مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی |
پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
بالاخره صدای زنگ ساعت بلند شد . صبح شد. چه شبی بود. اصلا نتوانستم لحظه ای با آرامش بخوابم . از دیروز بعد از ظهر که برای انجام مصاحبه با من تماس گرفته شد دیگر دل توی دلم نبود .همیشه همین طور بودم ، اگر کار مهمی برای انجام دادن داشته باشم لحظه ای نمی توانم چشم روی هم بگذارم . از جا بلند شدم . چشمهایم از شدت بی خوابی می سوخت . به دستشویی رفتم و آب خنکی به صورتم زدم . حالم کمی بهتر شد . تصمیم گرفتم دیگر به هیچ چیز فکر نکنم چون از شدت اضطراب حالت تهوع گرفته بودم . به خودم در آینه نگاه کردم با آبی که به صورتم زده بودم سر حال به نظر میرسیدم اگر چه چشمهایم کمی پف دار و قرمز شده بود ولی من همیشه این حالت چشمهایم را دوست داشتم به خودم لبخند زدم و گفتم من خیلی خوبم ، خوشحالم و همه چیز به خوبی پیش میرود. امروز دارم به جایی که مدتها آرزو داشتم میروم من صاحب شغلی میشوم که آرزو داشتم روزی صاحب آن شوم من یک انیماتور میشوم و این را باصدای بلند دوباره گفتم مادرم که صدای من را شنیده بود گفت : خانم انیماتور تشریف بیار پایین کمی صبحانه بخور که دیرت نشه مادر .
از پله ها پایین آمدم و به پدرم که داشت وارد آشپزخانه میشد سلام کردم . پدرم معلم بازنشسته است.پدرو مادرم را همین کلاسهای درس به هم رسانده بود. بله پدرم معلم مادرم بود و حالا آنها در کنار یکدیگرند و برای من معنای واقعی عشق و دوست داشتن محسوب می شوند. پدر گفت : سلام رهای بابا .
بیا ، بیا صبحانه بخور یک کم جون بگیری پهلوون پنبه من . حداقل برای بادیگارد شدن نگهت دارن . و بعد خنده ای کرد و وارد اشپز خانه شد و رو به مادرم گفت : دروغ میگم پریچهر جان !مادرم در حالی که داشت چای میریخت گفت : متوجه بحثتون نبودم در مورد چی صحبت میکردید؟ پدرم خندید و گفت : خوب میگم این دختر هرکول بابا رو اگه برای کار انیمیشن انتخاب نکن حتما برای بادیگارد شرکت انتخاب می کنن ، نظرت تو چیه؟ مادرم گفت : بیا رها جان بابات راست میگه . و هر سه خندیدیم . عجب هوای خوبی بود پنجره آشپزخانه باز بود و بوی باران بهاری همه فضا را پر کرده بود . عاشق هوای بارانی و بوی باران هستم . از پنجره باغچه کوچکمان را که باران دیشب حسابی ان را ابیاری کرده بود نگاه کردم .گلهای کوچک باغچه عجب طراوت و شادابی بی حد وحصری داشتند . واقعا احساس آرامش کردم ولی باز با فکر کردن به مصاحبه دلشوره عجیبی گرفتم . صبحانه را که خوردم برای آماده شدن به اتاقم رفتم . با وسواس خاصی مسواک زدم و دوباره صورتم راشستم . بعد آرایش ملایمی کردم و مقنعه ام را مرتب سر کردم و تقریبا ده بار خودم را در آینه نگاه کردم که مادرم تقریبا فریاد زد : رها ، دختر بسه . بیا راه بیفت دیرت میشه ها. با صدای مادرم به خود آمدم و نگاهی به ساعت کردم نزدیک هشت بود . دلشوره دوباره شروع شد . با عجله از پله ها پایین آمدم و از پدرم سوئیچ را گرفتم . پدرم کلی سفارش کرد که با دقت رانندگی کنم و عجله نکنم . من در حالی که تقریبا داشتم با سر از پله ها پایین می آمدم گفتم چشم مراقبم . مادرم که داشت ازپنجره آشپزخانه نگاهم میکرد گفت : عجب مواظبی دختر . خنده ای از سر شیطنت کردم و به سمت ماشین رفتم ماشین را روشن کردم وآدرس شرکت را روی داشبورد گذاشتم ، داشتم عقب می آمدم که مادرم گفت : دختر از در بسته چطور می خوای رد بشی ؟ این بابات تو رو خیلی لوس کرده ، از بس خودش همیشه در و باز کرده و شاهزاده خانومو برده بیرون خانوم عادت ندارن در باز کنن. با عجله از ماشین پیاده شدم و گفتم : من اصلا لوس نیستم . و همین طور مادرم را نگاه می کردم و به با سرعت به سمت در میرفتم که یکدفعه سرم به شدت به در خورد و صدای بلندی داد مادرم که از دیدن این صحنه به شدت میخندیدو دلش را گرفته بود به سختی گفت : چیزیت که نشد دختر ؟ پدرم هم به خاطر صدایی که ایجاد شده بود با عجله به حیاط آمد و با دیدن مادرم که داشت می خندید کمی خیالش راحت شد و گفت : از دست تو دختر . چیزیت که نشد ؟ در حالی که سرم را که حسابی درد گرفته بود ماساژ می دادم گفتم : نه طوریم نشده چون خبری از ستاره و گنجشک هایی که دور سرم بگردن نیست . پدرم گفت : برو سوار شو خودم در و باز می کنم . بازم میگم با احتیاط باش رها . سعی کن آرامشت رو حفظ کنی عزیزم . از پدر و مادرم خداحافظی کردم و سوار ماشین شدم و به راه افتادم. تقریبا نزدیک آدرسی که داشتم رسیده بودم که نسیمی وزید و برگه آدرس را به زیر پایم انداخت لحظه ای بدون این که متوجه باشم کجا هستم ماشین را متوقف کردم و خم شدم تا برگه آدرس را بالا بیاورم که ناگهان با صدای مهیب بوق ماشینی تمام وجودم لرزید و هنگامی که خواستم سرم را بالا بیاورم محکم با فرمان برخورد کرد . وقتی سرم رابا قیافه ای کج و معوج که به خاطر برخورد با فرمان بود بالا گرفتم فهمیدم درست مقابل درب یک پارکینگ توقف کرده ام و اتومبیلی درست چسبیده به در سمت کمک راننده متوقف شده بود و راننده آن که مرد جوانی بود فقط نگاهم میکرد داشتم زیر بار سنگین نگاه او ذوب میشدم . برای این که رسم ادب را به جا آورده باشم از ماشین پیاده شدم و گفتم عذر میخواهم ببخشید . مرد جوان سرش را از شیشه بیرون آورد و گفت: لطفا بفرمائید کنار خانم . از لحن صحبتش حرصم گرفت ، سریع سوار شدم و کناری توقف کردم . ماشینش به سرعت از انجا دور شد . عجب آدم مغروری بود حتی عذر خواهی مرا نپذیرفت . اصلا مهم نیست مگر او که بود که باید خودم را به خاطرش ناراحت می کردم . آدرس را نگاه کردم همان ساختمانی بودکه آن مرد از آن خارج شده بود . پیش خود گفتم : خدایا کمک کن دیگه این اقا رو نبینم امیدوارم فقط برای انجام کاری به اینجا امده باشد و دیگه هیچ وقت گذرش به اینجا نیفته . با این فکر حس بدی را که داشتم ، فراموش کردم و به سمت ساختمان به راه افتادم زنگ طبقه را زدم بعد از چند لحظه صدایی که به نظرم مربوط به خانم جوانی بود پاسخ گو شد و بعد از اینکه نامم را پرسید و این که چه کاری دارم در را باز کرد ، به سمت اسانسور حرکت کردم و کلید را فشردم بعد از دقایقی در آسانسور باز شد و من داخل شدم ، چه آینه بزرگی داشت به سمت اینه رفتم تا حسابی خودم را در ان براندازم کنم ، در آسانسور در حال بسته شدن بود که ناگهان کفشی مردانه مانع از بسته شدن در شد . مردی وارد آسانسور شد تا به چهره او نگاه کردم انگار تمام دنیا را بر سرم خراب کردند ، همان راننده جوان بود. من که حسابی دستپاچه شده بودم و با حال بدی که داشتم ناخواسته گفتم : آقا من که عذر خواهی کردم . مرد جوان در حالی که سعی میکرد تعجب و خنده شدیدش را کنترل کند با آن صدای محکم و رسایش گفت : باشه ، قبول و رویش را به سمت در برگرداند. در آن لحظه دلم می خواست زمین دهان باز کند و مرا ببلعد . از خجالت حسابی سرخ شده بودم و به خاطر رفتارم احساس بدی داشتم . بالاخره آسانسور در طبقه مورد نظرم ایستاد من مانده بودم چطور پیاده شوم که دیدم او نیز همان جا پیاده شد . حرکت کردن درست پشت سر او و هر سمتی که او می رفت اصلا حس خوشایندی نداشت فقط دعا دعا می کردم که مسیرش را از من جدا کند ولی این اتفاق نیفتاد او هیچ توجهی به من نداشت و اهسته و با طمانینه مسیرش را ادامه میداد درست پشت در شرکت ایستاد و زنگ زد دیگر داشتم از حال میرفتم .سعی کردم بر خود مسلط شوم در همین لحظه خانمی در را باز کرد و مرد بدون انکه کلامی بر زبان بیاورد داخل شد سراپای وجودم را وحشت فرا گرفته بود و مانند مجسمه پشت در ایستاده بودم و فقط با چشم مسیر حرکت مرد را دنبال میکردم که با صدای منشی به خود امدم . خانم بفرمائید امری داشتید : سلام . ببخشید من الان زنگ را زدم برای مصاحبه امده ام . اها بله بفرمائید خواهش میکنم . دختر خوبی به نظر می رسید ساده و صمیمی بود با وجود او اندکی بر خود مسلط شدم ، پشت میز او ایستاده بودم و اطراف را نگاه میکردم . دلم می خواست بدانم ان مرد کجا رفته بود و این جا چکار داشت . با شنیدن صدایش به سرعت او را شناختم به سمت صدا برگشتم داشت با مردی به نام مسعود صحبت میکرد : مسعود جان یادم رفت فایلارو ازت بگیرم . با خود فکر کردم حتما از شرکتی دیگر آمده که می گوید فراموشش شده فایلهارو بگیره . نفس راحتی کشیدم و نگاهم را به سمت منشی برگرداندم . مرد بدون توجه و نگاهی از شرکت خارج شد.خانم منشی گفت : چه عجب عزیزم به ما هم یه نگاهی کردی ! دو بار صدات کردم متوجه نشدی .- معذرت میخوام . امر بفرمائید . -خواهش میکنم عزیزم تشریف ببرید اتاق انتهای سالن دفتر ریاست ، اقای صدیق . – ممنونم . به سمت انتهای سالن به راه افتادم، کل شرکت را به صورت چند پارتیشن مجزا از هم درست کرده بودند و اسم هر بخش را در تابلو هایی کنار هر پارتیشن اویخته بودند . سکوت همه جا بر قرار بود و همه سرشان به کارشان گرم بود . مقابل در اتاق ریاست ایستادم چند نفس عمیق کشیدم و لبخندی بر لب نشاندم و چند ضربه بر در زدم . با شنیدن بفرمائید ، در را باز کردم و داخل شدم . – سلام ، خوب هستید ؟ روزتون بخیر .مردی که حدودا پنجاه ساله به نظر می رسید با گشاده رویی سلامم را پاسخ داد و مرا دعوت کرد که بنشینم .- خوب ، خوب هستی خانم رها پرتو ؟ - خیلی ممنون اقای صدیق . – دخترم ، من دیروز رزومه شما رو مورد مطالعه قرار دارم و دیدم با توجه به مهارتهایی که درج کرده بودی برای بخش شخصیت پردازی میتونیم از شما استفاده کنیم .-در حالی که از شدت خوشحالی در حال انفجار بودم با لبخندی فراخ گفتم : خیلی ممنون ، خیلی خوشحالم . آقای صدیق گفت : ولی دخترم باید بدونی که در ابتدای کار باید به مدت یکماه کار اموز باشی . – مشکلی نیست من دوست دارم تجربه و علمم رو در این زمینه تکمیل کنم . اقای صدیق در حالی که موشکافانه به حرکات من دقت داشت گفت : ولی باید این رو هم بدونی که شما پنجمین کار اموز این بخش هستی . چهارتای قبلی نتونستن ارتباط کاری لازم رو با اقای رهجو برقرار کنن و خیلی زود ما رو ترک کردن . راستی نگفتم اقای رهجو سر پرست کاری شماست . امید وارم حداقل شما همکار ما شوید .-تمام تلاش خودم رو میکنم اقای صدیق .-بسیار خوب دخترم پس ما از فردا منتظر شما هستیم امیدوارم بتونی نظر اقای رهجو رو جلب کنی .-با لبخند گفتم من میتونم . آقای صدیق لبخندی زد و گفت بفرمائید تا خانم ساعتچی برای تهیه مدارک لازم راهنمائیتان کنند . تشکر کردم و به سمت میز منشی حرکت کردم . شورو شوق عجیبی تمام وجودم را فرا گرفته بود . وقتی کنار میز خانم ساعتچی قرار گرفتم با لبخند گفتم : خانم ساعتچی از فردا من هم به این شرکت ملحق میشم لطفا مدارک لازم را بفرمائید تا فردا بیاورم . ساعتچی لبخندی زدو گفت : خوشحالم عزیزم ، البته امیدوارم . لبخند از روی لبانم محو شد پرسیدم چرا می گویید امیدوارم ، اقای صدیق خودشون فرمودن مدارک بیارم . ساعتچی گفت : نه عزیزم به خاطر اقای صدیق نمیگم (و در حالی که سعی میکرد اهسته تر از انچه صحبت میکرد بگوید)منظورم این افای رهجوست . تا حالا چهار تا کار اموزشو اخراج کرده اونم با ثبت تو رکورد گینس تووهمون دو سه روز اول کاری ، نمیدونی که ، من که تا حالا یه لبخند درست حسابی روی لب این اقا ندیدم . گفتم : نترسونیدم خانم ساعتچی . من فردا با چه روحیه ای دوباره برگردم .ساعتچی گفت : ولی یه چیزی بگما ، کارش یکه ، حرف نداره ، همه به سرش قسم میخورن ، اگه واقعا دوس داری کار یاد بگیری دادم زد سرت که بگما میزنه از اون ناجوراش به روی خودت نیار . – دیگر حالی برایم نمانده بود ، انگار با یک هیولای دو سر ،روبرو بودم . اطلاعات لازم را گرفتم و خداحافظی کردم . از ساختمان خارج شدم بوی نم بارانی که تازه باریده بود جانی تازه در من دمید . احساس بهتری داشتم سوار ماشین شدم و بعد از نیم ساعت به خانه رسیدم .به خاطر نزدیک بودن مسیر تصمیم گرفتم با اتوبوس رفت و امد کنم در را باز کردم و ماشین را داخل اوردم و به سمت در ورودی اتاق حرکت کردم . مادر و پدرم مثل همیشه با مهربانی به سمتم امدند و جویا شدند که کار چطور پیش رفت . یک ان به ذهنم رسید که کمی شیطنت کنم سرم را به زیر انداختم ، چانه ام را لرزاندم ، و هیچ نگفتم . مادرم با اغوشی باز به سمتم امد و مرا محکم در اغوش گرفت و گفت : هیچ اشکالی نداره عزیزم ،تازه اولین جاییه که برای مصاحبه رفتی اصلا خودتو نباز ، حالا بیشتر تلاش میکنی و مطمئنم روزی به خواستت میرسی و پدر هم حرفهای مادر رو تائید میکرد از شدت خنده البته از نوع بی صدا شانه هایم میلرزید . مادرم مدام میگفت : دختر ، اخه گریه داره ، علی جان شما یه چیزی بگو . و مرا از اغوشش جدا کرد که دید من از شدت خنده قرمز شده ام . مادرم گفت : وا منو ببین کی رو دارم دلداری میدم یکی می خواد خود منو دلداری بده . یک دفعه مثل جرقه بالا پریدم و گفتم : من و قبول کردن . پدر و مادرم حسابی خوشحال شدند و مرا غرق بوسه کردند . بعد از اینکه لباسم را عوض کردم کنار پدر و مادرم نشستم و انها را در جریان کم و کیف کارهایم گذاشتم البته به استثنای دسته گلهایی که به اب داده بودم . و در مورد این که قرار است با هیولایی به نام رهجو همکار شوم . پدر بلافاصله گفت : دخترم تو اولین بار است که در محیط کار مشغول میشوی . سعی کن حرفهایی رو که میگن اول خوب بشنوی و بعد همه توانت رو برای انجامش بگذار یادت نره خوب گوش کن و از همه مهمتر هیچ وقت حرمت شکنی نکن فکر نکن اگر جوابی به حرفهای طرف مقابلت ندهی میگویند بی زبانی ، همیشه برای خودت حرمت قائل شو . سعی کردم حرفهای پدرم را اویزه گوش کنم . بعد از خوردن شام به اتاقم رفتم و به خاطر خستگی خیلی زود به خواب رفتم . در خواب خوشی غرق بودم که حس کردم کسی تکانم میدهد به زور چشمانم را باز کردم . مادرم بود لبخندی زدم و تازه داشتم جابه جا میشدم که مادرم گفت : عجب بچه ایی بابا بلند شو تازه داره جابجا میشه جا خوش کردی نا سلامتی از امروز کارمند میشی خانم . با شنیدن کلمه کارمند دلم هوری ریخت و مثل برق گرفته ها از جا پریدم و گفتم : وای مامان ساعت چنده ؟ مادرم در حالی که میخندید گفت نترس دیر نشده با وسواسی که از تو سراغ داشتم زودتر بیدارت کردم پاشو ساعت شش و نیمه . خیالم راحت شد سلانه سلانه و در حالی که خمیاز ه های کشداری میکشیدم به سمت دستشویی رفتم احساس میکردم اگر به رختخوابم نگاه کنم اشکم سرازیر می شود انگار به اندازه هزار سال کسری خواب داشتم. اب سرد را باز کردم هنوز دوست داشتم چشمانم را بسته نگاه دارم مشتی اب بر روی صورتم ریختم کم کم چشمانم باز شد و خواب الودگی از سرم پرید . بعد از صبحانه اماده شدم و بهترین عطری را که داشتم و بوی ان بسیار خوشایند بود را زدم و با خداحافظی از خانه بیرون امدم . در راه تمام قوای ذهنیم را خرج کردم تا بتوانم بهترین شیوه را برای معرفی خود به رهجو به کار بندم . بالاخره رسیدم . نفس عمیقی کشیدم و داخل شدم . زنگ را فشردم . خانم ساعتچی در را باز کرد و تا مرا دید گفت : سلام همکار جدید برو که برات دعا میکنم ان شاالله موفق باشی . لبخندی زدم و به سمت پارتیشن شخصیت پردازی حرکت کردم . کارمندان دیگر هم کم کم می امدند و از خانم ساعتچی میپرسیدند: این خانم جدیده ماله کدوم بخشه ؟ صداها واضح به گوشم میرسید که بعد از گفتن کار اموز رهجوئه بدون اسثنا همه می گفتند : ا ، پس موندنی نیست .
حالا مقابل در ورودی بودم در زدم : صدایی نامفهوم که انگار مشغول انجام کاری در نقطه ای دور بود گفت : بفرمائید .
داخل شدم و سلام کردم ولی کسی را ندیدم اتاق کوچکی بود با دو میز کار کنار هم و یک قفسه پر از فایلهای درهم و نامرتبط.
دوباره گفتم : سلام ، ببخشید کسی نیست ؟! و در حالی که داشتم به سمت در
برمیگشتم تا در راهرو منتظر بایستم با خود گفتم : چرا من توهمی شدم مگه از
اینجا صدا نیومد !که یکدفعه صدایی جدی گفت : خیر ، توهمی نشدید .داشتم
اتصالات کامپیوترم را چک میکردم . به سمت صاحب صدا برگشتم ، وای خدایا چه
میدیدم ، آیا واقعا آقای رهجو او بود ؟ دیگر نایی نداشتم تمام دهنم خشک شده بود .
اخر چرا باید در بدو ورود این همه خرابکاری میکردم . رهجو همان طور خیره نگاهم
کرد و چون دید کلامی از دهانم خارج نمی شود گفت : ماشینتونو که دیگه جلوی در
پارکینگ نذاشتید ؟ بدنم حسابی داغ شده بود در حالی که چشمانم را به زمین
دوخته بودم با لکنت کامل گفتم : نه ، بابت اون روز معذرت میخوام .و خودم را به دیواره
پارتیشن کنار در چسباندم ، در همین لحظه در باز شد و من تقریبا پشت در ماندم .
مردی داخل شد و گفت : به ، سلام امیر علی خان . حال شما ؟ فرصتی برای ادامه
حرف به او ندادم و بی هوا از پشت در بیرون امدم . او که معلوم بود ترسیده است
گفت : وای ، این چه کاریه . قلبم . خانم شما کاراموزه امیر علی هستید ؟ خوبه والا
، درو تخته خوب با هم جور شدن ، امیر علی تو کم وحشتناک بودی ... که با نگاه
خشمگین رهجو مواجه شد وبا خنده ادامه داد خوب منظوری ندارم : اینجا رو کردید ت
ونل وحشت و خلاص . و به سرعت از اتاق خارج شد .
رهجو از سر بی میلی تمام سعی در معرفی دوستش داشت و گفت : این اقای
پژوهانه و کلامی دیگر از دهانش خارج نشده بود که پژوهان با پسر جوان دیگری در
حالی که معلوم بود از شدت خنده قرمز شده اند وارد شد . سعی کردم خودم را
جدی نشان دهم تا در موردم بد برداشت نکنند .پژوهان گفت : سلام خانم ببخشید ،
خوب به هم معرفی نشدیم من مسعود پژوهان هستم و این پسرمه (در حالی که یک
دستش را دور گردن پسر جوان حلقه کرده بود و با دست دیگرش به او اشاره می
کرد ) مانی سرمد . ببینید حتما الان پیش خودتون می گید چرا فامیلیا شون فرق
داره : خوب اینم حکمتی داره از بد روزگار ما رو تو بیمارستان جابجا کردن و بعد ادای
گریه کردن رو در اورد . سرمد سلام داد و احوالپرسی کرد و ورودم به شرکت را تبریک
گفت . شخصیت او اصلا شبیه پژوهان نبود ، خیلی مودب رفتار میکرد . مانده بودم
چطور پیش پژوهان دوام می اورد . پژوهان به نظر 40 ساله میرسید و مانی هم طبق
گفته پدرش مسعود 26 ساله بود . پژوهان که معلوم نبود جدی صحبت می کند یا
منظور او شوخی است گفت : خب من مسئولیت توجیح شما را بر عهده میگیم
شما پارت اول کار رو انجام میدید . بعد باقیه کار با ماست . در تمام این مدت من سر
پا ایستاده بودم و نمیدانستم چه کنم . رهجو اصلا توجهی به من نشان نمیداد .
سرمد که متوجه شده بود به خاطر ایستادن پا درد گرفته ام گفت : خانم بفرمائید
بشینید . مسعود این همه سخنرانی کردی ولی از خانم نپرسیدی فامیلیه
شریفشون چیه ؟ من بی معطلی گفتم : پرتو هستم . از انجایی که از لحظه ورود تا
ان موقع به خاطر شوکی که به من وارد شد حرفی نزده بودم ، پاسخ سریعم سکوت
را شکست و رهجو را وادار کرد که نیم نگاهی به من بیندازد. سپس بدون هیچ
واکنشی نگاهش را از من گرفت و رو به دوستانش گفت : جلسه معارفه رو تموم
کنید خوبه خودتونم میدونید پروژه عقبه ، بفرمائید سر کارتون. پژوهان و سرمد بدون
هیچ حرف دیگری خداحافظی کردند و رفتند . من ماندم و رهجو . حس می کردم
نفسم به شماره افتاده و صدای قلبم را به وضوح میشنیدم . ولی توانایی انجام هیچ
حرکتی را نداشتم . دسته کیفم را سفت گرفته بودم و گوشه مبلی که در اتاق بود
نشسته بودم مثل بچه ای که از معلمش ترسیده باشد کز کردم و نگاهم را به رهجو
دوختم. با خودم فکر میکردم او که به همین راحتی دوستانش را از اتاق بیرون می
کند با من که اشناییش هنوز به یک ساعت هم نکشیده چه خواهد کرد . در همین
افکار بودم که رهجو از روی صندلیش بلند شد به محض اینکه دیدم بلند شده من هم
بلند شدم . او که مات و حیران از رفتار من بود سعی کرد توجهی نشان ندهد و از
اتاق بیرون رفت . نمیتوانستم توجیه قابل قبولی برای ترسم پیدا کنم . مانند
انسانهای مسخ شده سر جایم میخ کوب شده بودم که دوباره وارد اتاق شد ،
احساس کردم فشارم به زیر صفر سقوط کرد یخ کرده بودم و خوب می دانستم که
دیگر رنگی به رخ ندارم .از هیبتش می ترسیدم که شاید ناشی از قد بلند وقیافه
جدی او بود. این بار مانند قبل بیتوجهی نکرد و برای اینکه فضا را عوض کند گفت :
خب ، قرار نیست که به همین روال ادامه بدید؟ لطفا شروع کنید . با این که لحنش
حالت تهدید امیز داشت و هیچ اثری از محبت در ان دیده نمی شد ، کمی دلگرم
شدم که حداقل با من حرف می زند . به خودم جرات دادم و پرسیدم : از کجا باید
شروع کنم ؟ نگاه سردی بر من انداخت و گفت : اول کیفتونو یه جای مطمئن بذارید
بعد میگم خدمتتون ؟ ! گفتم : کیفم . ! و بعد تازه متوجه شدم که از شدت اضطراب
کیفم را محکم بغل کرده ام . سعی کردم اندکی بر خود مسلط شوم ،بی اعتنا به
حرف او که مرا دست انداخته بود کیفم را به دسته جالباسی که روی دیوار نصب بود
اویختم و رو به رهجو ایستادم و گفتم : بفرمائید ، من اماده ام .
در حالی که حسابی مشغول کار بود بدون اینکه نگاهی به من بیندازد گفت : تشریف
ببرید تا انتهای سالن از انجا دست چپ ، یک تک اتاق هست ، برید پیش اقای
تیموری و بگید کار اموز من هستید خودشون راهنمایی می کنن . و بعد سکوت کرد .
براه افتادم و تا انتهای سالن رفتم ، دست چپ را نگاه کردم ، یک تک اتاق بود ولی
روی تابلواش نوشته بود ابدارخانه ، اول فکر کردم به خاطر مشغله حتما دست چپ و
راست را اشتباه کرده برای همین سمت راست را نگاه کردم ، سمت راست هم
تعریفی نداشت چون دستشویی و نماز خانه بود بعد از کمی فکر با توجه به تعاریفی
که از او شنیده بودم و رفتاری که از او دیده بودم دستم امد که چرا چهار کار اموز
قبلی همه فرار را بر قرار ترجیح دادند . ولی من نباید تسلیم میشدم . به سمت
ابدارخانه رفتم با اینکه در باز بود چند ضربه کوچک به در زدم و وارد شدم پیرمردی با
محاسنی کاملا سفید روی صندلی کنار سماور نشسته بود و قران می خواند، سلام
کردم با دیدن من قران رابست ، بوسید و روی کمد کوچکش گذاشت و سلامم را
جواب داد . گفتم : ببخشید ، اقای تیموری ، من کار اموز اقای رهجو هستم ایشون
گفتند بیام خدمت شما ، تیموری خنده ای کرد و گفت : از دست این آقای رهجو ، و
زیر لب و اهسته جوری که انگار با خودش حرف بزند گفت : نمیدونم چرا با این قلب
مهربونی که داره ، اینجوری با خلق خدا رفتار میکنه . در عجبم! . بعد یک شیشه پاک
کن و چند تا دستمال را رو به من گرفت و گفت : بیا بابا جان . نقشه رهجو را فهمیدم
، فقط نمیدانستم چند روز باید نقش نظافتچی اتاق او را بازی کنم ؟ نزدیک اتاق
رسیده بودم که پژوهان از اتاقشان بیرون امد وبا صدای بلندی که انگار قصد داشت
همه بشنوند گفت : خب خانم کار اموز به سلامتی کارم که شروع شد. سعی کن
خوب یاد بگیری که به درد ایندتم می خوره . از لحن حرف زدنش که امیخته با تمسخر
بود متنفر بودم ، هیچ نگفتم و برگشتم تا وارد اتاق شوم که با سینه ستبر رهجو
مواجه شدم ، رو به پژوهان کرد و خیلی جدی و قاطع گفت : با کار اموز من شوخی
نکن . با این که از او می ترسیدم ولی از این که همین روز اول از من حمایت کرد در
پوست خود نمیگنجیدم ، همین که وارد اتاق شدم ، رهجوگفت : شروع کن همه این
کمد و حسابی تمیز کن ، پرونده هارو هم بر حسب حروف الفبا مرتب کن . از خودم
تعجب کردم ، من که حتی در دانشگاه هم در مقابل زورگویی و بی احترامی سکوت
نمی کردم چرا در مقابل رهجو ساکت بودم ، فقط خدا خدا میکردم که مثل همیشه
صبرم را زود از دست ندهم و بعد انی نشود که هنگام عصبانیت هایم رخ می داد .
روحیه جنگجویی دارم ولی ارامش ظاهریم این را نشان نمی دهد و برای همین است
که مادرم همیشه به پدرمیگوید : نمیدونم این بچه این همه عصبانیت و جوش اوردن
های یهویی رو از کی به ارث برده ؟ و پدر با خنده میگه : خب معلومه از تو و بعد مادر
با شوخی شروع به دعوا با پدر می کند . به یاد اخرین باری که دعوا کردم افتادم ، در
راه بازگشت از دانشگاه سوار اتوبوس شده بودم و محو تماشای منظره های بیرون
بودم که سنگینی نگاهی از سمت اقایان نظرم را به خودش جلب کرد تا نگاهش کردم
، مردی که به نظر زن و بچه دار میرسید چشمکی حواله ام کرد از کارش سرم را تکان
دادم ولی او دست بردار نبود من که حسابی کلافه شده بودم در یک لحظه در مقابل
چشمان متحیر مردها از زیر نرده رد شدم بالا سر مرد ایستادم و کلاسورم را محکم بر
سرش کوبیدم و بعد هر چه فحش بلد بودم نثارش کردم . مرد که جری شده بود
شروع کرد به فریاد کشیدن ، مسافران دیگر دست مرد را کشیدند و راننده پیاده اش
کرد . بعد همه هاج و واج نگاهشان را به من دوختند . در این افکار غوطه ور بودم که
رهجو گفت : شروع کردی ؟ گفتم : همین الان . حسابی مشغول بودم که رهجو
گفت : بسه . خوشحال شدم و در دلم گفتم : اها سر عقل اومدی دیدی من بیدی
نیستم که با این بادا بلرزم . برگشتم که دیدم دم در ایستاده و گفت : تشریف ببرید
بیرون می خوام برم ناهار . بعد از ناهار ادامه بدید . شانه هایم اویزان شد . کیفم را
برداشتم و از اتاق خارج شدم ، در را قفل کرد رو به من ایستاد و گفت : الان 12:30 ،
من تا 1:30 بر نمیگردم . و چون در اتاق را قفل کرده بود یعنی من بعد از خوردن ناهار
تا بازگشت او اواره بودم . حس جوجه اواره ای را پیدا کرده بودم که در عوض مادرش به
دنبال یک خروس مغرور روانه است . کنار میز خانم ساعتچی ایستاد و گفت . امروز
پرتو با شما بیاد ناهار تا همه جا رو یاد بگیره . و بعد رفت . از این که بالاخره به جای
کار اموز فامیلی من را به کار برده بود تعجب کردم ان هم بدون به کار بردن لفظ خانم .
ساعتچی گفت : بیا عزیزم ، بهت سخت گذشت ؟ گفتم : کم ، نه. با ساعتچی به
سالن غذا خوری که درست طبقه همکف سالن شرکت بود رفتیم . انجا را هم با یک
اکواریوم بزرگ به دو قسمت تقسیم کرده بودند و به قولی زنانه و مردانه را سوا کرده
بودند . رهجو را دیدم که به تنهایی پشت به همه و رو به پنجره شیشه ای سلف که
به حیاطی باز میشد ، نشسته بود و به ارامی غذا می خورد . از این همه گوشه
گیریش تعجب کردم
بعد از خوردن غذا با خانم ساعتچی به شرکت برگشتیم . خانم ساعتچی رو به من کرد و گفت : از صبح تا حالا با چه کسایی اشنا شدی ؟ گفتم : اقای پژوهان و...همین که اسم پژوهان از دهانم خارج شد ، ساعتچی دهنش را کج کرد و باعث شد تا از او درباره علت کارش جویا شوم , ساعتچی گفت : واه واه مراقب باش دختر به این ادم رو ندیا یک ادم پر روییه که نگو تا حالا سه بار ازدواج کرده و طلاق گرفته اصلا ادم نرمالی نیست نمیدونم این اقای صدیق چرا بیرونش نمیکنه ؟ و بعد در جواب سوال خودش گفت : از بس کارش خوبه. من که از تعجب شاخ در اورده بودم با چشمانی گرد به حرفهای ساعتچی گوش میکردم و ساعتچی درباره حرفهای بی مزه و بی سرو ته پژوهان میگفت و واقعا هم حق داشت .بعد دوباره پرسید: دیگه کی رو دیدی؟ گفتم : سرمد رو دیدم و اقای تیموری . تا ساعتچی خواست درباره اخلاق انها حرف بزنه یک دفعه سکوت کرد : گفتم : چی شد ؟ داشتی میگفتی ؟ که دیدم با چشم و ابرو به پشت سرم اشاره میکنه . برگشتم ، رهجو بود دستگیره در دستش بود و داشت با کسی صحبت می کرد. رهجو وارد شد ولی در را نبست ، خانمی پشت در ایستاده بود خیلی متشخص به نظر می رسید . ولی کاملا مشهود بود که هم سن و سال رهجو نیست . اهسته از ساعتچی پرسیدم : میدونی این خانم کیه ؟ ساعتچی هم که داشت زیر زیرکی نگاه می کرد گفت : من که از اول با این رهجو همکار بودم سر از کاراش در نیاوردم ، نمیدونم کیه . رهجو برگشت ،کیف کوچکی در دستش بود که آن را به زن داد و دستش را بر شانه زن گذاشت و چیزی به او گفت ، بعد از هم خداحافظی کردند و زن رفت و یک دنیا سوال را در ذهن من و مطمئنا در ذهن ساعتچی باقی گذاشت . رهجو داخل اتاق شد به ساعتم نگاه کردم هنوز یک و نیم نشده بود برای اینکه مطمئن شوم از ساعتچی هم پرسیدم او هم تایید کرد با خود گفتم : حتما کاری داره به خاطر همون رفته تو اتاق الان برم دوباره با اون صداش می خواد بگه : مگه نگفتم یک ونیم . به همین خاطر کنار ساعتچی ماندم و مشغول گپ زدن شدیم . داشتیم می خندیدیم که صدای رهجو به هوا رفت : پرتو . رنگ از رخم پرید نگاهی به ساعتچی انداختم او بیشتر از من ترسیده بودو مدام لبش را گاز میگرفت و میگفت : خدا بهت رحم کنه دوباره شروع کرد . بلند شدم و این بار دیگر نخواستم در مقابل او کوتاه بیاورم خیلی جدی و قاطع وارد اتاق شدم که دیدم رهجو کمرش را گرفته و ناله می کند تا من را دید با فریاد و خشم گفت : مگه نمیبینی در بازه چرا نمی ای سر کارت ضمنا اینا رو چرا ریختی زیر پا که ادم .... ؟ با حالتی که داشت فهمیدم پایش به انبوه پرونده ها گیر کرده و خرده زمین که کمرش را گرفته بود . کمی دلم خنک شدد و سریع گفتم : خب شما خودتون گفتید ساعت 1:30 بیام . گفتم الان می ام دوباره .... که ادامه حرفمو خوردم ، رهجو که از حاضر جوابی من تعجب کرده بود به سمت میز کارش رفت و مشغول کارش شد . مشغول کار شدم .گاهی به طور خیلی محو می شنیدم که رهجو بیتی را مدام زیر لب زمزمه میکند ولی متوجه نمیشدم . ساعت تقریبا 2:30 بود و من از شدت پا درد و کمر درد دیگر توانی نداشتم . رهجو گفت : برو . گفتم : کجا .- خونه ؟ - چرا ؟ ساعت کاری تموم شد. از این که اینقدر تلگرافی حرف میزد و باعث گیج شدنم میشد حرصم گرفته بود بدون اینکه دیگر چیزی بگویم برای این که مقابله به مثل کرده باشم فقط گفتم خداحافظ و انجا را ترک کردم . نمیدانستم با ان همه پرونده ای که روی زمین رها کرده ام و بی توجهی به او ایا فردا هم می گذارد باز برگردم ؟ لحظه ای تردید کردم که درباره فردا از او سوال کنم ولی غرورم چه میشد . تصمیم گرفتم قدری مانند او باشم شاید فردا بهتر با من رفتار کند . برای همین از ساعتچی خداحافظی کردم و راهی خانه شدم . با دنیایی ازدرد به خانه برگشتم . کمرم به خاطر کار زیاد و اعصابم به خاطر رفتار های بد حسابی درد میکرد . با خودم فکر کردم حتما فردا اخراج خواهم شد چرا که بدون اینکه درباره پرونده های جمع نشده از او سوال بپرسم انجا را ترک کردم . برای تمدد اعصاب دوش گرفتم و بعد روی تختم دراز کشیدم ، چشمهایم را بستم و دیگر هیچ چیز نفهمیدم . موقع شام بود که مادر صدایم زد ، کمی بهتر بودم . شام را خوردم و در جواب پدر و مادر که پرسیدند روز اول چطور بود به خوب بود اکتفا کردم با خودم تصمیم گرفتم دیگر بزرگ شوم و مشکلاتم را خودم حل کنم. بعد از خواندن نماز دعا کردم که خدا کمکم کند و بعد با دنیایی از ارامش که بعد از نماز به سراغم می امد به رختخواب رفتم . صبح شده بود و من حاضر بودم که به میدان جنگ برگردم وقتی به شرکت رسیدم مثل همیشه زودتر از من انجا بود به نظر میرسید شبها را انجا به صبح میرساند که اینقدر زود مشغول به کار میشود ساعتچی سر جایش نبود تا مثل دیروز برایم دعای خیر کند ، نمیدانستم چه چیزی در انتظارم است اگر میگفت اخراجی باید چه واکنشی از خودم نشان میدادم ، دیگر هیچ کاری از من بر نمی امد پس توکل بر خدا کردم و وارد اتاق شدم . –سلام . صبح شما بخیر . سرش را بلند کرد و نگاهی به من انداخت اهسته جوابم را داد . و دوباره سکوت کرد نگاهی به قفسه پرونده ها انداختم ، اخراجم حتمی بود ، کاملا تمیز و مرتب بود و تمام پرونده ها مرتب شده در قفسه قرار داشتند . همان جا منتظر ایستادم تا حکم اخراجم را ابلاغ کند که دوباره نگاهم کرد و گفت : تشریف بیارید . از شدت ترس تشریف بیاورید را تشریف ببرید شنیدم و خودم را لعنت کردم که چرا دیروز انطور برخورد کرده بودم نمی توانستم حرکت کنم و هیچ حرفی بزنم دوباره صدایم کرد و مثل اینکه بخواهد دیکته ای را برای بچه های نو اموز بخواند گفت : پرتو ، بیا ، بشین ، اینجا . به خودم امدم و تازه فهمیدم ، نه ، امروز ، روز اخراج شدن نیست باید خودم را به او نشان بدهم . میزها را که دیروز تقریبا مماس بود از هم جدا کرده بود و میز من را نزدیک به قفسه شیشه ای پرونده ها گذاشته بود . قبل از اینکه بنشینم چند برگه به دستم داد و گفت : اینا رو اسکن کن ، کارتو شروع کن . خیلی خوشحال شدم . برگه ها را از دستش گرفتم و نگاهی به انها انداختم عکس پیرزنی که به صورت خیلی فانتزی و زیبا طراحی شده بود را از دو سمت روبرو و پهلو نشان میداد . بی اختیار گفتم : وای چقدر جیگولانیه . نگاه عاقل اندر سفیهی بر من انداخت و گفت : واژه های جدید میشنوم ، و کلمه من را با ان صدای مردانه اش تکرار کرد ، جیگولانی .دیگر مثل دیروز از او نمی ترسیدم و احساس ارامش بیشتری داشتم . کارم را شروع کردم انقدر ذوق داشتم که قابل وصف نیست در اواسط کار بودم و داشتم تقریبا با صدای بلند با طرحم کلنجار میرفتم که رهجو گفت : چی شده ؟ گفتم : گیر کردم ، نمیدونم اینو چی کارش باید بکنم. صندلیش را به سمتم کشید ، موس را از دستم گرفت و قبل از هر اقدام دیگری نرم افزارم را بست ، و دوباره باز کرد ، در تعجب بودم که چرا همچین کاری را انجام میدهد که یکدفعه مثل انکه اب یخی بر سرم ریخته باشند مثل ادم های برق گرفته از جا بلند شدم و گفتم : وای ، دیدی چی شد پروژه ام رو ذخیره نکرده بودم . نگاهی بر من انداخت و گفت : این درس اولت . تازه فهمیدم او دانسته همچین کاری را با من کرده . اشک در چشمانم جمع شده بود و بغض شدیدی راه گلویم را بسته بود ، دلم می خواست به خاطر انهمه بیرحمیش بلند شوم و چیزی را بر سرش خرد کنم ، ولی نباید گریه می کردم ، نباید اجازه میدادم که فکر کند ضعیف هستم . برای همین تکانی به خود دادم آهسته روی صندلیم نشستم و دوباره مشغول کار شدم ولی انگار واقعا درس خوبی به من داده بود چون به محض انجام هر مرحله سریع آن را ذخیره میکردم . دوباره سر جای اول رسیدم حالا که مطمئن بودم تمام مراحل را درست انجام داده ام صدایش کردم ، خیلی خونسرد به سمتم برگشت ، گفتم : اقای رهجو لطف می کنید توضیح بدید اینجا رو چطوری باید انجام بدم . به سمتم آمد با این خیال که دوباره همان کاررا انجام میدهد و نتیجه ای از خباثتش نمیگیرد و حسابی ادب می شود منتظر نشستم ولی اوحتی به موس هم دست نزد و به توضیحی اکتفا کرد ، انگار در هر لحظه نقشه ای جدید برایم می کشید .
ان روز هم تمام شد و من بیشتر به کارم عادت می کردم حالا حدودا دوهفته ای شده بود که سر کار می امدم و هنوز اخراج نشده بودم در این مدت یا مثل پیک بین اتاق خودمان و پژوهان در رفت و امد بودم یا دائما در حال بازسازیه پروژه کوچکی که به من واگذار شده بود. همان طور که قبلا گفتم رهجو در هنگام کار مدام بیتی را زیر لب زمزمه میکرد انروز سر درد عجیبی داشتم و کمی سرما خورده بودم و گوش و بینی ام حسابی کیپ شده بود و تمام روز در حال رفت و امد بین دو واحد بودم چون پروژه اصلی به انتها رسیده بود و کار باید جمع میشد . رهجو حسابی مشغول و عصبی بود و هر وقت گیر میکرد یا ضربه ای به میز میزد یا فحشی حواله کامپیوتر می کرد . در همین رفت و امد ها بودم که گاف جدیدی دادم . داشتم وارد اتاق میشدم که شنیدم رهجو میگوید : رها رها رها من . دهانم از تعجب باز ماند یعنی چه شده بود که انطور مرا صدا میزد ، سریع به سمتش رفتم و گفتم : چی شده ، می خواین کاری براتون انجام بدم . هر چی هست به من بگید . رهجو هاج و واج نگاهم کرد و بعد از لحظه ای انگار که متوجه شده باشد چه اتفاقی افتاده و من چرا ان حرف ها را زدم بدون انکه نگاهش را از من بگیرد شروع کرد به خندیدن . اصلا از خنده اش دلگیر نشدم انقدر چهره اش زیبا شده بود که دوست داشتم تا صبح بخندد و من همان طور نگاهش کنم ، صدای خنده اش انقدر بلند بود که پژوهان و سرمد و ساعتچی که کنار واحد ما بودند امده بودند ببینند چه خبر است این را زمانی فهمیدم که رهجو خنده اش را تمام کرد و سرش را به طرف در خم کرد و چپ چپ به انها نگاه کرد انگار نه انگار ، او بود که می خندد . من همان طور منتظر شنیدن علت خنده اش بودم که گفت : پرتو فلشو اوردی یا نه ؟ دیگر جرات نکردم بپرسم چه اتفاقی افتاده برای همین فلش را دادم و ساکت پشت میزم قرار گرفتم ، لحظه ای بعد دوباره برای انجام کاری بیرون رفتم وقتی برگشتم رهجو در اتاق نبود و تکه کاغذی را بر روی صفحه مانیتورم چسبانده بود . بیت شعری را روی ان نوشته بود و قسمت هایی از نوشته را مارکه کرده بود
نوشته بود : نبسته ام به کس دل ، نبسته کس به من دل ، چو تخته پاره بر موج ، رها ، رها ، رها من .
وقتی نوشته را خواندم از شدت خجالت سرم را روی میز گذاشتم و تازه فهمیدم این همان بیتی است که همیشه زیر لب زمزمه میکند . دیگر دوست نداشتم انجا باشم حتما او فکر می کرد من دیوانه ام که این طور رفتار میکنم درست از همان لحظه اول که او را دیدم خرابکاری کرده بودم . در همین افکار بودم که رهجو صدایم کردو گفت : پاشو ، این جا جای خوابیدن نیست . تا سرم را بلند کردم ، جیغ خفیفی کشیدم چون دیدم درست بالای سرم ایستاده . رهجو دوباره به خنده افتاد روی صندلیش نشست و سرش را روی میز گذاشت شانه هایش از شدت خنده به لرزه افتاده بود و من هم مانند ادم های ماتم زده نگاهش میکردم تا سرش را از روی میز برداشت و چهره غم زده مرا دید دوباره به خنده افتاد و دستش را روی دلش گذاشت و مدام سرش را تکان میداد .با خودم گفتم : چقدر صواب کردم کلی خندید . رهجو اندکی بر خود مسلط شد و گفت : نذاشتی حرفمو بزنم اون پرونده هایی رو که گذاشتم رو میزت رو لطفا بذار تو قفسه و دوباره پقی زد زیر خنده . دیگر سردردم را حس نمیکردم ، فقط تمام بدنم مثل کوره می سوخت بلند شدم و مثل ادمهای مست که اختیار راه رفتن ندارند و مدام تلو تلو میخورند، پرونده ها را در قفسه گذاشتم . از بس بی تعادل بودم تقریبا به در قفسه اویزان شده بودم که ناگهان قفسه صدایی داد ، متوجه شدم کمی شل شده ، سریع به رهجو گفتم : اقای رهجو این قفسه شل شده ، یه وقت نیفته . رهجو بدون آنکه نگاهم کند گفت : باشه به مش رحیم میگم بعدا بیاد درستش کنه . راستی شما انگار حالت خوب نیست برو خونه . با حال بدی که داشتم از این که سر سوزنی به من توجه نشان داده بود خوشحال شدم به خانه که رسیدم مادرم که دید هنوز بهتر نشدم دوباره وقت دکتر گرفت . بعد از مراجعه به دکتر نتیجه ان شد که یک روز در خانه استراحت کنم تا بهبود پیدا کنم از شدت تبی که داشتم چند ساعتی را در مطب دکتر زیر سرم بودم و بعد به خاطر چند قرصی که خوردم حسابی خواب الود شدم و تا صبح تخت خوابیدم صبح که بیدار شدم کمی بهتر بودم ساعت تقریبا 7:30 بود چون میدانستم رهجو این ساعت سر کار حاضر است شماره شرکت را گرفتم ساعتچی با صدایی خواب الوده گفت : شرکت بهپرداز بفرمائید. با صدای گرفته ام که حاکی از سرما خوردگیم بود گفتم : سلام خانم ساعتچی خوب هستید رها هستم ، پرتو . خانم ساعتچی گفت : سلام عزیزم خوبی چرا صدات گرفته ، سرما خوردی . –بله ، دکتر امروز رو توصیه کرده استراحت کنم ، لطفا وصل می کنید اتاق اقای رهجو به ایشون اطلاع بدم . – عزیزم ،اقای رهجو هنوز نیومده . – حالا من چی کار کنم ؟ - شماره موبایلشو میدم بهت باهاش هماهنگ کن. – خانم ساعتچی میگم یه موقع ناراحت نشه ، شماره شو به من میدید.- وا ، ناراحتی نداره ، خودش داد گفت از اشناها اگه کسی شماره شو نداشت بهش بدم . شماره را گرفتم و با شک و تردید بسیار تماس گرفتم ، قلبم داشت از دهانم بیرون میزد هنوز دو تا زنگ بیشتر نزده بود که گوشی را برداشت گفت : بفرمائید . سریع گفتم : سلام آقای رهجو . حرف دیگری نزده بودم که گفت : سلام پرتو کجایی شماره شرکت نیست ؟ گفتم : ببخشید مزاحمتون شدم زنگ زدم شرکت تشریف نداشتید ، خانم ساعتچی شماره تون رو دادند . راستش من حالم خوب نیست نمیتونم بیام شرکت خواستم اطلاع داده باشم . گفت : مشکلی نیست ، استراحت کنید . ان شاالله هر چه زودتر بهتر بشید ، فقط همین امروز رو نمی ایید دیگه ؟ -بله فقط امروز .- بسیار خوب ، امر دیگری ندارید . – نه عرضی نیست .-پس مراقب خودتون باشید ، خداحافظ .-ممنون ،خداحافظ . از لحن صحبتش تعجب کردم ، کاش همیشه از پشت گوشی با من صحبت می کرد . چه مهربان بود . براستی این چه حسی بودکه من با توجه به این همه ازار و اذیتی که از او میدیم از دستش دلخور نمیشدم . به هر حال کل انروز را تقریبا در تختخواب بودم و استراحت کردم . برای فردا تصمیم گرفتم تحولی بدهم برای همین ، یک مانتوی رنگ روشن که خیلی شیک بود را با مقنعه ای که همرنگش بود ست کردم و کنار تختم گذاشتم تا فردا صبح بپوشم .صبح زود بلند شدم با این که هنوز سرفه میکردم رنگ و رویم بهتر شده بود حسابی به خودم رسیدم و لباسهایی را که تدارک دیده بودم پوشیدم ، نگاهی به اینه کردم چشمانم از همیشه درشتر و پر فروغتر می نمود . حسابی برازنده شده بودم چون پدرم ، حوالیه شرکت کار داشت مرا رساند ، واقعا روزم خیلی خوب شروع شده بود . به شرکت که رسیدم از پدرم خداحافظی کردم و وارد شرکت شدم . خانم ساعتچی با دیدن من گفت : به به ، رها خانم خوشگل ، می دونستما خوشگلی ولی امروز یه چیز دیگه شدی ماشاالله . لبخندی زدم و تشکر کردم و پرسیدم : اقای رهجو امده . – اره بابا ، حیف تو ، پیش این برج زهر مار کار میکنی . به سمت اتاق براه افتادم و داخل شدم ، مثل همیشه سرش به کارش گرم بود . سلام کردم ، بدون آنکه سرش را بلند کند گفت : سلام ، بهتر شدی یا اومدی ویروس انتقال بدی ؟ گفتم : خدا رو شکر بهترم . – خوبه ، پس سریع مشغول شو ، چند تا فایل برات گذاشتم توو کامپیوتر اونا رو اصلاح کن تا بعد . مشغول کار شدم تقریبا دو ساعت با انها مشغول بودم ، کارم که تمام شد گفتم: آقای رهجو انجام دادم لطف میکنید ملاحظه کنید . تازه انموقع بود که سرش را بلند کرد و به سمتم برگشت . کاملا مشهود بود که از دیدنم متعجب شده برای چند لحظه مات و مبهوت نگاهم کرد و بعدنگاهش را از من گرفت .پروژه ها را تاییدکرد و گفت : اینا رو بریز توی دی وی دی ببر بده سرمد
کاری را که گفته بود انجام دادم و به اتاق سرمد رفتم پژوهان تا من را دید گفت : به به خانم پرتو سرما خورده بودید دیگه ؟ تا باشه از این سرما خوردگی ها . به سلامتی شغل عوض کردید مانکن شدید . اصلا توجهی به حرفهای اونکردم به سمت سرمد رفتم و دی وی دی را تحویل او دادم و برگشتم که دیدم رهجو با خشم شدیدی رو به پژوهان ایستاده و نگاهش می کند و تا نگاه من را دید گفت : از همین لحظه لازم نیست شما دیگه بیایید این اتاق مفهوم بود . خیلی سریع و بدون هیچ معطلی گفتم : با کمال میل و از اتاق خارج شدم ولی حتی از یاد اوری چهره رهجو نیز وحشت داشتم .وارد اتاق که شدیم رهجو در را بست و چند بار مسیر کوچک اتاقمان را طی کرد و بعد رو به من ایستاد و برای اولین بار خیلی آهسته گفت : خانم پرتو لطف بفرمایید دیگه این طور لباس نپوشید نمیگم بده یا مناسب نیست ، نه ، ولی با وجود بیمار دلانی مثل پژوهان .... و دیگر حرفش را ادامه نداد . داشتم از خجالت آب میشدم تنها کلمه ای که در مقابل ادب او قادر به گفتن بودم چشم بود . ان روز برایم مانند زهر تلخ شد هیچ رغبتی برای انجام کار نداشتم دلم می خواست هر چه زودتر ساعت کاری به پایان میرسید و من به خانه برمیگشتم . ولی ساعت چه کشدار شده بود انگار به عقربه ها یش سنگ بسته بودند. رهجو که انگار دلش برایم سوخته بود گفت : پرتو بیا اینجا یه تکنیک بهت یاد بدم . صندلیم را کنار میزش کشیدم و تقریبا نزدیک به لبه میز نشستم . نگاهی به من کرد و گفت از اونجا چه جوری میتونی چیزی به این ریزی رو ببینی من که سرم تقریبا توو کامپیوتره به زور دارم میبینم . لبخندی کمرنگ بر لبم آمد صندلیم را کنار صندلیش کشیدم گفت : اها حالا خوب شد . و بعد با حوصله غیر قابل وصفی شروع کرد به توضیح کاری که انجام میداد . حالا که برای اولین بار در کنارش نشسته بودم چنا ن آرامشی داشتم که دلم نمیخواست هیچوقت ان دقایق تمام شود .ولی عکس انتظارم خیلی زود ساعت کاری تمام شد و من مجبور شدم از ان ارامش وصف ناپذیر جدا شوم . وقتی خواستم از اتاق خارج شوم گفتم : از لطفتون ممنون اقای رهجو ، خداحافظ . و منتظر جوابی از او نشدم . از شرکت خارج شدم , عجب روز بدی داشتم دلم می خواست هر چه زودتر از دست ان لباسها خلاص شوم . به محض اینکه به خانه رسیدم ، چمدانی که لباسهای بلا استفاده ام را در ان میگذاشتم بیرون آوردم و مانتو و مقنعه ام را دران گذاشتم .
وبعدخودم را مانند اسمم روی تخت رها کردم ، احساس کردم تب شب گذشته ام دوباره بازگشته ، دلم نمی خواست حتی یک لحظه به اتفاقات بدی که افتاده بود فکر کنم ولی محبتی که از رهجو دیده بودم طعم تلخ ان روز را از یادم میبرد . کنار مادرم که داشت تلوزیون تماشا میکرد نشستم و بعداز لحظه ای سرم را روی پایش گذاشتم و او حسابی موهایم را نوازش کرد . انشب هم گذشت و صبح شد . مانتوی ساده ای پوشیدم و مقنعه مشکیم را سر کردم و فقط یک کرم ساده زدم و به راه افتادم . اتوبوس توی راه خراب شد وقتی دیدم ممکن است حرکت دوباره اش زیاد طول بکشد ، پیاده شدم و تصمیم گرفتم با تاکسی بروم ولی انگار تاکسی اصلا وجود نداشت عصبی شده بودم نگاهی به ساعتم انداختم 8بود اگر کمی دیگر صبر میکردم حسابی دیرم میشد پس پیاده به را ه افتادم و سعی کردم تند تر از حد معمول حرکت کنم ، چقدر راه به نظرم طولانی شده بود . ساعت 8:30 بود که بالاخره رسیدم داخل که شدم ساعتچی گفت : سلام چقدر قرمز شدی ، امروز فکر کنم کلی کار دارید اخه اخرین مهلت تحویل پروژس . همیشه ساعتچی برایم خلاصه ای از عملکرد روزم بود . داخل اتاق که شدم گفتم : سلام ، ببخشید اتوبوس خراب شد مجبور شدم پیاده بیام . رهجو گفت : سلام , اشکالی نداره و بعد نگاهی بر من انداخت و لبخندی از سر رضایت بر لب اورد . مشغول کار شدم ، واقعا روز شلوغی بود . موبایل رهجو تقریبا هر یک ربع زنگ میزد و او راجع به کار توضیح می داد . تا اینکه یک بار که موبایل را جواب داد لحنش تغییر کرد و با اوردن اسم انیس کنجکاوی مرا برانگیخت . از کلماتی که به کار میبرد تعجب کرده بودم ، پس او هم بلد بود حرفهای عاشقانه و محبت امیز بزند . ناخواسته نسبت به شخص پشت گوشی احساس حسادت کردم ولی هر چه گوش سپردم نتوانستم تشخیص دهم که انیس چه رابطه ای می تواند با او داشته باشد . رهجو مرتب میگفت : انیس من ، عزیزم چرا خودتو ناراحت میکنی ؟ من فقط تو رو دارم چرا اینطور صحبت میکنی عزیز دلم . دلم نمی خواست رهجو با کسی اینطور صحبت کند . اعصابم حسابی به هم ریخته بود، یعنی رهجو نامزد داشت ولی چرا این طور نشان نمیداد . حسابی کلافه بودم یک ان به یاد خانمی که پشت در شرکت دیده بودم افتادم یعنی او همان انیس مذکور بود که این چنین دل رهجو را برده بود . اخر انها که همسن نبودند . او که بود ، چه شخصیتی داشت که چنین در ذهن رهجو رسوخ کرده بود . این افکار لحظه ای مرا تنها نمی گذاشتند و هر لحظه موج جدیدی از سوالات به ذهنم هجوم می اورد . رهجو صدایم کرد و گفت : پرتو ، تا شما بخوای کشتییاتو نجات بدی ، کلا هممون غرق میشیما ، یه کم سریعتر لطفا . به خودم آمدم و شروع به کار کردم ، ساعت کاری تمام شده بود و من منتظر بودم که رهجو سوت پایان کار را بزند ، ولی بر خلاف انتظارم رهجو گفت : پرتو ، زنگ بزن خونه اطلاع بده امروز دیر میری من به هیچ کاری نرسیدم کمک لازم دارم .- تا ساعت چند باید بمونم ؟ - ساعتشو نمیدونم ، تا هرچند طول کشید ، نمیدونم ، برات اژانس میگیرم ، نگران نباش ، فقط الان سریع باش ، سریع . به مادرم زنگ زدم و اطلاع دادم . بعد مانند تراکتور شروع به کار کردم . ساعت نزدیک 7 بودکه کارمان تمام شد ، واقعا خسته شده بودم بلند شدم تا قدمی بزنم که یکدفعه پایم به سیم شبکه گیر کرد و با سر روی زمین افتادم
برای چند لحظه فقط صداهای نامفهومی می شنیدم چشمانم باز بود ولی حس میکردم چیزی نمیبینم ، دهانم خشک شده بود و توانایی حرکت کردن نداشتم . صداهای نامفهوم بیشتر شد و من حتی صدای گریه هم میشنیدم با خودم گفتم حتما مردم و روحم است که این چنین حس می کند بعد از دقایقی قطرات اب را روی صورتم حس کردم و توانستم که صدای رهجو را تشخیص دهم که میگفت ، پرتو ، خوبی ، میتونی سرتو تکون بدی . کم کم هوشیار شدم و دیدم تقریبا تمام شرکت در اتاق ما جمع شدند ، ساعتچی بالای سرم ایستاده بود و فقط گریه میکرد و به حرفهای رهجو اصلا توجهی نداشت . رهجو ، پژوهان و سرمد بالای سرم نشسته بودند . رهجو دستش را زیر سرم گذاشت و گفت : اول یه چیزی بگو –گفتم : چی شد؟ گفت: خوبه ، پس من اروم بلندت میکنم اگه جاییت درد گرفت سریع بگو .- باشه ؟ ارام بلندم کرد ، مثل اینکه هیچ اتفاقی نیفتاده بود چون بدون هیچ مشکلی بلند شدم . رو به مش رحیم کرد و گفت : مش رحیم لطف کن یه لیوان اب قند بیار این خانم ساعتچی که حرف گوش نمیده . بعد رو به بقیه کارمندان کردو گفت : دوستان بفرمائید ، خدا رو شکر هیچ اتفاقی نیفتاد . همه اتاق را ترک کردند . من ماندم و رهجو که هر دو روی زمین نشسته بودیم . حسابی سرم درد گرفته بود . رهجو گفت: خوبی ، اصلا رنگ به صورتت نمونده . چرا با سیما کشتی میگیری . با ان اوضاع قوه طنزم به شدت فعال شده بود گفتم : اخه مینا نبود گفتم حالا سیما که هست . یه امتحانی بکنم . رهجو گفت : نه ، خدا رو شکر حالت حسابی خوبه . مش رحیم وارد شد و اب قند را به دست رهجو داد و گفت : بابا جان خوبی ؟ حالا پاشو روی زمین نشین، بشین رو نیمکت یه کم حالت جا بیاد . او که رفت رهجو گفت پاشو ، یه کم اب قند بخور حالت جا بیاد ،خودت که غش کردی هیچی ، زدی کل برق کامپیوترم قطع کردی خدا بهمون رحم کنه ، پروژه ها نپریده باشه خوبه . حالم بد بود بدتر هم شد . رهجو سیستم ها را وصل کرد ، من همین طور در دلم صلوات میفرستادم و دعا میکردم که کارش خراب نشده باشد ، بعد از چند دقیقه رهجو دو دستی سرش را چسبید و مثل کشی که از جایش در رفته باشد از اتاق خارج شد و بعد با سرمد به اتاق برگشت . سرمد که وارد اتاق شد رو به من کرد و گفت : بهتری ؟ ولی منتظر جوابی از سوی من نشد و یک سر به سراغ کامپیوتر رهجو رفت . شصتم خبر دار شد که چه اتفاقی افتاده اشکم سرازیر شد ، مثل باران بهاری گریه میکردم بعد از تقریبا بیست دقیقه رهجو به سمتم برگشت و با لبخندی بر لب گفت : برگشت . ولی تا نگاهش به چشمهای من افتاد خنده از لبانش محو شد وگفت : چی شده ؟ سرمد که وخامت اوضاع را دید اتاق را ترک کرد . گفتم : همه پروژه برگشت . – اره بابا به خاطر اون ناراحتی ، اصلا پاک میشد فدای سرت . – میتونم برم ؟ - این موقع شب ، با این حالت ، شجاع شدی ، چند دقیقه صبر کن خودم میرسونمت . –پس میتونم برم ؟ رهجو لحظه ای از کوره در رفت و گفت : بله ، میتونید برید ، بفرما . و با دستش به سمت در اشاره کرد . نمیدانم چرا اصلا توقع چنین بر خوردی را از او نداشتم گریه ام شدت بیشتری گرفت ، از اتاق خارج شدم و به سرعت خودم را به بیرون از ساختمان رساندم . گریه ام به هق هق تبدیل شده بود ، هوا واقعا تاریک شده بود همه وجودم را وحشت گرفته بود . هنوز چند قدمی از شرکت فاصله نگرفته بودم که صدای پایی را از پشت سر احساس کردم با خودم فکر کردم رهجوست که به دنبالم آمده . با این فکر به سمت عقب برگشتم ولی به جای رهجو جوانی را دیدم که به سمتم می امد ، حال و روز خوبی نداشت و بی تعادل راه می رفت تا مرا دید گفت خوشگل خانم افتخار می دید یه امشبو با شما بگذرونیم . و بعدخنده چندش باری کرد که تمام بدنم به لرزه افتاد . از شدت ترس نمی دانستم چه کنم ، تنها کاری که به ذهنم رسید دویدن بود با تمام توانی که داشتم شروع به دویدن کردم تا به خیابان اصلی برسم ، با اینکه در راه رفتن تعادلی نداشت ولی پشت سرم شروع به دویدن کرد ، خودش را به من رساند و دستم را محکم گرفت ، احساس کردم مردم ، که ناگهان کسی دستم را از دستش جدا کرد و شروع کرد به زدن مرد . بی حال ورمق ایستاده بودم و او را که پیاپی مشت و لگد نثارش میکرد را نظاره میکردم . حالم کمی جا امد ، دقیق که نگاه کردم ، متوجه شدم که رهجوست که به دادم رسیده .مرد را همان طور وسط خیابان رها کرد ، به سراغم امد و گفت : مگه نگفتم صبر کن میرسونمت . مثل بچه های لجباز گفتم : لازم نکرده ، خودم میرم – اره دیدم چه جوری داشتی میرفتی ، واقعا داشتی میرفتی . از طعنه ای که زد ناراحت شدم و بی توجه به او به سمت خیابان به راه افتادم . بعد از چند دقیقه ماشینی کنارم ایستاد و بوق زد ، این بار همه عزمم را جزم کردم ، کیفم را بلند کردم و به سمت ماشین رفتم و محکم روی شیشه اش کوبیدم . راننده شیشه را پایین داد ، دوباره رهجو بود با خنده ای تمسخر امیز گفت : اخ ، مردم ، سوار شو میرسونمت . – نخیر ، مزاحم شما نمیشم . و دوباره مسیرم را ادامه دادم ، با ماشینش جلویم پیچید از ماشین پیاده شد و با عصبانیت گفت : مگه نمیگم سوار شو . در را باز کرد دسته کیفم را گرفت و من را داخل ماشین نشاند ، تا از در فاصله گرفت ، در را باز کردم و پایین امدم دوباره به سمتم امد و دوباره سوارم کرد در حالی که به سرعت به سمت در سمت راننده میرفت با ریموت در را قفل کرد تا لحظه ای که سوار شود در را باز کردم و او دوباره قفل کرد ، لحظه ای که خواست داخل ماشین بنشیند خواستم پیاده شوم که پیشدستی کرد با یک دست در سمت مرا نگه داشته بود و مانند یک کمربند مانع پیاده شدنم شد و با دست دیگر ماشین را روشن کرد ، باید قبول می کردم که شکست خوردم ، واقعا توانی برای جنگیدن نداشتم . به راه افتادیم که موبایلم زنگ زد ، مادرم بود از حالم جویا شد وگفت کجایی ؟ گفتم : اقای رهجو زحمت کشیدن منو میرسونن ، مادرم گفت : دیو دوسر داره میرسونتت . خدا خداکردم که حواسش به صحبت های ما نباشد ، چون بدی موبایلم این بود که صداها را به صورت استریو دالبی پخش میکرد . از مادرم خداحافظی کردم . رهجو صدایم زد با خودم گفتم الان همین جا من را از ماشین پیاده می کند و از فردا هم حق رفتن به شرکت را نخواهم داشت . با ترس گفتم : از کدوم ور برم ؟ نفس راحتی کشیدم و ادرس را دادم . تمام طول مسیر هر دو ساکت بودیم . وقتی به خانه رسیدیم گفتم : واقعا از لطفتون ممنونم ، بفرمائید بریم داخل . – خواهش میکنم . الان بهتری ؟ هنوز جوابش را نداده بودم که موبایلش زنگ زد : سریع جواب داد : جانم ، انیس جان ، چشم تو راهم تا ده دقیقه دیگه بهت میرسم . فعلا. رو به من کرد و گفت : ببخشید باید برم
سریع از ماشین پیاده شدم و او رفت بدون اینکه جواب مرا بشنود .هنگام خواب وقتی به اتفاقهای انروز فکر میکردم احساس جدیدی را در خود کشف کردم . دیگر نمیتوانستم لحظه ای به رهجو فکر نکنم . او هر لحظه زندگیم شده بود . هر وقت چشمهایم را میبستم لبخند او در خاطرم نقش میبست ولی لحظه بعد به یاد انیس مرموز می افتادم و نمی خواستم مانعی باشم بر سر راهش . انقدر به او فکر کردم که خوابم برد .
به شرکت که رسیدم تقریبا تمام کارمندان حالم را میپرسیدند و همه در یک مورد اتفاق نظر داشتند : خدا بهت خیلی رحم کرد . سراغ خانم ساعتچی رفتم و سلام دادم او که دوباره احساساتی شده بود دستش را دور گردنم حلقه کرده و محکم مرا چسبیده بود . و مدام میگفت : رها جونم ، دیروز یه دفعه رفتی ، من خودم دیدم . لحظه ای که از من جدا شد خندیدم و گفتم: خانم ساعتچی یه چیزی رو میدونی الان نزدیک به یک ماهه من اینجا کار میکنم و هنوز اسم کوچک شما رو نمیدونم – ساعتچی گفت : مگه برا ادم حواس میمونه اسمم سمیراست ، از این به بعد سمیرا صدام کن عزیزم و دوباره بغلم کرد . رهجو از اتاق بیرون امد وبه خاطر وضعی که داشتم خنده اش گرفت و دوباره به اتاق برگشت . سمیرا مرا انقدر محکم بغل کرده بود که مقنعه ام در حال در امدن بود و من به زور انرا با دست نگه داشته بودم . بالاخره سمیرا رضایت دا دو از من جدا شد وارد اتاق شدم سلام دادم ، در حالی که داشت موبایلش صحبت میکرد با سر جواب سلامم را داد . دوباره مشغول صحبت با انیس بود ، به او میگفت : انیس جان تنهایی اقدامی نکن عزیزم ، بذار بعد از ساعت کاری میام با هم حلش می کنیم . فعلا خداحافظ . به سرعت به سمتم برگشت و پرسید امروز چطوری ؟ بهتری ؟ سرت که دیگه درد نمیکنه ؟ - نه خدا رو شکر خوبم . –امروز تقریبا بیکاریم ، پروژه دیروز تموم شد تا پروژه بعدی فعلا وقت اضافه زیاد داریم ، میتونم حسابی اموزشتو شروع کنم . – واقعا ممنون ، خیلی خوشحال شدم . رهجو پشت میزش نشست و به من اشاره کرد که کنارش بنشینم ، صندلیم را کنار صندلی او گذاشتم ، نگاهی به من انداخت و گفت : اماده ای. تا امدم جواب بدهم سرمد در پاشنه در ظاهر شد و سرفه ای کرد ، به سمت او برگشتیم سلام و احوالپرسی کردیم و او حالم را پرسید بعد دستش را که تا ان موقع پشتش قایم کرده بود بیرون اورد و شاخه گلی را به سمتم گرفت . حسابی تعجب کرده بودم ، گفتم : ماله منه ؟ - بله ، مگه تو این اتاق چند تا خانم ... که رهجو حرفش را برید و گفت : اثرات بیکاری شما روشن شد بذار رو میز برو اتاق پیشه بابات ما کار داریم . انقدر جدی و با خشم حرف زد که سرمد بدون هیچ معطلی از اتاق خارج شد بعد از رفتن سرمد رهجو گفت : گل بود به سبزه نیز اراسته شد . اثرات مسعوده دیگه . بلند شد و در را بست و این بار نزدیک تر به من نشست ، چشمهایش را در چشمهایم دوخت و گفت : آماده ای ؟ انقدر نزدیک بودیم که می توانستم نفسهایش را حس کنم ،قلبم تند تند میزد ،نمیتوانستم نگاهم را از نگاهش بگیرم ، او هم مشتاق نگاهم میکرد ، اندکی به خود مسلط شدم و گفتم : بله . لبخندی زد و کار را اغاز کرد . موقع ناهار که شد گفت : موافقی به مش رحیم بگیم غذاهامونو بیاره تو اتاق بخوریم . من هم موافقت کردم چون اصلا حوصله خانم هایی که در سلف می نشستند و مدام به ادم زل میزدند را نداشتم . بعد از یک ربع مش رحیم غذاهایمان را اورد رهجو از اتاق بیرون رفت و دو تا میز عسلی کوچک اورد و جلوی مبل اتاق گذاشت ، غذا ها را روی ان چید و گفت : بفرمائید . این از نظر من اولین قرارما بود ، ای کاش واقعا از این بابت مطمئن بودم ولی با وجود انیس این کار ممکن نبود . داشتیم غذا میخوردیم که موبایلش زنگ زد این بار به وضوح صدای انیس را شنیدم که پشت گوشی گریه می کرد و میگفت : عزیزم بیا اینجا من بهت احتیاج دارم دیگه نمیتونم تحمل کنم . رهجو بدون کلامی اتاق را ترک کرد و راهی شد ، دیگر نتوانستم لقمه دیگری بر دهانم بگذارم . مدام حرف انیس را در ذهنم تکرار میکردم و حرص میخوردم . حالا خوب فهمیده بودم احساس جدیدم چیست . من رهجو را برای خودم میخواستم ، ولی حرفهای انیس بوی دیگری میداد داشتم دیوانه میشدم ، با بی میلی تمام ظرفهای غذا را جمع کردم و میزها را سر جایش برگرداندم در را باز گذاشتم و سرم را با برنامه های کامپیوتر گرم کردم ، کارمندان تک و توک به سر کارهایشان بر میگشتند ، سرمد هم داشت به اتاقش میرفت و تا دید در اتاق تنها هستم داخل امد و گفت : امیر علی کجاست ؟ - نمیدونم باهاش تماس گرفتن ، خیلی سریع رفت . او که مطمئن شده بود رهجو به این زودی ها بر نمی گردد روی میز نشست و به صورتم زل زد و گفت : تو سلف نبودی ، ناهار نخوردی برم برات بیارم . – نه ممنون ، خوردم . تو اتاق خوردم . – ok ، از گلی که برات اوردم خوشت اومد . نگاهی به گل که همان طور روی میز مانده بود کردم ، نگاهش را به سمت نگاهم بر گرداند و گفت : فکر نمیکردم اینقدر بی احساس باشی ، بلند شد گل را برداشت قدری شاخه ان را کوتاه کرد اینبار در فاصله کمتری ازمن نشست و بعد گل را به صورتم نزدیک کرد ، من خودم را کمی عقب کشیدم با لحنی نا خوشایند گفت : چرا عقب میری خانوم . که یک دفعه ناله اش به هوا رفت و از روی میز بلند شد که دیدم رهجو دستش را از پشت سر پیچانده و ول نمیکند . مدام میگفت : آی، آی امیر علی معلومه چه غلطی میکنی ؟ رهجو گفت : خودت چه غلطی میکنی ؟ دیگه نبینم از این رمانتیک بازیا در بیاری . – سرمد گفت : امیر علی اصلا به تو ربطی نداره ها . خودش عاقله نیازی به نظر صادر کردنای تونیست . بعد رو به من ایستاد و گفت : ناراحت شدی ، رها جان ؟ از وقاحت بیحدش تعجب کردم و گفتم : چه کسی به شما اجازه داد منو با اسم کوچک صدا کنید ؟ بله من اصلا از این رفتارهاخوشم نمی یا د . سرمد گفت : رها ، چرا بازی در می یاری تو خودت گفتی ... دهانم از تعجب باز مانده بود ، این چه بازی بود که با من شروع کرده اند . به رهجو نگاهی ملتمسانه انداختم و دیدم از شدت خشم در حال انفجار است . گفتم : اقای رهجو به خدا داره دروغ میگه . رو به سرمد کردم و گفتم : تو از خدا نمیترسی ، اینجوری داری با ابروی من بازی میکنی ، بیشرم . گریه کردم و از اتاق بیرون امدم و یکراست به اتاق اقای صدیق رفتم . در حالی که به شدت گریه میکردم بدون در زدن وارد اتاق اقای صدیق شدم ، در حال نماز خواندن بود و چه ارامشی بر اتاقش حکم فرما بود . برای انکه کسی مزاحم نشود در را قفل کردم و گوشه ای ایستادم ،صدای داد و فریاد ان دو بالا گرفت ، سلام نمازش را داد و سجده کرد ومهر را بوسید . به سمتم برگشت و گفت : چی شده دخترم ، همین که دخترم را شنیدم مثل اینکه سدی را باز کرده باشنداشکهایم جاری شد انقدر صبر کرد تا ارام شدم و تمام ماجرا را برایش تعریف کردم . به فکر فرو رفت و گفت : لا اله الا الله . دیگه از حد گذروندن . بلند شدم قران را از روی میزش بر داشتم کنارش نشستم و دستم را روی قران گذاشتم و گفتم به همین قران قسم راست میگم حداقل شما حرفمو باور کنید . نگاهی از سر محبت بر من کرد و گفت : همراهم بیا . اشک هایم را پاک کردم و از اتاق بیرون رفتیم . همه کارمندان منتظر ایستاده بودند و با نگاههای پرسشگر خود ما را بدرقه میکردند به اتاقمان رسیدیم با ترس و واهمه وارد اتاق شدیم . رهجو و سرمد حسابی گرد وخاک به پا کرده بودند . لباسهای رهجو پاره و نامرتب شده بود و از کنار لبش خون می امد . اصلا دلم نمی خواست به سرمد نگاه کنم ، سمیرا کنارم امد ودستم را محکم در دستش گرفت . اقای صدیق از اتاق بیرون امد و با اقتداری کامل گفت : همه برگردن سر کارشون لطفا . لحظه ای بعد هیچ کس در سالن نبود. بعد به سمیرا گفت در راببنددو چون دید من در کنار سمیرا هستم او را از اتاق بیرون نکرد ، رو به رهجو و سرمد ایستاد وگفت : شماخجالت نمیکشید اینطور رفتار می کنید . سرمد دوباره شروع کردی ، خجالت نمیکشی ، بخشش تا چه حد ، مگه دفعه قبلی ازت تعهد کتبی نگرفته بودم .اگه یادت رفته ضمیمه پروندس نشونت بدم. سرمد باز با وقاحت تمام دوباره گفت : اقای صدیق این دفعه فرق می کنه ، اون خودش راضیه با من دوست باشه و رو به من کرد و گفت : مگه نه چرا ساکت وایسادی یه چیزی بگو ؟ واقعا به حال مرگ افتاده بودم نگاهی به رهجو که با خشم نگاهم میکرد کردم و نگاهی به صدیق انداختم به سمت صدیق رفتم و گفتم : اقای صدیق به این قران قسم خوردم چرا باور نمیکنید ؟ بعد روبروی سرمد ایستادم و سیلی محکمی در گوش او نواختم و گفتم : واقعا وقیحی ، چه قصدی داره ، چرا با من این کارو میکنی بترس از خدا و از شدت ناراحتی از حال رفتم و دیگر هیچ چیز نفهمیدم . وقتی به هوش امدم در دفتر اقای صدیق بودم و سمیرا بالای سرم گریه میکرد . با صدایی که انگار از ته چاه در می امدگفتم : سمیرا چی شد؟ سمیراگفت : نترس عزیزم ، اقای صدیق میدونست تو بیگناهی ، زنگ زد 110 . اومدن بردنش ؟ - بالاخره گفت دروغ گفته یا نه ؟ - اره عزیزم تو خوب باش به خدا همه چی درست شد . تا پلیس و دید به غلط کردن افتاد فکر نمیکرد صدیق تا اینجا پیش بره . – اقای رهجو کجاست ؟ پیش از انکه جواب بدهد ضربه ای به در خورد و رهجو وارد شد، خون صورتش را شسته بود ولی استین لباسش همان طور پاره بود.سمیراگفت : خب ، حالا شما که اینجایی من برم یه سر به کارام بزنم ، مواظب خودت باش رها جون. تا او رادیدم به زحمت نشستم ، رهجو گفت : سرعی چیزی داری هر روز غش میکنی ؟ - کار من از سرع گذشته ، ابروی من برگشت ؟ - بله ، ابروی شما جایی نرفته بود که برگرده – چرا این کارو با من کرد ؟ - متاسفانه این بازی رو با شما کرد که به اصطلاح حال منو بگیره ، ولی خدا رو شکر زیاد طول نکشید. – چرا اینقدر به من اخم کرده بودید، به من شک داشتید؟ - من اخم کرده بودم ، من ، مدل ابروهام همین جوریه . و بعد قیافه اخم کردن و در اورد و گفت : ببین ، دیدی گفتم همی جوریه . – اقای صدیق کجاست ؟ - با سرمد رفت کلانتری .-راستی اقای پژوهانم توی این قضیه دخیل بود ؟ - نه ، مسعود با این که زندگیش ثبات نداره و حرفای بی سر وته زیاد میزنه ولی اهل این کارا نیست . بعد از چند لحظه سکوت گفت : خوب حال برات یه خبر دارم که همه این چیزا رو فراموش کنی . با شور و شوق پرسیدم چی ؟ -خیلی جدی گفت : شما اخراجی .!!!! لبخند روی لبم ماسید ، چشمانم پر از اشک شد سرم را به زیر انداختم و گفتم : مگه من چی کار کردم ، دیدی گفتم به من شک داری ؟ رهجو کنار پایم زانو زدو جعبه دستمال کاغذی را به سمتم گرفت و گفت : زمونس دیگه به هیچ کس وفا نمیکنه ، بعد ادامه داد حالا فردا دوتا عکس بیار ، البته تکی باشی خانوادگی به کارم نمی یاد ، ببینم میتونم با زدو بند یک کارت عضویت توو انجمن انیماتور های حرفه ای برات جور کنم. نمیدانستم بخندم یا گریه کنم ، رهجو گفت : ولی خودمونیم کسی که نیست ، اصلا حالت خوب نیست ، معلوم نیست گریه میکنی یا میخندی . که دیگه به خنده افتادم . گفت : من برم یه مطب بزنم کارم بهتر میگیره چه زود خوب شدی . سرم را بالا گرفتم و گفتم : خیلی ممنون . با نگاه اتشینش گفت: من از تو ممنونم . بعدبلند شدو گفت : پاشو ، پست ریاست و بذار برای اقای صدیق ، دیگه بسه ، بریم اتاق خودمون
نمیتوانستم محبتی را که به من ابراز میکرد هضم کنم ، رفتار هایش پر از تضاد بود ، طوری با سرمد درگیر شده بود که اگر آن تلفن ها را نشینده بودم بدون شک به عشقش نسبت به خودم یقین پیدا میکردم ، کاش آنقدر جرات داشتم که از او راجع به انیس بپرسم ولی حیف که نمی توانستم و باید در شک و تردید می ماندم . اتاق حسابی به هم ریخته بود مانیتور رهجو شکسته بود ، انگار تمام وسایل را وسط اتاق چیده بودند دیگر راهی برای رد شدن نمانده بود رهجو گفت : بدم نشد ، من صاحب یه مانیتور نو میشم اتاقم حسابی تمیز و مرتب میشه. پرتو برو پیش خانم ساعتچی تا من برم و برگردم . – کجا میرید ؟ - برم این پیراهن پارمو عوض کنم و برگردم . او رفت ولی من در اتاق ماندم و تا لحظه ای که برگشت مشغول تمیز کردن اتاق شدم ، واقعا خدا را شکر کردم که به خاطر من اسیبی به کسی نرسید چون به نظر میرسید هر چیزی را که دم دستشان رسیده به سمت هم پرت کرده اند ، وقتی وارد اتاق شد گفت : چرا تنهایی ؟ منم سهمی از این اتاق داشتم ، صبر میکردی با هم انجام میدادیم. – نه ، شما امروز به خاطر من حسابی اذیت شدید ، خواستم جبران کرده باشم . ولی میدونم با این کارا جبران نمیشه . کمی این پا و ان پا کرد و بعد با حالتی کاملا جدی گفت : خواهش میکنم. موقع رفتن به خانه رسید از او خداحافظی کردم و از شرکت خارج شدم . زیر سایه درختان شروع کردم به قدم زدن که حس کردم ماشینی از پشت به من نزدیک می شود بدون اینکه نگاهی بیندازم خودم را کنار کشیدم ولی باز ماشین پشت سرم قرار گرفت ، برگشتم تا ببینم کیست که این طور با من شوخی میکند . با نگاهی خشمناک به راننده ماشین چشم دوختم ولی بعد از چند ثانیه خشمم به لبخند تبدیل شد به سمتش دویدم و او هم پیاده شد و محکم در اغوشش کشیدم . – سلام عزیزم ، کی اومدی ؟ چه بی خبر ؟ کلک با مامان هماهنگ کرده بودی ؟ اینجا رو از کجا پیدا کردی ؟ - رها ، یه نفس بگیر ، این گردن منم ول کن بتونم ببینمت دختر ، چه بزرگ شدی ، مامانم خوب بهت رسیده ها سنگینم شدی . رها تو رو خدا ولم کن گردنم درد گرفت . او مانی بود تنها پسر خاله دوست داشتنی من، او که تنها 6 سال داشت بعد از فوت پدر و مادرش در ان حادثه دلخراش رانندگی به خانه ما امد. مادر و پدرم انقدر به او عشق ورزیدند که پس ازگذشت مدتی از ان ماجرا دیگر به انها خاله و عمو نگفت و با با و مامان صدایشان میکرد بعد از ان پدر و مادرم او را رسما به فرزند خواندگی پذیرفتند. و او برادرم شد . مانی با ارثیه ای که برایش مانده بود برای ادامه تحصیل به امریکا رفت و در رشته انیمیشن مشغول به تحصیل شد در واقع بیشترین علت علاقه من به این رشته مانی بود.
مانی گفت : دلم برات یه ذره شده بود ، دیشب به مامان زنگ زدم گفتم امروز می یام ولی گفتم به تو چیزی نگه ، گفت میری سر کار ، کلی خوشحال شدم ادرسو ازش گرفتم یکسره از فرودگاه اومدم دنبالت، چشمات هنوز همون برق بچگی ها رو داره . – مانی ماشین از کجا اوردی ؟ - کرایه کردم .خوشگله ، نه ؟ - اره ، خیلی بیا بدزدیمش .- باشه ولی یادت باشه کمپوتای خوشمزه برام بیاری زندان.
هر دو خندیدیم و به راه افتادیم . به خانه که رسیدیم پدر و مادرم هر دو برای استقبال از مانی جلوی در امدند ، مادرم محکم او را در اغوش گرفته بود ،انگار خواهرش را هم درمانی پیدا کرده بود و تمام دلتنگیهایش را به دست گریه سپرده بود . بعد از مادرم ، نوبت پدرم شد . گفتم : خوبه والا ، نو که اومد به بازار کهنه میشه دل ازار . منم تحویل بگیرید راه دوری نمیره به خدا . پدرم گفت : بیا دختر لوس بابا . مانی که از حرف من خنده اش گرفته بود گفت : دلت بسوزه حسود ، مامان و بابای خودمن ، فقط. داخل خانه شدیم من به اتاقم رفتم و لباسهایم را عوض کردم و پایین امدم ، خوب میدانستم که مانی از لحاظ چهره بسیار شبیه خاله ام است . مادرم او را کنار خودش نشانده بود به چهره اش زل زده بود و مدام نوازشش میکرد. مانی مادرم را خیلی دوست داشت ولی حس کردم کمی کلافه است ، برای همین داخل اتاق شدم ، دستش را گرفتم و گفتم : مانی بیا یه عالمه چیزای جدید دارم بهت نشون بدم بدو بیا . دستش را کشیدم و او را به اتاق خودم بردم . مانی نفس عمیقی کشید و روی تختم ولو شد گفت : ببینم این چیزای جدیدتو اجی کوچولو . – اولا ، کوچولو خودتی من الان 25 سالمه ،دوما چیزای جدیدی در کار نیست ، احساس کردم کلافه ای ، خواستم نجاتت بدم . –ممنون ،راستی یاد رفته من برادر بزرگترتم ،هر چی باشه 4 سال ازت بزرگترم ، دلتنگی مامانو درک میکنم ، ولی نمیتونم کار زیادی انجام بدم . چند لحظه سکوتی بینمان حاکم شد برای اینکه سکوت را بشکنم گفتم : مانی اومدی بمونی دیگه ؟ - اره ، دیگه نمیتونم غربت و تحمل کنم .- بعد از روی تخت بلند شد و نشست و گفت : رها بیا اینجا کنار من بشین .- چیه خیلی دلت برام تنگ شده ؟ - خیلی ، بیا دیگه . کنار مانی نشستم . مانی بدون انکه لحظه ای را تلف کند دستش را بالا اورد و به یاد بچگی ها یک سبیل اتشین حسابی برایم کشید و بعد از روی تخت بلند شدو مدام این طرف و انطرف میپرید و میگفت : اخ جون بردم . حسابی دردم گرفته بود در اینه نگاه کردم بالای لبم از شدت قرمزی کبودشده بودگفتم : خیلی لوسی این چه کاری بود کردی ، ادم خواهرشو کبود میکنه ؟ چه بردم بردمیم میگه اقا . واقعا که .. مانی گفت :یادت نیست روزی که داشتم از ایران میرفتم به جای خداحافظی یه سبیل اتشی برام کشیدی گفتی هر وقت برگشتی هر کی زودتر کشید برندس . راست میگفت تازه یادم امد انقدر از رفتن مانی ناراحت بودم که ناراحتیم را به این شکل نشان داده بودم . چشمانم پر از اشک شد گفتم : اخه دوست نداشتم ازم دور شی . مانی نزدیک امد محکم بغلم کرد و سرم را بوسید و هردو مثل دیوانه ها گریه کردیم و بعد خندیدم . به مانی گفتم : زود باش سوغاتیمو بده . مانی گفت : what ? و بعد شروع کرد به انگلیسی صحبت کردن گفتم : خوب بگو نیاوردم ، اصلا یادم نبودی که برات سوغاتی بیارم . داشتم از اتاق بیرون میرفتم که مانی دستم را کشید و گفت : پایینه ، بیا بریم بهت بدم . با هم پایین رفتیم مانی مامان و بابا را صدا کرد و در چمدانش را باز کرد و سو غاتیهایمان را داد. کادوی من از همه بزرگتر بود در جعبه را باز کردم او بهترین لپ تاپ روز را برایم اورده بود . – مانی چی کار کردی ؟ - به خدا کاری نکردم رفتم مغازه خریدم اوردمش فقط همین و بعد خندید . با امدن مانی خانه روح تازه ای گرفته بود بعد از انکه شام را خوردیم و پدر حسابی با مانی گپ زد مادر گفت : عزیزم پاشو ، حسابی خستت کردیم اتاقت هم حاضره برو خستگی در کن . شب بخیر گفتیم و هر کدام راهی اتاقهایمان شدیم . تازه روی تخت دراز کشیده بودم که صدای ضربه ای به گوشم رسید ، کمی که دقت کردم فهمیدم صدا از اتاق مانیست . این رمز ما بود هر وقت با همکار داشتیم ضربه ای به دیوار میزدیم من هم متقابلا ضربه ای به دیوار زدم بعد از چند لحظه مانی ضربه ای به د ر اتاقم زد و وارد شد با صدای اهسته ای گفت : بیداری ، ساعت خوابم به هم ریخته ، خسته ام ولی خوابم نمی اد . بعد یک گوشی کوچک واکی تاکی به سمتم گرفت و گفت : میدونم صبح زود باید بری سر کار ، بیا تا وقتی خوابت نبرده با این با من صحبت کن . – گوشی رو گرفتم و گفتم : باشه . –مانی به اتاقش رفت ، داشتم در تختم جابجا میشدم که مانی گفت : سلام .- وا مگه نرفتی اتاقت . – با هوش دارم با گوشی باهات صحبت میکنم .- اها ، حواسم نبود خوب .- زود باش بگو ببینم حواست کجا بود ؟- پیش اقا شجاع بود .- پس یه اقا شجاع پیدا کردی کلک میگم اب و رنگی عوض کردی – من از اولش هم خوش اب و رنگ بودم ، بیخود برای من حرف درست نکن . فکر کردی بچه زرنگی ، اگه راست میگی خودت تعریف کن ، اون ور اب چه خبر ؟ حتما یه کسی رو برای خودت داری ؟ - نه بابا رها جان ، تو که منو خوب میشناسی ، اگه کسی رو داشتم که تصمیم نمیگرفتم ایران بمونم . همه کس و کار من شما ها هستید . – قربون داداش گلم برم ، خودم برات یه خوبشو پیدا میکنم . – لازم نکرده ، من سلیقه تو رو قبول ندارم ، خودم از فردا میگردم ، پیدا میکنم .- چه پررو . انگار منتظر بود همچین حرفی بشنوه . – رها ، اگه من شماهارو نداشتم ، چه وضعی داشتم ؟ - اه ، اه چقدر لوس ، بیمزه بگیر بخواب ببینم مثلا مردیا ، یه حرفایی میزنه ادم شک میکنه ...- چیه مگه امریکا بودم ، تکنولوژی زیاد بود منم بیکار گفتم یه ذره احساساتمو لطیف کنم ، اینجوری شد . رها ، رها ، خوابت برد . شبت بخیر .
گریه امانم نمی داد ، جوابش را ندادم که فکر کند خوابم برده ، حتم داشتم برایش سخت بود با اینکه مادر و پدرم حتی بیشتر از من دوستش داشتند ولی او مهر مادرش را از دست داده بود و از حمایت پدرش محروم بود ، انقدر گریه کردم تا خوابم برد . با تکانهای مادرم از خواب بیدار شدم . رها جان ، مامان پاشو من فکر کردم تو رفتی . – وای مگه ساعت چنده؟ - عزیزم 7:30 .- حالا من چی کار کنم ؟ - هیچی پاشو اماده شو برو سر کارت . – ده دقیقه بیشتر طول نکشید که اماده شدم ، یادم امد که دیروز رهجو دو قطعه عکس خواسته بود عکسهایی را که پشت نویسی داشت پیدا کردم و داخل پاکت کوچکی گذاشتم و به راه افتادم از در خانه که خارج شدم مانی با لبخندی از من استقبال کرد . او اماده در ماشین نشسته بود و انتظارم را می کشید . –سلام داداشیه گلم ، چه به موقع اومدیا ، حسابی دیرم شده ، اتیش کن که بریم . – سلام به روی ماه نشستت .- وا ، من که صورتمو شستم . –اینقدر بی اعتماد به نفس نباش ، تو ماهی . – مرسی . بعد از یک ربع به شرکت رسیدیم . –مرسی مانی جان لطف کردی ، بعد از ظهر میبینمت ، مواظب خودت باش . – تو هم همین طور ، خداحافظ . وارد شرکت شدم بعد از خوش و بش با سمیرا به اتاقمان رفتم ، رهجو در اتاق نبود داشتم میرفتم که از سمیرا بپرسم کجا رفته که رهجو با لیوانی چای وارد اتاق شد به خاطر همزمانی خروج و ورودمان تعادلش را از دست داد و لیوان چای داغ را روی من خالی کرد . واقعا داغ بود داشتم اتش میگرفتم ، از طرفی نمیتوانستم فریاد بزنم ، وسط اتاق ایستاده بودم و لباسهایم را تکان میدادم ، رهجو زبانش بند امده بود و فقط با چشمان گرد نگاهم میکرد . دیگر طاقت نیاوردم و به دو خودم را به دستشویی رساندم و لباسهایم را در اوردم و کمی اب خنک به بدنم زدم ، چند لحظه بعد ضربه ای به در خورد . سمیرا بود خیلی اهسته گفت : رها ، خوبی ، طوریت نشده که ، جاییت نسوخته ؟ پمادی چیزی می خوای برات بیارم . – نه عزیزم خوبم ، مانتوم بیشتر چای رو به خودش جذب کرده ، نسوختم . الان مشکلم اینه که کل مانتوم خیسه . چیزی نداری من بپوشم بیام بیرون ؟ - نه والا ، حالا صبر کن من برم از خانومای دیگه بپرسم . یه کاری میکنم برات .تقریبا یک ربع داخل دستشویی زندانی بودم . سمیرا دوباره در زدو گفت : رها درو باز کن ، مانتو برات اوردم . در را باز کردم و از لای در مانتو را گرفتم . چقدر عجیب بود مانتو نو بود و هنوز مارکش روی ان نصب بود با تعجب فراوان مانتو رو پوشیدم و مانتوی خودم را برداشتم و بیرون امدم رهجو در راهرو قدم میزد تا من رادید جلو امد و گفت : واقعا شرمنده ، طوریت نشده ؟ اگه لازمه بریم بیمارستان . – نه ، مشکلی ندارم خوب خوبم ، تقصیر خودم بود .به سمت اتاق به راه افتادیم ولی من داخل نشدم و یکراست رفتم پیش سمیرا تا قضیه نو بودن مانتو را بفهمم . سمیرا جان .- جانم عزیزم ، خوبی ؟ - بله ، یه چیزی مانتو رو از کجا اوردی، نو بود ؟ - اره دیگه رهجو رفت از بیرون برات خرید نمیدونم به این سرعت از کجا مانتو فروشی باز پیدا کرده ؟ چه قدرم خوشرنگه ، خیلی بهت مییاد . به سمت اتاق رفتم رهجو دوباره در اتاق نبود ، این بار جرات نکردم دم در بروم منتظر شدم تا خودش بیاید . رهجو دوباره با لیوان چای در پاشنه در ظاهر شد . – پرتو ، هر جا هستی همان جا وایسا . از حرفش خنده ام گرفت ، روی مبل نشستم و کلی خندیدم . بعد رو به رهجو گفتم : اقای رهجو چرا زحمت کشیدید صبح به این زودی مانتو از کجا پیدا کردید ؟ - بالاخره من هم اشناهایی دارم که یه روزی به دردم بخورن . – به هر حال خیلی لطف کردید ، راستی خیلی خوش سلیقه هستید . – خواهش میکنم . – اگه جسارت نباشه ، بفرمائید چند خریدید تقدیمتون کنم . رهجو لبش را گاز گرفت وگفت : اصلا حرفشم نزن . باز هم تشکر کردم ولی یک ان فکری به ذهنم رسید که باعث شد حالم بد شود ، حتما انیس مانتو فروشی داشت که او به این زودی توانسته بود مانتو بخرد. اگر قضیه انیس و رهجو جدی بود من چه باید میکردم تکلیف من و دلی که به او سپرده بودم چه میشد . نباید به او دلبستگی پیدا میکردم ولی چگونه ؟ رفتارهایش باعث میشد هر روز بیشتر دوستش داشته باشم . صدای رهجو مرا به خود اورد، پرتو چیه ؟ حالت خوبه ؟ چرا خشکت زده ؟ مشکلی هست ؟ - نه من خوبم . – باشه ، من که مانیتور ندارم ، بیا با کامپیوتر شما کار کنیم . پشت میزم قرار گرفتم او هم صندلیش را کنار من قرار داد. یاد عکسها افتادم ، عکسها را از کیفم در اوردم و به سمتش گرفتم .- بفرمائید . – چیه ؟ - عکسای تکی که دیروز فرمودید .- حالا من یه چیزی گفتم ، چرا جدی گرفتی . – چرا منو اذیت میکنید . دوست دارید منو ازار بدید . ببخشید برید کنار می خوام برم بیرون. – نمیرم ، بیرون کجاست ، میخوای بری پیش ساعتچی ؟ - نخیر ، لطفا بلند شید . –بلند نمیشم ، الکی بهانه نیار ، بیست دقیقه اون توو بودی ، پس هیچ کاری نداری ، بشین سر جات . – واقعا که ... – واقعا که چی ، نمیذارم بری ، الان کلاس درسه منم استادتم اجازه نمیدم بری . عکسها را از دستم کشید و در جیبش گذاشت . صندلیم را چرخاندم و رو به دیوار نشستم . – افرین ، پرتو ، ازت انتظار نداشتم . به سرعت به سمتش برگشتم و گفتم ببخشیدقصدبی احترامی نداشتم ، دستش را زیر چانه اش گذاشته بود و با لبخند نگاهم میکرد . گفت : عجب ، جنمی دارم ، خوشم اومد .سرم را روی میز گذاشتم و صدای گریه کردن در اوردم و شانه هایم را لرزاندم. – پرتو ، تو شوخی سرت نمیشه ،بیا بلند شدم هر جادلت میخواد برو اشتباه کردم ببخشید . سرم را از روی میز برداشتم و لبخندشیطنت امیزی زدم . رهجو گفت : عجب ادمی هستی . و خندید و سر جایش نشست . همین که خواستیم کار را شروع کنیم اقای صدیق در زد و وارد شد ، هر دو از جایمان بلند شدیم وسلام و احوالپرسی کردیم. اقای صدیق رو به من کرد و گفت : دخترم ، خوبی ؟ من واقعا از شما معذرت میخوام ، دیروز اصلا روز خوبی نبود . – آقای صدیق شما چرا معذرت خواهی میکنید . – من در قبال کارمندها خودم رو مسئول میدونم . – من از شما واقعا متشکرم ، شما بودید که منو از اون مهلکه نجات دادید . بعد صدیق در مورد اینکه پژو هان تنها شده و باید دنبال کارمند دیگری بگردد صحبت کرد و در اخر به رهجو گفت : امیر علی جان ، برو دفتر فنی یه مانیتور بگیر بیار . و خداحافظی کرد و رفت . رهجو گفت : نه انگار نمیشه امروز یه درس درست و حسابی به شما بدم . از لحن صحبت کردنش خنده ام گرفت و گفتم : همچین میگید درس درست وحسابی که الان هر کس از اینجا رد بشه فکر میکنه قرار بوده منو بزنید . رهجو لحظه ای به فکر رفت و گفت : درس درست و حسابی ، الان برمیگردم یه درس درست و حسابی بهت میدم و بعد از اتاق بیرون رفت . واقعا ترسیدم ، نمیدانستم این بار منظورش چیست . برای همین اتاق را ترک کردم و پیش سمیرا نشستم . ده دقیقه گذشته بود که رهجو با یک مانیتور برگشت و تا دید من در اتاق نیستم عقب گرد کردو نگاهی به من که تقریبا به سمیرا چسبیده بودم کردو داخل رفت ، از نگاهش ترسیدم چون نه لبخندی داشت و نه هیچ عکس العمل دیگری . بیست دقیقه گذشت ولی خبری نشد ، از طرفی میترسیدم وارد اتاق شوم چون عکس العملش را نمیدانستم ولی از طرفی هم میترسم نروم و او مرا به خاطر بینظمی اخراج کند . به هر ترتیب دلم را به دریا زدم و وارد شدم . – درو ببند . قلبم از حرکت ایستاد . به اهستگی در را بستم و به سمت میزم رفتم صندلیم را گوشه ای کشیدم و ارام نشستم ، تقریبا نیم ساعت سکوت در اتاق حاکم بود که ناگهان مثل مین انفجاری به سمتم برگشت و گفت : تو واقعا اخلاق منو نمیدونی من چه بدی در حقت کردم که اینطور با من رفتار میکنی ، همش حرفامو به باد تمسخر میگیری ، چرا اصلا احترامی برای من قائل نیستی . مگه من نبودم که به خاطر تو ، دیروز .... و سکوت کرد . دست هایم به وضوح می لرزید ، تمام بدنم یخ کرده بود و قطرات اشکم بی صدا بر روی گونه هایم میلرزید ، هر چه فکر کردم نفهمیدم او از کجا ناراحت است ، شاید به خاطر حرفی که زده بودم ناراحت شده بود ولی من فقط خواستم با او شوخی کرده باشم . – من فقط شوخی کردم ، به خدا قصدی نداشتم ، دیروز هم که از شما بابت کارتون تشکر کردم ، اگه کم بوده بازم میگم متشکرم ، اگه نمیتونید منو تحمل کنید چرا رک و راست بهم نمیگید تا مثل چهارتا کار اموز قبلیتون راهمو بگیرم و برم . از روی صندلی بلند شدم ، کیفم را برداشتم و گفتم : بازم بابت همه کاراتون ممنونم . برای همیشه خداحافظ و به سمت در رفتم . قبل از اینکه دستم به دستگیره در برسد رهجو خودش را بین من و در قرار داد و گفت : خوب بود ، یه درس درست و حسابی تقدیمتون کردم ، حالا لطفا برگردید سر کارتون . نگاه اشک بارم را در چشمانش دو ختم و گفتم : حالا من شما رو اذیت میکنم یا شما منو . و بدون حرف دیگری پشت میزم نشستم و سرم را روی میز گذاشتم و یک دل سیر گریه کردم . رهجو دیگر ان روز با من حرف نزد . وقت رفتن بدون انکه نگاهش کنم خداحافظی کردم و از شرکت خارج شدم . از بس گریه کرده بودم چشمانم قرمز شده بود ، بنابراین عینک افتابی ام را زدم تا کسی چشمانم را نبیند همین که از ساختمان خارج شدم مانی از ماشین پیاده شد و برایم دست تکان داد وجود مانی در این روزها مرهمی برای دردهایم بود . سوار ماشین شدم . مانی گفت : به مامان گفتم، می ای باهم بریم ناهار بخوریم و یه گشتی بزنیم تهرون خیلی عوض شده زیاد نتونستم جایی برم . –باشه بریم امروز اصلا حوصله خونه رفتن و نداشتم خدا رو شکر تو اینجایی . – مگه چی شده ؟ راستی رها تو امروز رفتی توو شرکت یه مانتوی دیگه تنت نبود ؟ یا من اشتباه میکنم. – نه ، اشتباه نمیکنی ، رییس .... روی لباسم چای ریخت . – رییست چی کار داره با تو که روت چای ریخت ؟ - چرا انقدر سوال جواب میکنی مانی ، خوبه گفتم حوصله ندارما . – چه بد اخلاقی ، باشه دیگه هیچی نمیپرسم ، اگه دوست داشتی خودت تعریف کن . رفتار رهجو برایم معنی نداشت ، چرا مرا ازار میداد ، کاش میدانست چقدر دوستش دارم ، کاش میدانست حتی وقتی مرا به گریه می اندازد هم چیزی از او به دل نمیگیرم ، کاش میدانست گریه هایم بهانه ای است برای رفع دلتنگی . چشم هایم را بستم تا ارامش پیدا کنم که خوابم برد . با تکانهای دست مانی از خواب پریدم .-رها ، رها جان بلند شو رسیدیم . به اطراف نگاه کردم مانی مرا به دربند اورده بود از ماشین پیاده شدم ، هوای تازه مرا نیز تازه کرد ، نفس عمیقی کشیدم و دنبال مانی به را ه افتادم . به رستورانی که بالای رود خانه بنا شده بود رفتیم ، روی تختی نشستیم و غذا سفارش دادیم ، هوا کاملا خنک بودو سایه درختان همه جا را پوشش داده بود . مانی گفت : خانم ، افتاب بیارم خدمتتون . با با بردار اون عینکو بتونم چشماتو ببینم . و بعد دستش را دراز کرد تا عینک را از روی چشمانم بردارد . – ا، نکن مانی چرا اذیتم میکنی ، به اندازه کافی امروز اذیت شدم . که بقیه حرفمو خوردم . مانی عینک را از روی چشمم برداشت ، نگاهی به چشمان پف کرده و قرمز من انداخت ، دستم را در دستش گرفت و گفت : به خدا اگه نگی چی شده می یام همه شرکتتونو خراب میکنم ، تو صبح خوشحال و خندون رفتی توو ، ولی وقتی اومدی بیرون مثل گل پژمرده شدی ، پس هر اتفاقی افتاده همونجا بوده ، الکیم انکار نکن که خون من به جوش می یاد تا سه میشمرم عین بچه ادم تعریف کن ببینم چی شده . و شروع کرد به شمردن . گفتم : اخه اتفاق خاصی که تو فکر کنی نیفتاده ، من ، من ، چه جوری بگم ، یه کم ، چیزه ، ول کن مانی دیگه .
مانی از جایش بلند شد ، کفشهایش را پوشید . – کجا داری میری ؟ - من که گفتم شوخی ندارم ، دارم میرم با رییست یا هر کسی که باعث شده به این روز و حال بیفتی تسویه حساب کنم . دستش را گرفتم و گفتم : بیا بشین یه کم بهم مهلت بده بتونم بگم . – چیه ؟ نکنه عاشق شدی ؟ - شدم . – شدی ؟ - ا ، چرا اینقدر میپرسی . غذاهایمان را اوردند ، مانی روی تخت نشست و با لبخند ی شیطنت امیز نگاهم میکرد .
-مانیه بی جنبه ، اصلا دیگه باهات حرف نمیزنم ، خیلی لوسی . – خوب ، ببخشید ، تعریف کن ببینم کی هست ، چی کارس ؟ خودش هم چیزی بهت گفته ؟ - رییسمه ، ولی هیچی بهم نگفته . وبعد تمام قضایا را از همان روز اول مصاحبه تا امروز برایش تعریف کردم . مانی هم مثل من معتقد بود بین رفتارهای رهجو تضاد فاحشی وجود دارد .از یک طرف وجود انیس مسئله ساز بود و از طرف دیگر اگر علاقه ای درمیان نبود علت درگیریش با سرمد چه بود ، ایا با او خصومتی داشت که به بهانه این قضیه سر او خالی کرد یا فقط به خاطر اینکه مسئول است چنین واکنشی از خود نشان داد .مانی گفت : میدونی ، تنها راه حل اینه که یه جوری به این ادم نزدیک بشم ، ببینم تو زندگیش چه خبره . – اخه چه جوری ؟ باهمکارای چندین سالشم چندان رفاقتی نداره . خیلی سرش تو کار خودشه . – من که همکاراش نیستم رها ، من سابقه کار توو سازمان جاسوسی رو دارم ، میدونم چه جوری ازش حرف بکشم . – مثلا چه جوری می خوای این کارو بکنی ؟ - تو به این کارا کاری نداشته باش ، فقط فکر کن ببین من چه جوری میتونم باهاش ارتباط برقرار کنم . لحظه ای فکر کردم و بعد چیزی مثل جرقه در ذهنم درخشید . – اها ، فهمیدم ؟ - چه رو فهمیدی ، نابغه ؟ - امروز صدیق اومد دفترمون گفت چون سرمد دیگه نمی یاد یکی رو باید به جاش بیاره ، توام که بیکاری ، خوب بیا تو شرکت ما استخدام شو ، اون جوری هم نزدیک منی ، هم میتونی رهجو رو حسابی زیر نظر بگیری . مطمئنم با مدرک و تخصصی که تو داری صدیق رو هوا میزندت . – من اصلا پشیمون شدم . – ا، چرا ؟ - اگر از همون لحظه اول کتکم بزنن که دیگه خدا اخرشو بخیر کنه . هر دو خندیدم . فکر خوبی بود هم مانی صاحب کار میشد و هم میتوانست به رهجو نزدیک شود و بفهمد در فکر اوچه میگذرد . ضمنا به خاطر عدم تشابه فامیلی هیچ کس متوجه رابطه ما نمیشد . نقشه خوبی بود و هیچ نقصی نداشت . فقط باید منتظر می ماندیم تا اگهی استخدام در روزنامه چاپ شود .
ان روز با وجود مانی تمام تلخکامی هایم را در رودخانه ریختم و با دلی شاد ولبی خندان به خانه رفتیم .
صبح شده بود و من هیچ رویی برای روبرو شدن با رهجو نداشتم ، نمیدانستم چطور باید با او برخورد کنم ، به هر حال مجبور بودم که با او روبرو شوم . تمام مسیر از خانه تا شرکت را با خودم کلنجار رفتم . تا اینکه خودم را جلوی در ساختمان دیدم . باید میگذاشتم تاهمه چیز به روال عادی خود پیش برود زنگ زدم و وارد شدم ،دکمه اسانسور را زدم در همین لحظه رهجو وارد پارکینگ شد ، خدا خدا میکردم تا لحظه ای که او ماشینش را پارک کند من از انجا رفته باشم ولی انگار همه چیز با من سر جنگ داشت
اسانسور با تاخیر زیادی پایین امدبه این خیال که او را جا گذاشتم داخل شدم و نفس عمیقی کشیدم که یکدفعه مثل اجل معلق از راه رسید و در اسانسور را نگه داشت با دیدن من لحظه ای مکث کرد ولی سوار شد ، سلام سردی به من داد و رو به در ایستاد ، سلامش را پاسخ دادم . به نظرم حتی از پشت سر هم جذاب به نظر می امد ، با ان قد بلند و موهای زیبایش خیلی دلفریب بود ، لحظه ای ارزو کردم ای کاش خیلی دیر میرسیدیم تا من بتوانم سیر تماشایش کنم که ناگهان اسانسور تکان شدیدی خورد و از حرکت ایستاد .ایا واقعا ارزوی من تحقق یافته بود ولی این چه ارزویی بود که کردم . واقعا پشیمان بودم . – چی شد یه دفعه ؟ هیچ جوابی به من نداد . با عصبانیت پرسیدم : اقای رهجو با شما هستم ، چی شد ؟
رهجو خیلی خونسرد به سمتم برگشت و گفت : از شانس قشنگ من توی اسانسور گیر کردیم . تا اسم گیر کردن را شنیدم دست و پایم شل شد و روی زمین نشستم ، احساس خفگی میکردم ، مرتب مقنعه ام را تکان میدادم و نفس های بلند می کشیدم . رهجو فکر کرد بازی در اورده ام پس هیچ توجهی به من نشان نداد . دیگر به مرز خفگی رسیده بودم روی زمین دراز کشیدم و سعی کردم نفس های بلندتری بکشم شاید حالم بهتر شود ولی فایده ای نداشت . رهجو سعی داشت با زدن کلید اخطار کسی را از گیر کردنمان مطلع کند ، با تمام توانی که داشتم و تقریبا هیچ بود دستم را به سمت رهجو بردم وپایش را گرفتم ، رهجو برگشت و گفت : معلومه چه غ..... وقتی وضعم را دید و رنگم را که معمولا در اینمواقع سیاه میشد با رنگ پریده روی زمین نشست و گفت : تو معلومه چته ؟ با صدای بریده گفتم : فو ، فو، فوبیا دارم . – چرا زودتر نگفتی . حالا باید چی کار کنم ، من باید چی کار کنم .( و تقریبا با فریاد حرف میزد ) . حس کردم هوایی برای تنفس ندارم . رهجو با مشت به در می کوبید و کمک می خواست ، ولی انگار خاک مرگ در ساختمان پاشیده بودند ، از هیچ جا هیچ صدای نمی امد ، موبایل ها هم انتن نمیداد . رهجو مستاصل روی زمین نشست و به من که در حال خفگی بودم گفت : حالامن چه خاکی به سرم بریزم . لحظه ای فکر کرد وگفت : مامانم ، اره اون روز در مورد خفگی ناشی از ترس می گفت ،
فهمیدم چی کار کنم . از روی زمین بلندم کرد ، دیگر تقریبا مرده بودم ، مرا محکم در اغوش گرفت ، خیلی محکم ، حس کردم علاوه بر خفگی تمام استخوانهای بدنم نیز خرد شد. ولی رفته رفته ، هوای تازه را حس میکردم ، لحظه ای از جایش تکان نخورد و فقط محکم در اغوشم کشیده بود ، جریان خون را در رگ هایم حس کردم ، نمیدانم چقدر در ان وضعیت بودیم که صدا هایی را شنیدم ، رهجو مرا از خودش جدا کرد ، نگاهی به من انداخت و گفت : خوبی ؟ با سر تایید کردم ، دستم را گرفت و از روی زمین بلندم کرد و گفت : اهای ، ما این تو گیر افتادیم ، پس شما کدوم .... و دوباره حرفش را ادامه نداد . صاحب صدا گفت : چند وقته اون تو گیر کردید ؟ - چی میدونم اقا ، عوض بی سوالی ما رو از این تو در بیارید بیرون . – من تازه متوجه شدم ، اسانسور گیر کرده ، الان زنگ میزنم اتش نشانی بیاد یه چند لحظه صبر کنید . مرد معلوم بود که مشغول تماس گرفتن با اتش نشانی است . رهجو کنار من ایستاد و گفت : ّبهتری . چرا بهم نگفتی فوبیای فضای بسته داری ؟ با صدای بریده گفتم : وقت نشد . دوباره داشتم از حال میرفتم ، با تردید بسیار کنارم ایستاد و دوباره مرا در اغوش گرمش فشرد ، سرم را روی کتفش گذاشتم ، تمام بدنم شل شده بود ، با لحنی ارام ومهربان گفت : پرتو خواهش میکنم به خودت مسلط شو میدونم دست خودت نیست ولی سعیتو بکن . الان مامورای اتش نشانی می یان فکر نکنم دوست داشته باشی ما رو اینجوری ببینن ، خواهش میکنم از دستم دلگیر نشو ، فقط سعیتو بکن ، قوول میدم دیگه اذیتت نکنم ، بابت دیروزم معذرت میخوام ، خواهش میکنم . دلم نمی خواست از او جدا شوم ، ارزوی مسخره ام مرا به کجا رسانده بود. گفتم : باشه ، سعیمو میکنم . اجازه بده خودم بایستم . مرا از خودش جدا کرد ، لحظه ای پایم لغزید ، دستم را گرفت و گفت : اگه بیای بیرون حالت خوب میشه؟ نیازی به دکتر نداری . – نه ، خوب میشم . ماموران اتش نشانی رسیدند ما را صدا کردند . – حالتون خوبه ؟ - رهجو گفت : بله خوبیم . – چند نفر هستید ؟ - دو نفر . – پس چرا فقط شما حرف میزنید ؟ - همکارم هم کناره منه ، یه خورده ترسیده . مامور گفت : خانمه ؟ - بله . مامور گفت : خانم ، اسم شما چیه ؟ - به زور با صدایی که از ته چاه در می امدگفتم : رها . – چی گفتی ، یه کم بلندتر بگو: رها . – اها حالا خوب شد ، رها خانوم الان دیگه تموم میشه ، الان می یاریمت بیرون . و بعد نوری حیاتبخش داخل اسانسور را روشن کرد، رهجو دستم را از دستش بیرون کشید و گفت : خوبی ، الان میبرنمون بیرون . و بعد از من فاصله گرفت . اسانسور میان دوطبقه گیر کرده بود . مامور اتش نشانی دستش را دراز کرد و گفت : رها ، اول تو بیا بیرون . رهجو کمکم کرد ، اتش نشان که مرد قوی جسه ای بود مرا مانند پر کاه از زمین بلند کرد و از اسانسور بیرون اورد ، خوشبختانه به جز مردی که اطلاع داده بود و ماموران اتشنشانی کسی انجا نبود ، از انهاتشکر کردم و گوشه ای نشستم وتازه انموقع بود که اشکم سرازیر شد . به محض انکه رهجو بیرون امد کنارم نشست و گفت : خوبی ؟ - سرم را به علامت تایید تکان دادم . اتشنشانی کنارم زانو زد وگفت : دخترم ، ترس از فضای بسته داری . به جای من رهجو حرفش را تایید کرد . اتش نشان گفت : الان خوبی ؟ چیزی لازم داری برات بیارم ؟ می خوای برسونیمت بیمارستان ؟ - نه ممنون خوبم ، فقط یه کم ترسیده بودم . اتش نشان به رهجو گفت : تنهاش نذار و بعد بلند شدو رفت . اتش نشان ها هم رفتند ، در ان طبقه رفت و امد ی نبود چون تمامی واحدهایش بسته بودند. رهجو ساکت کنارم نشسته بود ، واقعا از او خجالت میکشیدم ، دلم می خواست همان لحظه استعفا بدهم و بروم . کاملا ارام شده بودم ولی قادر به تصمیم گیری نبودم . رهجوگفت : پاشو برسونمت خونتون ، بدون هیچ مخالفتی قبول کردم . از پله ها پایین رفتیم و به پارکینگ رسیدیم ، رهجو در ماشین را برایم باز کردو من سوار شدم . چشم هایم را بستم تا او را نبینم . هنوز مسیر زیادی را نرفته بودیم که توقف کردو گفت : پرتو بلند شو بریم یه چیزی بخوریم ، چشمهایم را باز کردم ، در مقابل یک کافی شاپ شیک پارک کرده بود . گفتم : من نمی یام ، لطفا منو برسونید خونه . دلیل رفتارم را فهمید و گفت : عینک افتابی بزن بیا توو ، اینجا کسی به کار ادم کاری نداره . عینکم را زدم و وارد شدیم ، یک کافی شاپ دنج و نقلی بود تمام میزها و صندلی هایش را با پارتیشن هایی چوبیه زیبایی از هم جدا کرده بودند ، در یک میز و صندلی دو نفره جای گرفتیم ، عینکم را در اوردم ، رهجو دستمال کاغذی را به سمتم گرفت و گفت : این دستمال ، دستشویی هم اونطرفه برو با ارامش صورتتو بشور بیا اینجا . راستی چی میخوری ؟ - فقط اب . بلندش شدم و به سمت دستشویی رفتم ، صورتم را شستم و خیلی سریع کرمی به صورتم زدم و بیرون امدم . برایم اب میوه و کیک سفارش داده بود . گفت : بخور ، تا گرم نشده ، راستی چرا دیروز بهم یدونه عکس دادی . – نه ، دو تا بود . – دوباره داری با من کل کل میکنی ، میگم یه دونه بود ، بگو چشم . – چشم . – اها ، حالا شدی دختر خوب ، فردا یادت باشه یکی دیگه بیاری . وبعد چشمان زیبایش را در چشمانم دوخت و گفت : حسابی منو ترسوندی و بعد در حالی که سرش را پایین میگرفت گفت : برای اون کارم دلیل داشتم ، مادرم طی تحقیقاتی که انجام داده بود در این زمینه ، اخه مادرم پزشکه ، فهمیده بود که در چنین مواقعی کاری که من کردم بهترین راه حله ، خواستم بدونید ، یه موقع راجع به من و کارم برداشت دیگه ای نکنید ، به هر حال معذرت میخوام . – من از شما معذرت میخوام ، توی این مدت همش اذیتتون کردم . بابت امروزم ممنونم ، شما جون منو نجات دادید .
بعد از اینکه اب میوه و کیکم را تمام کردم مرا به خانه رساند . حالم کاملا خوب شده بود و دیگر نشانی از ان حالتها در من وجود نداشت .به همین خاطر تصمیم گرفتم راجع به ان حادثه هیچ چیزی تعریف نکنم حتی برای مانی و با بهانه بیکاری ان روز وارد خانه شدم.
سمیرا پشت میزش نبود یکراست به سمت اتاق رفتم ، در زدم و وارد شدم ، رهجو ، مانی و پژوهان پشت کامپیوتر جمع شده بودند و راجع به کار صحبت می کردند . سلام کردم همگی سلام خشکی کردند و دوباره مشغول کار شدند ، بعد از نیم ساعت کارشان تمام شدو پژو هان به اتاقشان رفت دلم میخواست نقشه ای در کار نبود و میتوانستم با مشتی محکم مانی را بزنم چون باعث شده بود دیر برسم و به همین خاطر نادیده گرفته شوم .مانی رو به رهجو کرد و گفت : جناب رهجو ، معرفی نمی کنید . رهجو به سمتم برگشت و گفت : ایشون خانم پرتو هستن همکار من ، خانم پرتو ایشون هم اقای مانی سمیعی هستن همکار جدید . به سمت مانی برگشتم چشمانم را تنگ کردم وگفتم : بله ، از دیدنتون خوشوقتم و بعد صدایم را اهسته تر کردم ولی طوری که انها بشنوند گفتم : خوبه یه مانی رفت ، یکی دیگه جاشو گرفت . خدا به خیر بگذرونه . مانی رو به من کرد وگفت : اگه لازمه ما هم بشنویم بلند تر بگید . – نخیر، چیزی نبود که به شما مربوط بشه . رهجو با تعجب نگاهم میکرد . مانی پوسخندی زدو از رهجو خدا حافظی کرد و به اتاقشان رفت . با عصبانیت تمام مشغول کار شدم رهجو مدام نگاهم میکرد ولی چیزی نمیگفت بالاخره دلش طاقت نیاورد و گفت : امروز چرا اینجوری شدی؟ - چه جوری شدم ؟ - خیلی عصبانی هستی . – عصبانی نباشم ، مگه من همکار شما نیستم ، چرا مسائل کاری رو با من در میون نمیذارید . نیم ساعته تک و تنها نشستم این گوشه ، انگار نه انگار . – چه مسئله ای ، هنوز پروژه جدیدی نگرفتیم ، اگه یه ذره گوش میکردی متوجه میشدی که داریم برای اقای سمیعی پروژه های قبلی رو توضیح میدیم ، تا با زمینه کاری اشنا بشه ، بعدم اون چه تیکه ای بود بار اون بنده خدا کردی . مگه چیزی بهت گفت . دیگر حرفی نداشتم که بزنم ، نمیدانستم با مانی چطور روبرو شوم ، او که انقدر با من مهربان بود ، چرا باید با او انطور برخورد میکردم. رهجو گفت : اگه عصبانیتت تموم شده ، پاشو بیا پیش من چند تا مورد رو بهت بگم کنارش نشستم و با دقت تمام به حرفهایش گوش کردم . موقع ناهار شده بود ، صدای زنگ اس ام اس گوشیم به صدا درامد ، مانی بود ، نوشته بود : اجی ، گشنمه . خنده ام گرفت ، لحنی کودکانه را انتخاب کرده بود برایش نوشتم ، چون امروز اجی رو عصبانی کردی از غذا خبری نیست . مانی دوباره برایم شکلک گریه فرستاد .برای غذا خوردن به سلف رفتم ، سمیرا کنارم نشست و گفت : وای رها دیدیش ، اسمش مانیه سمیعیه . خیلی با حاله مگه نه . – نمیدونم سمیرا جان درست ندیدمش ، پس الان کجاست ؟ چرا برای ناهار نیومده . –نمیدونم شاید غذاهای ایرانی دوس نداره اخه شنیدم تازه از امریکا اومده . تمام حواسم پیش مانی ماند ، طفلک گرسنه بود و به خاطر من و شوخیه بی مزه ام برای ناهار نیامده بود ، از جایم بلند شدم و از سلف خارج شدم ، به موبایلش زنگ زدم .- بله خانم پرتو – لوس بیمزه کجایی ،چرا نیومدی ناهار . – خودت گفتی نیام . – بابا تو شوخی سرت نمیشه .- نه ، وقتی خواهر عزیزتر از جونم میگه نیا ، خوب نمی یام دیگه . – ببین اسمتو نمیتونم بگم ، اصلا یه اسم مستعار برات میذارم ، سعید من غلط کردم ، پاشو بیا . – چه بامزه، سعید و از کجا گیر اوردی ؟ - اذیتم نکن ، پاشو بیا ، به خدا داری اشکمو در می یاری .با صدای سرفه ای از پشت سرم به خود امدم ، رهجو بود پرسید : مشکلی پیش اومده ؟ میتونم کمکی کنم ؟ - نه مشکلی نیست . مانی که صدای رهجو را شنیده بود گفت : زود باش جلوی رهجو از من عذر خواهی کن . لای عجب منگنه ای گیر افتاده بودم ، از این طرف رهجو نگاهم میکرد و از ان طرف مانی منتظر عذر خواهی بود ، دلم نمی امد مانی از دستم برنجد ، درحالی که به چشمهای رهجو زل زده بودم گفتم : من معذرت میخوام ، اشتباه کردم . رهجو چشمانش از تعجب گرد شده بود ، پرسید : با من هستی پرتو ؟ - نه ، با گوشی هستم . مانی از ان سمت غرق خنده شده بود . حسابی کلافه شدم ، دوباره از مانی پرسیدم : اومدی یا نه ؟ مانی سکوت کرده بود که یکدفعه از پشت سرم گفت : به به جناب رهجو ، خوب هستید . خودم را کناری کشیدم و ادای خداحافظی را در اوردم . مانی گفت : مشکلی پیش اومده ، چرا تو سلف نیستید ؟ واقعا دلم میخواست کله اش را بکنم ولی لبخندی زدم و گفتم : نه ، مشکلی نیست . رهجو مانی را به سمت سلف هدایت کرد ، پشتم را به سمتشان کردم و داشتم زیر لب به هردوی انها بد وبیراه میگفتم که رهجو اهسته دم گوشم گفت : امروز چی شده ، چرا چیزی به من نمیگی ؟ از ترس بر خود لرزیدم .- وای اقای رهجو قلبم ریخت ، نه به خدا مشکلی ندارم . دوباره گوشیم زنگ خورد ، رهجو که به من مشکوک شده بود گفت :چرا گوشیتو جواب نمیدی توی این مدت که پیش من هستی ندیدم اینجوری رفتار کنی ، اگه مزاحم داری گوشی رو بده من باهاش صحبت کنم .- نه مزاحمم کجا بود . مانی گوشی را قطع نمیکرد . رهجو گوشی را به زور از دستم کشید و جواب داد : الو ، بفرمائید ، چرا حرف نمیزنی ؟ اگه یه بار دیگه زنگ بزنی بلایی به سرت می یارم که ندونی از کجا خوردی . و بعد گوشی را قطع کرد و به سمتم گرفت و گفت : نبینم دیگه چیزی رو از من پنهان کنی ؟ لحنش انقدر محکم بود که بر خود لرزیدم و گفتم : چشم .
از مانی بعید بود نمیدانستم نقشه اش چیست و چرا با من این طور رفتار میکند ، با رهجو به اتاقمان برگشتیم و مشغول کار شدیم .ساعت کاری تمام شده بود و من برای رفتن اماده شدم ، از رهجو خداحافظی کردم و به سمت در رفتم همزمان با من مانی هم پشت در رسید و گفت : شما هم تشریف میبرید اومدم خداحافظی کنم ، بعد از رهجو خداحافظی کرد و با هم از شرکت خارج شدیم و به سمت اسانسور رفتیم میخواستم مشتی را که از صبح مد نظر داشتم به مانی بکوبم که رهجو مثل کسانی که در مسابقه دو شرکت کرده اند سراسیمه از شرکت خارج شد و تا ما را دید خود را ارام نشان داد و گفت : ا، چه جالب شما هنوز نرفتید . اسانسور رسید هر سه سوار شدیم رهجو طوری ایستاده بود که نمیگذاشت مانی مرا ببیند بعد از اینکه پیاده شدیم ان دو به پارکینگ رفتند و من پیاده راهی شدم اگر رهجو نیامده بود میتوانستم امروز راحت به خانه بروم ، مانی از پارکینگ بیرون امد و برایم بوقی زدو مثل برق از انجا دور شد ،- مگه خونه نبینمت مانی ، چقدر امروز اتیش سوزوندی ، به حسابت میرسم . از پشت سر ماشینی بوق زد خودم را کنار کشیدم ، رهجو بود کنارم نگه داشت و گفت : تشریف بیارید برسونمتون . – نه خیلی ممنون ، مزاحم نمیشم ، دوس دارم قدم بزنم . – هر جور میلتونه ، خدا نگهدار . و خیلی سریع دور شد عجب ادمهایی هستند برادرم انطور و رهجو اینطور دوست داشتم سر هردوشان را به هم بکوبم .با خستگیه بسیار به خانه رسیدم مانی روی مبل لم داده بود و چای میخورد و مادر برایش میوه پوست میکند . سلام . – سلام مادر ، چقدر عصبانی هستی . چرا با مانی نیومدی خونه ؟ ادم با برادرش قهر میکنه ؟ چون مادرم از علاقه من به رهجو بی اطلاع بود و همچنین از نقشه ای که با مانی کشیده بودم خبر نداشت ، مانی به هر صورتی که می خواست او را شستشوی مغزی میداد .- من که با داداش گلم قهر نیستم کارم دیر تموم شد ، نه اینکه ایشون تازه کارن ، زود از شرکت بیرون می یان مثل بچه اول دبستانیا ، مامان جون برام یه چای می یاری لطفا. – چشم عزیزم . مادرم بلند شد و به اشپزخانه رفت ، زود دست به کار شدم و کوسن را برداشتم تا جا داشت مانی را زدم ، مانی شروع کرد به جیغ زدن : ای مامان بیا جلوی این دختر دیوونه رو بگیر و مدام میخندید تا دیدم مادر به سمت ما بر میگردد کنار مانی نشستم و موهای او را نوازش کردم . – شما دوتا معلومه چی کار میکنید ؟ پسر این که کاریت نداره ؟ - مامان هنوز این دخترو نمیشناسی ، بیا از من بپرس ... دهن مانی را گرفتم و او هم کوتاهی نکردو گازم گرفت . جیغم به هوا بلند شدو موهایش را کشیدم مانی هم داد میزد . مادرم که هم از دست ما میخندید هم کلافه شده بود ما را به حال خود رها کردو به اتاقش رفت ، از بس با مانی دعوا کردم خسته شدم کنار مانی نشستم وسرم را روی شانه اش گذاشتم او هم دستش را دور کمرم حلقه کرد و سرم را بوسید وگفت : اخی ، خیلی وقت بود کتک کاری نکرده بودم راستی صبحیه چه تیکه ای بهم انداختی صورتم را به سمت صورتش برگرداندم وگفتم : ببخشید ، از دستت ناراحت بودم خواستم یه جوری تلافی کنم ، تازه ازت معذرت خواهی هم کردم . پیشانیش را به پیشانیم چسباند و گفت : رها ، تو خیلی خوبی امیدوارم رهجو لیاقت تو رو داشته باشه دلم نمیخواد تو رو دست هر کسی بسپرم . – مانی ، داداش گلم ، من خیلی خوشحالم که کنارمی . مادر به اتاق بر گشت و گفت : دعواهاتون تموم شد ، رها پاشو برو لباساتو عوض کن اگه حالشو داری بیا کمکم کن این سبزی ها رو پاک کنیم . میدانستم مانی خیلی هوای مرا دارد پس خیالم از هر لحاظ راحت بود.
صبحی دیگر شروع شد بعد از خوردن صبحانه حاضر شدم و به مانی گفتم که مثل همیشه خودم رفت و امد میکنم تا کسی به ارتباطمان شک نکند . مانی زودتر از من به شرکت رسیده بود وقتی وارد شدم کنار اتاق ما ایستاده بود و با رهجو صحبت میکرد به هر دوشان سلام دادم و به سمت سمیرا رفتم ، هر دو با نگاهشان تعقیبم میکردند ، بی اعتنا به ان دو کنار سمیرا نشستم و کلی با هم خوش و بش کردیم ، رهجو صدایم کرد : پرتو بیا . از کنار مانی گذشتم و وارد اتاق شدم چپ چپ نگاهم میکرد اهسته گفتم : چیه ؟
رهجو با مانی دست داد و او به اتاقشان رفت . هنوز ثانیه ای نگذشته بود که مانی اس ام اس داد ، چرا اینقدر رژلبت پر رنگه زود پاک کن ، موهاتم بذار تو . تازه به غیرت برادرانه او پی بردم ، چه کاری با خودم کرده بودم ، برای اینکه رهجو به قضیه پی نبرد ارام لبهایم را مکیدم تا رنگ رژم کمرنگ شود و بعد هم مقنعه ام را جلو کشیدم . رهجو صدایم زد که کنارش بنشینم تا پروژه را برایم تشریح کند وقتی کنارش نشستم گفت : یه کم بیا نزدیک تر الان سمیعیو پژوهان هم می یان . وقتی مانی و پژو هان وارد شدند مانی چنان چشم غره ای به من رفت که در دم از جایم بلند شدم و کنار ایستادم رهجو گفت : بیا بشین پرتو اقایون هم بشینن ، نمیدانستم کجا باید بایستم کنار رهجو یا کنار مانی ،با اشاره مانی نشستم ، مانی صندلیش را کنارم کشید ونشست و پژو هان کنار مانی جای گرفت ، رهجو نگاهی به من انداخت و گفت : پرتو یه کم بیا کنار من ، اقای سمیعی و پژوهان بتونن ببینن ،اشکم در حال جاری شدن بود میان رهجو ومانی گیر کرده بودم بالاخره سر پا ایستادم وگفتم: من سر پا می ایستم اینجوری تمرکزم بیشتره .
رهجو گفت : زیاد طول میکشه پا دردمیگیریا . – نه من خوبم لطفا شروع کنید . واقعا پا درد گرفته بودم مدام این پا و ان پا میشدم . مانی که متوجه من شده بود به رهجو گفت : لطفا یه break بده یه نفسی بگیریم .رهجو موافقت کرد تمام حواس مانی به من بود و مدام نگاهم میکرد ، با خودم گفتم : برسیم خونه ، غیرتی بهت نشون بدم که دیگه از این چشم غره ها برای من نری. رهجو که از نگاه های مانی به من کلافه شده بود صدایم کرد و گفت : پرتو بیا ، - بله امری داشتید . – برو از ساعتچی یه منگنه بگیر بیار. – میدانستم خودمان منگنه داریم ولی هیچ چیزی نگفتم و پیش سمیرا رفتم ، ده دقیقه کنارش نشستم و خستگیم را در کردم در این مدت رهجو اصلا صدایم نکرد ، با منگنه به اتاق برگشتم مانی طبق عادتی که داشت تا مرا دید گفت : رفته بودی منگنه بسازی و بعد لبخندی حواله ام کرد . از نگاه خشمناکی که رهجو به او و سپس به من انداخت تمام بدنم لرزید ولی مانی اصلا به روی خودش نیاورد منگنه را به سمت رهجو گرفتم : بفرمائید اقای رهجو ، ا ، راستی اقای پژوهان کجاست ؟ - کاری داشت رفت ، تا برگرده ما هم کارای ناقصمونو انجام بدیم . مانی روبروی رهجو نشست و گفت : کمکتون کنم . – نه اقا شما استراحت کنید . رهجو اشاره کرد که کنارش بنشینم ، از ترس مانی بدون این که نگاهی به او بیندازم کنار رهجو نشستم رهجو دسته ای سند به من دادو گفت : اینا رو دو به دو به هم منگنه کن. چند تا را منگنه زدم ، سرم را بلند کردم تا خستگی در کنم که با چشمان غضبناک مانی روبرو شدم نمیدانم چه شد که انگشتم و کاغذها را به هم منگنه زدم . نا خود اگاه انگشتم رابه سمت مانی گرفتم و گفتم : ای ، ای ، منگنه رفت تو انگشتم یکدفعه به خودم امدم و انگشتم را به سمت رهجو گرفتم و بعد خودم ان را بیرون کشیدم واز اتاق بیرون رفتم ، مانی که نگرانم شده بود پشت سرم از اتاق خارج شد و به دنبال او رهجو هم روانه شد ، از دست هر دوی انها کلافه شده بودم ، مانی امده بودم تا کمک کند ولی جزئی از مشکلاتم شده بود . به ابدارخانه که رسیدم گفتم : مش رحیم بتادین دارید ، منگنه رفته تو دستم میخوام یه کم روش بتادین بریزم . پشت سر من مانی و رهجو وارد ابدارخانه شدند ، مش رحیم بتادین را به دستم دادو به مانی و رهجو گفت : شما چیزی می خواین بابا جان ؟ مانی و رهجو همزمان گفتند : نه مش رحیم نگران پرتو شدیم اومدیم اینجا . مش رحیم که خنده اش گرفته بود گفت : بابا جان خمپاره که نخورده تازه خودش خانمه از پس خودش بر میاد ، شما برید بیرون . بعد از اینکه انها بیرون رفتن مش رحیم خنده ای کرد وگفت : امان از دست جوونای امروزی.
مانی عرصه را برایم تنگ کرده بود فکر نمیکردم اینقدر در مورد من غیرت به خرج دهد ، تمام رفتارهایم را ریز به ریز تحت نظر داشت و تازه وقتی به خانه میرسیدیم بنای ناسازگاری را ساز میکرد و از تک تک رفتارهایم انتقاد می نمود . از طرف دیگر در شرکت هر گاه نزدیک مانی میشدم رهجو چنان چشم غره ای به من میرفت که دوست داشتم جایی پیدا کنم و در ان پنهان شوم .
تصمیم گرفتم دیگر به هیچ کدام اعتنا نکنم و کاری را که درست میدیم انجام دهم ، وارد شرکت که شدم به سمت سمیرا رفتم و بعد از خوش و بشی حسابی به او گفتم : بابا سمیرا یه حرکتی بکن دیگه ، مگه این سمیعی رو دوس نداری ، یه جوری بهش بفهمون دیگه . – اخه چه جوری رها جون ، اصلا به ادم نگاه میکنه که من بخوام بهش بفهمونم که دوسش دارم . – سمیرا یه جوری بابت یه مسئله ای ازش کمک بخواه سعی کن فکرشو درگیر خودت کنی . از انجایی که میدانستم مانی عاشق مسائل انسان دوستانه است و با تمام توانش سعی در کمک به دیگران دارد این پیشنهاد را به سمیرا کردم . بعد سمیرا را در حالی که در افکارش غرق شده بود تنها گذاشتم و به اتاقمان رفتم . وارد اتاق شدم رهجو روی صندلیش نشسته بود ولی مثل همیشه در کامپیوترش فرو نرفته بود بلکه سرش را به صندلی تکیه داده بود و رو به دیوار نشسته بود . نزدیکش رفتم و سلام کردم . چشمانش را که بشدت تب دار مینمود به زحمت از هم باز کردوبا صدایی گرفته گفت : سلام پرتو خوبی ؟ - شما چرا این شکلی شدید اقای رهجو ؟ - مگه من چه شکلی شدم ؟ - هیچی ، منظورم اینه که چرا با این حالتون خونه نموندید استراحت کنید ؟ -کار عقبه پرتو ؟ - مگه با این حالتون می تونید کار کنید ، مادرتون برای شما دارو تجویز کردن ؟ - نه ، دیشب جراحی داشت خونه نیومد . – خب پاشید الان برید پیشش ؟ - پرتو نمیتونم قبلا هم اینجوری شدم یه کم دارو از قبل خونه داشتم خوردم الان شدیدا خوابم می یاد. –خوب برید روی مبل دراز بکشید من تا جایی که بتونم کارا رو انجام میدم .- خیلی ممنون ، واقعا نمیتونم کاری انجام بدم وگرنه بیکار نمیشستم ، اگه جایی گیر کردی بیدارم کن ازم بپرس . – چشم ، شما نگران نباشید . رهجو روی مبل دراز کشید و تا چشمش را روی هم گذاشت خوابش برد . مشغول انجام کار شدم ، نیم ساعتی گذشته بود که مانی به اتاقمان امد ، تا چشمش به رهجو افتاد که خوابیده با صدایی اهسته گفت : فقط بریم خونه رها . – وا مگه من چی کار کردم بیچاره مریضه خوابیده .- مریض بود نمییومد سر کار ، چه معنی داره جلوی تو دراز کشیده . – بابا من خودم گفتم بخوابه . – تو خیلی .... حرفش را ادامه نداد بلند شد و به اتاقشان رفت و بعد از چند دقیقه با لوازمش به اتاق ما برگشت و گفت : پژو هان امروز نیومده میمونم اتاق شما . – به من چه هر کاری دلت میخواد بکن . ساعت ناهار نزدیک بود که رهجو ازخواب بیدار شد و به مانی که درست صندلیش را روبروی او گذاشته بود وکار انجام می داد خیره شد وبعد سریع تکانی به خودش داد و گفت : مانی این ورا؟ - دلم برات تنگ شده بود دیدم خوابی گفتم بشینم روبروت ازت انرژی بگیرم . – امروز من همه چی دارم بجز انرژی ، شرمنده. رهجو بلند شد و کنارم امد وگفت : چی کار کردی پرتو ؟ هر انچه را انجام داده بودم نشانش دادم ، با هیجان خاصی از کارم تعریف کرد و بعد رو به مانی گفت : partner من تکه نظرت چیه ؟ نگاهی به مانی انداختم صورتش از شدت خشم قرمز شده بود و چشمانش پر از خون بود ، حس کردم همین حالا به رهجو حمله میکند ، مانی در حال خیز برداشتن بود ، سعی کردم خودم را میانشان قرار دهم تا مبادا کار به دعوا بکشد که ناگهان پایم به لبه میز برخورد کرد و با صورت به زمین کوبیده شدم . مانی سریع به سمتم دویدو گفت : رها چی شدی ؟ و سعی کرد از روی زمین بلندم کند که دوباره روی زمین افتادم ، صدای رهجو را شنیدم که به مانی میگفت : دست بهش نزن . و خودش به کمک امد . این بار مانی بود که به سمت او حمله ور شد ، تمام قوایم را جمع کردم و از روی زمین بلند شدم ، هر دو دست به یقه شده بودند ، برای اینکه کسی متوجه ماجرا نشود در را بستم و گفتم : فقط خواهش میکنم صداتونو بالا نبرید . با دیدن من هر دو کوتاه امدند و با حرص زیاد از هم جدا شدند ، رهجو رو به مانی کرد و در حالی که با دستش برای او خط و نشان می کشید گفت : نبینم دیگه با اسم کوچیک صداش کنی یا حتی بهش نزدیک بشیا . مانی خنده ای کرد و گفت : تو چه حقی داری به من دستور بدی ، اگه فقط یک بار ببینم نزدیکش شدی یا حتی گوشه ناخنت بخوره به لباسش خودت میدونی بامن . عجب اوضاعی شده بود ، کیفم را برداشتم و بدون اجازه از شرکت خارج شدم ، داخل اسانسور صورت و لباسهایم را تمیز کردم و از ساختمان خارج شدم ، مانی به موبایلم زنگ زد .- رها جان خوبی عزیزم ، طوریت نشد ؟ - نه داداشی ببخشید ، تو خوبی ؟ طوریت نشد که ؟ -نه من خوبم ، گستاخ واسه من، partner،partner در اورده . – الان کجایی ؟ - تو اتاق خودمون . – تو کجایی رها ؟ از ساختمان اومدم بیرون یه بادی به سرم بخوره ، حالم جا اومد بر میگردم . – حیف که دوسش داری وگرنه من الان اداره پلیس بودم . – مانی تو به این مهربونی چرا این جوری برخورد میکنی . – رها دست خودم نیست ، نزدیکت که میشه دلم میخواد تیکه تیکش کنم ، داداشی خودتو اذیت نکن من دیگه برمیگردم شرکت . گوشی را سریع قطع کردم چون رهجو داشت به سمتم می امد . – پرتو چرا زدی بیرون من که بودم چرا ازش میترسی . – من نمیترسم اقای رهجو ، فقط اعصابم خرد شد . – حیف که تازه از امریکا اومده ، گذاشتم به حساب رفتارهای غربی ، وگرنه هر وقت که به تو نزدیک میشه دلم میخواد بگیرمش زیر باد کتک .عجب تفاهمی با هم داشتند ، هر دو دلشان میخواست همدیگر را ناقص کنند . فکری به ذهنم خطور کرد . – اقای رهجو . – جانم . اولین بار بود که این طور جوابم را میداد یک لحظه سر جایم خشک شدم – ا ، پرتو بگو دیگه چی کار داری ؟ دوباره خودش شد . – میتونم بهتون اعتماد کنم . قیافه ای جدی به خود گرفت و گفت : حتما . –این سمیرا ، یعنی همون خانم ساعتچی دلش پیش یکی گیره ، کمک میکنید یه جوری بشه اون طرف هم بفهمه ببینیم نظرش چیه ؟ رهجو چشمهایش را تنگ کردو پرسید : حالا کی هست ؟ - میشناسیدش . قیافه رهجو رنگ به رنگ شد و گفت : والا زمونه بر عکس شده ، خجالت نمیکشه این ساعتچی ، من چی کار دارم با اون الان میرم حقشو میذارم کف دستش تا دیگه از این فکرای ناب به کلش نزنه. رهجو به اشتباه فکر کرده بود منظور من خود اوست هر چه صدایش زدم اثری نداشت به همین خاطر به دنبالش دویدم و استین لباسش را کشیدم .- اقای رهجو بابا منظور من شما نبودید . ببخشید فکر کنم بد جوری گفتم . منظور من سمیعی بود . – ساعتچی عاشق سمیعی شده ؟ - بله . چند لحظه ای با چشمان تبدار زیبایش به من خیره شد و بعد شروع کرد به خندیدن . – باشه کمکت میکنم بفهمی سمیعی هم اونو دوس داره یا نه. ولی اول من باید با سمیعی دوست بشم . – خوب چه بهتر . با هم به گلفروشی رفتیم و او برای مانی یک تک شاخه گل رز سفید خرید . به شرکت برگشتیم . رهجو چند باری در اتاق صدایش را صاف کرد و بعد از اتاق خارج شد . چهل و پنج دقیقه گذشته بود ولی هنوز به اتاق برنگشته بود برای هر دوشان دلم شور میزد هر لحظه تجسم میکردم که همدیگر را کشته اند برای این که از این فکر و خیال ها خلاص شوم به سمت اتاق مانی رفتم . اهسته از لای در داخل اتاق را نگاه کردم ولی چیزی ندیدم نگران شدم در را باز کردم و داخل شدم – یعنی اینا کجا رفتند ؟ صدایی وحشتناک از پشت سرم شنیدم با وحشت تمام به عقب برگشتم و با تمام قدرت جیغ کشیدم ، تمام شرکت کنار اتاق مانی جمع شدند ، مانی و رهجو کنار هم و پشت در نشسته بودند و فقط میخندیدند به طوری که اشک از چشمانشان سرازیر شده بود و رنگشان قرمز شده بود ، اقای صدیق که تنها مرا میدید جلو امدو گفت : دوباره اینجا چه خبره ؟ خانم چرا جیغ میکشی ؟ چرا محیط کارو متشنج میکنی . هیچ جوابی نداشتم که به او بدهم . صدیق رو به همه کارمندان گفت : بر میگردید سر کارتون یا همتونو توبیخ کنم . همه به سر کارشان برگشتند صدیق داخل و امد و تا چشمش به مانی و رهجو افتاد گفت : پس اتیشا از گور شما دو تا بلند میشه ، نگاه کن چه خنده ای هم میکنن . همیشه اسم این دختر بیچاره بد در میره . چرا لباساتونو قرمز کردید ؟ این چه مسخره بازی که در اوردید ، پاشید بی یاین دفتر من. صدیق انها را به اتاق خودش برد در اتاق مانی ماندم ، دلم نمیخواست از اتاق خارج شوم و چشمم به چشم کسی بیفتد ، دوباره صحنه ای ر ا که دیده بودم در ذهنم مرور کردم ،مانی روی رهجو افتاده بود و همه جا پر از رنگ قرمز بود . حالا که به ان صحنه فکر میکردم به نظر خودم هم خنده دار می امد ولی چون ان موقع اضطراب داشتم وحشت کرده بودم . ضربه ای به در خورد ، سمیرا داخل اتاق شد و محکم بغلم کرد و گفت : همه از ترس اقای صدیق جستن تو سوراخ موششون ، تعریف کن ببینم چی شد یه دفعه دختر ؟ و من تمام قضایا را برای سمیراگفتم و او هم مثل مانی و رهجو شروع کرد به خندیدن . بالاخره انها از دفتر ریاست برگشتند و گفتند که اقای صدیق به عنوان جریمه یک ماه به انها حقوقی نمی دهد .نگاهم را از هر دوی انها گرفتم و به اتاق رفتم و تا پایان روز کاری با هیچ کدام صحبت نکردم .
شب بود و خسته از روز کاری در رختخوابم جای گرفتم، چشمانم گرم گرم شده بود که مانی اهسته در زد و وارد شد ، بالای سرم نشست و گفت : میدونم بیداری ، کلی ازم گله داری ولی حق داری دوسش داشته باشی پسر بامعرفتیه . با شنیدن این حرف از جا پریدم و گفتم : راست میگی از کجا فهمیدی ؟ - ای کلک ، امان از این عاشقی . و در حالی که موهایم را با دستانش نوازش میکرد گفت : خیالم راحت شد ، تمام حواسش به توئه ، - از کجا میدونی مانی ؟ - میدونم دیگه ولی تو باید زن دوم اون باشی . این را که شنیدم جیغی کشیدم و با صدای من اسمان هم شروع به بارش کرد . در حال گریه کردن بودم که با تکانهای دست مانی از خواب پریدم تمام بدنم خیس عرق شده بود ، مانی مرا در اغوش گرفت و گفت : چی شده ، خواب بد دیدی؟ - تو مگه الان اینجا نبودی گفتی ،رهجو زن داره . – خواب بد دیدی عزیزم ، بگیر بخواب . صدای رعد و برق اسمان نمیگذاشت چشم روی هم بگذارم . – مانی پیشم میمونی ؟ - بله . دستانش را در میان دستانم گرفتم و چشمانم را بستم . انقدر موهایم را نوازش کرد که خوابم برد . صبح که بیدار شدم مانی کنارم نبود سریع به اتاقش رفتم ،او هنوز خواب بود . کنارش نشستم و تکانش دادم ،- مانی بیدارشو ؟ - چیه ، دوباره خواب بد دیدی ؟- نه بگو ببینم دیروز چی شداینقدر با هم صمیمی شدید که برام اون نقشه رو کشیدید . – دیدیم باحاله تو بترسی ، ترسوندیمت. – جفتتون لوسید . – رها ، برای این که خیالتو راحت کنم دیروز بهش گفتم تو رو مثل خواهرم دوست دارم اونم گفت می خواسته ماجرای مانیه قبل پیش نیاد ، فقط همین . تمام رویاهایی که برای خودم بافته بودم رشته شد یعنی او هیچ حسی به من نداشت سر شکسته و نا امید از اتاق خارج شدم . بر خلاف من مانی با اشتها صبحانه اش را خورد بعد تا میخواست مرا جلوی پدر ومادر اذیت کرد اصلا حوصله سر به سر گذاشتن با او را نداشتم ، حالا که رهجو من را دوست نداشت من هم هیچ چیزی را دوست نداشتم . با بی حوصلگی کامل حاضر شدم و از خانه خارج شدم مانی همزمان با من به شرکت رسید و با هم سوار اسانسور شدیم برای اینکه دل مرا به دست اورد مدام با من شوخی میکرد دیگر نتوانستم تحمل کنم و دکمه ای را زدم تا اسانسور در طبقه ای غیر از شرکت بایستد تا از اسانسور پیاده شدم مانی دستم را کشید و دوباره مرا داخل اسانسور کرد دوباره از دستش خودم را بیرون کشیدم و گفتم : من اصلا نمی یام خودت برو ، مانی کنار در ایستاد و پایش را به در تکیه داد تا در بسته نشود دستم را کشید و مرا به سمت خودش برد و صورتم را غرق بوسه کرد .- لوس ، بیمزه ، از دستت عصبانیم ، نمیبخشمت . – رها ، اگه منو نبخشی ولت نمیکنم اونوقت یکی می یاد ابرومون میره ها ، میدونی که سر حرفم هستم ، زود باش باهام اشتی کن . از لحن حرف زدنش خنده ام گرفت و با او اشتی کردم . وارد شرکت شدیم ، تا سمیرا ما را دید بلند شد و از انجا رفت . شاید از مانی خجالت می کشید که این طور رفتار کرد . وارد اتاق شدم رهجو نیامده بود سمیرا هم نبود تا از او خبری بگیرم با موبایل رهجو تماس گرفتم و او گفت که امروز را در خانه مانده تا استراحت کند .سمیرا از جلوی اتاقمان رد شد و اصلا به من توجهی نکرد از طرز رفتارش تعجب کردم به سراغش رفتم و گفتم : سمیرا چیزی شده یا من اینجوری فکر میکنم . – نه چیزی نشده خانم پرتو شما راحت باشید . – نه ، الان مطمئن شدم که یه چیزی شده زود باش بهم بگو . –بهت بگم باشه میگم . سمیرا بلند شد و سیلی محکمی به گوشم زد . خدا را شکر که کسی در سالن نبود . چشمانم از تعجب گرد شده بود و دهانم از تعجب باز مانده بود گفتم : دلیل رفتارتو زود باش توضیح بده . – با صدای بلند توضیح بدم یا برات حفظ ابرو کنم . دستش را محکم گرفتم و گفتم : اول بگو چی شده شاید توضیحی وجود داشته باشه اینقدر زود پیش داوری نکن ، یادم نمی یاد کاری کرده باشم که تو رو اینجوری ناراحت بکنه .- بله شما حق داری ، من فقط یه منشیه ساده ام ولی شما ..... دستم را جلوی دهانش گذاشتم و گفتم بیا بریم اتاق ما صحبت کنیم . دستش را کشیدم و او را به اتاقمان بردم . – خب حالا بگو ببینم چی شده ؟ - من دیدمتون .- منو با کی دیدی ؟ - با سمیعی ، اونم در چه وضعیتی . انکار نکن رها ، خودم دیدم ، خیلی نامردی ، چرا رها ؟ تو که میدونستی من دوسش دارم . بالاخره مانی کار دستمان داد ، مجبور بودم رازمان را برای سمیرا فاش کنم . با مانی تماس گرفتم و اورا به اتاقم دعوت کردم ، سمیرا حق به جانب در حالی که دستهایش را به کمرش زده بود ایستاده بود و نگاهم میکرد . مانی وارد شد و گفت : کارم داشتی ؟ - مانی ، سمیرا ما رو دید . مانی رو به سمیرا کردو گفت : خوب دیدی ، چشمتون روشن . –مانی ، چرا مسخره بازی در می یاری ، دیگه بسه ، جلوی در اسانسور دیدتمون . – اها ، از اون لحاظ ، خوب حالا ایشونم توو راز ما شریکن . – چه رازی رها ؟ - سمیرا جان خواهش میکنم هر حرفی رو که الان میشنوی مثل یه راز پیش خودت نگه دار ، من و مانی خواهر و برادریم . – فکر کردین من خرم ، کدوم خواهر و برادری رو دیدید که فامیلییاشون با هم فرق داشته باشه ؟ مانی گفت : خانم ساعتچی می خوای باور کن ، می خوای باور نکن ، ما خواهر و برادریم ، اگه از کسی اینو بشنوم میفهمم تو گفتی اون وقت من میدونم و شما . و بعد از اتاق بیرون رفت . سمیرا بیقرار نگاهم میکرد او را دعوت کردم که بنشیند و بعد تمام قضایا را برای او بازگو کردم سمیرا که دوباره لبخند به صورتش برگشته بود گفت : اخی ، تو رهجو رو دوس داری ، مانی برادرته ، چه رمانتیک .
.- سمیرا من به تو اعتماد کردم ، مراقب باش حرفی نزنی . – منو ببخش رها ، ازت معذرت میخوام خیلی باهات بد رفتار کردم . فقط خدا را شکر کردم که رهجو ان روز نیامده بود در غیر اینصورت مطمئنا تمام نقشه هایمان به هم میخورد .یک هفته از ان ماجرا میگذشت و مانی دیگر تقریبا هیچ کاری به کار من نداشت ، نمیدانم چه اتفاقی برایش افتاده بود که تمام هوش و حواسم جایی دیگر بود اکثر اوقات در خانه هم ساکت می نشست و در فکر فرو میرفت و گاهی لبخندی بر لبش می نشست .
سمیرا دیگر راجع به مانی با من صحبت نمیکرد شاید حالا که فهمیده بود او برادر من است خجالت می کشید حرفی بزند ، رهجو هم هیچ توجهی به من نشان نمیداد و تمام حواسش معطوف کارش بود.روزهای کسالتباری را میگذراندم ، همه چیز برایم ساکن شده بود نمیدانستم چه کنم ایا باید برای همیشه فکر رهجو را کنار میگذاشتم ؟
در اتاق نشسته بودم و مشغول انجام کارهایم بودم که رهجو به سراغم امد و گفت : من باید برم یک جلسه کوچیک ، گوشیم پیش شما بمونه اگه کسی زنگ زد لطفا جواب بدید . گوشی را گرفتم و او رفت . چند باری گوشی زنگ خورد و هر بار که من جواب میدادم با تعجب تماس گیرندگان مواجه میشدم و هر بار انها میپرسیدند : ببخشید شما خانمشون هستید ؟ ای کاش بودم ولی این اواخر او حتی نگاهم هم نمی کرد . گوشی دوباره زنگ زد ، - بله ، بفرمائید . صدایی زنانه گفت : - من با گوشیه اقای رهجو تماس گرفتم . قلبم از حرکت ایستاد ، گفتم : بفرمائید ، خانم درست گرفتید . – عذر میخوام خودشون نیستند ؟ - خیر ، جلسه داشتن به من سپردن به تماساشون جواب بدم . – عزیزم نمیدونی کی می اد ؟ - خیر خانم در جریان نیستم ، ببخشید میتونم فامیلیه شریفتونو بدونم ؟ - بله ، ملکان هستم . اومدن لطف کنید بگید حتما با من تماس بگیرن . – چشم حتما اطلاع میدیم . – خدانگهدار .- خدا نگهدار . او میتوانست همان انیس باشد ، اسامی تمام کسانی را که تماس گرفته بودند را یادداشت کردم به جز ملکان ، میخواستم واکنشش را وقتی نام او را میبرم ببینم . مانی وارد اتاقم شد و گفت : من دارم میرم بیرون ، کاری باهام نداری ؟ - کجا داری میری ؟ - جای خاصی نمیرم ، همین دورو برا زود برمیگردم .- نه کاری ندارم ، برو . حسابی کلافه بودم کنار پنجره ایستادم و ان را باز کردم تا شاید هوای تازه بتواند حالم را بهتر کند مانی از شرکت خارج شد و خانمی به دنبال او به راه افتاد ، فکر کردم اشتباه میبینم تقریبا نیم تنه ام از پنجره بیرون امده بود ، نه ، درست میدیدم مانی و سمیرا دست در دست هم در حال پیاده روی بودند . چرا این جا همه در حال مخفی کاری بودند . صدای رهجو مرا به خود اورد .- پرتو ، چرا از پنجره اویزون شدی ؟ نمیگی می افتی ؟ بیا اینور ببینم بیرون چه خبره . مرا کناری زد و از پنجره بیرون را نگاه کرد ولی دیگر مانی و سمیرا در دیدرس نبودند تا او بتواند چیزی ببیند . غرق فکر بودم ، سمیرا چطور توانسته بود دل مانی را به دست اورد ، از کی ، چطور ؟ دریایی از سوالات در ذهنم میچرخید . رهجو پنجره را بست و گفت : دیگه نبینم اینجوری از پنجره اویزون بشیا ؟ دلم میخواست سرش فریاد بزنم ، او فقط به من امر و نهی میکرد هیچ محبتی به من نداشت . – پرتو حالت خوبه ؟ چرا اینجوری نگام میکنی ؟ شاخ در اوردم ؟ باز هم جوابی به او ندادم . رهجو که حسابی کلافه شده بود در اتاق را بست ، کنارم ایستاد و گفت : زود باش بگو چی شده ؟ کسی اذیتت کرده ؟ کار مانیه ، اره باید میدونستم . الان میرم سراغش . – نخیر ، کسی اذیتم نکرده . بفرمائید کسایی که با شما تماس گرفتن . و کاغذی را که اسامی را در ان نوشته بودم را به دستش دادم .بعد سرم را روی میز گذاشتم و بدون اینکه نگاهش کنم گفتم : یه خانمیم باهاتون تماس گرفتن گفتن حتما باهاشون تماس بگیرید. – اسم هیچ خانمی رو توی این لیست نمیبینم – ننوشتم ، حفظ کردم ، خانم ملکان . – ا، انیس زنگ زده بود نگفت چی کارم داره – نخیر ، نگفتن . دوست داشتم به خواب بروم و هیچ وقت بیدار نشوم دلم میخواست دل همه را بسوزانم . رهجو به انیس زنگ زد : سلام انیس جونم ، خوبی ؟ به سلامتی رسیدی ؟بله . مرسی . هنوز هیچی. نه .نه . انیس ، چرا اذیت میکنی ، نمیخواد ، میبوسمت . حسابی خوش بگذرون . بای .
واقعا دلم میخواست چشمانم را ببندم و دیگر باز نکنم ، سرم را همان طور روی میز گذاشتم و بلند نکردم خیلی ارام نفس میکشیدم دوست داشتم به خودم تلقین کنم تا ارام ارام بمیرم . صدای مانی را شنیدم که به شرکت برگشته بود او سری هم به اتاق ما زد و ارام از رهجو پرسید : چی شده ؟ - فکر کنم خوابش می یاد . و بعد ریز ریز با هم خندیدند . حالم از همه به هم میخورد . تقریبا یک ساعتی در همان وضعیت ماندم ، بیدار بودم ولی دوست نداشتم از جایم بلند شوم رهجو گفت : پرتو پاشو بریم ناهار ولی باز هم جوابی ندادم ، او رفت و من همچنان در همان وضعیت ماندم رهجو از ناهار برگشت ولی باز هم تکان نخوردم ، با اینکه از صبح هیچ چیزی نخورده بودم ولی حسی خوشایند همراهم شده بود ، صدای مانی را شنیدم که دوباره به اتاقمان امد و اینباربا صدایی بلند گفت : این چرا اینجوری میکنه ؟ رهجو هم متعاقبا گفت : نمیدونم والا میدونی الان چها ر ساعت میشه اینجوریه ها . مانی سمیرا را صدا کرد تا به اتاق ما بیاید ، از سمیرا هم دل خوشی نداشتم چرا چیزی به من نگفته بود . سمیرا بالای سرم امد و هر چه تکانم داد هیچ جوابی نگرفت ، سمیرا سرم را از روی میز بلند کرد ، سرم شل شد و به سمت بالا خم شد ، سمیرا جیغی کشید و مرا رها کرد ، چشمانم باز بود ولی توان حرکت نداشتم ، مانی و رهجو با هراس بالای سرم امدند و سمیرا مدام جیغ میکشید ، مانی سمیرا را از اتاق بیرون برد کسانی که از سلف برگشته بودند در اتاق ما جمع شدند ، رهجو سریع با اورژانس تماس گرفت و مرا به زور به سمت مبل کشید و بعد همه را از اتاق بیرون کرد .مدام صدایم میکرد ولی من جوابی نمیدادم ، به وضوح او را میدیم ولی قدرتی برای حرکت دادن زبانم نداشتم مانی با چشمانی اشک بار بالای سرم نشست و گفت : اخه چی شدی تو ؟ حالا من جواب .... حرفش را ادامه نداد . رهجو به مانی گفت : تو چی میگی سمیعی ، پاشو برو کنار ، حرف بیخود نزن ، اصلا حوصله ندارما . رهجو دستش را روی سرم گذاشته بود و میگفت : پرتو ، بلند شو ، تو که خوب بودی ، چرا اینجوری شدی ؟ داشتم میرفتم جلسه حالت خوب بود خودت باهام حرف زدی .بعد از گذشت دقایقی اورژانس رسید و رهجو و مانی را از اتاق بیرون کردند .دلم میخواست وضعیتی را که برای بازی شروع کرده بودم ترک کنم ولی قدرتی نداشتم ، طبق نظر پزشکانی که بالای سرم بودند تمام علائم حیاطی من منظم و نرمال بود و تنها این حالت بر اثر شوک عصبی ایجاد میشد ، رهجو و مانی با التماس داخل شدند و گوشه ای ایستادند .دکتر که مدام در حال مشورت با همکارش بود رو به مانی و رهجو کرد و گفت : نمیدونید این خانم سابقه بیماری یا هر چیزی که بتونه این حالتو ایجاد کنه داره یا نه ؟ انها هم زمان با هم گفتند: فوبیای فضای بسته داره و بعد با حالتی غریب به هم نگاه کردند و در عرض کمتر از چند ثانیه دست به یقه شدند . دکتر انها را از اتاق بیرون کرد و مرا در برانکاردی گذاشتند و از شرکت خارج کردند .ترس تمام وجودم را فرا گرفته بود دقایقی بعد در بیمارستان بودم و تحت ازمایش قرار گرفتم ، دکتر برایم ارامبخش تجویز کرد به محض اینکه ارام بخش را تزریق کردند دیگرهیچ چیز نفهمیدم .
ارام ارام چشمهایم را باز کردم مانی و رهجو بالای سرم ایستاده بودند . مانی تا دید چشمانم را باز کردم کنار تختم نشست و گفت : رها جان یه چیزی بگو . از دست من ناراحتی ؟ میخواستم تو یه فرصت مناسب بهت بگم ، داداشی پاشو هر چی دلت میخواد منو بزن ولی تو رو خدا یه چیزی بگو اخه من به مامان چی بگم . و بعد به گریه افتاد رهجو ، مانی را از روی تخت بلند کرد و از اتاق بیرون برد بعد با قیافه ای گرفته در حالی که به زور لبخند میزد کنارم ایستاد و گفت : من فقط میترسیدم بگم ، به خدا راس میگم ، نمیدونستم واکنشت چی میتونه باشه ، نمیخواستم از دستت بدم ، دلموبه همین دیدن هر روزت خوش کرده بودم ، رها تو همه زندگیه منی .
چرا حالا ، چرا انموقع که لحظه لحظه ام در تردید سوخت چیزی نگفتی ، کاش میتوانستم کلامی بر زبان بیاورم و من هم بگویم از صمیم قلب دوستت دارم ولی افسوس .
قطرات اشک بود که مانند سیل از چشمانم روانه میشد و امیر علی من، انها را با دستانش پاک میکرد . لحظاتی بعد خانم دکتری وارد اتاق شد و امیر علی را صدا زد . – امیر علی جا ن بیرون باش من معاینه ش کنم . یادم افتاد که امیر علی گفته بود مادرش دکتر است ، کاش مرا در وضعیت بهتری میدید . با مهربانی و صمیمیتی بسیار کنارم ایستاد و گفت : این امیر علی رو که میبینی پسر منه ، اینقدر دوست داره که منو از شمال کشوند اینجا بالای سرت . البته حقم داره ها ، حالا که میبینم خیلی هم خوش سلیقس ، خوب عزیزم اسمت رهائه دیگه . و منتظر جوابم ماند . اول با چشم تایید کردم ولی دوباره گفت : نمیخوای صداتو بشنوم ، پرسیدم : اسم شما رهائه ؟ - با صدایی بسیار ضعیف که انگار از قعر چاهی هزار فرسنگی به گوش میرسید گفتم : بله . – افرین دختر خوشگل ، حالا رها خانوم نمیخوای با من دست بدی ؟ هر چه تلاش کردم نتوانستم دستم را حرکت دهم و دوباره اشکم سرازیر شد . – خب هیچ اشکالی نداره . امیر علی وارد اتاق شد و گفت : انیس جان چه کردی ؟ انیس ، یعنی درست میشنیدم ، کسی که به خاطر او به این حال و روز افتادم مادر امیر علی بود .- مادرم رها خانوم یه سلام خوشگل بهم کرد ، تو بمون پیشش من برم دوباره بر میگردم .امیر علی کنار تختم نشست و در حالی که چشمانش پر از اشک بود گفت : رها ، به منم سلام میکنی ، دلم برای صدات تنگ شده . با تلاش بسیار با همان صدای ضعیف گفتم : سلام . بغضش در حال ترکیدن بود ولی خودش را کنترل کرد دستم را در دستش گرفت و گفت : یه گرفتگیه جزئیه ، زود خوب میشی . این چه جور گرفتگی بود که توان انجام هیچ کاری را نداشتم . امیر علی گفت : مامانمو دیدی ، اینقدر خونه از تو براش گفته بودم که نگو . خیلی دلش میخواست که تو رو ببینه ، میدونم ازت خیلی خوشش اومده ، اخه کیه که تو رو ببینه و خوشش نیاد . خواستم از حال مانی با خبر شوم سعی کردم از امیر علی بپرسم ، امیر علی گوشش را نزدیکم اورد و تا اسم مانی را شنید گفت: اون خوبه عزیزم ، رفته مامان ، باباتو بیاره . همان طور که صورتش را نزدیک صورتم نگاه داشته بود گفت : کاش زودتر بهت میگفتم عاشقتم ، میمیرم برات ، نفسم به نفس تو بنده . اشک های امیر علی روی صورتم میریخت و به وضوح صدای ضربان قلبم را میشنیدم . امیر علی از روی تخت بلند شد ، نمیخواستم لحظه ای از کنارم دور شود با زحمت بسیار دستش را گرفتم و گفتم : امیر علی نرو . به سمتم برگشت و بدون اینکه حرفی بزند کنارم نشست و صورتم را غرق بوسه کرد و بعد به سرعت بیرون رفت و با مادرش برگشت ، بعد از ان ماجرا بودکه فهمیدم پدر امیر علی به صورت کاملا غیر منتظره انها را ترک کرده و مادرش به خاطر این اتفاق به شدت بیمار شده و به همین خاطر امیر علی انقدر دل نگران انیسش بود و همین طور فهمیدم که سمیرا طی نامه ای با صراحت کامل به عشقش نسبت به مانی اعتراف کرده و همین مانی را تحت تاثیر قرار داده و او را اسیر سمیرا کرده بود .
بعد از ان هر روز که چشمانم را باز میکنم خود را در کنار کسی میبینم که از تمام وجودم نیز بیشتر دوستش دارم ، هر روز عشق را در چشمانش میبینم و بیشتر عاشقش میشوم . امیر علی هدیه ای است که هر روز بابت او خدا را شاکرم تا چند روز دیگر میوه زندگیمان هم به ما ملحق میشود ، نفس من و امیر علی به دنیا می اید.