خرابم بود. گفت: دختر چت شده؟! حواست را جمع کن!
گفتم: خیلی خب ، صبر کن.. همین الان! و تازه شروع کردم به بازی واقعی.
وقتی مات شد ، از تعجب نزدیک بود خشکش بزند. به سیاوش گفت: پسر داشت می باخت ، نمی دونم چی شد یکباره برنده شد.
سیاوش گفت: راست میگی؟ اگر از من هم ببرد معلوم می شود که خیلی استاده.
پدر گفت: سپیده تو شطرنج همتا ندارد.
در بازی با او بیشتر حواسم را جمع کردم. چون که حرف های امیری و بقیه تمام شده بود ؛ سیامک و سیاوش می خواستند کاری کنند که همه بخندند و کسالت بین همه از بین برود. بین بازی سرم پایین بود ولی حس کردم که او موشکافانه من را نگاه می کرد. هر بار سرم را بالا می بردم ، سرش را پایین می انداخت. گفت: سپیده کلاس چندمی؟
گفتم: سوم دبیرستان.
- ثلث قبل معدلت چند شد؟
- 5/19
- خیلی خوبه. برای دانشگاه چه رشته ای در نظر داری؟
- روانپزشکی.
- برای چی این رشته؟
- برای اینکه حس می کنم که خیلی از آدم ها احتیاج به روانپزشک دارند.
با خنده گفت: منظور سرکار خانم؟!
شانه هایم را بالا انداختم و با خنده زیرکانه ای گفتم: خب دیگه!
نگاهی چپ چپ به من کرد و مهره اسبش را حرکت داد. ادامه داد: حالا خانم می خواهند چه کار کنند؟
- اجازه بده.
با یک حرکت مات شد با هیجان خندید و گفت: واقعا باید بگم بازیت رودست ندارد.
نوبت شقایق که شد گفت:سپیده جون من چند بار ازت مات شدم ، دیگه بسه.
گفتم: پدر جون ، بریم دیگه. من پس فردا امتحان دارم.
مامان گفت: بریم عزیزم.
صورت مادربزرگ را بوسیدم و خیلی معمولی از بقیه خداحافظی کردم و زودتر از پدر و مادر بیرون آمدم و در ماشین نشستم.
تو ماشین هیچ کداممان اصلا حرف نزدیم. پدر آنقدر عصبانی بود که حتی مادر جرأت حرف زدن با او را نداشت. ماشینی از فرعی جلوی او پیچید و او عصبانی سر راننده ماشین داد کشید. وقتی مادر گفت: کمی یواش تر برو ، مگه چه خبره.
گفت: مگه قوم تو اعصاب برای من می گذارند. تا دور هم جمع می شوند چرت و پرت های همیشگی خود را ادامه می دهند. یکی نیست به آنها بگوید آخه به شما چه مربوطه؟
شیطونه میگه با هیچ کدامشان رفت و آمد نکن و خیال خودت را راحت کن.
من اصلا به روی خودم نمی آوردم که این صحبت ها راجع به من است. فقط تا به خانه برسیم نصف جان شدم ، چون پدر آنقدر در رانندگی بی احتیاطی می کرد که واقعا داشتم از ترس می مردم. وقتی رسیدیم زود به اتاقم رفتم و خوابیدم.
فصل ششم
روز بعد تا ظهر از اتاقم بیرون نیامدم و سرم را به درس خواندن گرم کردم. برای ناهار مادر در را زد و گفت: بیا غذا را کشیدم ، یخ می کنه.
بیرون آمدم ، در حالی که پشتش به من بود گفتم: سلام.
به طرفم برگشت و گفت: سلام. چت شده؟ چرا تو اتاق خودت را زندانی کرده ای؟ صبحانه هم که نخورده ای. مریض می شوی دختر!
گفتم: شما کجا بودی؟
- خاله ات زنگ زد و با هم رفتیم بازار ، حالا هم که آمدم می بینم اگر من نباشم تو خودت را می کشی.
- خاله خوب بود؟
- آره ؛ حالا بیا غذا یخ می کند.
بعد از شستن دست و رویم پشت میز نشستم و تا آنجا که می توانستم غذا خوردم. گفتم: مامان چه غذای خوشمزه ای! دستت درد نکنه.
گفت: معلومه از دیشب چیزی نخورده ای ؛ امشب می خواهیم برویم به خانه مادربزرگ ؛ زودتر کارهایت را بکن.
گفتم: از قول من عذرخواهی کنید ، درس دارم.
گفت: هرجور راحتی! به کارهایت برس. منم چیزی برای شام درست می کنم.
مثل اینکه او هم زیاد راضی نبود من این چند روزه با آنها زیاد روبرو شوم. بعد از ظهر پدر بنای مخالفت گذاشت ولی به اجبار مادر آماده شد و با هم رفتند.
با صدای دور شدن ماشین شروع به جستجوی گردنبند کودکی ام کردم. در آخر ته کمد قاطی جواهرات مادر پیدایش کردم. قاب آن را باز کردم و به عکس روی آن و تاریخی که طرف دیگر آن نوشته شده بود نگاه کردم. تنها وسیله ای که من از روی آن می توانستم پدر و مادرم را پیدا کنم همین بود. ولی هر چقدر فکر کردم نفهمیدم چگونه باید این کار را بکنم ؛ به خاطر همین ناامیدتر از اول گردنبند را سر جایش گذاشتم و دوباره به اتاقم برگشتم و سرم را به خواندن درس تاریخ گرم کردم.
ساعت از هشت گذشته بود ، از آنجا بیرون آمدم تا غذایی را که مادر آماده کرده بود را گرم کنم بخورم که صدای تلفن بلند شد. گوشی را برداشتم صدای شقایق از آن طرف سیم به گوش می رسید. گفت: الو سلام خانم چرا نیامدی؟
گفتم: هم درس داشتم ، هم حوصله نداشتم. تو چطوری؟
- خوش به حالت. من هر کاری کردم دلم نیامد نیایم. حالا بیا سیامک کارت دارد.
گوشی را به سیامک داد و بعد از سلام و احوالپرسی خیلی خشک با او ، گفت: چرا نیامدی؟ امشب می خواستم بازی را ازت ببرم.
گفتم: من بازنده خدایی هستم ، خواهش می کنم دیگه شما باعث باخت من نشوید.
به شوخی گفت: اگر می ترسی بیایم دنبالت.
گفتم: نه متشکرم. باید بگم من از هیچی نمی ترسم. کاری ندارید؟ خداحافظ.
بدون اینکه منتظر جوابی از او باشم گوشی را قطع کردم. ساعت حدود 12 شب بود که ماشین پدر وارد حیاط شد. به حیاط رفتم ، مادر را بوسیدم و گفتم: خوش گذشت؟
گفت: بد نبود.
پدر در حالی که درهای ماشین را قفل می کرد گفت: تو هنوز نخوابیدی؟
گفتم: نه پدر ، دیگه داشتم برای خواب آماده می شدم که صدای ماشین را شنیدم.
مامان گفت: مادربزرگ خیلی ناراحت شد که نیامدی. قراره فردا همه بیایند خانه ما.
گفتم: چه خوب شد. من هم دیگه فردا امتحان هایم را تمام می کنم راحت می شوم.
گفت: من هم چون می دانستم امتحانات تو تمام می شود مهمان دعوت کردم.
گفتم: ممنونم مامان ، شما و پدر همیشه به فکر من هستید. بعد به آنها شب بخیر گفتم و برای خواب به اتاقم رفتم.
صبح قبل از بیدار شدن آنها از خانه بیرون رفتم. در مدرسه در گوشه ای ایستاده بودم و فقط به بچه ها نگاه می کردم. نمی دانم چرا دلم هوای پرورشگاه را کرده بود با خودم گفتم: حتما الان فاطمه هم سن وسال من است.
با صدای خانم ناظم بلند شدم و به سر جلسه امتحان وارد شدم. خیلی خوب از پس سوال ها آمدم و بعد از دادن برگه از جلسه بیرون آمدم و کنار پرچم صبحگاهی ایستادم تا شراره از سر جلسه بیرون آمد ، گفتم: شراره می توانی امروز با من به جایی بیایی؟
با تعجب گفت: کجا؟!
گفتم: شیرخوارگاه.
گفت: دیوانه شده ای؟ می دانی چقدر دوره و چقدر دیر می شود؟
گفتم: زنگ می زنیم خانه و می گوییم که در مدرسه کاری پیش آمده و مجبوریم بمانیم.
کمی فکر کرد و گفت: باشه ، قبوله. به شرطی که تو هم فردا با من بیایی برویم خیاطی اسمم را بنویسم.
گفتم: باشه.
هر دو با خانه تماس گرفتیم و دیر آمدنمان را اطلاع دادیم. بعد از آن یک ماشین گرفتیم و راننده ما را جلوی درب پرورشگاه پیاده کرد. یک بسته شکلات خریدم و وارد حیاط آنجا شدیم. فضای آنجا بعد از ده یازده سال کاملا تغییر کرده بود. خانمی بیرون آمد و گفت: بفرمایید.
گفتم: آمده ایم از بچه ها دیدن کنیم.
گفتم: بفرمایید. و با راهنمایی او وارد تک تک اتاق ها شدیم. بعضی از بچه ها با دیدن ما جلو می آمدند و خیلی گرم ما را تحویل می گرفتند. به همه آنها شکلاتی تعارف کردم و بعد از کمی حرف زدن و گپ زدن با آنها از آنها خداحافظی می کردیم. اما در مقابل بعضی از آنها خیلی خجالتی بودند ، طوری که صورت هایشان را مابین ملحفه های تختشان پنهان می کردند.
همین طور که با شراره در سالن دیگری را باز کردیم و وارد شدیم ، پیرزنی را دیدم که دست هایش پر از رخت های چرک بچه ها بود ، از دور نمایان شد و با سلام و علیکی از کنار ما رد شد.
گفتم: شراره فکر کنم خاله زهرا بود.
گفت: نه بابا ، حتما تا الان او از اینجا رفته.
برگشتم و از پشت سر گفتم: خاله زهرا!
وقتی برگشت ، دویدم و خودم را در بغلش انداختم و تا می توانستم صورت و دست هایش را بوسیدم. اما او هنوز من را نشناخته بود. نگاهی به صورتم کرد و گفت: چشم هایت چقدر آشناست. کی هستی؟
گفتم: خاله ، یادت هست شیوا دختر کوچولویی که اکثر شب ها جایش را خیس می کرد ، یواشکی می آمدی عوضش می کردی تا خانم عباسی نبیند؟
صورتش از هیجان قرمز شد و من را محکم به خود چسباند و گفت: شیوا! تویی مادر؟ نمی دانستی چقدر آرزو داشتم عمرم من را یاری کند تا یک بار دیگر تو را ببینم.
گفتم: خیلی خوبم. مخصوصا الان.
گفت: دیگر برای خودت خانمی شده ای.
گفتم: ممنون خاله. شما چطورید؟ نمی دانید دیشب چقدر دلم هوای شما را کرده بود.بالاخره دلم طاقت نیاورد و امروز خودم را رساندم به شما ولی شک داشتم هنوز اینجا باشید.
گفت: نه خاله ، من به اینجا عادت کرده ام. کس و کاری هم که ندارم و تا زنده ام همین جا می مانم.
گفتم: خاله مطمئن باش من هم برای کار به همین جا بر می گردم.
بعد از کمی صحبت راجع به خودم و خانواده ام ، شراره گفت: سپیده دیگه دیر میشه مادرهامون نگران می شوند
بقیه شکلات ها را به خاله زهرا دادم و از او خداحافظی کردیم و از شیرخوارگاه بیرن آمدیم.....
گفتم: شراره نمی دانی چقدر احساس سبکی می کنم ، خیلی دلم برای اینجا تنگ شده بود.
گفت: ولی تو الان خیلی خوشبختی و به خاطر همین هم باید خدا را شکر کنی.
گفتم: من به اینجا تعلق دارم و هنوز بین آنها احساس غربت می کنم. اگر پدر و مادر خوب نبودند حتی یک ساعت هم نمی توانستم بین این فامیل زندگی کنم.
سر کوچه صورت او را بوسیدم و گفتم: ممنون. تو امروز کمک بزرگی به من کردی.
گفت: قابلی نداشت ، هر وقت احساس تنهایی کردی بیا خانه ما.
گفتم: باشه ، متشکرم.
از همدیگر خداحافظی کردیم و از هم جدا شدیم. در کوچه را با کلید باز کردم که صدای بوق ماشینی از پشت سر تکانم داد. سرم را برگرداندم و با دیدن خانواده دایی خنده ای بر لبم نشست. جلو رفتم و شقایق و زندایی را بوسیدم. دایی در ماشین را قفل کرد و گفت: خوب ترساندمت ، آره؟
گفتم: نه ، چون حواسم جای دیگری بود ترسیدم.
با دیدن صورت بشاش شقایق کمی از کسالتم کم شد. بعد از اینکه در را باز کردم ، همه را به داخل دعوت کردم. تا به سالن برسیم ، شقایق تند و تند خبرهای دیشب را می داد و سعی می کرد حتی یکی شان را نیز جا نیاندازد.
گفت: دیشب جات خیلی خالی بود. چرا نیامدی؟ عمه چمدان هایش را باز کرده بود و سوغاتی ها را می داد. قراره سوغاتی تو را امروز بدهد.
گفتم: دستش درد نکنه. راستی امتحانات را چکار کردی؟
گفت: ای بد نبود.
در سالن همه دور هم جمع شده بودند. مادربزرگ جلو آمد و با قربون صدقه زیاد شروع به گلگی کرد. چرا دیشب نیامدی مادر؟ تو که از این اخلاق ها نداشتی؟ من همیشه از صبر و گذشت تو به بچه ها مثال می زنم.
گفتم: به خدا مادربزرگ من از کسی ناراحت نیستم. فقط درس داشتم که الحمدالله تمام شد و راحت شدم.
بعد خاله و سیامک هر کدام راجع به نیامدن من تیکه ای پراندند. از همه آنها عذرخواهی کردم و برای تعویض لباسم به اتاق خودم رفتم.
مامان گفت: سپیده زود بیا که می خواهیم ناهار بخوریم.
زود کارهایم را انجام دادم و برای کمک به مامان فریبا به آشپزخانه رفتم. خاله فریده هم در آشپزخانه بود و داشت با مادر راجع به زندگی در فرانسه صحبت می کرد. او می گفت: سیاوش که درسش تمام شود برمی گردد به ایران ، چون زندگی در آنجا را دوست ندارد. اما سیامک همان جا را بیشتر دوست دارد...
مامان گفت: من هم اگر سپیده راضی باشد چند سالی برای تحصیل می خواهم بفرستم پیش شماها.
خاله نگاهی به من انداخت و گفت: خیلی خوب میشه عزیزم! منم دختر ندارم و از تنهایی در می آیم.
گفتم: نه خاله جان! من از مامان و بابام یک لحظه هم نمی توانم جدا شوم.
خاله گفت: آمدی و یک خواستگار از آنجا برایت پیدا شد ؛ آن وقت چکار می کنی؟
گفتم: هیچی خاله! به او جواب منفی می دهم.
گفت: چقدر رکی خاله! آمدیم و من خواستگارت بودم.
گفتم: خاله شرمنده ؛ چون امکان نداره شما خواستگار من باشید این حرف را زدم.
میز ناهار را به کمک شقایق چیدم و از همه برای صرف غذا دعوت کردیم. سر میز نمیدانم چرا سیامک سعی می کرد کنار من بنشیند. من که از نیت او با خبر شده بودم ، بین شقایق و مامانم نشستم.
خاله نگاهی به میز انداخت و گفت: ببینید این دخترها چه میزی چیده اند ؛ آفرین!
شقایق گفت: عمه جون من آورده ام و سپیده چیده. او در چیدن سفره و میز سلیقه عجیبی دارد.
سیامک گفت: خاله مثل اینکه بهتر است کم کم به فکر جهیزیه باشید.
مامان گفت: نه خاله شوهرش نمی دهم ، سپیده مونس تنهایی منه.
گفتم: مامان جون قول می دهم از کنارتان جم نخورم.
سیامک گفت: از این قول ها خیلی ها داده اند اما عمل نکرده اند.
سیاوش گفت: خاله پس عصری من یک خمره برای سپیده می خرم ، فقط شما سایزش را بگویید که یک وقت تنگ و گشاد نشه.
از حرف او همه زدند زیر خنده به جز من که هنوز از دست شوهر خاله ام ناراحت و دلخور بودم و اصلا حتی به او نگاه نمی کردم. بعد از صرف غذا و چای خاله به اتاق مامان اینا رفت و یک بسته کادو شده آورد و به دستم داد و گفت: تحویل سپیده خانم گل!
او را بوسیدم و گفتم: خاله من از شما توقعی نداشتم ، خیلی لطف کردید.
- نمی دونی من چقدر تو و شقایق را دوست دارم ولی به شرطی که کمی خوش اخلاق بشی. حالا هم بلند شو بپوش ببینم دخترم چه طوری میشه.
گفتم: چشم. و با شقایق به اتاقم رفتیم و کادو را باز کردم و یک پیراهن زرد پررنگ و بلند و تعدادی جوراب و گل سر بود.
شقایق با ذوق گفت: عین پیراهن منه ، فقط مال من آبیه. من دیشب پوشیدم خیلی به تنم می آمد بپوش ببینم به تو می آید؟
بعد کمکم کرد و پوشیدم و رفتیم سالن.
سیامک با همان طبع شوخش گفت: به به کی میره این همه راه رو!!
از حرف او خجالت کشیدم و کمی خودم را جمع و جور کردم.
خاله فریده گفت: ماشاالله خاله! چه بهت میاد. و همین طور که لباس را به تنم صاف می کرد گفت: امیری ببین دختر چه خوبه.
امیری نگاهی به سر تا پای من کرد و گفت: به شرطی که مال خود آدم باشه.
با اینکه او خیلی آرام حرفش را زده بود اما من شنیدم. و حس کردم در وجودم آتشی روشن شد.
مامان گفت: سپیده چت شد مامان؟ چرا رنگت پریده؟
- چیزیم نیست.
و خیلی زود از آن جمع بیرون آمدم و لباسم را عوض کردم و به سالن برگشتم. این بار گوشه ای نشستم و مثل مات زده ها فقط به آنها نگاه می کردم. شقایق هر چه می کرد خنده ام نمی گرفت. سیاوش گاه گاهی سرش را از روزنامه بلند می کرد و زیرزیرکی نگاهی به من می انداخت. مثل اینکه او هم فهمیده بود من از چیزی ناراحتم.....
سیامک گفت: خانمها کی میاد شطرنج بازی کنیم؟
شقایق با خنده گفت: من حاضرم.
من هم ورقه ای از روزنامه برداشتم و خودم را مشغول خواندن آن کردم.
پدر که از موضوع خبر نداشت گفت: راستی امیری کی می خوای پسرها را زن بدهی؟
خاله به جای امیری گفت: سیامک آنجا خودش دوست دختر زیاد دارد ، ما کاری به کار او نداریم. برای سیاوش هم دخترعمه اش شیدا را در نظر گرفته ایم. دختر خوبی است.
سیامک که از حرف مادرش ناراحت شده بود گفت: مامان تو که پاک آبروی من را بردی! دخترهای آنجا که به درد زندگی کردن نمی خورند.
مامان گفت: دختر کدام خواهر شوهرت؟
خاله فریده گفت: دختر مهری را می گویم ، همان که یک قلویش مرد.
مامان گفت: راستی می گویی؟! یعنی اینقدر بزرگ شده؟
- آره بابا ، الان باید هم سن و سال سپیده باشه. اما این پسر از خودراضی ما زیر بار نمی رود. میگه هنوز دختر مورد علاقه اش را پیدا نکرده است.
مامان گفت: سیاوش ، خاله آنها خانواده خوبی هستند چرا دیگه ناز می کنی خاله؟
- خاله من هنوز تصمیم ازدواج ندارم ، زوده.
امیری گفت: مگه دست اینه؟! هر چی من بگویم همان می شود.
من که به قدر کافی از او بدم می آمد ، نگاه بدی به او کردم و در حالی که روزنامه را ورق می زدم تا صفحه دیگرش را بخوانم گفتم: بیچاره خاله فریده!
خاله که حرفم را شنیده بود گفت: چرا خاله؟
خیلی قاطع و محکم گفتم: برای اینکه شما همچین شوهری دارید.
پدر و مادر که از حرف من جا خورده بودند ، هر دو چشم غره ای بهمن رفتند. سیامک هم خنده ای بلند و از ته دل سر داد و سیاوش هم با تعجب نگاهم کرد. من هم اصلا به روی خودم نیاوردم و دوباره به خواندن روزنامه خودم را مشغول کردم.
مامان برای اینکه صحبت را عوض کند گفت: سپیده بلند شو چای بریز بیار.
من هم از جایم بلند شدم و به آشپزخانه رفتم ، از اینکه برای چند دقیقه ای از آنجا بیرون آمده بودم خیلی خوشحال شدم. ولی پشت سرم مامان وارد شد و بدون اینکه دلیل حرف من را بداند ، محکم توی گوشم زد. از اینکه او هم من را درک نکرده بود ناراحت شدم و از همان جا مستقیم به اتاقم رفتم و تا شب که مهمان می رفتند از آنجا بیرون نیادم.
فقط موقع رفتن سیامک تقه ای به در اتاقم زد و آرام گفت: خداحافظ.
آنها رفتند و من از اتاق بیرون آمدم. پدر که معلوم بود برای من خیلی ناراحت است گفت: بیا دخترم غذایت را بخور. اما مامان اصلا محلم نگذاشت.
گفتم: پدر؟!
گفت: جونم؟
- فردا من را به پرورشگاه برگردانید ، یا اینکه کمکم کنید از خانه بروم. مثل اینکه من زیادی مزاحم شما شده ام.
مامان که توقع شنیدم این حرف را نداشت به سمت من آمد و گفت: برای چی این حرف را می زنی؟ ما تو را نیاورده ایم که هر وقت دلت خواست به آنجا برگردانیمت.
- من که بچه شما نیستم. برای چی من را نگه داشته اید و پیش همه این طور نشان می دهید که دوستم دارید. من برای یک سیلی شما این حرف را نمی زنم. برای این میگم که شما مرتب به خاطر من با همه می جنگید. اون از پدربزرگ که بعد از این همه سال من را نپذیرفته و این هم از آقای امیری که از چند روز پیش نگاهش به من مثل نگاهش به دشمنش است. چرا نمی خواهید با فکر راحت زندگی کنم؟
پدر گفت: مگر امیری به تو حرفی زد؟
گفتم: بله و من در جواب حرف های نیشدارش آن حرف را به او زدم.
بعد از اینکه این حرف را گفتم به اتاقم رفتم. ناگهان صدای پدر بلند شد که با مادر دعوای سختی می کرد. مرتب با فریاد می گفت: به کسی چه مربوطه؟ نه به بابات نه به امیری ، مگه سر سفره آنها نشسته ام؟ خیلی ناراحتی برو پیش بابات! من این طفل معصوم را نیاورده ام که بعد از چند سال دوباره برش گردانم.
مامان با صدای بلند گریه می کرد و می گفت: تو که می دونی من سپیده را به اندازه جونم دوستش دارم. برای چی این حرف را میزنی ، من دو برابر تو زحمتش را کشیده ام.
گفت: تو بیخود کردی بچه من را زدی! از این به بعد خودت تنها در مهمانی ها شرکت می کنی.
همین هم شد ، بعد از آن روز مامان تنها به خانه مادربزرگ می رفت. پدر هم به خاطر من هیچ جا نمی رفت و من از اینکه باعث ناراحتی مادر شده بودم از او خجالت می کشیدم ولی پدر اصلا به اصرار من برای رفتنش به همراه من توجه نمی کرد و می گفت: من باید این ها را آدم کنم. آمدیم و چند وقت دیگر خواستم تو را شوهر بدهم و تو بچه دار شوی. آنها می خواهند دم به دقیقه این چرت و پرت هایشان را ادامه بدهند. می دانی ، پدربزرگت از اینکه مادرت چرا نرفته شوهر دیگه ای کنه تا بچه ای از خودش داشته باشد ، ناراحت است. چون او هرچه اصرار کرد مادرت به حرفش گوش نداد. آخه می دانی سپیده من و او عاشق شدیم و بعد ازدواج کردیم. الان هنوزم که هنوزه نمی توانم ناراحتی اش را ببینم ولی نمی توانم اجازه دهم که آنها در زندگی ام دخالت کنند.
یک روز بعد از ظهر که گرم خواندن یک رمان پلیسی از آگاتا کریستی بودم ، تلفن زنگ زد. مادر گوشی را برداشت و بعد از کمی صحبت گفت: سپیده جان با تو کار دارند.
گفتم: مامان میشه بگویید بعدا تماس بگیرند؟
با نگاهی سرزنشم کرد و گفت: سپیده!! با تو کار دارند.
گفتم: آخه به جای حساسش رسیده.
با کسالت گوشی را گرفتم و گفتم: بفرمایید.
سیامک بود ، گفت: خانم حالا دیگه اینقدر سرتان شلوغه که ما را تحویل نمی گیرید؟
گفتم: نه به خدا ، داشتم رمان می خواندم. سلام ، حالتون چطوره؟ همگی خوبید؟
گفت: سلام. خیلی خوب هستم. الان همگی دور و برم نشسته اند ، راستش قرار است برای روز جمعه ناهار برویم پارک جنگلی ؛ ولی با نبود شما و شوهرخاله عزیزم به ما خوش نمی گذرد. به خاطر همین خواستم از طرف همه شما را دعوت کنم که تشریف بیاورید تا به هم خوش بگذرد.
گفتم: حالا چرا اینقدر رسمی حرف میزنی؟
- می ترسم ناراحت شوی.
با عصبانیت گفتم: من بی دلیل از کسی ناراحت نمی شم. در ضمن باید بگم که دعوت شما را قبول می کنم. از اینکه به فکر ما بودید متشکرم. خداحافظ.
گوشی را به مامان دادم و خودم دوباره به خواندن رمان مشغول شدم. مامان قطع گوشی ناغافل آمد و بوسه ای بر گونه ام زد ، وقتی دید من با تعجب نگاهش می کنم ، گفت: چیزی نیست. از بس خوبی هوس کردم ماچت کنم.
گفتم: مامان شما که می دانید من به خاطر شما همه کار می کنم. از اینکه این چند وقت باعث شدم ناراحت شوید من را ببخشید.
عصری که پدر آمد ، مامان با آب و تاب برنامه جمعه را تعریف کرد. پدر در حالی که عصرانه می خورد گفت: سپیده مطمئنی می خواهی بروی؟ اگه دوباره ناراحتت کردند چی؟
گفتم: پدر اولا باید بگم که تا حالا کسی از گردش بدش نیامده که من بدم بیاید. در ضمن اگر دوباره هم حرفی بزنند دیگه برایم فرقی نمی کند.
گفت: میل خودته.
مامان گفت: فریده حسابی با امیری دعوا کرده ، گفته اگر یکبار دیگر این حرف هایت را ادامه بدی هر چی دیدی از چشم خودت دیدی.
پدر گفت: یادته پدرت سر این قضیه چقدر به من گوشه کنایه زد؟ دیگه حوصله ی این یکی را ندارم.
مامان برای اینکه صحبت را کوتاه کند گفت: سپیده دوچرخه ات را هم بیاور ، با شقایق آنجا بازی کنید.
از پیشنهاد مادر خیلی خوشحال شدم و گفتم: مامان توپ هم می آورم.
آن شب با پدر و مادر بعد از چند شب یک شام لذتبخش خوردیم. در آخر شب مامان را بوسیدم و به آنها شب بخیر گفتم و تو رخت خواب مرتب به روز جمعه فکر می کردم.
فصل هفتم
جمعه صبح زود همه دم خانه مادربزرگ جمع شدیم. شقایق هم دوچرخه اش را آورده بود ، هر دو مثل بچه ها از اینکه به پیک نیک می رفتیم خوشحال بودیم.
خیلی زود مردها وسایل را در ماشین ها جابجا کردند. خاله و سیاوش به ماشین ما آمدند و سیامک و آقای امیری هم تو ماشین دایی محمود نشستند.
بین راه سیاوش گفت: سپیده کارنامه ات را گرفتی؟
گفتم: قراره 25 تیرماه بریم مدرسه اگه حاضر باشد می گیریم.
پدر از تو آینه نگاهی به من کرد و گفت: اگر معدل سپیده خوب بشه ، یک شب همگی مهمان من می رویم دربند.
سیاوش گفت: خیلی عالی میشه ، سپیده خانم بگو چیکار کردی؟
گفتم: فکر کنم شما از الان به این مهمانی دعوتین.خاله گفت: ماشاالله سپیده توی همه کارها زرنگه ؛ واقعا آقا ضا به شما تبریک می گم. دیروز مادر مرتب از کارها و محبت های اون تعریف می کرد و از اینکه چقدر به او علاقمنده.
گفتم: خاله جون منم باید بگویم که عاشق مادربزرگ هستم.
خاله ادامه داد: سپیده تو نباید از دست امیری و پدربزرگت ناراحت شوی ، آنها قدیمی هستند و یک وقت چیزی می گویند. مهم ما هستیم که همگی عاشق تو هستیم.
سیاوش به عقب برگشت و گفت: آره والله!
با شنیدن حرف او حس کردم تمام خون بدنم به طرف صورتم دوید. نگاهی با تعجب به او کردم ولی او صورتش را به طرف پدر برگرداند و گفت: راستش آقارضا من هم گاهی تحمل اخلاق های او را ندارم ، شما نباید به دل بگیری.
پدر گفت: ببین سیاوش جان من و فریبا توی دنیا کسی را عزیزتر از سپیده نداریم و شما این را بدانید اگر کسی به او بی حرمتی کند انگار به ما بی حرمتی کرده است.
خاله گفت: آقا رضا او هم منظوری ندارد. اخلاقش بده ، این چند ساله من بودم که او را تحمل کرده ام. حرف های آنها اعصابم را بهم ریخته بود. بی حوصله گفتم: پدر نرسیدیم؟
سیاوش به عقب برگشت و گفت: از بس که ساکت ماندی حوصله ات سر رفت ، خب تو هم حرف بزن.
خندیدم و گفتم: من چه می تونام بگویم جز اینکه از همه عذر بخواهم که باعث ناراحتی دیگران شدم.
در حالی که اشک در چشمانم جمع شده بود به بیرون نگاه کردم و دیگه تا رسیدنمان هیچ کس حرفی نزد. فقط دو سه بار سیاوش به عقب برگشت و به چشمانم نگاه کرد و هر دفعه من سرم را پایین انداختم تا شاهد اشک ریختن اشک هایم نباشد.
با رسیدن به آنجا هر کدام باری برداشتیم و به محلی که پدربزرگ برای نشستن انتخاب کرده بود بردیم. فقط سیاوش بود که دست به چیزی نمی زد. از اینکه اینقدر از خودراضی بود ناراحت شدم. حتی پدربزرگ هم چیزی دستش گرفته بود. صدایش کردم و باری سنگین دستش دادم و گفتم: الحق که پسر آقای امیری هستی.
او هم که از حرف من حرصش گرفته بود بار را زمین گذاشت و دیگه دور و بر من نپلکید. خیلی زود جابجا شدیم و مادربزرگ بساط چای را آماده کرد و مادر از کیفش یک پلاستیک تخمه در آورد و وسط گذاشت ؛ گفت: بچه ها بیاید بخورید.
یک مشت از تخمه ها را در جیبم ریختم و گفتم: شقایق من رفتم اگر میایی بیا دوتایی سوار دوچرخه هایمان شویم. ساعتی بعد سیامک و سیاوش هم آمدند و روی نیمکت نشستند ، جلو رفتم و گفتم: بچه ها سوار می شوید؟
سیامک گفت: بده.
از دوچرخه پیاده شدم و دوچرخه را به او دادم. دوچرخه سواری او واقعا خنده دار بود. مرتب جلوی شقایق را سد می کرد و حرص او را در می آورد. من و سیاوش هم که کنار هم نشسته بودیم به حرص خوردن شقایق حسابی خندیدیم.
بعد سیاوش گفت: سیامک شما ها پیاده شوید و دوچرخه ها را بدهید ما سوار شویم. آن دو جلو آمدند و از دوچرخه ها پیاده شدند ، ما سوار شدیم.
گفت: سپیده میایی مسابقه بدهیم؟
گفتم: باشه.
گفتم: آن دوتا را تنها گذاشتیم ، همان جوری که دوتایی پا می زدیم و با سرعت از هم سبقت می گرفتیم ؛ یکی از پسرها برای اینکه سر به سر بگذارد ، یکباره جلوی من پیچید و ترمر کرد. من با دوچرخه از زمین بلند شدم و جلوتر به زمین افتادم. دیگر توان بلند شدن نداشتم ، صورتم کاملا به زمین ساییده شده بود و خون می آمد. سیاوش پیاده شد و رفت یقه پسره را گرفت و مشتی بر شکمش کوبید.
با فریاد گفتم: سیاوش خواهش می کنم! درست نیست روزمان را خراب کنیم.
او را ول کرد و به سمت من آمد. صورتم را که پر از خون شده بود را به طرف خودش برگرداند و گفت: دماغت خون امده.
گفتم: نه ، گونه ام سائیده شده.
با کمک او آمدم و سوار دوچرخه شدم ، او هم پشت سرم می آمد. دم شیر صورتم را شستم و دوتایی پیش بقیه برگشتیم.
سیامک گفت: دختر چت شده! نکنه با هم بزن بزن کردین؟!
مامان که تا اون موقع مشغول پوست کندن پیاز بود به طرفم برگشت و گفت: الهی بمیرم. چی شده مامان؟!
گفتم: چیزی نشده ، یک نفر مزاحم دوچرخه سواری من شد و از دوچرخه افتادم.
سیاوش رو به پدر گفت: عمو تو ماشینتان وسایل کمک های اولیه دارید؟
- آره پسرم.
سیاوش کمک های اولیه را آورد و خودش شروع کرد به شستن زخم صورتم و روی آن را پانسمان کرد. از زور درد گریه ام گرفته بود ولی به روی خودم نمیاوردم. نگاهی عمیق به چشمانم انداخت و گفت: اگه می خواهی گریه کن.
مثل اینکه منتظر اجازه از او بودم. همان طور که می خندیدم شروع به گریه کردم و برای اینکه دیگران ناراحت نشوند بلند شدم و از جمع خارج شدم. پشت سرم شقایق هم بلند شد و با هم کمی قدم زدیم. حالم که جا امد پیش بقیه برگشتیم.
مادر بزرگ گفت: بیا مادر ، بیا میوه بخور خوب میشی.
خندیدم و گفتم: مادربزرگ خوب شدم.
سیامک گفت: باید حقش را می گذاشت کف دستش.
سیاوش گفت: می خواستم همین کار را کنم ، خودش نگذاشت.
آقای امیری گفت: خیلی خب بابا ، حالا که چیزی نشده.
سیاوش با نگاهی پر جذبه به پدرش جدی گفت: فکر کنم شما بودید حتما پدر یارو را در می آوردید.
با خنده گفتم: مادربزرگ کاری هست که من انجام بدم؟
گفت: فقط سالاد و وسایل سفره با تو و شقایق.
وسایل سالاد را آوردیم و شروع به درست کردن سالاد کردیم.
سیامک سر به سر می گذاشت و مرتب می گفت: خاله من که از این سالاد نمی خورم. اصلا هیچ پرسیدید که این دخترها دست هاشون را شستند یا نه؟!
گفتم: من که اصلا نشستم ، شقایق تو چی؟
گفت: من که اصلا از صبح دست به آب نزدم.
مادربزرگ گفت: خیلی خب سیامک! حتما تو که از همه بیشتر می خوری.
گفت: خب چیکار کنم ، شما که می دانید من چقدر سالاد دوست دارم ، مجبورم بخورم.
خیلی زود کباب آماده شد . سفره را انداخته و مشغول خوردن ناهار شدیم. عصری بعد از کمی استراحت به پیشنهاد شقایق شروع به بازی والیبال کردیم. طنابی به دو تا درخت بستیم و دو تا تیم تشکیل دادیم. سیاوش و شقایق و دایی محمود یک طرف و من و سیامک و پدرم هم طرف دیگر بودیم. بازی هیجان انگیزی شده بود ، تیم ما 6 بر 4 از آنها جلو بود. مرتب بازیکن ها برای حریف کری می خواندند. دایی محمود یواش یواش از شوخی های سیامک از کوره در رفته بود.
گفت: پسر اینقدر نخند ، اگر باختید گریه می کنید آن موقع دل ما خنک می شود.
از اینکه بزرگترها هم تو بازی مثل بچه ها شده بودند حسابی خندیدم و گفتم: دایی شما ناراحت نشو ، حتما شما می برید.
توپ به زمین ما افتاده بود ، پدر گفت: سپیده یک سرویس بزن. با شتاب زیر توپ زدم و سیاوش جلو آمد که توپ به زمین نیفتد ، محکم به صورتش خورد و بینی اش را با دست گرفت و نشست.
جلو رفتم و گفتم: ببخشید اصلا عمدی نزدم.
از شدت درد اشک در چشمانش پر شده بود گفت: تقصیر تو نیست من خودم باید مراقبت می کردم.
سیامک گفت: جعبه کمک های اولیه را بیاورید ، یکی دیگر به تلفات اضافه شد.
پدر گفت: سیاوش خیلی درد می کنه.
گفت: نه عمو خوب میشه.
دایی محمود گفت: بلند شو سیاوش مثلا تو مردی!
گفتم: نه دایی ، مثل اینکه خیلی دردش گرفته ببخشید.
سیامک گفت: خودش را برای تو لوس می کند.
سیاوش گفت: سیامک زیاد حرف نزن یکی از آن توپ ها طلبت ، نمی دانی چقدر شتاب داشت پدر در آمد.
بلند شد و به بازی ادامه دادیم ، کمی بازی کردیم مادر برای خوردن چای صدایمان کرد. خورشید داشت آرام آرام پشت کوه ها قایم می شد که عزم برگشتن کردیم. میانه راه پدر جلوی درمانگاهی نگه داشت و دکتر بعد از دیدن صورتم ، آن را پانسمان کرد و یک آمپول کزاز هم نوشت و آن را تزریق کردم و بعد از رساندن سیاوش و خاله به خانه خودمان برگشتیم. آن شب بعد از دراز کشیدن روی تخت از خستگی زیاد فوری به خواب عمیقی فرو رفتم.
فصل هشتم
روز 25 تیرماه از صبح دلشوره عجیبی وجودم را گرفته بود. ساعت 9:30 بود که شراره زنگ خانه را زد ، با دیدن قیافه بشاش او کمی دلم آرام گرفت. همدیگر را بغل کردیم و بوسیدیم.
گفتم: شراره نمی دانی چقدر دلم برایت تنگ شده بود. بیا تو کمی استراحت کن برویم.
- هنوز صبح زوده و من اصلا احساس خستگی نمی کنم آماده برویم.
فوری آماده شدم و به راه افتادیم. بین راه برایش از این چند روز تعریف کردم. او هم خاطرات زیادی از این تعطیلات داشت که با آب و تاب برایم تعریف کرد. از اینکه بعد از یک ماه دوستم را دیده بودم که می توانستم حرف هایی را که حتی به مامان فریبا نمی توانستم بگویم ، برای او بازگو کنم خیلی خوشحال بودم و به وجد آمده بودم.
همین طور که به حرف های همدیگر می خندیدیم گفت: خانم مثل اینکه یادت رفته که می خواهیم کارنامه بگیریم.
گفتم: کمی دلشوره دارم و نمی خواهم تو را ناراحت کنم.
گفت: من که می دانم تجدید می شوم. اگر تو دلشوره داری من باید غش کنم.
- ولی این طور که می گویی نیست... تو خیلی زحمت کشیده ای حتما نتیجه اش را می بینی.
- خدا از دهانت بشنود.
در مدرسه همه بچه ها جلوی تابلو اعلانات ایستاده بودند ، با دیدن ما چندتایی از آنها جلو آمدند و گفتند: خانم دوباره شاگرد اول شدند. دختر تو چقدر خرخونی!!
گفتم: برعکس امسال زیاد درس نخوندم.
- معلومه.
شراره هم قبول شده بود و من از اینکه او را شادمان می دیدم خیلی خوشحال بودم.
گفتم: دیدی خانم قبول شدی.
به طرفم آمد و بوسه ای محکم از صورت زخمی ام کرد.
گفتم: آخ! باباجون چیکار می کنی.
- ببخشید ، از بس خوشحالم نفهمیدم چیکار می کنم.
دوتایی به دفتر مدرسه رفتیم و بعد از سلام و احوالپرسی با مدیر و ناظم مدرسه و سوال از ثبت نام برای سال جدید ، دوباره به طرف خانه برگشتیم. بین راه گفت: سپیده یک چیزی می خواهم بهت بگویت ، به کسی چیزی نمی گی؟
- نه مطمئن باش.
خودش را لوس کرد و گفت: به خدا روم نمیشه.
گفتم: چرا! خب بگو دیگه نصف عمر شدم.
گفت: با پسرعمویم نامزد شدم.
همان جا ایستادم و از تعجب یک قدم هم نمی توانستم بردارم ، گفتم: راست میگی؟گفت: آره ، حالا چرا ایستادی؟ خیلی عجیب بود برایت ، نه؟
گفتم: آره. آخه تو که هیچ وقت دل خوشی از خانواده عمویت نداشتی.
- به اجبار پدرم تن به این ازدواج دادم. البته خودم هم الان راضی هستم.
- خیلی خوشحال شدم. انشاالله خوشبخت بشین.
- هر چی کردم دلم نیامد به تو چیزی نگویم.
- اگر نمی گفتی حتما ناراحت می شدم. حالا این پسر عموی خوشبخت شما چکاره ست؟
- هیچی! عموم یک مغازه تراشکاری دارد ، او هم پیش پدرش کار می کند. قراره یکی دو سال هم پیش زن عمو زندگی کنیم ، هر وقت علیرضا پولدار شد از آنها جدا شویم.
- بهت پیشاپیش تبریک میگم. حالا عروسی کی هست؟
- والله قراره عیدی که سال چهارم هستم عروسی کنم و یه چند ماه آخر را در خانه عمویم بخوانم.
- خیلی خوبه ولی یادت نرود که تو باید درست را تمام کنی و امسال باید بیشتر زحمت بکشی.
تا دم در خانه مرتب از نامزد و خانواده اش حرف زد. وقتی رسیدیم هر کاری کردم داخل نیامد و گفت: ممنون. مامان دلش شور می زنه.
همدیگر را بوسیده و از هم خداحافظی کردیم. در را با کلید باز کردم ، مادر داشت تلفنی با زندایی حرف میزد. سلام کرده و برای تعویض لباسم به اتاق رفتم. وقتی بیرون آمدم او هم تلفنش تمام شده بود.
گفت: خب خانم چیکار کردی؟
خودم را لوس کردم و گفتم: مامان جون شاگرد اول شدم.
گفت: آفرین ، خودم منتظر شنیدن همین حرف بودم. بلند شد و از توی کیفش یک گردنبند با نگین آبی رنگ بیرون آورد و به گردنم آویزان کرد. گفت: جایزه ات را جلو جلو خریده بودم.
صورتش را بوسیدم و گفتم: مامان شما مهربون ترین مادر دنیا هستی.
- نگین آبی خریدم که چشمت نزنند.
- مامان جان مگه من تحفه هستم ، شما همیشه فکر می کنید من خیلی عتیقه ام!
با لحنی شوخ گفت: مگه نیستی! ادامه داد: راستی یادت بود امشب تولد شقایق است؟
- ای وای راست میگید! اصلا یادم نبود. به طرف تلفن رفتم که به شقایق زنگ بزنم و تولدش را تبریک بگویم.
مامان گفت: الان زندایی زنگ زده بود برای شام همه ما را دعوت کرد.
- راست میگید!؟ خیلی مهمان دارند؟
- مثل اینکه یک سری از دوستان شقایق هستند. حالا برو حمام بیا تا موهایت را برایت بپیچم.
ساعت 6 بعد از ظهر مامان در اتاق را زد و گفت: سپیده آماده شدی؟
- آمدم مامان. الان تمام می شود.
از اتاق که بیرون آمدم پدر گفت: ببین فریبا دخترمان روز به روز زیباتر می شود.
گفتم: دست و پنجه مامان فریباست.
پدر گفت: منم عاشق همین دست و پنجه مامان فریبا هستم.
خندیدیم و با لبی خندان به سوی خانه دایی محمود روانه شدیم.....
وقتی رسیدیم تقریبا همه مهمان ها آمده بودند. شقایق پیراهن قشنگی پوشیده بود و بالای مجلس کنار دوستانش نشسته بود. تا متوجه آمدن ما شد جلو آمد و همدیگر را بوسیدیم. گفتم:درست مثل عروس خانم ها شده ای! نکنه خبریه؟
- ممنونم ولی تو همیشه از من قشنگ تری. در ضمن هیچ خبری هم نیست. کی میاد منو بگیره.
- باز شکسته نفسی کردی.
با همه مهمان ها حال و احوال کردیم و شقایق مرا به دوستانش معرفی کرد و پیش خودش نشاند.
گفتم: راستی دوقلوها را دعوت نکردی؟
- چرا بابا! مگه میشه سیامک نیاد. رفتن کیک را بگیرند.
- سیامک آره ولی ای کاش آن یکی قلش نیاید.
با طعنه گفت: خدا از دلت بشنوه.
با تعجب گفتم: مگه تو متوجه عکس العملی از طرف من شدی؟
- نه بابا ، به قول سیاوش تو مثل پسرها می مانی. راستی کارنامه ات را گرفتی ، خوب بود؟
- تقریبا ، معدلم 39/19 شده.
- آفرین.
با آمدن سیامک و سیاوش از کنار شقایق بلند شدم و رفتم کنار مامان فریبا نشستم.
سیامک جلو آمد و گفت: احوال سپیده خانم چطوره؟ به! صورتت هم که هنوز خوبه خوب نشده.
گفتم: دیگه چیزی ازش نمانده ، زخمش داره خوب میشه.
مشغول صحبت بودیم که سیاوش هم جلو آمد و به پدر سلام گرمی کرد و گفت: خاله چطورید؟ چرا از صبح نیامدید؟
- سپیده رفته بود کارنامه اش را بگیرد ، دیگه تا بیاد و آماده شویم دیر شد.
تازه نگاهم کرد ، مثل اینکه تا آن موقع مرا ندیده بود.
گفتم: سلام ، خوبی؟
- ممنون. چیکار کردی؟
- خوب بود ، تقریبا راضی بودم.
- مبارک باشه. دوباره به طرف مامان برگشت و گفت: با اجازه شما برم بینم دایی با من کاری نداره ؛ و رفت.
گفتم: مامان از این یکی اصلا خوشم نمیاد ؛ خیلی از خودراضیه ، مثل اینکه زورش میاد با من روبرو بشه.
- فکر کنم او برعکس تو فکر کنه. می ترسه نگاهت کند و عاشقت شود.
- واه واه خدا نصیب نکنه. شما اشتباه می کنید.
- هر کسی یک خصلتی دارد. سیاوش هم خیلی باجذبه است.
بعد از اینکه شقایق کیک را برید ، با کمک زندایی آن را قاچ کرده و بین مهمان ها پخش کردیم. سیامک از دور هی اشاره می کرد که سپیده زیاده رو برای من بیار.
گفتم: زندایی یک سفارشی شو برای سیامک ببرید ، مرتب داره اشاره می کنه.
پیشدستی کیک را بردم و گفتم: مواظب باش مریض نشی.
گفت: مطمئن باش.
بعد از صرف کیک زندایی آمد سراغم و گفت: سپیده جان باز کردن کادوها دست تو را می بوسد.
گفتم: وای زندایی چه کار سختی!
گفت: بلند شو خودت را لوس نکن. تو که می دانی شقایق خواهری ندارد ، عوض اینکه مجلس را گرم کنی آمدی مثل بچه ننه ها پیش مامانت نشسته ای؟
گفتم: چشم. بلند شدم و به کمک شقایق شروع به باز کردن کادوها کردیم. قبل از باز کردن کادوها سیامک آمد و در گوشم گفت: کادوی مرا آخر سر باز کن.
گفتم: کدام یکی؟
گفت: همان که روش ستاره داره.
نگاه کردم و جعبه ای را که رویش ستاره ای زیبا نصب شده بود را برداشتم و گفتم: اینه؟
گفت: آره بابا ؛ خوبه سفارش کردم. حالا چرا دستت را بالا برده ای؟
کادو را به دست شقایق دادم و گفتم: خودت باز کن.
من فهمیده بودم که این جعبه برای منظور خاصی هدیه شده است. همه به دست های شقایق با تعجب و ذوق نگاه می کردند. معلوم نبود او این هدیه را چه موقع آنجا گذاشته بود که هیچ کس متوجه نشده بود.
شقایق هدیه اش را باز کرد و به طرف همه گرفت و نشان داد ، انگشتری زیبا نمایان شد.
شقایق با ذوق گفت: سیامک مرسی ، خیلی عالیه.
گفت: خواهش می کنم. بعد رو به من کرد و گفت: خیلی بدجنسی.
گفتم: اما من باید بگم خیلی زرنگی.
همه شروع کردند به دست زدن برای سیامک ؛ همه هدیه ها را باز کردیم و ازشان تشکر کردیم. آخرسر از همه کادوی مامان را به دست خودش دادم و او هم باز کرد و مامان جلو آمد و او را بوسید و گردنبندی مشابه من به گردن او آویخت.
شقایق صورتش را بوسید و گفت: عمه جون مرسی ، زحمت کشیدید. خیلی قشنگه.
مامان گفت: لنگه اش را برای سپیده خریدم. از قصد نگین آبی خریدم که چشمتان نزنند.
سیامک گفت: خاله بادمجون بم آفت نداره.
مامان فریبا گفت: نه خاله ؛ هنوز آفتش تو صورت بچه ام پیداست.
بعد از صرف شام خاله فریده نامزدی سیامک و شقایق را اعلام کرد. دایی محمود که از این پیشنهاد شوکه نشان می داد گفت: خواهر شما مرا غافلگیر کردید.
- داداش از دست این جوان ها! منم مثل شما شوکه شده بودم.
از صورت همه پیدا بود که از این وصلت راضی هستند. شقایق و سیامک خیلی خوشحال بودند. وقتی دایی محمود و زندایی موافقتشان را اعلام کردند مادربزرگ صورت سیامک و شقایق را بوسید و به آنها تبریک گفت. پشت سر او همه همین کار را کردند.
سیاوش جلو آمد و کنارم ایستاد ولی اصلا به او محل نذاشتم. هربار که چشمم به آقای امیری می افتاد تنم از ترس می لرزید. سیاوش هم که بی محلی مرا دید رفت کنار مادربزرگ نشست و دیگر به من نگاه نکرد. می دانستم صحبت با او عواقب بدی برایم در پیش خواهد داشت. به همین خاطر سعی می کردم با او به سردی رفتار کنم.....
یواش یواش مهمان ها رفتند و شقایق و من بعد از خداحافظی از دوستانش ، شروع به جمع و جور کردیم. پدر اشاره کرد که شقایق را بردار و بروید به اتاق دیگر ، بزرگترها می خواهند صحبت کنند. ما هم از اوامر او اطاعت کردیم و به اتاق شقایق رفتیم.
وقتی تنها شدیم گفتم: ناقلا تو کی قاپ سیامک را دزدیدی؟
- خودم هم نمی دانم. ولی از موقعی که به ایران آمد از او خوشم آمد.
- با هم صحبت کردین؟
- یکی دوبار با هم برای خرید به بیرون رفتیم و حرف هایمان را زدیم. قرار شد بعد از ازدواج به فرانسه بروم و برای همیشه آنجا زندگی کنم.
- - تو قبول کردی؟ مادر و پدرت خیلی تنها می شوند. یادت رفته بعد از رفتن امیرحسین زندایی چه عذابی کشید.
گفت: نمی دانم. شاید فکر نکرده به او جواب مثبت دادم.
- ولی باید بهت تبریک بگویم. سیامک هم خوش تیپه و هم خوش اخلاق.
صدای دست زدن که از بیرون شنیدیم ، پیش بزرگترها برگشتیم. خاله عروسش را بوسید و گفت: شقایق جان بعد از اتمام درست به ایران می آییم و تو عروس خوشگلم را به فرانسه می بریم. تا آن وقت درس سیامک هم تمام شده و دیگه جذب کار میشه. قراره مهریه ات را خودت تعیین کنی.
- عمه جون هر چه پدر و مادرم بگویند من قبول دارم. در ضمن نظر سیامک هم شرطه.
بنا به توافق همه ، خانه ای را که خاله در ایران داشتند را پشت قباله شقایق انداختند و بعد همه برای او دست زدیم.
زندایی گفت: بجنب آقا سیاوش ؛ داره دیر میشه.
گفت: نه زندایی ، دختری که من می خواهم به این زودی ها دم به تله نمی دهد.
زندایی گفت: عوضش عزیزتر می شود.
مامان فریبا گفت: نه خاله تو به زرنگی سیامک نیستی.
- نه خاله جون ، آخه به من رو نمیده که من حرفی بزنم در ضمن او پسره.
مادربزرگ گفت: ننه تو بگو کی را می خواهی خودم برایت می روم خواستگاری.
امیری گفت: نه مادرجون! راهش به شما نمی خوره ، خودم باید آستین بالا بزنم.
سیاوش نگاه غضبناکی به پدرش زد و بلند شد و به آشپزخانه رفت.
پدر گفت: سپیده ، بابا بلند شو برویم.
مادربزرگ گفت: آقا رضاچرا اینقدر زود؟
پدر گفت: نه حاج خانم صبح زود باید بروم سر کار. الانم خسته ام.
من و مامان بعد از تبریک دوباره به شقایق و تشکر از زحمت های زندایی روانه شدیم.
توی راه پدر با حالتی خاص من را نگاه می کرد. نمی دانم چرا اما حس می کردم از چیزی ناراحت است. با ذوق گفتم: برای شقایق خیلی خوشحال شدم. از روز اول معلوم بود که از سیامک خوشش آمده.
مامان گفت: انشاالله مامان جون تو هم به خواسته ات برسی ، من و پدرت تنها آرزویمان خوشبختی توست.
- نه مامان ، من حالا حالا خیلی کار دارم و اصلا تصمیم به ازدواج ندارم.
به خانه که رسیدیم تلفن زنگ زد ، گوشی را برداشتم و شقایق با آن صدای نازکش شروع به صحبت کرد.
گفتم: هنوز نخوابیدی؟ فکر کنم امشب از ذوق خوابت نبرد.
- نه بابا ، عمه اینها تازه رفته اند. شما خیلی زود رفتین.
- دیگه دیروقت شده عروس خانم. خوب بخوابی.
- به خدا سپیده منظور سیاوش تو بودی. دیدی گفت که من دختری را می خواهم که پسره؟! او همیشه پشت سرت می گوید که تو پسری.
- به فرض که این چنین باشه ، به من چه؟! تو که می دانی من اصلا از رفتار سیاوش خوشم نمی آید با آن قیافه عبوس و از خودراضی اش. حاضر نیستم حتی یک شب باهاش زیر یک سقف زندگی کنم ، از این حرف ها گذشته تو که می دانی امیری از من بدش می آید ، آن موقع بیاید و من را برای پسرش بگیرد؟!
- خب بدش بیاد ، مگه می خواهی زن امیری شوی؟ مهم اینه که تو و سیاوش همدیگر را بپسندید.
- خیلی خب! حالا تو برای خودت شوهر پیدا کردی ، نمی خواهد برای من دنبال شوهر باشی.
- تو آنقدر خواهان داری که مهلت به سیاوش نمی دهند. اتفاقا مادربزرگ پریشب جلوی امیری و خاله و بقیه می گفت که سپیده امکان ندارد جایی برود و یک خواستگار برایش پیدا نشود. ولی سپیده به همه شان جواب رد می دهد.
سیامک هم گفت: سپیده هم خیلی باوقار است و هم خیلی زیبا و زرنگ ، هر جوانی آرزوی ازدواج با او را دارد.
- خیلی خب خانم ، کاری نداری؟ شب خوش.
- نه ، شب بخیر.
گوشی را قطع کردم ، مامان گفت: کی بود؟
- شقایق.
- چی می گفت؟
- هیچی ، چرت و پرت.
- سپیده ، مامان تو هم سیاوش رو دوست داری؟
- نه مامان ، برای چی این سوال را می پرسید؟ من اصلا از اخلاقش خوشم نمیاد.
- برای اینکه حرف های امشب سیاوش بودار بود. پدرت برای همین ناراحت و نگران بود که مبادا تو هم به سیاوش دل ببندی و شما همدیگر را دوست داشته باشید و بعد مشکلات ما با امیری شروع بشه.
- مطمئن باشید که من هر کسی را دوست داشته باشم ، پسران امیری را نخواهم داشت. این اطمینان را به پدر بده.
آن شب با خودم تصمیم گرفتم که تا آنها در ایران هستند ، حتی الامکان به خانه مادربزرگ نروم. این چند روز را با کلاس های نقاشی و کتاب خواندن سرگرم کردم و هر بار که پدر و مادر به خانه مادربزرگ می رفتند ، من به بهانه ای همراه آنها نمی رفتم. دو سه دفعه با شقایق تلفنی صحبت کردم و برای او هم هر بار بهانه ای می آوردم.
فصل نهم
یک روز که از کلاس نقاشی برگشتم ، متوجه ماشین دایی محمود شدم. حدس زدم حتما همراه آنها خانواده اقای امیری هم باشند. چاره ای نداشتم جز اینکه با خاله و خانواده اش روبرو شوم.
وقتی به سالن وارد شدم همه را به گرمی بوسیدم. مخصوصا شقایق را که این چند وقته واقعا دلم برایش تنگ شده بود. این تابستانی من و او به همدیگر خیلی احتیاج داشتیم. با آقایان هم سلام کردم ، نگاه سیاوش به من مانند نگاه به مجرم بود. آنقدر عمیق نگاهم کرد که تمام وجودم لرزید زود به آشپزخانه رفتم.
مامان گفت: چرا رنگت پریده؟ چت شده؟
- گرسنمه.
شیرینی با چای آورد و گفت: بخور.
مشغول خوردن بودم که شقایق هم وارد شد و کنارم نشست.
گفتم: می خوری؟
گفت: نه ممنون ، خوردیم ما. تو کجایی آخه؟ همه دلتنگ تو شده بودند.
با مسخرگی گفتم: مثلا آقای امیری؟
- نه خیر اسم نمیارم. همه رو کسل کرده بودی.
با وارد شدن مادربزرگ حرف را عوض کردیم.
گفتم: خب عروس خانم لابد این چند وقته حسابی گردش کرده ای.
- چه فایده! بدتر عادت کردم ، حالا ماندم که خاله و بچه ها بروند چه خاکی بر سرم بریزم؟
- همه چیز درست میشه ، زیاد هم دل نازک نباش. رو به مامان کردم و گفتم: راستی مامان چرا بهم نگفتی مهمان داریم؟
- برای اینکه این دفعه بهانه نیاوری.
فهمیدم که آنها دستم را خوانده اند.
گفتم: شقایق بلند شو برو هال ، منم لباسم را عوض کنم میام پیشت.
به اتاقم رفتم و روی تختم نشستم. توان هیچ کاری را نداشتم. نگاه او من را مجروح کرده بود ولی باید می فهمید و من را درک می کرد. من نمی توانستم پیش او خوار شوم. لباس خیلی ساده ای پوشیدم و موهایم را از پشت گوجه کردم و مستقیم به طرف آشپزخانه رفتم تا اگر مادر کاری دارد برایش انجام دهم.
گفتم: مامان شما کاری نداری من انجامش دهم؟
برگشت و مرا نگاه کرد و گفت: این چیه پوشیدی؟ این همه لباس داری!
- مامان خواهش می کنم! اجازه بدین راحت باشم.
- نه ، نمی ذارم با آبروی ما بازی کنی. برو عوض کن به آنها هم گفتم که به هیچ کدامشان علاقه ای نداری ؛ خیالت راحت شد؟!
- برای اینکه مامان را ناراحت نکنم به اتاقم رفتم و بلوز و دامن ساده ای پوشیدم و دوباره پیش او برگشتم. گفتم: خوبه مامان؟
- عالیه عزیزم.
برگشتم تو سالن و گوشه ای دور از چشم امیری و سیاوش نشستم و خودم را سرگرم صحبت با مادربزرگ و خاله کردم.
مادربزرگ که از هیچی خبر نداشت گفت: سپیده ، مادر چقدر کلاس ثبت نام کرده ای. حالا که خاله ات اینجاست باید بیشتر با مهمان ها بودی. سیاوش که به حرف های ما گوش می داد گفت: مادربزرگ دوست داشتن که زوری نیست ، چرا می خواهی ما را به ایشان بچسبانی؟
سرم را به زیر انداختم و نمی توانستم چیزی بگویم جز اینکه ساکت باشم! پدر که مرا درک کرده بود گفت: راستی سیامک دنبال سربازی تان رفتید؟
- آره پریروز رفتیم و با سیاوش سربازی مان را خریدیم. البته سیاوش میگه بعد از تحصیلش به ایران بر می گرده و اینجا دفتر میزنه. ولی من همان جا می مانم.
- خوب شد. دیگه خیالتان راحت شد.
تا موقعیت را مناسب دیدم به آشپزخانه پناه بردم و خودم را مشغول درست کردن وسایل سفره کردم. شقایق هم آمد کنارم و گفتم: عروس خانم چه خبر؟!
گفت: سپیده تو خیلی بدجنسی! سیاوش از آن روزی که نیامدی داره دیوانه میشه. به ظاهرش نگاه نکن. اون تو رو دوست دارد ، منتها از بس که لجبازه به زبان نمیاره.
- هر چقدر که از امیری بدم میاد با پسرش هم نمی توانم زندگی کنم. خواهش می کنم حرف را عوض کن ، من به خاطر همین حرفها به آشپزخانه آمدم.
تا موقع ناهار در آشپزخانه ماندیم و میز ناهار را چیدیم و بعد مهمان ها را سر میز دعوت کردیم. هر کسی حرفی می زد اما من ساکت مانده بودم و غذایم را می خوردم و اصلا وارد صحبت ها نمی شدم. تا زه متوجه شدم که خانواده خاله دو روز دیگر از ایران می روند.
از قیافه شقایق کاملا مشخص بود که چقدر از رفتن آنها ناراحت است. نگاهش که به من افتاد برایش دهن کجی کردم و هر دو شروع به خندیدن کردیم. بعد از قطع خنده ام متوجه شدم سیاوش هم میخنده. مثل اینکه او هم دهن کجی مرا دیده بود.
خاله گفت: شما سه تا چتونه؟ چرا می خندید؟
سیاوش گفت: بعضیا شکلک هم که در میارن باز هم خوشگلند!
از خجالت قرمز شده بودم و دستانم داشت می لرزید. اما انگار نه انگار که این کار از من سر زده. به نظر میامد که پدر متوجه شده بود و شروع به رفع و رجوع کردن حرف سیاوش کرد و گفت: این شقایق از آن شیطان هاست!
تا شقایق آمد بگوید من نبودم ، چشم غره ای به او رفتم و او هم ساکت شد. بعد از غذا شطرنج را آوردم که با شقایق بازی کنم ، سیامک گفت: خانم برو حریف خودت را پیدا کن. من و شقایق می خواهیم با هم بازی کنیم.
- خیلی بد جنسی ، به این زودی شقایق را صاحب شدی.
خاله گفت: خب تو هم با سیاوش بازی کن.
دیگر نمی توانستم روی حرف خاله حرفی بزنم. به اجبار روبرویش نشستم و شروع به بازی کردیم. اول من حرکت کردم ، او هم جواب مرا داد. اصلا نگاهش نمی کردم فقط حواسم پرت شده بود ، نمی دانستم چکار کنم که در آخر هم ماتم کرد.
رو به سیامک گفت: هی پسر! من برنده شدم.
گفتم: آفرین بر تو.
پدر که تمام مدت مرا می پایید گفت: سپیده تازگی ها یه کم ضعیف شده ای!
رو به همه کردم و با عذرخواهی گفتم که کلاس دارم. و بعد برای رفتن به کلاس زبان آماده شدم.....
پدر گفت: سپیده صبر کن آماده بشم خودم می برمت.
سیاوش گفت: من حاضرم ، سوئیچ را بدهید من می برمش. با نگاه به پدر به او نشان دادم که نمی خواهم با او بروم اما او چاره ای جز دادن سوئیچ نداشت. از همه خداحافظی کردم و جلو جلو راه افتادم.
در جلو را باز کرد و گفت: بفرمایید.
بین راه اصلا جرأت حرف زدن با او را نداشتم. بالاخره خودش شروع به صحبت کرد.گفت: چرا چیزی نمی گی؟
- حرفی برای گفتن ندارم.
- چرا خودت را از من قایم می کنی؟ نکنه از من می ترسی؟
- نه ، من از کسی نمی ترسم فقط از آبرویم می ترسم. از اینکه پدرت و بقیه فکر کنند که من می خواهم خودم را به تو تحمیل کنم می ترسم.
- بذار بقیه هر چی می خواهند فکر کنند ؛ مهم خود من هستم. تو می خواهی به خاطر حرف دیگران مرا آتش بزنی؟ من به ایران برمیگردم و با تو ازدواج می کنم.
- ولی من این کار را نمی کنم. تو خوب می دانی من یک دختر پرورشگاهی هستم ، ننه بابایم هم معلوم مال کدام جهنمی هستند اصلا شاید ریشه نداشته باشم. من نمی خواهم زندگی شما را به خاطر خودم خراب کنم ، خواهش می کنم تو هم مرا فراموش کن.
- مگه دست منه؟! تو این چندسال هیچ دختری پیدا نشده که به او علاقمند بشم. بعد از چند سال دختر مورد علاقه ام رو پیدا کرده ام ، نمی توانم به این زودی از دستش بدهم. مگه تو خودت بهم بگی که ازم بدت میاد.
- من از تو بدم نمیاد ولی با تو هم نمی توانم راه بیایم. لطفا این خیابان را بپیچ و هم ین جا نگه دار ، منتشکرم.
وقتی پیاده شدم نگاهش کردم و گفتم: ازت خواهش می کنم دیگه راجع به این مسئله به کسی چیزی نگو ، خدانگهدار.
در ماشین را بستم و با حالتی منقب وارد آموزشگاه شدم. طبقه بالا که رسیدم از پشت پنجره او را دیدم که هنوز ایستاده. خودم بدتر از او بودم ، نمی دانم چرا ولی من که به او علاقه مند نبودم.
دو ساعتی که سر کلاس نشستم ، مثل اینکه عمری از من گذشت. موقع برگشتن وقتی دیدم پدر به دنبالم آمده خیلی خوشحال شدم ، سوار ماشین شدم و او راه افتاد.
- سلام بابایی.
- سلام بابا ، خسته نباشی.
- متشکر.
دیگه بین ما حرفی رد و بدل نشد تا اینکه خودش بالاخره سکوت را شکست.
- تو به سیاوش چی گفتی که اینقدر عصبانی بود؟ وقتی رسید به خونه ماشین را داد و خیلی زود رفت.
- هیچ چیز ، فقط بهش گفتم نمی توانم با او ازدواج کنم. پدر! امیری نمی ذاره. من برای چی باید خودم را اسیر کنم؟ شما می دانید که او و پدربزرگ با من چه جوری رفتار می کنند. گاهی فکر می کنم شاید ارث پدربزرگ یا امیری را خورده ام که اینها اینقدر با من بد هستند.
خنده ای کرد و گفت: نه بابا ، اینها از این ناراحت هستند که من این خونه را به اسم تو کرده ام. تازه اگر لازم باشد همه زندگیم را به نام تو می کنم.
- مرسی بابا ، اما من چشم داشتی به اموال شما ندارم و می دونم تازه من به شما مدیونم و باید جبران محبت های شما و مامان فریبا را بکنم. انشاالله در آتی حتما این کار را می کنم.
- نه عزیزم ، من تو را بزرگ نکردم که منتی رو سرت داشته باشیم. تو دختر عزیز بابایی هستی.
- ممنونم. شما و مامان واقعا خوب هستین فقط خواهش می کنم کمکم کنید پدر و مادرم را پیدا کنم.
- تا آنجایی که بتوانم باشه ، ولی قول بده ما را رها نکنی. تو که می دانی اگر نباشی من و فریبا دیوانه می شویم.
به خانه که رسیدیم همه ناراحت بودند به جز آقای امیری که ظاهرش بسیار شاد بود ، با خودم فکر کردم حتما خودش یه بوهایی برده که من سیاوش را ناامید کرده ام.
سه شنبه شب همه خانه مادربزرگ جمع شدیم تا کاری کنیم تا آخرین شب مهمان ها در ایران به یادماندنی شود. پدر گروه گروه جمع می کرد و از آنها عکس می انداخت. این وسط من فقط با آنها قاطی نمی شدم. خودم را از جمع آنها جدا می دانستم و من به مانند وصله ای بودم که به زور به این خانواده چسبیده بودم.
اما مادر بزرگ وقتی دید من حرکتی نمی کنم گفت: یک عکس می خواهم از نوه های خوشگلم بندازم ، سپیده بیا مادر تو چرا قاطی نمی شوی؟
مادربزرگ وسط نشست و من و شقایق دو طرف او نشستیم و سیاوش و سیامک هم بالای سرمان ایستادند.
سیاوش گفت: آقا رضا اگر چاپ شد برای ما هم از این عکس تاریخی بفرستید.
- چشم ، حتما پسرم.
بعد پدربزرگ گفت: من هم می خواهم با پسرها یک عکس بندازم. خودش و سیامک و سیاوش نشستند و پدر بدون گفتن آماده ، سریع ازشان عکس اناخت.
سیامک با دلخوری گفت: بابا یک آماده ، حاضری. دهنم کج افتاد.
شقایق گفت: حقتان بود از بس پدربزرگ با دخترها بده ، عکستون کج افتاد دلمان خنک شد.
پدربزرگ گفت: نه باباجان ، از اینکه اینها را این طور مرد می بینم لذت می برم. گفتم شاید دیگه نتوانم ببینمشان اقلا عکسشان را نگاه کنم.
تا نیمه های شب همه دور هم جمع بودیم ، هر وقت صحبت از رفتن آنها می شد همه اشک در چشم هایشان جمع می شد. این وسط مادربزرگ و خاله فریده بیشتر از همه بی تاب بودند و ناراحتی خودشان را نشان می دادند.
بعد همگی به فرودگاه رفتیم و بعد از تحویل بارهای مسافرین به هواپیما ، دیگه زمان خداحافظی فرا رسیده بود... و چقدر سخت و غم انگیز. همه گریه می کردند ، شقایق و سیامک بیشتر از همه ناراحت بودند. من هم گریه ام گرفته بود اما سعی می کردم اشکم را کنترل کنم. نمی خواستم فکر کنند که به خاطر سیاوش گریه می کنم.
خاله را بوسیدم و از آقای امیری و سیامک هم خداحافظی کردم ، خداحافظی با سیاوش سخت تر از همه بود ولی به اجبار باید این کار را می کردم. با نگاهی عمیق که نشانه درد درونیش بود گفت: به امید دیدار.
بعد از رفتن آنها بغض گلویم را گرفته بود و برای تسکین آن شقایق را بغل کردم. گفتم: خیلی زود بر می گردند.
گفت: آخر یک سال زمان درازی است.
گفتم: یک سال هم مثل برق و باد می گذرد.
بعد از اینکه مسافران از ما دور شدند ، از پشت شیشه سوار شدن آنها به هواپیما را نگاه کردیم و برایشان دست تکان دادیم. بعد همگی به خانه بر گشتیم.
فصل دهم
با رفتن آنها دوباره آرامش به خانه ما وارد شد. دیگه آن دلواپسی در چهره هیچ کداممان نبود فقط گاهی شقایق زنگ میزد و خبرهایی از نامزدش به من می داد.
پدر یواشکی از مادر ، به قولی که به من داده بود عمل کرد ؛ دو سه دفعه به روزنامه آگهی داده و به شیرخوارگاه هم رفته بود تا ببیند کسی سراغی از من گرفته یا نه. ولی هیچ کدام نتیجه ای نداشت. من هم کم کم مثل قبل فراموش کردم که بچه اینها نیستم و روز به روز محبت های آنها بیشتر در دلم جای می گرفت.
با شروع سال چهارم دبیرستان من دوباره مشغول درس خواندن شدم و در کنار آن کمی هم برای کنکور درس های گذشته را مرور می کردم. پدر و مادر هم ملاحظه مرا می کردند که حواسم از درس و کتاب پرت نشود. بیشتر مواقع از مهمانی هایشان می گذشتند و رفت و آمد را خیلی کم کرده بودند.
یک روز که با شراره از مدرسه بر میگشتیم ، شراره گفت: سپیده تو هیچ متوجه این بنز سبز شده ای؟
گفتم: کدام؟
گفت: همان که رنگش سبز است.
گفتم: خب که چی؟
گفت: یعنی تو اصلا آن را ندیده ای؟
گفتم: نه به خدا ، حالا بگو نصف جونم کردی!
گفت: حدود یک هفته است که این ماشین ما را تعقیب می کند.
گفتم: راست میگی؟! من که اصلا حواسم نبود. نکنه معروف شده ایم و خودمان خبر نداریم؟
گفت: بس که حواست به درس و کتاب است.
همان موقع ماشین سبزه بعد از یک دور زدن آمد و جلوی پایم ایستاد و این بار گفت: خانم می بخشید مزاحمتان شدم.
از ترس می دانستم که رنگم پریده ، نگاهی به شراره کردم.
شراره گفت: خب ببین چیکارت دارد بنده خدا.
سرم را از شیشه ماشین دولا کردم و گفتم: بفرمایید.
- اصلا ناراحت نشوید ، من فقط می خواستم دو سه کلمه ای با شما صحبت کنم.
گفتم: خب بفرمایید.
- خانم من دو سه روزه که دنبال خواهرم میام. فکر کنم او هم در مدرسه شما درس می خواند ، می خواستم اگر اجازه دهید مادرم را بفرستم خدمت بزرگترهای شما.
کمی فکر کردم تا محترمانه و مودبانه جواب او را بدهم. گفتم: آقا ببخشید من اصلا قصد ازدواج ندارم.
- حالا شما اجازه بدهید ، شاید بزرگترهای شما موافقت کردند.
- خوشبختانه آنها هم هیچ علاقه ای به شوهر دادن من ندارند ، معذرت می خوام. و با شراره راهمان را ادامه دادیم.
گفت: خاک بر سرت نکنند ، خب بگذار بیایند شاید خوب باشند.
گفتم: موضوع سر این است که من نمی خواهم ازدواج کنم ، خواهش می کنم راجع به این مسئله با کسی حرف نزن.
گفت: خیلی بدجنسی ؛ من و تو این همه حرف به هم می زنیم ، کدامشان تا حالا لو رفته؟
خندیدم و گفتم: تو بهترین دوست من هستی.
دو روز بعد که از مدرسه برگشتم ، متوجه شدم مهمان داریم. وارد سالن پذیرایی شدم ، خانمی موقر و شیک پوش نشسته بود و با مادر صحبت می کرد ، سلام کردم و ایشان هم بعد از جواب دادن به من ، گفت: شما سپیده خانم هستید؟
گفتم: بله ، با اجازه شما.
زود به اتاقم رفتم و تا رفتن او بیرون نیامدم ، بعد از رفتنش مادر در زد و وارد شد.
گفتم: مامان تا حالا این خانم را ندیده بودم.
گفت: مادر همان پسره که پریروز جلوت را گرفته بود ، یادته؟
با تعجب گفتم: همان پسره که بنز داشت؟
گفت: بله ، ولی تو راجع به او به من حرفی نزدی.
گفتم: آخه مامان ، به خدا من خودم بهش جواب رد دادم.
گفت: پس خواستگار بود. اما از این به بعد هر اتفاقی برات می افتد با من و پدرت در میان بگذار.
گفتم: چشم! حالا چیکار داشت؟
گفت: هیچی التماس دعا داشت ، از تو هم خوششان آمده. من هم گفتم با پدرت صحبت کنم یک روز بگم بیایند. پسره مهندسی معماری داره ، خانه و آن ماشین هم مال خودشه. مادرش هم ظاهرا خانم خوبی به نظر می آمد ، دیگه اینکه من هیچ اشکالی نمی بینم.
- مامان جان شما که می دانید من قصد ازدواج ندارم ، به خود آن آقا هم گفتم ولی مثل اینکه او بدپیله تر از این حرف هاست.
- او دنبالت آمده ولی تو اینقدر سرت گرم بوده که متوجه او نشده ای. حالا تو راستی راستی قصد ازدواج نداری پس می خواهی چیکار کنی؟ آمدیم و من و پدرت مردیم ، تو تنها می خواهی چیکار کنی؟ کسی را که نداری ، با این خانواده های بی فکر ما هم نمی توانی راه بیایی. بهتره زودتر ازدواج کنی.
در حالی که اشک در چشمانم حلقه زده بود گفتم: اولا خدا نکنه ، ثانیا من الان هم بدون شما می توانم زندگی کنم ؛ پس خواهش می کنم به آنها جواب رد بدهید. و زود از جایم بلند شدم و از اتاق بیرون آمدم.
سر میز شام پدر حرف را با احتیاط شروع کرد ، گفت: سپیده جان ، تو چه تصمیمی داری؟ میخواهی بعد از درست چکار کنی؟
حدس زدم که مامان به او حرفی زده. گفتم: اولا بابا من باید خانواده ام را پیدا کنم ؛ تا آنها نباشند همه می خواهند به چشم یک دختر پرورشگاهی به من نگاه کنند. در ضمن تصمیم دارم بعد از کنکور ، برای کار در شیرخوارگاه استخدام شوم فقط از شما توقع دارم کمکم کنید.
- امیدوارم موفق شوی. ما هم جلوی رشد تو را نمی گیریم.
فصل یازدهم
زندگی ما طبق معمول می گذشت و هیچ تغییری در آن پیش نیامد. پدر و مادرم به کار خودشان می رسیدند و من هم طبق معمول به دبیرستان می رفتم و تا حدی در درس هایم موفق بودم. زمستان آن سال اتفاق ناگواری رخ داد. یک شب که برف زمین را سفیدپوش کرده بود و هر یک از ما مشغول کاری بودیم ، تلفن زنگ زد. گوشی را برداشتم و گفتم: الو.
مادربزرگ بود گفت: الو سپیده جون ، به پدرت بگو هرچه زودتر خودش را به خانه ما برساند ، پدربزرگت حالش هیچ خوب نیست.
- مادربزرگ به اورژانس زنگ زدی؟
- آره دخترم اما کاری دیگه از دستم بر نمیاد.
- چشم الان میگم پدر بیاد.
پدر و مادر که از حرف زدن من متوجه شدند اتفاق بدی افتاده ، هر دو به طرفم آمدند. مادر که از عصر دلشوره داشت با نگرانی گفت: سپیده کی بود؟ چی می گفت؟
- مادربزررگ ، گفت پدربزرگ حالش بده ، بابا بره خونه شون.
هر دو با عجله آماده شدند. مادر که خیلی بی تاب شده بود مرتب راه می رفت و می گفت: رضا زود باش.
پدر دست و پایش را گم کرده بود ، حتی یادش رفته بود سوئیچ را کجا گذاشته.
گفت: سپیده بابایی ، ببین سوئیچم کجاست.
دسته کلید را از روی میز برداشتم و گفتم: کمی به اعصابتان مسلط باشید ، این طوری که خدای نکرده تصادف میکنید. می خواهید من خودم ببرمتان؟
گفت: نه تو درست را بخوان ، ما زود بر می گردیم.
گفتم: به من زنگ بزنید ، بیخبرم نگذارید.
پدر و مادر با عجله رفتند و مرا با دلشوره و نگرانی زیاد در خانه تنها گذاشتند.
دیگه کتاب را بسته بودم و بغل تلفن به انتظار نشسته بودم. ساعتی بعد که تازه چرتم برده بود تلفن زنگ زد ، با عجله گوشی را برداشتم.
- الو بفرمایید.
- منزل آقای قاسمی؟
- نه خیر ، اشتباه گرفته اید.
بعد از قطع تلفن ، دلشوره عجیبی تمام وجودم را گرفت. از طپش قلب داشت نفسم بند می آمد. بعد از یکی دو ساعت دیگه دوباره زنگ تلفن به صدا در آمد. گوشی را برداشتم و با شنیدن صدای پدر کمی آرام گرفتم. گفتم: پدربزرگ چطوره؟ حالشون خوبه؟
- نه عزیزم پدربزرگ متاسفانه فوت کرد. بیام دنبالت؟
- نه پدر ، من همین جا می مانم و صبح خودم میام خانه مادربزرگ.
- نه بلند شو با ماشین مادرت بیا ، تو دیگه گواهی نامه داری.
- نه پدر ، می ترسم نصف شبی کار دستتان بدهم.
- اصلا نترس ، منتظرتم. سوئیچ تو اتاق خواب به جالباسی آویزان است.
- چشم پدر.
فوری لباسم را عوض کردم و سوئیچ را برداشتم و با ترس و لرز ماشین را از پارکینگ بیرون آوردم و با نام خدا شروع کردم به رانندگی. مثل اینکه بد هم نبود و تقریبا خودم از رانندگیم راضی بودم. آنجا که رسیدم از ماشین پیاده شدم. دایی و خانواده اش پشت سر من رسیدند.
شقایق میان آن هیری ویری آمد و صورتم را بوسید و گفت: وای سپیده چقدر خوب رانندگی می کنی ، ما از کجا دنبال توئیم. اول فکر کردیم عمه فریباستولی بابا گفت: این سپیده پدرسوخته است. بین چه خوب رانندگی می کنه ، زده رو دسته فریبا.
- خیلی خب ، تو هم زیادی تعریف نکن چشم می خورم. راستی تسلیت میگم ، بیچاره پدربزرگ!
- منم بهت تسلیت میگم. خیلی ناراحت شدم.
دوتایی وارد سالن شدیم ، با دیدن گریه مادربزرگ یادم افتاد که او داغدار است. خودم را توی بغل او انداختم و هر دو تا می توانستیم گریه کردیم. همه از اینکه من هم گریه می کردم تعجب کرده بودند ولی من به خاطر تنهایی مادربزرگ گریه می کردم.
بعد از اینکه از هم جدا شدیم گفت: سپیده جون! مادر بلند شو یه زنگ به خاله فریده ات بزن ببین به ایران میایند یا نه؟
گفتم: بهتره شقایق زنگ بزنه.
شقایق گفت: من نمی توانم خبر بد به کسی بدهم. یک وقت طوری میگم عمه بیچاره هول می کنه.
گفتم: مادربزرگ حالا چرا من؟
- برای اینکه تو از همه عاقل تری.
به طرف تلفن رفتم و با دلهره تلفن را برداشتم و شماره خانه خاله فریده را گرفتم. صدای بداخلاقی از آن طرف گوشی شنیده شد که به زبان فرانسه کلمه ای کوتاه گفت.
گفتم: منزل آقای امیری؟
به فارسی گفت: بله بفرمایید.
با اینکه صاحب صدا را خوب می شناختم گفتم: شما؟
با بداخلاقی گفت: مثل اینکه من باید از شما بپرسم شما؟
- من سپیده ام.
- وای سپیده ، خودتی لامذهب چه عجب زنگ زدی! نمی گی دلم برات تنگ میشه؟ دختر فکر تو حسابی من را از درس خواندن انداخته.
- سیاوش خان می بخشید من الان زنگ زدم که به خاله فریده خبر فوت عزیزی را اطلاع بدم ، شما طاقت شنیدنش را دارید؟
- چی؟! مادربزرگ که طوریش نشده؟
- نه الحمدالله او سالم ست. ولی پدربزرگ عمرش را داد به شما. حالا شما به مامان بگید که برای دفن او می آیند یا نه. من کنار تلفن نشسته ام ، لطفا زود خبر بدید.
نیم ساعت بعد تلفن دوباره زنگ زد ، وقتی برداشتم سیاوش بود گفت: سپیده تو خودت خوبی؟
- آره ممنون. به خاله گفتی؟
- گوشی دستت باشه باهاش حرف بزن.
صدای خاله تو گوشی پیچید ، با گریه گفت: سپیده خاله چطور این اتفاق افتاد؟ تو را بخدا همه را برایم تعریف کن.
- خاله جون سکته کردند ، حدود دو ساعت پیش این اتفاق افتاده. وقتی رسیدن اورژانس پدربزرگ فوت کرده بودند. حالا مادربزرگ می خواست بداند که شما می آیید یا نه.
- بگو مراسم دفن را عقب بیندازند من خودم را می رسانم و باز گریه کرد.
- چشم من میگم بهشون. خداحافظ.
- خداحافظ عزیزم.
بعد گوشی را به شقایق دادم ، او هم با خاله و سیامک صحبت کرد و پیغام خاله را برای دایی و پدر توضیح دادم ؛ قرار شد آنها صبر کنند تا خاله خودش را برساند.....
خانه مرتب از آشنا و فامیل پر و خالی می شد. من و شقایق هم مرتب از آنها پذیرایی می کردیم ، دلشوره درس هایم را داشتم و لی با تلفن به شراره آرام گرفتم. قرار شد او به معلم ها بگوید که پدربزرگم فوت کرده است. مادربزرگ چندبار غش کرد ؛ برای او خیلی ناراحت بودم. آخر سر همگی او را به زور سوار ماشین کردیم و به درمانگاه نزدیک خانه رساندیم. دکتر بعد از معاینه همه را از استرس دانست و با دادن یک سری دارو به ما اطمینان داد که به زودی رفع می شود.
وقتی به خانه رسیدیم پدر گفت: سپیده فردا ساعت 7.5 صبح خاله ات می رسد ، بی زحمت صبح برو فرودگاه دنبال خاله ات. من کلی دارم و باید برم خرید.
گفتم: چشم پدر ، صبح زود بیدارم کنید برم دنبالشون.
ساعت شش صبح مادر بیدارم کرد ولی هر کاری کردم شقایق از خواب بیدار نشد.
گفت: چه فایده ، سیامک که نمی آید.
- ای بدجنس! فقط سیامک را می خواهی ببینی؟
با همان قیافه خواب آلود گفت: نه بابا ، خوابم میاد.
خودم تنهایی راه افتادم ؛ وقتی به آنجا رسیدم از خانمی پرسیدم که هواپیمای فرانسه نشسته یا نه ، گفت: نه مثل اینکه تأخیر داشته.
همان جا در سالن پرواز های داخلی نشستم و در افکار خودم غرق شدم. همان طور که سرم پایین بود و داشتم با سوئیچ در دستم بازی می کردم صدایی آشنا از پشت سر توجهم را جلب کرد. به دنبال صدا سرم را بلند کردم ، سیاوش با خاله بود. بلند شدم و خاله را بوسیدم و به هر دوی آنها تسلیت گفتم.
سیاوش گفت: تو تنها آمدی؟
گفتم: هر کسی به کاری مشغول بود ، من هم فکر کردم خاله تنها میاد و از همه بیکارتر بودم ، پدر ازم خواست بیام دنبال شما.
خاله گفت: سپیده جون ، خاله تو زحمت افتادی. ما خودمان می آمدیم ، سیاوش دلش طاقت نیاورد منو تنها بفرسته ، سیامک هم دلش می خواست بیاد اما امتحان داشت.
- کاشکی سیامک هم می آمد ، طفلکی شقایق چشم به راهشه.
- دیگه نتونست بیاد ، وگرنه خودش هم دلش می خواستبیاید.
سیاوش گفت: تو با ماشین آمده ای؟
گفتم: با اجازه تون.
سوئیچ را به طرفش گرفتم و گفتم: اگر اطمینان ندارید شما بنشینید.
- نه خودت بنشین.
تو خانه همه خواب بودند فقط مادربزرگ نشسته بود.
سیاوش گفت: همه کار داشتند ، و بعد با تمسخر بهم نگاهی انداخت.
مادربزرگ با دیدن خاله شروع به شیون کرد و دخترش را بغل گرفت و بوسید. و گفت: آخر سر تو مرا هم موقع مرگ نمی بینی.
همه از صدای آنها بلند شدند و من هم به آشپزخانه رفتم ، شقایق هم پشت سر من آمد و گفت: سیامک بدجنس نیامد.
گفتم: خاله میگه امتحان داشت.
گفت: نه خیر ، پس چطور سیاوش آمده؟ قول می دهم که او هم به خاطر تو آمده.
گفتم: ولی من مانده ام چطور از امیری اجازه گرفته است!
خندید و گفت: نه بابا آنقدر بداخلاقه که خود امیری هم از او می ترسه.
مراسم دفن به خوبی انجام شد و من مرتب مواظب مامانم و مادربزرگ بودم که حالشان به هم نخورد. سیاوش و پدر هم به دنبال کارهای پذیرایی از مهمان ها بودند.
سر مزار مداح مشغول خواندن نوحه بود. منم مرتب به خاطر سوز صدای مداح و تنهایی مادربزرگ گریه می کردم و اصلا از دور و برم خبر نداشتم. صدای مردانه ای از پشت سر مرا به خود آورد ، برگشتم سیاوش بود ، گفت: زیاد گریه نکن. حیف این اشک ها نیست که برای این پیرمرد حرام می کنی؟
گفتم: خیلی بدجنسی.
گفت: با همه باید مثل خودشان رفتار کرد.
گفتم: من از او می گذرم ، او ایده های مخصوص خودش را داشت.
گفت: ولی او در این چند ساله نفهمید چه فرشته ای وارد خانواده اش شده است.
لبخندی به او زدم و گفتم: ممنون ؛ البته شاید تو این طوری فکر می کنی.
بعد از مراسم دفن باید خودمان را برای ختم آماده می کردیم ، آقایان کارهای خرید و آماده سازی وسایل مورد نیاز را انجام می دادند و من و شقایق هم با راهنمایی های زندایی کارهای خانه را انجام می دادیم و مرتب از مهمان ها پذیرایی می کردیم.
موقع چیدن حلوا و خرما برای مسجد ، زندایی به شقایق گفت: دختر تو چقدر دست و پاچلفتی هستی ، یک ذره هم از سپیده یاد بگیر ببین چقدر قشنگ می چینه.
- مامان سپیده نوبره ، چیکار داری به من.
گفتم: نه زندایی شما شکسته نفسی می کنید ، شقایق خیلی خوبه.
- نه عزیزم این دیگه داره شوهر می کنه ، باید این کارها را یاد بگیره.
ناگهان سیاوش پرید داخل و یکی دوتا خرما برداشت و گفت: زندایی بس که خوشگل شده هوس کردم.
گفتم: تو از کجا پیدات شد؟
شقایق گفت: سپیده یکدانه قایمکی بزن رو دستش تا دیگه دلگی نکنه.
دست هایش را بالا برد و گفت: سپیده تسلیم ، ببخشید.
عصری همه برای رفتن به مسجد آماده شدند.
مامان گفت: باید یکی در خانه بماند و این جا را کمی جمع و جور کند.
گفتم: مامان من می مانم.
گفت: سپیده جون ، چای و سماور را روبراه کن ، مهمان ها برگردند چای می خواهند.
آنها رفتند و من هم شروع به جمع و جور و کارهای خانه کردم......
تقریبا کارها تمام شده بود که زنگ در را زدند. از تنهایی ترسیدم در را باز کنم ، بلند پرسیدم: کیه؟
- سپیده منم.
با شنیدن صدای سیاوش بیشتر ترسیدم ولی سعی کردم ضعف خودم را نشان ندهم ، در را باز کردم.
- چقدر زود آمدی!
- آمدم ببینم کمک نمی خواهی؟ تو آخر سر خودت را مریض می کنی.
گفتم: نه ، فقط شستن حیاط مانده است.
- تو برو داخل ، آب سرده سرما می خوری من انجامش می دم.
بدون اینکه با او حرفی بزنم به اتاق رفتم و خودم را سرگرم انجام کارها کردم. فقط می ترسیدم کسی سر برسد و ما را با هم تنها ببیند. کارش که تمام شد آمد تو. گفتم: خسته نباشی. چای می خوری برات بریزم؟
گفت: یک لیوانی با چند تا خرما.
چای را به او دادم و روی صندلی نشست و گفت: خودت هم بشین.
بدون هیچ حرفی مقابل او نشستم و سرم را پایین انداختم.
گفت: می دونم از اینکه من اینجا هستم ناراحتی ، فقط می خواستم ازت یک سوال کنم جوابم را می دهی؟
- آره اگر بتوانم چرا جوابت را ندهم.
- هنوز سر حرفت هستی؟
کمی فکر کردم و ساکت فقط به او نگاه کردم ؛ گفت: نمی خواهی حرفی بزنی؟
- آره سر حرفم هستم. هر وقت خانواده ام را پیدا کردم که به همه بفهمانم بی ریشه نیستم آماده ازدواج با مرد مورد علاقه ام هستم.
- حالا آن مرد خوشبخت پیدا شده یا نه؟
- هنوز مطمئن نیستم.
- پس من رفتم.
خیلی کسل و ناراحت بلند شد که بیرون برود ، چشمم به چایی و خرماها افتاد که همین جور دست نخورده روی میز مانده بود. صدایش کردم و گفتم: پس چایی ات؟
- خودت بخور.
با آمدن مهمان ها او هم به خانه آمد ولی دیگر حتی به من نگاه هم نمی کرد. برای اینکه از دلش در آورم مجددا برایش چای ریختم و با چند تا خرما تو بشقاب برایش بردم و به دستش دادم. گفتم: تا سرد نشده بخور ، آن موقع مجبورم خودم بخورم.
با خنده گفت: نکنه همان قبلی هاست؟!
گفتم: نه آقا! آنها سرد شد ریختم دور و دوباره برایت ریختم ، به شرطی که اخم هایت را باز کنی.
خندید و گفت: من یکی که در برابر تو حرفی ندارم که بگم.
آخر شب مامان آمد و گفت: سپیده مریض میشی بیا با پدرت برو خانه امشب را استراحت کن ، صبح هم به مدرسه ات برس. پدرت آماده منتظر توست.
گفتم: نه پدر ، اگر اجازه بدید امشب هم بمانم. یک کمی کار هست که انجامش دهیم ، فردا از همین جا به مدرسه می روم.
- وسایلت همین جاست؟
- بله اینجاست.
- پس خانم این بچه امشب بره زود بخوابه فردا مریض میشه تمام درسهایش می ماند.
- بابایی خیلی لوسم می کنید!
- ای بابا ، چرا کسی باورش نمیشه من همین یک نورچشمی را دارم.
سیاوش گوشه ای نشسته بود و به حرف های بابا می خندید.
دایی با شوخی گفت: بادمجان بم آفت نداره.
بابا هم جواب داد: آقا نمی دانی همین بادمجان چقدر هوادار داره
همه زدند زیر خنده به جز سیاوش که معلوم بود زیاد از حرف بابا خوشش نیامده. آن شب تا نیمه های شب کارها را انجام دادیم و صبح زود برای رفتن به مدرسه آماده شدم.
آن روز سر کلاس شیمی آقای دبیری گفت: خانم کجایید شما؟ کلاس بدون شما لطفی نداره.
- ممنون ، مشغول عزاداری پدربزرگم بودیم.
- خدابیامرزدشان. و با کمی مکث ادامه داد: حتما این چند روز درس هایتان را بوسیده و کنار گذاشته اید.
گفتم: نه اتفاقا هر روز 2 ساعت درس هایم را مرور می کردم.
شب هفت پدربزرگ از صبح مشغول انجام کارها و تهیه شام شب هفت شدیم ، ظهر همه آماده شدند تا سر مزار پدربزرگ برویم ، خاله گفت: سپیده جون ، خاله تو می مانی؟
سیاوش در حال شکستن یخ و پر کردن کلمن ها بود ، وقتی صحبت خاله را شنید ، گفت: بیخود! یکی دیگه بماند ، چرا همه کارها را گردن او می اندازید؟
خاله گفت: چه پسر بی عقلی هستی! همچین میگی که سپیده الان فکر می کنه که من دوست ندارم با ما باشه.
گفت: نه خیر ، چرا شقایق نمی ماند؟
گفتم: باباجون من خودم دوست ندارمک بیام ، خسته ام می خوام کمی استرحت کنم.
سیاوش با بداخلاقی گفت: نه که بمانی استراحت می کنی. زود آماده شو برویم.
نگاهی به پدر و مادر کردم ، نظر آنها این بود که با آنها بروم. به ناچار آماده شدم و به مامانم گفتم: شما بنشین.
گفت: نه خودت بشین ، من اعصابم خرابه ؛ خاله و مامان عقب نشستند و سیاوش هم کنار من نشست. بعد از اینکه سر مزار پدربزرگ فاتحه خواندیم و خرما خیرات کردیم ، موقع برگشتن هر چقدر اصرار کردم که سیاوش پشت فرمان بشیند ، قبول نکرد.
همیان طور که آنها مشغول صحبت بودند نمی دانم چطور شد که سرم گیج رفت و چشمم هیچ جا را ندید. نزدیک بود ماشین را به جدول خیابان بزنم که سیاوش فرمان را به طرف خودش پیچاند و گفت: چت شد؟ چرا مراقب نیستی؟
- نمی دانم چرا سرم گیج رفت.
- یک گوشه پارک کن ، من بشینم. فقط آرام بپیچ سمت راست!
مامان گفت: بچه ام چند وقته خسته شده.
گوشه ای نگه داشتم و سیاوش پشت رل نشست ولی دیگر نتوانستم طاقت بیاورم و تقریبا خوابم برد. سیاوش مامان و خاله را به خانه رساند و مرا که تقریبا بی جان شده بودم را به درمانگاه رساند.
دکتر با دیدنم گفت: آقا خانمت هستند؟
- نه خیر دختر خاله مه.
- خب شما مرده این خانم را به اینجات اورده اید. فشار این خانم آنقدر پایین آمده که احتمال داره کارش به بستری بکشد.
- خواهش می کنم زودتر معالجه اش کنید.
- تا آنجایی که از دستم بر بیاید.
آخر سرم بود که به هوش آمدم. سیاوش بالای سرم بود وقتی دید حرکت می کنم متوجهم شد. نگاهی به صورتم انداخت و گفت: بهتر شدی؟
لبخندی زدم تا آرام شود. گفتم: ممنون. به زحمت افتادی.
- این چه حرفیه. الان تمام می شود و می رویم به خانه. در ضمن تو خیلی وقته من را خانه خراب کرده ای! این که زحمت نیست.
فقط بهش خندیدم. وقتی به خانه رسیدیم ، هیچ کس از حال من حرفی به پدر نزده بود ، با دیدنم در آن حال گفت: سپیده ، بابا چی شده؟ خانم این بچه چشه؟ چرا حرفی بهم نزدی؟
گفتم: به خدا چیزیم نیست ، در ضمن خودم ازشون خواستم نگرانتان نکنند.
- شب میریم خانه ، از پا میفتی.
- پدر فقط یه امشب را تمیز کنیم و فردا شب میاییم خانه. مادربزرگ از پس کارها بر نمیاید.
خاله آمد جلو و گفت: قربونت برم خاله ، تو چقدر خانمی.
- خواهش می کنم خاله ، کاری نکردم.
- آخه عزیزم ، تو یک دفعه از پدربزرگ محبت ندیدی که این قدر زحمت می کشی.
- من همه کارها را به خاطر مادربزرگ انجام می دهم ، خدا پدربزرگ را هم بیامرزد من هیچ کینه ای از او به دل ندارم.
برای استراحت به اتاق مادربزرگ رفتم و شقایق برایم غذا آورد.
- بخور یک کم جان بگیری.
- نه شقایق میل ندارم.
- حالا یک کم بخور. بیچاره عمه فریبا ، از موقعی که آمده خانه داشت دق می کرد. تو نمی دانی آنها تو را چقدر دوست دارند. بیچاره مانده بود جواب باباتو چه جوری بدهد.
- شقایق من هم آنها را دوست دارم و به امید آنها زنده ام.
سیاوش برای سرکشی از حال من به داخل اتاق آمد و زیر زبانی یک چیزی گفت و رفت. شقایق با صدای بلند گفت: خیلی بلایی!
گفتم: چی گفت؟
- هیچی ، گفت من هم به امید تو زنده ام.
و هر دو شروع به خندیدن کردیم. گفتم: بیچاره سیاوش ، دلش را به یک بچه پرورشگاهی خوش کرده.
- خیلی خب بخور حرف زیادی نزن.